تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - ... پاپری ! قسمت هفتم
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

... پاپری ! قسمت هفتم

بیست شب از جراحت آقام گذشته !! اکبر زد به سیم آخر: .....

اقاجان پدریت جای خود ...ولی سه تا پسر شاخ شمشادت با دختر ته تغاریت دورت هستن ...............

من   دیگه طاقت ندارم!! ....

راضی باشی یا نباشی آخر هفته با بچچه های واحد تخریب  روانه ام به منطقه ....

دیروز آقا گفتن رفتن به جبهه واجب عینیه .....یعنی چی ؟

یعنی کفایی  نیست که نیاز به اجازه ی شما باشه ................

آقام هوار کشید وگریه ...............

من اینقدر دلم پاکه که اگه الان دعا کنم  جنگ تموم میشه و کربلا آزاد ......

تو هم از این کاروان عشق و شهادتت عقب میفتی ...

کاری نکن دو تا دستام بره بالا ......حسرت جبهه تا ابد رو دلت باقی بمونه .............بره بالا؟

..............بره ؟

هر جور صلاحه آقاجان  ولی من آخر هفته میرم ازم راضی باش فقط! ............

اصغر زد روی سینه اش و گفت کربلا کربلا ما  دارییم می آییم !!اکبری، احمدی، مش حسن ها

دادیم .....

 آقام داد زد گم رو یره (یارو) از جلوی چشمام دور شو ریختته  نبینم ...........

انگاری  بچچه مو از سر جوب (جوی آب)  آوردم. ..........................................................................................

.......................................................................................................................

سر سفره ناشتا  ننه چشمانش ور قلمبید و اول بمن نگاه کرد...بعد به حسین و اصغر و دست آخر به آقام

 

و اکبر...............

 

و بعدهولوپ !هر چه توی دلش بود را خالصانه ریخت توی سفره !

 

من گفتم یا حسین!   اکبر گفت یا علی  .....حسین توی سرش کوبید و اصغر و فایزه شیون کردند .....

 

آقام فقط خندید ....از ته دل!! بی خیال قی  مادر.......

اکبر ننه را انداخت روی کولش به سمت در خانه............

....آقام داد زد کجا؟

ننم از دست رفت ببرمش مریضخونه؟؟

لازم نکرده بیارش اینجه (اینجا).....بیارش اینجه تا خوبش کنم ..............

اکبر ننه به کول رفت سمت  آقام................

او هم نامردی نکرد و دو تا سیلی زد توی گوش ننه  تا چشمهایش باز شد ....

وگفت : ننه اکبر خوبی شما؟  ماشاالله ......ماشالله ...رو سفیدم کردی .....

ننم خندید  بسختی و فلاکت!

من و اکبر و حسین مات و مبهوت دهانمان باز افتاد و

 اصغر گفت سوی دیار عاشقان ....سوی دیار عاشقان ...رو بخدا میرویم  روبخدا میرویم...

.آقام گفت خفه رو گم شو یره (یارو) مواظب ننه تان باشید که بار شیشه  !!! داره ......

نذارن اخم بروش بیفته که پیش خدا و پیغمبر بایست جوابگو باشین .................

منم انشالله بهتر شم بایست برم زمین شهری !!

حالا دیگه نمیتونن دبه (بهانه) در بیارن !!بگن بچچه هات  کمه زمین بهت تعلق نمیگیره !!

بخدا اگه برا شیش تاش گیر بدن هفتمی  ره میارم ........

تا زمین بهم تعلق بگیره .......

این نهضت ادامه دارد تا ابد!...............

.............................................................................................................

اول من رفتم تو و گفتم سلام ....بعد حسین و اصغر بنوبت  آمدند داخل و سلام کردن و دست اخر اکبر

و بالاخره مادر......

خانم دکتر با تعجب گفت کس دیگه نبود باهاتون بیاد داخل ....

که اصغر جواب داد چرا فایزه مونده و رفت سمت در و فریاد کرد آباجی بیا تو خانم دکتر دنبالته!!

چشم خانم دکتر که در تیپ و هیکل اکبر با لباس خاکی  بسیج و پوتین گره خورد خودش را جمع

جور کرد و چارقدش را جلو کشید و پرسید ببینم مریض کیه ؟

که  همگی با دست اشاره کردیم  :  ننه .....بارشیشه داره ...اوغ میزنه صبحا

و اصغر ادامه داد از غذاخوردن افتادیم بخدا .....شدیم پوست  و استخون !!

خانم دکتر پرسید حالا اجباری بود عزیزم که بچچه دار بشی؟

 که اصغر حرفش را قطع کرد و گفت:

 زمین شهری به پنج تا اولادی ها زمین نمیده ولی این شیشمیشه  دیگه نمیتونن دبه  (بهانه)کنن

بقول آقام ..............انشالله مام خونه دار بشیم ............

وا !! آقاتون کجاست اونم می آوردین دیگه ....

حسین گفت بابام تو جا خوابیده پشتش  رو به آسمونه  از شکم باید دراز بکیشه ..........

چرا؟ .............................

اصغر پوزخندی زد و  ادامه  دا د بار شیشه داره!

اکبر چشم غره ای رفت و فایزه گفت رفت رو پشته بوم قابلمه وصل انتن کنه فیلم خارجی بد ببینه

......ننه نفرینش کرد از اون بالا افتاد زمین کاسه ی  ک...ونش  .....

 که اکبر حرفش را قطع کرد و گفت :

حضرت نوح هم پسرش با بدان بنشست ............

خانم دکتر خندید ...چی ربطی داره.....بگذریم!

و رو به مادر کرد و گفت ببین عزیز م این دختر خانوم بچچه ی آخرته دیگه! ......

بعله خانوم جان! ......

خب همین دیگه !! فاصله آخرین بارداریت ده دوازده ساله تو این مدت سنت رفته بالا رحم جمع شده

رو جنین فشاره.....

نتیجش حالت تهوع و ویار شدیده که بمرور رفع میشه فقط باید مواظب تغذ یه ات باشی ......

کم خونی هم داری که دارو برات مینویسم ......

و رو به اکبر کرد و گفت شمام پسر بزرگشی بیشتر مواظبش باش ....

ولی خانم دکتر اگه سعادتی باشه من یکی دو روز دیگه عازمم......

کجا ؟

خب منطقه دیگه!!

ولی شما که سنت کمه هیفده سال داری ؟

میرم یک چند ماه دیگه توش ایشالاه ......ولی خب داداشام هستن  خدمت مادر!!

اینا که خیلی کوچیکن؟ ..............

چاره ای نیست بایست برم ....چند بار عزم کردم قسمت نشده ...............

اصغر ادامه داد چون آقام تو رختخواب نفرینت کرد نتونی بری منطقه .....

حسین گفت ....باید بره .....قراره بره واحد نه گردان ...........

خانم دکتر مات ملند و پرسید چی فرقی دارن مگه ...جبهه جبهه اس دیگه

نه ...گردان زیاد سعادت نداره .....تو واحده که ادم ساخته میشه مخصوصا تخریب ....و اطلاعات

 واحد ادوات هم بد نیست ...................................

.خانم دکتر حیران و ویلان و مبهوت گفت خب من مریض دارم همه برید فقط شما وایسا کارت دارم

و اکبر  را نگه داشت!!!

...........................................................................................................................

شب توی جا اکبر رو بمن کرد و گفت : یا سعادت نمیشه یا خدا نمی خواد یا نفرین آقامه نمیدونم ...

دارم دیوونه میشم .........

من از فردا میرم ور دست حاجی اخوان برنج فروش دنبال پادو میگرده اهل صالح و نمازه ......

این خونه داره بی بزرگتر هدر میره باید سر و سامونش داد....تا ببینم قسمت چی میشه ...

وضع ننه وخیمه .....با این سن و سالش باردار شده و استراحت مطلق!! امورات خونه هم که نمیچرخه

بایست درست و حسابی سنگ زندگی رو چرخوند ......

ومن فهمیدم که هر چه هست از اثر دو کلام صحبت خانم دکتر با اکبر  بود.................

................................................................................................................................

اکبر از فردا رسما شد پادوی اخوان برنج فروش و از هفته ی بعد همه کاره ی مغازه .....حاجی هم

یا به نماز بود و یا به سفر...................................

.............................................................................................................................

اصغر داد زد اسمش فقط پریسا......منم صداش میکنم پری !!

فایزه گفت  : فاتیما!!هم خارجیه ...هم شیک هم اسلامی !!

حسین گفت زینب خوبه !!

آقام فقط سرش را خاراند و گفت :دیگه احساس میکنم زیاد به عصای زیر بغل  نیازی ندارم !!

فقط باید تو زمین شهری و شهرداری باهاش راه برم که بهم رحم کنن زود پروانه ساختمون بدن ........

خدا کنه بچچه ی هفتم نخوان که حوصله ندارم ...........بخخدا !!!!

حاجی اخوان بچه را بغل کرد و بوسید ...پرسید اذان اقامه تو گوشش گفتن ؟

خدا بیامرزه صفورا سر زای دختر چهارمم ازمن سفر مکه خواست ....................................

حاجی که چایش را خورد و رفت ولای قنداق بچچه چند تا اسکناس گذاشت .......

اکبر گفت به احترام اوستام اسم بچه صفورا ................

ننم فقط خندید و گفت مبارکه ایشالاه..............................

لطفا و حتما روی ادامه ی مطلب کلیک کنید

 

حسین ناشتایی اش را لای دستمال پیچید و از حیاط زد بیرون ............

ننه از توی جا پرسید چهار روزه کارش اینه صبح میره تنگ غروب میاد .....کجاشه ؟ به چی کاره ؟

اصغر چشمش را مالاند و گفت :

میره سر گذر پنجراه  برا فعلگی !! وضعش روبراه شده تو سه طبقه خواستنش برا شاگرد گچ مالی !

روزی صد و ده تومن حقوقشه ...گمونم میخواد (موتور) گازی  بخره ....

آقام گفت  :  بخداوندی خدا کمتر از هوندا بیاره تو این حیاط عاقش میکنم ............

اصغر گفت پس دو سالی بایست کار بکنه ....

خدا کنه بمنم بده تکچرخ بزنم و زبانش را ته حلقش کرد و گفت هوررررر هورررررر هور هور!!

خداییش هوندا حال میده !!پاسدار ا همه شان  از قرمزاش  دارن .....

................................................................................................................................

شب دهم بود  که  اصغر تمیز و مرتب  حمام رفته با یک سا ک ورزشی آمد خانه ..........

روی آقام رابوسید و صد تومن گذاشت زیر تشکش ....

وگفت : برای دون کفترا لنگ نمونی اقاجان ..........

بابام کلی حال کرد :

یک بوس حمومی بده که تو فقط  ماهیت پدر ره! درک میکنی اگر همون روز صب لنگ (پایه)

نردبوم ره نگه داشته بودی من از پشت بوم نمیفتادم  پایین کاسه و کوزم ترک مال بشه ......

اونوقت بشم مواجب بگیر ننه ات و کفترام بد صاحاب بشن...................

...نمیدونی چقدر دلم برا پنجراه پایین خیابون لک زده !؟

حسین به من و اصغر نفری پنجاه تومن داد و رویمان را بوسید ....

برای فایزه یک چارقد گل منگلی خریده بود با بیست تومان پول ، رویش را بوسید و لپ هایش را کشید

و بعد رفت سراغ مادر دست و  صورتش را بوسید و گفت:  بیذار  فقط بو کنمت ! 

چارقد مادر را روی دماغش گرفت و یواشکی دور از چشم آقام چند تا اسکناس هم زیر لحافت مادر

چپاند   و دوباره مادر را بوسید و بویید و جلدی زد  بیرون ...........

 آخر شب که همه خواب بودیم ...آرام امد و زیر لحاف من سرید ......

چشمم به زیر شلوار راه راهش افتاد که ننه برای جفتمان یک جور  دوخته بود

گفتم  سر زانوی من  سوراخه مال تونیست ..

ننم بفهمه هشت تراکم (ترک) میکنه  خوشبحالت  از تو سالمه زیر شلوارت!!....

گفت بیا عوض کنیم مال منو دیگه نمیبینه .............

پرسیدم چرا؟

گفت کاری میکنم نبینه تو چیکار داری .....

وقتی عوض کردیم گفت:  .....خوبی واحد  تخریب اینه که آدم ساخته میشه ! ولی خداییش ترس داره

.

فکرشه بکن من حاضرم بمیرم  بشم ولی پاهام مال خودم باشه ...از پای پلاستیکی میترسم ......

.هم زشته هم بو میده...

و من گفتم : تازه باهاش نمیشه فوتبال کرد .....دکوریه فقط برا دلخوشیه  صاحابش .............

و پشتم را به او کردم و خوابیدم ...

حسین گفت : ببین روتو بکن بهم  ،باهات کار کوچیک دارم ... مهمه ها.........................

زیر لب گفتم خوابم میاد ....حوصلش نیست بیذار برا فردا .....و خوابیدم

............................................................................................................

ننه گفت چهار روزه حسین نیامده خانه؛  شب کجا میبخوابه خبر دارین ازش؟

اصغر گفت:  حتماتو ساختمون گچ مالی شب میخوابه که اوستاش ازش راضی باشه بیرونش نکنه .....

من  توی  فکر رفتم و اکبر تسبیحش را چرخاند و سرش را خاراند و گفت تو ازش خبر داری؟

منهم سرم را خاراندم و گفتم نه ولی اصغر بیراه نمیگه.....آ

آقام گفت نکنه کمیته گرفتش ؟

ننم گفت :  بچچه ی من حلالخورده از راه راست کج نمیشه......حتی اگر بخارج باشه

اصغر گفت: با پول گچ مالی بخارج راهش تمیدن .....حتمنی (حتما) تو مملکت خودمونه .....

بیشتر کار میکنه زودتر هوندا بخره من باهاش برم به تک چرخ و دختر بازی !  

آقام گفت نمک بحروم ، حرومزاده !! مشغول ذمه ای اگه تنها خوری بکنی !

منم پشت ترکت میشینم ها...............

اکبر بدجور رفت توی فکر و از خانه زد بیرون ........

اصغر گفت یا خدا رفت دنبالش ؟ خدا کنه هشت تراکش نکنه .........

..........................................................................................................................

پسر جوان بود .....قشنگ صحبت میکرد .....سلام کرد و گفت مصطفی سرویها هستم ....هم تختیه

حسین اقازاده ی شما ...مرخصی یک روزه آمدم مشهد .....گفت بیام خدمتتون دلواپس نباشید ....

گفت جام  خوبه ......نگران نباشید ......

ننم بچه به بغل پرسید : کجا هست حالا ؟

پادگان مزداوند ............با من امری نیست ......با اجازه ...راستی روزای جمعه  ملاقاتیه ..........

ورفت............دستش را هم تکان داد.........................

.............................................................................................................................

ننه از آقام پرسید : مزداوند کجاست ؟

 آقام گفت مزدا که  یک جوروانت باره!  بقیشو نمیدونم  ولی  گفتش  که جاش خوبه دیگه !

........................حتما خوبه دیگه؟

اکبر گفت  :تو جاده ی سرخسه .....پادگان ارتشه....نصفشو دادن دست سپاه برا آموزش بسیج

نیروی چریک تربیت میکنه  برا  برادر کاوه ! تیپ ویژه ی شهدا .........سخت گیریشون زیاده

میترسم طافت نیاره این بچچه ........خیلی سخت میگیرن ......مخصوص کردستانه .......

باید ببینمش خیالم راحت شه مرد شده .....................................................................

..........................................................................................................................

من عقب نشسته بودم با اصغر؛ اکبر جلو و حاجی اخوان پشت فرمان........میگازید  بنز  230

اصغر گفت نوارم داره حاجی ماشینت؟

اکبر دگمه ی ضبط را فشار داد و آهنگران شروع کرد بخواندن ..............

.....با نوای کاروان ....بانوای کاروان ....باربندید همرهان .....................

اصغر زمزمه کرد با نوای قابلمه   با نوای قابلمه ....سفره رو پهن کن ننه .................

اکبر من گشنمه  داداش!! ......................

مزداوند ساندویچ کالباس داره با خیار شور و کوکا........

حاجی خندید ...تو از کجا آمدی پسر ؟

اکبر سرش را انداخت پایین...........

اصغر ادامه داد : من پسر نوحم.......بقول اکبر ............

...........................................................................................................................

یک پرده ی بزرگ بر سر ورودی پادگان نوشته بود چهلمین دوره ی آموزشی بسیج پادگان مزداوند

یک دژبان اسم ها را میگرفت و بقول خودش پیج  میکرد توی بلند گو

و دیگری اسم ها را مینوشت  روی برگه برای مرخصی ساعتی .........

خانواده ها فرش پهن کرده بودند با قابلمه ی غذا و هندوانه و خربزه .........

بچه هاشان فقط میخوردند و خاطره تعریف میکردند از شیطنت ها شان تو آموزش!

اسم حسین را که خواندند نیم ساعت  شد  تا که آمد.................

اول اصغر دیدش بعد اکبر  دست آخر من .........

ازتوی یک لباس پلنگی  مخصوص آدمی با دومتر قد و صد کیلو وزن یک تکه سیخ  ! بالا پایین

میپرید و دست تکان میداد......

اکبر خندید و گفت : اخوی اخوی  و گرفت توی بغلش و بوسیدش !!....................

اصغر روی زمین ریسه میرفت ازخنده :

 دو تا عراقی تو پیرنت  (پیراهنت)) قایم کن بیار خانه  کارها مانه !!!   انجام بدن  !..... نونم بخرن!

پدرسگا !!!

 و من مات و مبهوت: ......لباس اندازت نبود؟...........

نه مگه چشه؟ ...همه ی برادرا همینطورن  .........هدف خدمته ...........لباس مهم نیست.................

حسین مجد دا دوستش را بما معرفی کرد هم او که امده بود دم خانه برای خبر سلامتیش !

مصطفی سرویها ! با مادر و پدرش فرش پهن کردند دم پادگان و همانجا نشستند زیر سایه درختان ...................

 و ما با حاجی واخوان و اکبر و حسین رفتیم توی باغات مزداوند سمت جاده ............

هم خربزه خوردیم هم ناهار ؛مهمان حاجی چلو کباب ..........

اصغر ولی دلش هنوز کالباس میخواست با خیار شور...........

.......................................................................................................................

حسین راضی بود از ته قلب !!!!

 میگفت  یکراست قراره بریم کردستان برا تیپ ویژه شهدا ....

انشاله  عملیات در پیش باشه .............خدمت برادر  کاوه باشیم ......................

نوشته شده توسط :امیر امیری
شنبه 26 مهر 1393-06:44 ب.ظ
نظرات() 

aleaselehar.wordpress.com
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 02:48 ق.ظ
We are a bunch of volunteers and opening a brand new scheme in our community.
Your website offered us with useful info to work on.
You have done a formidable task and our entire neighborhood will be grateful to you.
BHW
چهارشنبه 30 فروردین 1396 01:17 ق.ظ
When someone writes an post he/she keeps the idea of a user in his/her mind that how
a user can know it. Therefore that's why this paragraph
is great. Thanks!
BHW
چهارشنبه 23 فروردین 1396 06:44 ب.ظ
Hey! I realize this is somewhat off-topic but I had to ask.

Does operating a well-established blog such as yours take
a large amount of work? I am brand new to operating a blog but I do write in my diary every day.
I'd like to start a blog so I will be able to share my
experience and thoughts online. Please let me know if you have any kind of
recommendations or tips for new aspiring blog owners.

Appreciate it!
manicure
سه شنبه 15 فروردین 1396 01:02 ب.ظ
It's difficult to find well-informed people for this topic,
but you sound like you know what you're talking about!
Thanks
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر