تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - ....پاپری !قسمت ششم
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

....پاپری !قسمت ششم

 اکبر پسر ها رو دور هم جمع کرد و گفت :

 امشب رزم شبانه اس ....پوتینا پاتون  باشه  لباسا مرتب .....آبروم نره جلو برادرای بسیج!............

بعد نماز جماعت  سوار بر لندکروز روانه ی پادگان بسیج شدیم ته نخریسی ....

 از آنجا همه به  صف با اتوبوس روانه  پادگان قدس ؛ زیر قله ی چینگ (چین) کلاغ  از کوه خلج..........

برای فتح مواضع دشمن فرضی ....

من فقط میدویدم از ترس تیر مشقی .....

حسین دنبال من و اصغر  به  دنبال پوکه  ژ3 بود ...

و وقتی اکبر با  تفنگ کلاش آمد بالای سرش و داد زد اخوی بدو چیکار میکنی ؟

اصغر جواب داد:  دنبال پوکه ی ژ سه ام برادر و نیشخند ی زد............

اکبر هم نامردی نکرد و یک رگبار هوایی بالای سرش خالی کرد ........

 اصغر فریاد کنان فحشی داد و گفت به برادرشم رحم نمیکنه بیشرف  و فرار کرد سمت قله ی

چینگ کلاغ !!!!!................

نیمه  های شب بود که با اتوبوس و لندکروز برگشتیم به مسجد ...................................

.......................................................................................................................

من و اصغر و حسین پیاده راهی خانه شدیم و اکبر و برادر رفیعی  ماندند پایگاه برای ادامه ی کار .....

دم خانه  بودیم که اکبر و رفیعی سوار بر هوندا  پیدایشان شد ....

اصغر داد زد بی معرفت ما ره پیاده راهی کرد و خودش موتور سواری میکنه نصف شبی ....

حرومت باشه اخوی ................

آمدیم در بزنیم  ، آقام بقچه زیر  بغل ! در را باز کرد و گفت به به سلام علیکم برادر شفیعی!

کجا بودی رزم شبونه ؟

 رفیعی خندید و گفت ظاهرا رزم شبانه از شما بوده ...ما همین دور و براییم!

اکبر بخجالت سرش را انداخت پایین !

آقام گفت خدا خیرت بده از دل و کمر افتادم بخدا .....تا حموم حاج طاهر منو بیذار ....

 منتظرم هم نمون !...بقیه شو خودم بر میگردم .......

اکبر گفت آقا زشته ..........

آقام دادزد زهرمار  زشته !!.....

نصف شبی دلت میاد بابات ره ول کنی تو خیابون ؟... فکر نمیکنی بلندم کنن!  بی پدر بشی!...........

و نشست ترک موتور رفیعی  وداد زد کربلا کربلا ما داریم میاییم .....

........................................................................................................................

مست خواب بودم و خسته از رزم شبانه  !!

 توی جا غلت میزدم و خواب تیر و تفنگ میدیم که ناگهان صدایی در فضا پیچید .....

اول صدای  قابلمه ی روحی و بعد یا ابولفضل!!

و دست آخر گرومپ  و فریاد آخ خدای  آقاجان بود ......

مثل موشک   زدم توی حیاط...

ننه   از توی جا داد زد خاک برسرم چیکار کردی  احمد ؟

بابام نالید که :

گفتم  که  سر صبح  قبل  بیدار شدن بچچه ها  قابلمه ره از پشت بوم جمع میکنم !...

مرده و قولش .....و از حال رفت.................

صدای درب حیاط از جا پراندم ........  

در را که  باز کردم لشگر زن و مرد ریختند توی حیاط ...

یا امام زمان  احمد پاپری ......!!

همه گیج و حیران دور آقام جمع شدند  و مجلس شورا گرفتند و تسبیح چرخاندند و سر خاراندند.....

که ناگهان  سگ سبیل در را باز کرد و  بی یالله  پرید داخل و داد زد چی  شده احمد جان ؟

و جلدی (به سرعت) آقام ره بلند کرد و زد روی کولش و داد زد :

برید کنار که  هلاک شد این زبون بسته .....

و رفت پای وانت فریاد زد: .....پتو بیار پتیاره ....کدوم گوری هستی پدر سگ !....

پتیاره (عیال سگ سبیل) مثل موشک از توی پنجره پتوی گل منگلی  را پرت کرد توی کوچه

و خودش چشم بر هم زدن آمد پایین و پرید ته  وانت  آنرا پهن کرد!

که دوباره شوهرش داد زد:  کو بالشتت ...گناه داره این زبون بسته

و  چادر عیالش را از سر کشیدو گفت  : گوله کن بذار زیر سرش!  بجنب دیر شد ....

 

.دو نفری پدر را خواباندند ته وانت و ما مات و مبهوت اشک میریختیم

سگ سبیل نشست پشت رل..........

ماشین  که براه افتاد ننم هوار کشید  خدا مرگم بده پشته سگ سبیل !! از زخم آقات غرق خون بود

اصغر داد زد:

 خیالت راحت !!

خون آقام نیست رد شلاقه بیست و پنج ضربه است ...ازش نوار گرفتن تو ماشینش..........

غایله که ارام گرفت تازه یادمان امد هیچکدام با  ماشین نرفتیم ...................

....................................................................................................................

دور تا دور بیمار عکس رادیولوژی بود و ته سیگار و کمپوت نصف و نیمه ............

هر کسی می آمد برای عیادت آقام ؛ سیگاری آتش میزد و عکس ها را بدست میگرفت

 و بدقت توضیح میداد که کاسه ی کون از کجا شکسته و چقدر جایش خطرناک بوده

................ما پی کار یومیه آقام بودیم .....

از آغل کفتر تمیز کردن تا دانه  دادن و لگن گذاشتن برای مبال که از همه سخت تر بود .....

اصغر موذیانه مینشست کنار کمپوت نیم خورده ی بابا!

 و  عکس لگنش را بدست میگرفت و میگفت آقا؟  اینجا بنظرت کجاته !

و ساعتها کمپوت میخوردند و آقام توضیح میداد که چی  به کجاست ؟...........

و اکبر حرص میخورد نه برای کارهای اصغر بلکه برای اعزام به منطقه اش که بخاطر چیزهای

واهی عقب افتاده بود ............

برادرا الان توی عملیات هستن و من بدبخت باید آشغال سیگار اقام ره جمع کنم .....

میترسم فردا ی روز کربلام آزاد شه  و ما اینجا هنوز در گیر لگن گذاشتن ایشون باشیم

 واصغر که شیطنت میکرد :

اخوی !!عقبه ی جنگ مهمه نه خط مقدم  !! آقا  راضی نباشه  جهادت قبول نیست !!

تو یکی خفه شو برادر کمپوت ته  بخور ....این حرفا به شما نیامده  ....

درست میگم اقاجان تو راضی نباشی جبهش باطل نیست ؟

من که یک موی تنم راضی نیست ا ؛ ین آدم برا حقوق روزی هفتاد و پنج تومنه  جبهه  داره

میره جنگ ....اگر نه جهاد اصلی جلوت نشسته......خوبه که میبینی کاسه ی کونم شکسته

فلجم ....از کار افتاد ه ا م ...........دلت میه  (میاد) آقات ره ول کنی بری جبهه؟........

و اکبر که خون خونش را میخورد.....

پدر بزرگوار من !! اجازه بده برم .....کل حقوق من مال شما ......

این کاروان عشق و شهادته .....نه پول و زیارت ...............!

شما رضایت بده ......روزی هفتاد و پنج تومنا مال شما

و حسین که میگفت کاروان جبهه  که هنوز اعزام نشده وقت داری داداش!!!

 راست میگه وقت داری که ...حالا چرا میخای از گیر آقات و خدمت بهش در بری؟......................

کاروان به درد نمیخوره  پدر من ....مال بسیجیا یه یکبار مصرفه ....میندازنت گردان یک

هفته خط رو پوشش بدی هنوز نرفته ترخیصت میکنند برگردی خونت .....جبهه یعنی واحد .....

واحد اطلاعات!  واحد تخریب .... !! که بری خودسازی بکنی ...بری ساخته بشی ! بری اماده بشی

برا شهادت ............

واین داستان هرشب و هر روز بنحوی تکرار میشد ..............



نوشته شده توسط :امیر امیری
چهارشنبه 28 آبان 1393-11:07 ق.ظ
نظرات() 

isadorakraemer.blog.fc2.com
دوشنبه 1 خرداد 1396 03:39 ق.ظ
I'd like to thank you for the efforts you've put
in penning this site. I am hoping to view the same high-grade blog posts by you in the future as
well. In truth, your creative writing abilities has encouraged me to get my own, personal blog now ;)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر