تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - ...پاپری ! قسمت دهم
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

...پاپری ! قسمت دهم

File:Lahore(blue bar).jpg

آقام رو به ننه کرد و گفت:  مشکل اینه که تو هم بلا نسبت خری ! و مثل همه فکر میکنی این

بچچه دور از جون مرده !............

اصلا فکرتو کار بینداز! سر دوازده روز کدوم بسیجیه  که شهید رفته باشه این دومیش باشه !..........

.اصلا یک کار دیگه بیا ........بیا

و دست ننه را گرفت و رفت سمت  چخ  (آغل)  کفترها  و جلدی (به سرعت)  از گردن یک طوقی

گرفت............ از آغل در آوردش و رفت سمت باغچه .....چاقو را از جیبش کشید بیرون و سر

حیوان را برید و پرت  کرد   سمت  ننه  و گفت بیا ...

به حضرت عباس قسم نذر کرده بودم براش یک کفتر سفید پاپری ساده خون کنم ...

بگیر اینم یک طوقی شامی پونصد تومنی گذاشته بودمش برا جوجه کشی....

خونش رد خور نداره مرده رو زنده میکنه ....چی برسه به این زبون بسته که هنوز دوازده روزه رفته

منطقه و داره عراقی  میکشه !

اصلا قبول نداری خب بیا و دوباره دوید سمت آغل و بسرعت دو حیوان زبان بسته ی دیگر را  با هم

کشید بیرون و جلدی سر بریدشان و انداخت سمت مادر !!

و گفت : اینم یک خون دیگه برا سلامتی پسرم  !

و باز کبوتر بعدی و وقتی برای چندمین بار دوباره دستش را کرد توی قفس ننه پرید سمتش و گفت :

خدا لعنتت نکنه مرد چیکار داری به این زبون بسته ها؟ ............

آقام تیغه ی چاقو را گذاشت روی گردن خودش و داد زد به امام غریب پاتو بیذاری جلو تو این

جمع شاهرگمو میزنم !.....

حالا کفترای من شدن زبون بسته و بچچم شد شهید ؟......خیلی بیشرفی !نامرد

.......ننه زد زیر گریه و گفت چشم ...چشم  ، هر چی تو بگی احمد جان بخاطر صفورا آروم

باش هرچی تو بگی .......

آقام دوتا کفتر از گردن گرفت و آمد سمت  در حیاط .............

لاشه ی کبوترها غرق بخون جابجای حیاط افتاده بودند  و بال بال میردند غریبانه !!

و جمعیت مات و حیران  فقط  نظاره میکردند  و اشک میریختند.........

با پشت دست و چاقوی خون الود اشک چشمش را پاک کرد و گفت :

این زبون بسته ها رو شام کن برای مهمونا ...........گشنه (گرسنه)  از این در نرن بیرون !

تا حالا خونه ام اینقدر پر مهمون نبوده  ...منم این پرنده ها رو ببرم سمت پنجراه  پولشون  کنم!

شاید تو راست بگی ............شایدم زبونم لال ! ....................واز خانه زد بیرون!..........

جمعیت  به یکبار از زن و مرد با هم شیون کرد و فریاد  کشید ...............

اخوان توی سرش کوبید

فایزه داد  زد آقا مظلومی به حضرت عباس و به زمین افتاد.....

اکبر پشت چشمش را پاک کرد!

 و مادر پستانش را از دهان صفورا کشید بیرون و گفت تو چته اینقدر ونگ ونگ میزنی ............

سگ سبیل درب  حیاط را با لگد باز کرد و داد زد کجا میره احمد پاپری با این حالش؟

 و وقتی چشمش به جمعیت افتاد....

پرید  پشت فرمان و داد زد احمد بابا وایسا بیشرف  ....

واستا بی همه چیز !! و گاز داد و رفت ...........

انتهای کوچه سایه ی اقام بود که سوار وانت شد و در ته نارنجی غروب با هم گم شدند!

...................................................................................................................

سگ سبیل درب ماشین را باز کرد و آقام پیاده شد و گفت بیا تو پرویز جان!! شام مهمون

ما باش ......

پرویز جواب داد: با مرامی حاجی .........فردا صبح دوشنبه خودم اول وقت میام دنبالت بریم بچرخیم



نوشته شده توسط :امیر امیری
شنبه 22 شهریور 1393-11:52 ق.ظ
نظرات() 

http://celineKrupiak.jimdo.com/
یکشنبه 15 مرداد 1396 09:46 ق.ظ
Heya outstanding website! Does running a blog such as this require a
massive amount work? I've virtually no knowledge of programming but I was hoping to
start my own blog soon. Anyhow, should you have any suggestions or techniques for new blog owners please share.
I know this is off subject however I simply needed to ask.

Kudos!
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 09:34 ق.ظ
Why users still use to read news papers when in this technological world the whole thing is existing on web?
BHW
شنبه 12 فروردین 1396 12:33 ب.ظ
Excellent blog here! Also your web site loads up fast!
What web host are you using? Can I get your affiliate link to your
host? I wish my site loaded up as quickly as yours lol
mina
پنجشنبه 17 مهر 1393 11:39 ق.ظ
سلام از وبلاگت خیلی خوشم اومد به منم سر بزن و آدرس وبلاگتو واسم بزار تا بتونم هر روز من و بقیه بازدید کنندگان سر بزنیم محلی که وبلاگتو ثبت میکنی بزرگترین دایرکتوری وبلاگ نویسان ایران است و پر بازدید.ممنون
ان پک
پنجشنبه 10 مهر 1393 09:14 ب.ظ
ان پک تولید و عرضه کننده مستقم محصولات تبلیغاتی (نمایشگاهی و فروشگاهی) ساک فروشگاهی (دسته پانچی , دسته بنددار) جهت مشاهده محصولات + دریافت لیست قیمت به سایت مراجعه نمایید | http://Npack.ir
س.اسدی
یکشنبه 30 شهریور 1393 05:49 ب.ظ
اره....سرفط ادبی جالبی بود....
پاسخ امیر امیری : ناقابله کار خودمه.................سرقطش
س.اسدی
پنجشنبه 27 شهریور 1393 02:07 ب.ظ
نامه یه بنده خدا به نامزدش:
از دوریت میخوام گریه کنم ولی یاد قیافت که می افتم خندم میگیره.....
پاسخ امیر امیری : یکی از بچچه ها میخواست نامزدشو امتحان کنه با یک خط دیکه بهش اس داد و بعد مدتی دلبسته ی هم شدن و شدن عاشق و معشوق ....کار بجایی رسید که هر دو تصمیم گرفتن نامزذشونو طلاق بدن تا بهم برسن...............
س.اسدی
پنجشنبه 27 شهریور 1393 02:06 ب.ظ

معامله با خدا رو خوب اومدی
پاسخ امیر امیری : معامله با خدا مال حقیر نیست .....سرقط ادبیه .................
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر