تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - ....پاپری !! قسمت اول
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

....پاپری !! قسمت اول

توی باغچه نشسته بودم تماشای جنگ مورچه پری با  زنبور عسل! ..... یک پر از مورچه کنده بودم یک پر از

زنبور  .....من زنبور بودم و حسین مورچه ......جنگ هم دو بر هیچ به نفع من !

صدای در حیاط  که بلند شد اکبر داد زد آقامه بقرآن..............

حسین گفت من درو وا (باز) میکنم...

......اصغر فریاد :

کشید گوه  میخوری  یره !! (یارو) نوبته منه به حضرت عباس !! ............

حسین پرید سمت در  برای وا (باز) کردن ....

اصغر از روی ایوان پای راستش را محکم سمت در پرت کرد ....

لنگه ی دمپایی چرخ زنان از روی سر من گذشت و رفت  سمت درب

.....حسین سرش را خم کرد و در را باز کرد .......

آقاجان بود با یک قابلمه روحی بزرگ اندازه ی من !! ........

 لنگه دمپای صاف خورد تخت سرش و افتاد توی قابلمه ......

آقام داد زد پدر سگ این رسم سلامه ؟ .....

و نامردی نکرد و پای چپش را محکم پرت کرد سمت اصغر  .....

لنگه ی کفش قیصری از روی سر من چرخ خورد روی آسمان سمت ایوان !

.....اصغر جا خالی داد و خندید .... گرومپ!  شیشه اتاق جرینگ جرینگ خرد شد بالای سرش  

.....ننم از تو مطبخ داد زد ......یا خدا !! چی بود ؟ آخرالزمانه؟؟ و پرید توی حیاط با کفگیر .....

من داد زدم بابا لنگه کفششو   نشونه زد رو اصغر!

 اونم جا خال ! داد  خورد شیشه ی اتاق مهمون خونه رو خرد کرد؛

ننم هوار کشید .....یا خدا !! چه کنم از دست این مرتیکه ی بچچه !! آخه کی میخای آدم بشی؛ بزرگ بشی ؟....

 آخه همسن اون پدرسگی که باهاش سگ و گربه بازی میکنی !!

جواب صابخونه رو چی بدم من بدبخت !

وباز رو کرد  به اصغر: آخه بیشرف  پدر سگ,  جاخالت چی بود که شیشه خرد و خاکشیر شه؟  

به جاییت میخورد می مردی جنون مرگ ذلیل شده؟

.....ـآقام داد زد: تقصیر خودشه  از اول او شروع کرد  به نامردی !

 ...اصغر داد زد من ؟ من ؟ نصفش تقصیر حسین بود  ......... امروز از صب  نوبتم  بود به

در با ز کردن!!  

و هنوز توی داد و هواربود که چشم ننم افتاد به قابلمه روحی دست بابام!

 دوباره فریاد کشید: این چیه ؟ از کجا آوردی باز !! توش چیه؟

 و قابلمه و لنگه دمپایی داخلش را از دست آقام چنگ زد و گفت :

خیلی تو خونه ات کیسه برنج و لوبیا تلنباره که رفتی قابلمه ی حیدری خریدی ؟

مگه میخای لشگر شام ره (رو) غذا بدی !!

 اصغر با شیطنت گفت نه میخواد برا جبهه !! آبگوشت  بار بذاره !... نذر کرده برا شهادت !!

اکبر گفت: لااله الا الله...کفر نگو....

آقام دستش را روی سرش گرفت و ناله کنان رفت توی زیر زمین ............

.....اصغر دوباره شیطنت کرد:

 به جان خودم کاریش نشده ....فیلم سینماییشه ...........

آقام گفت ها فیلم سینمایی یه!  اگه  به تو خورده بود که مرده بودی  !! هفتمت هم گذشته بود !!

برو خدا روشکر کن به ملاجم نخورد  اگه نه الان کنج زندان بودی باید دیه ی وارث میدادی؛  جنون

مرگ !!

و رفت کنجی نشست و خودش را به موش مردگی زد .....

ننه داد زد: پرسیدم اینه از کجا آوردی؟

خریدمش ؟ .......خب...

برا چی خریدی ؟.....تو ته جیبت شپش پیدا نمیشه .....پول از کجا آوردی این ره  خریدی!! .....

آقام داد زد بتو ربطی نداره اصلا؛ دزدیدمش ! برو به کمیته  مرکزی !! خبر بده شوهرم قابلمه دزیده .......

ببین بامن کل کل نکن اون رگ کوچه نوغونم! بزنه بالا خون بپا میکنم ها؛؛ بگو پول از کجا اوردی؟

...فروختم!!!

چی رو فروختی؟ ...کت تنتو با شیپش هاش ؛ یا کفش پاتو با وصله هاش !! ..  

نه کت تنمو !! نه کفشامو  فقط  چن تا از کفترامو!! ...باور نداری برو تو چخ (لانه) کفترا نگاه بکن

سه تا کاکلی  شامی دادم دم  پنجراه  این  ره !! گرفتم ...................

ننم هوار کشید: آخه مرد نونت کمه ؛  آبت کمه ....زندگیت جوره و روبراهه ....خونت پرو پیمونه که

رفتی قابلمه ی حیدری خریدی .........برا چی میخای آخه؟

کار دارم بعدا میگم !...............

.ننم کفگیر را زد کنار پایش و غر غر کنان گفت من که موندم از این آدم و این زندگی ........

 

بگردم دور قبر ننم که عروس شهر خوبانم کرد ....این همه آهو بدنبالوم .....اسیر این شغالم کرد  .....

 

ورفت توی  مطبخ و هوار کشید  وای ننه  غذام سوخت و خاکستر شد ................

 

.ای خدا هی .....

.................................................................................................................................................




نوشته شده توسط :امیر امیری
چهارشنبه 28 آبان 1393-11:52 ق.ظ
نظرات() 

«ناشناس»
چهارشنبه 6 آبان 1394 02:14 ب.ظ
بعضی حس ها هستند که سیالند و روان ...
می آیند و می گذرند .. اما ردشان همیشه هست .
انتهایی ندارد....
مثل روانی جویبار آبی بر سینه ی چمنزار .

کافیست در کنارش قدم بزنی و خودت را بسپاری به دست روانیش!
هر لحظه که بخواهی از خنکا و آرامشش بهره مند شوی! بی دغدغه ی ادامه ی راه...

همان دم که خسته ای و غبار گرفته!
با جرعه ای از آب زلالش رفع تشنگی کنی و تازه شوی!!
‌و باز راهت را ادامه دهی......

و بدانی تا تو هستی و راه هست .. این جویبار هم هست تا شادمانه و بی دریغ قطره هایش را نثارت کند...
«ناشناس»
چهارشنبه 15 مهر 1394 09:22 ب.ظ
آشنایی همیشه هم چیز خوبی نیست!
دوستهای آدم که تبدیل به آشناهای آدم بشن دیگه هیچ کاریش نمی شه کرد!!
نمی تونی از اول شروع کنی چون غریبه نیستن.... نمی تونی حرف بزنی چون دوست نیستن!
هر دوطرف می مونن یه جایی وسط زمین و هوا با لبخندهای طولانی!! و احوالپرسی های معمولی طولانی تر!!!
برعکس دوست شدن! این تغییر می تونه خیلی سریع باشه.
کافیه چند بار بگی : "مرسی تو چطوری؟"
اینطوری آدما رو هی هل می دی پشت یه جایی که کم کم خودت هم یادت می ره کجاست....
«ناشناس»
دوشنبه 30 شهریور 1394 03:26 ب.ظ
یک چیزی باید باشد راحت تر از موبایل و لپ تاپ و تلفن...
یک چیزی باید باشد سریع تر از ایمیل و کامنت و اس ام اس...
آدم باید یک اپراتور مغزی داشته باشد!!
که فاصله اش مثل فاصله ی مغز تا دل باشد!
از مغز یکی تا دل ِ کسی دیگر...
یعنی همانطور که "احساس" میکند , چشمانش را ببندد! و دوستش , دور تر !!!!!!!
بی هوا!دستش را بگذارد روی سینه اش! و بشنود که:
وقتی دلم برات تنگ میشه اینجوری که میخوام ماچت کنم اس نمی دم!کامنت نمیذارم!زنگ نمیزنم! دلم یه جور قلمبه ای میشه که میفهمم خودت میفهمی!! خودِ خودت!
مطمئنم که حسش میکنی ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر