تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - ....پاپری ! قسمت نهم
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

....پاپری ! قسمت نهم

.

اکبر با دست اشاره کرد اینجاییم ...

کنار تابوتی ایستاده بود که رویش پرچم ایران داشت و یک الله وسطش ...

با رفیعی و احراری خوش و بش کردند و پرسید امیر ! اذیت نکردی برادرا رو؟.............

من امما  به جنگ با خودم  بودم که  جرات دارم ببینم حسین را یا که نه ! میترسم از دیدن اولین

جنازه ی عمرم..!!................

جواد خیلی خونسرد پارچه را زد کنار و پلاستیک را باز کرد و رویش را بوسید و فاتحه خواند

من اما هنوز  جرات نداشتم ...

مادر و فایزه از دور پیدایشان شد ،  دست تکان دادم ما اینجاییم .....

رفیعی پلاستیک را زد کنار و فاتحه ای خواند و به اکبر خندید .............

سعادت از دستت پرید برادر !.....

حالا ننه و خواهرم نزدیک شده بودند ...

سلام کردیم و نوبت من بود برای اولین مردانگی توی عمرم ؛

که پارچه را کنار بزنم و بخندم و خوشامد بگویم و فاتحه بخوانم ،

آرام و خونسرد رفتم بالا سر تابوت  ،

 پارچه که رفت کنار از زیر پلاستیک عرق کرده چهره ی مبهمی بود از یک جنازه ...........

.رویش را کنار زدم نه زخمی بود و نه خونی حسین همیشگی!!

فقط آثاری از درد روی چهره اش بود  ، به احراری گفتم : این که سالمه کاریش نیست! ..........

بغضی کرد و با دست اشاره کرد به  سمت پایین ؛ پلاستیک را بیشتر باز کردم ....هنوز خوب بود !

دوباره به جواد نگاه کردم و وقتی خودش خم شد و با دست پلاستیک را کنار زد.........مات و مبهوت

خیره شدم! ...........

زیر شلوار راه راه من  ؛ تکه و پاره و پر از گوشت له شده و رگهای آویزان و خون منجمد شده ،

یک مشت گوشت و استخوان  بهم مالیده  هم   ته تابوت ! جداگانه ! بجای پاهایش توی پلاستیک پیچیده  

 

با پوتین هایی سرخ که هنوز بپا بودند مثلا!! ....................

 

صدای شیون فایزه که پیچید در آسمان ...خدایا!!! دادااااااشم .....خدااااااااااااایا........................

 

از معراج با سرعت زدم بیرون توی محوطه رفیعی هم  بدنبالم........

 

یک گوشه داشتم بالا می آوردم که رفیعی داد زد مرد باش چی خبرته .....

نوبرشو آوردی قباحت  داره برادر !!!!....

حرمت خانواده شهدا رو حفظ کن!.............

 

با خجالت گفتم شب آخر که زیر شلوارهامان را عوض کردیم خیلی دوست داشت چیزی بمن بگه

ولی من  خر !!نفهمید م و خوابیدم ............

شما  نمیدونستی چی میخواست بگه ؟

و دیگر هیچ چیز نفهمیدم .....................................................................................



نوشته شده توسط :امیر امیری
شنبه 26 مهر 1393-06:43 ب.ظ
نظرات() 

eleanorastauber.wordpress.com
یکشنبه 15 مرداد 1396 08:05 ق.ظ
I visited multiple sites except the audio quality for audio
songs present at this website is genuinely wonderful.
BHW
پنجشنبه 24 فروردین 1396 04:26 ق.ظ
Heya! I know this is sort of off-topic however I had to ask.
Does building a well-established website like yours require a massive amount work?
I'm brand new to writing a blog but I do write in my journal everyday.
I'd like to start a blog so I will be able to share my personal experience and views online.
Please let me know if you have any suggestions or tips for new aspiring bloggers.
Thankyou!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر