تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - ....پاپری ! قسمت هشتم
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

....پاپری ! قسمت هشتم

اول میریم تهران با قطار و بعد با اتوبوس به کرمانشاه و کردستان (اینها را حسین گفت و سوار قطار

شد) .....................

.......اصغر از پنجره قطار خودش  را آویزان کرده بود و میخواند:

 آقا مشهدی! ...هلم نده خودم میرم ....تلق و تلق ته ت ت تلق......

حسین میخندید ، بار اولش بود سوار قطارمیشد ..

من فقط یادم بود که بپرسم شب  آخربا من چه میخواست بگوید که نگفت ؟..........

 ولی وقتی  چشمم به درازی قطار افتاد همه چیز از یادم رفت ...

قطار جبهه ! آن سرش توی تهران بود و این  سرش توی مشهد جایی که حسین سوار شد

و برای من و مادر و صفورا  دست تکان داد با یک عالمه لبخند ................

حسین از اضطراب وعجله  یادش رفت صفورا را ببوسد ....

همه میخندیدیم جز صفورا که اشک میریخت .....

ننه گفت وفت شیرشه ولی نمیدونم چراسینه بدهن نمیگیره .......

قطار که رفت روی ریلها دنبالش دویدیم ولی به تهش نرسیدیم ...........

...حسین دست تکان میداد....

یک بوس هم برایمان پرت کرد که من سرم را دزدیدم  بمن نخورد و راست  رفت سمت پیشانی مادر

ننه  آمد بوسه را بگیرد صفورا زد زیر گریه  حواسش پرت شد..........

همه ازیادمان رفت هم حسین ؛هم قطار؛ هم بوسه ی  گم شده توی فضا را .....

بابا را کارد میزدی خونش در نمی امد یک کبوتر پاپری اش  همانروز از چخ پرید و باز نگشت!!

.........................................................

........................................................................................................................

آقام یک کفتر طوقی مشکی توی دستش بود ...در را کمی باز کرده و نصف تنش از توی حیاط

با کفتر طوقی بیرون بود .....از بس روی  گردن حیوان فشار آورده بود زبانچه ی حیوان

از توی حلقش زده بود بیرون .....

صدایش  از لای در می آمد تو .............................

آقای محترم شما یا نمیخوای بفهمی !یا نفهمی ! یا خودتو به نفهمی میزنی !!اون آدمی که

دنبالشی خانه اش اینجا نیست .............

مرد پرسید شما درست میفرمایید ولی مگه اینجامنزل آقای احمد اکبری نیست ؟

خب چرا.!.........

مگه پسر شما اسمش حسین اکبری نیست متولد هزار و سیصد و پنجاه !!

خب چرا !

مگه اعزام نشده بود کردستان برا تیپ ویژه شهدا

خب  بعله  !!

خب دیگه منم همینو میگم ...کجای کار من ایراد داره؟ ...............

 و جواب شنید  آقای محترم حرف شما درست !.....ولی نیشانی ره (نشانی را)  اشتباه آمدی ...اصلا

ببین  اخوی جان......دورت بگردم !.....

تو همین کوچه یک در میون در هر خانه ای رو که بزنی یا پسرش یا پدرش یا دایی و عموش

تو منطقه ان اسم اکثرشان هم حسینه و هم فامیل ما .....برو در خانه ی اونارو بزن ....

برو داداش خدا روزیته جای دیکه حواله کنه  !!

پسر من الان درست یازده روزه رفته منطقه اونم با محمود کاوه....

عقلته کار بینداز دو روز تو راه بوده تا  سنندج  باقی شم اینور و انور میچرخیده   بعد تو میگی پنج

روز ه شهید شده جنازش تو معراجه ......این بچچه نیروی محمود کاوه یه ...چلیکه (چریکه).........

حاج اقا شما درست میفرمایید ولی خود برادر کاوه هم شهید شدند تشییع پیکر اینا  همه باهمه............

خب محمود کاوه سالیانه تو جبهه و جنگه ..............به اندازه ی موهای سرش دشمن کشته  بچچه ی

من  یازده روزه رفته .......حالا برو چند سال دیگه بیا اگه جنگ تموم نشده بود صحبت میکنیم .......

از لای در زدم بیرون و چشمم به قیافه ی مستاصل بنده ی خدا افتاد .....

آقام در را بست و رفت داخل ......

به اشاره ای سلام کردم و گفتم: اخوی اکبرم دکونش نزدیکه به اینجا!!

بیا با موتورت بریم حرفاتو بهش بزن ..........وباهم ترک موتور هوندا نشستیم ......

به سمت حجره ی  حاجی اخوان

.................................................................!...........................................................

اکبر گفت انا لله و انا الیه راجعون ....عجب سعادتی !

حاجی اخوان دستش را کوبید روی پیشانی اش گفت خدایا............خدایا ......و از حال رفت

من گفتم ولی آقام راست میگه  داداش من با امروزیازده روزه سوار قطار رفته منطقه!!

اشتباه نمیکنی ؟ ...........

مرد جوان سرش را انداخت پایین و گفت فردا بیاید معراج شهدا .....

خودتون شناسایی کنید ......شاید من اشتباه کرده باشم.........................

..............................................................................................................................

من بودم و جواد احراری ..........ترک موتور برادر !رفیعی .....سمت معراج (بحراباد)

جواد احراری هم آمده بود برای شناسایی، قسم هم خورد که شب عملیات او بوده  و حسین و چند تا

از بچچه های تخریب کنار محمود کاوه !!

کاوه هی میگفت زود باشید زود باشید و ما معبر میزدیم

اونقدر رفته بودیم جلو که نیروهای خودی از ما عقب افتاده بودند ...

یک قسم دیگر هم خورد:

کاوه رو عراقیا نتونستن بزنن کاوه با خمپاره شصت خودیا شهید شد از بس جلو بودیم شصت ها

رو سر خودمون میومد پایین ................

من توی فکر بودم حسین دو روز منطقه رفته کنار کاوه ای که همش توی جنگ بوده ..........

با خودم  کلنجار میرفتم    به  ترکشی که کجای سر و صورت برادرم را دریده .....

دوست داشتم حالش را بدانم و دردی که کشیده .........

روی موتور داد زدم:

 آقا جواد !!حسین خیلی درد کشید؟ .....آخ گفت !! داد زد ، یا نه زود راحت شد... چقدر خون ازش

رفت ؟............کسی نبود کمکش کنه .؟....آبی ...نونی .....غذایی ...دوایی!!.......

و صدایم در هور هوره موتور هوندای رفیعی گم شد

.............................................................................

نوشته شده توسط :امیر امیری
شنبه 26 مهر 1393-07:43 ب.ظ
نظرات() 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر