تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - ...پاپری ! قسمت یازدهم
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

...پاپری ! قسمت یازدهم

File:Lahore(red).jpg

من بودم و رفیعی و اکبر و اصغر و بچچه بسیجیها دنبال علم کردن حجله و طاق نصرت

و گنده کردن عکس حسین برای دسته گل شهید و سر در خانه .............

اکبر گفت لطف کردی آقاپرویز .........

و جواب شنفت با مرامی جیگر !!!

اکبر رو به رفیعی گفت: دو تا نوار مبتذل از اقا پرویز تو پایگاه بسیجه  بهش پس بدین .....

و باز جواب شنفت: دمت گرم اکبر خان !!

 باشه مال خود  پایگاه ! از روبچچه ها دادم تکثیر کردن !!

 رفیعی اخم هایش را کرد توی هم ........

 اکبر بحث را عوض کرد: این آقای ما هیچوقت نخواست با جمع باشه و اهلیتی از خودش بخرج بده! .

 

امروز عصر برا همه تو این گیر و دار مزاحمت ایجاد کرد و برا شما بیشتر از همه برادر پرویز !!

 رفیعی گفت:  درست میشه همه چیز به برکت خون این شهید !!

سگ سبیل را کارد میزدی خونش در نمی امد و داد زد: برکت خون شهید باشه برا تو و امثال تو

که تسبیح بچرخونین و هذیون بگین .....

چیکارتون کرده این بدبخت بیچاره جز این که نمیخواد قبول کنه بچچش میت شده !!

رفیعی داد زد: این حرفا به تو نیومده ....

و جواب شنفت : آرو م آروم اخوی !! بیا پایین  با هم پیاده بریم،

مشکل شما اینه که هرکی تو مرامتون نبود و با شما برادر نشد  جزو دشمن محسوب میشه .........

اکبر گفت: احترامت جای خود  ولی مسایل آقای ما بخودمون ربط داره....

وا ..... ربط داره ؟؟   دیدم ظهر چطور حیرون و سیلونش  بودی بدبخت !!!

آخه بیچاره اگه  تو برادر اکبر شدی و هدایت شده ی دستگاه اهل بیت ؛ که بخاطر لقمه ی حلال اون

بدبختیه که هیچوقت آدم حسابش نمی کنید....

من آدم حساب نمیکنم آقامو !! ؟

آدم حسابش کردی ؟   شده یکبار برا پایگاه رفتنت ازش اجازه بخوای ؟

حسین رخصت گرفت رفت جبهه ؟!! چیکار کرده جز اینکه فقط خواسته تو دنیای خودش باشه !

ایهاالناس نمیخواد قبول کنه بچچش!..... پاره ی جیگرش شهید شده !... گناهه!!!

 بی انصاف اگه حروم خوری کرده بود که  تو اینجا نبودی برای من و امثال ما  تسبیح بچرخونی ...

 

اگه پسرمن  میرفت تو آموزش ، بخداوندی خدا دو تا تو گوشش میزدم و پایگاه بسیج رو با کل

برادراش رو سرش خراب میکردم  ...بابای تو این کارو کرد!!؟

حاجی مدرس با اون ریش و پشمش و نماز جماعتش  هادی رو از تو پایگاه آموزش تربت جام

کشید بیرون و زد زیر شکمش .....با یک پیکان صفر خرش کرد و پسره داره راست راست

راه میره و دنبال دختر بازی ........بابات این کاره بود ؟!!

 خود تو و این  رفیعی مگه از تو انبارحاج رضا  کره و قند و شکر احتکاری نکشیدین بیرون !! مگه

بچشو از دم قطار اعزام به جبهه  !! ننش زیر چادرش قایم نکرد بردش خانه و بعد از مرز ردش

کردن سوی پاکستان !! تا  از اون جا به ریش تو برادر شهیدت  بخنده و دست تکون بده !

بابای بدبخت تو این کارا رو کرد ؟

جز اینکه هر گربه ای خواستین براش رقصوندین و فقط مظلومانه قبول کرد .....و سرشو به چهارتا

کفترش بند کرد؟...............

حالام دم این خونه رو حجله میبندین که آتیش بجونش بزنید؟....

 زنده بگورش کنید؟

آقای محترم ایشالله کبیر شو  بچچه بیار ..بزرگش کن ...رعناش کن .....بفرستش به جنگ  ...جنازشو

تیکه و پاره تحویل بگیر   ؛ بعد بشین جای این احمد پاپری بدبخت  و  یک طرفه برو به قاضی !

راستی اخوی یادت باشه، اگه بعنوان پدری تحملش برات کسر شانه ...

از این به بعد به عنوان پدر شهید احترامش کن ......

حرمتش هم ردیف لشگر امام حسینه ...................عزت زیاد

ورفت سمت خانه.........................

 اکبر دادزد برادرا   :   فقط یک حجله ی ساده فقط یک حجله ساده........

نبینم عکسی از حسین به در و دیوار آویزون باشه  و رفت داخل ..........

رفیعی را کارد میزدی خونش در نمی امد ................

همه چیز در ظلمت شب و نوار با نوای کاروان آهنگران گم شد.....

...............................................................................................................

جمعیت اندازه ی یک شهر بود ........

تابوت محمود کاوه جلودار و بقیه پشت سرش روی موج مردم ....................

من اما گیج و منگ بودم ........

همه ی اهل محل بودند از بچچه بسیجی تا گنده لات های پنجراه پایین خیابان و  میدان اعدام !!

ازبقال و نانوا و سبزی فروش و عطار تا پرنده فروش ها و ابزار یراقی و قفل ساز و آهنگر ........

حاجی اخوان و اکبر جلو و پشت سرشان همه سینه میزدند و توی سر میکوبیدند .........

انگار بچچه ی خودشان بود ...........انگار مثل  برادر شان..........

من امما منگ بودم و خیره به ننه که  با چارقد سفید  میخندید و روی جمعیت نقل میپاشید ..............

حسین روی تابوت نشسته و خونسرد نگاه میکرد به جمعیتی که فریاد  داده بودند اسمش را ............

به عمرش اینهمه ادم ندیده بود

مبهوت بودم  و حیران ....

به عمرم ندیده بودم  تابوتی که  روی سیل جمعیت روان باشد!

مانده  بودم بین بودن و نبودن .....

اصغر گریه میکرد و حسین مات و حیران نظاره گرش بود!

شیون فایزه هم برایش افاقه نکرد ......

انگاری خواب بود روی تابوت ...

مثل صبح ها !

که گیج و منگ با دعوای ننه از تو رختخواب گرم میزد توی کوچه ی برای خرید نان !!!

آنقدر گیج که حتی دمپایش را لنگ و والنگ پایش میکرد و توی صف نان از خواب اجیر میشد ......

حالا هم همینطور بود انگار از توی رختخواب کشیده باشدنش بیرون  برای واحد تخریب !

خودش هم باور نداشت هنوز نرفته به جنگ !!روی دست مردم روانه ی قبرستان باشد !

دمپایی پایش نبود .....اصلا پاهایش توی تابوت بود و تنش بیرون .....

میترسیدم با تکانهای مردم از آن بالا بیفتد پایین .....چند بار تلو تلو خورد .....................

جمعیت فلکه ی(میدان) آب را که تمام کرد و پیچید سمت حرم !!نقل های مادر تمام شد ....

حسین تعجب کرد ...

دست هایش را گذاشت دو لبه ی تابوت و خودش را با درد کشید بالا !

مثل همان دردی که روی لب هایش بود توی معراج ................

.داد زدم حسین ...!...داداش .....

سرش به کار خودش بود و هنوز تقلا میکرد نزدیک حرم رها شد  از مکعب  تابوت ! .............

.فقط میخندید و دست تکان میداد و حیران بود برای نقل ننه !!

از پایین تنه اش زیر شلوار من آویزان بود!

غرق خون و رگ های آویزان ...پاها کنج تابوت جا ماند تا ابد .......

جمعیت غرق خون شد  و خبر نداشت فقط توی سرش میکوبید و حسین حسین می کرد......

آقام توی وانت پرویز خان تقلا میکرد چای صدمش را بخورد و  سیگار بیستمش را دود !!

میخندید  به سگ سبیل ......

اینا یا خرن یا خودشان ره به خریت  میزنن !!

دو روز تو راه بوده تا سنندج  ؛ یک روز تا پشت خط ...این میشه سه روز ....

یک روز اعزام به خط این چهار روز ....یک روز تفنگ دستش بگیره شد پنج تا ...........

بعد هنوز چیزی نشده یارو آمده میگه بچچت پنج روزه شهید شده ......................................

اینا دیگه کی هستن به حضرت عباس!!!!...........

................................................................................................




نوشته شده توسط :امیر امیری
پنجشنبه 2 مرداد 1393-04:37 ب.ظ
نظرات() 

sharonstaser.weebly.com
یکشنبه 15 مرداد 1396 10:47 ق.ظ
You could definitely see your skills in the work you write.
The sector hopes for more passionate writers like you who aren't afraid to say how they believe.

Always follow your heart.
Phoebe
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 07:02 ق.ظ
Pretty nice post. I just stumbled upon your weblog and wished to say that I have truly enjoyed
browsing your blog posts. After all I'll be subscribing to
your rss feed and I hope you write again very soon!
س.اسدی
پنجشنبه 30 مرداد 1393 07:51 ب.ظ
این حال و روز دنیاست و ما ادما....
س.اسدی
پنجشنبه 30 مرداد 1393 07:50 ب.ظ
اه ای زندگی منم که هنوز با همه پوچی از تو لبریزم...........زندانی به وسعت وجود که با تمام توان حاضر به رها شدن از بندش نیستیم.....تضادی بنیادین از روز ازل تا زمان ابد....خواستن ازادی وجودی و ترس از رهایی تمام دلبستگی ها...
پاسخ امیر امیری : دهانت سرویس باد ای روزگارا..................
س.اسدی
پنجشنبه 30 مرداد 1393 04:53 ب.ظ
حاجی!!!!!!! چاکریم!!! خیالتون تخت من پایانامم تموم شد هشتم دفاعیه دارم.....در ضمن بهتره بهم اعتقاد قبلی نداشته باشین یکدفعه دیدی شدین موش ازمایشگاهی....هااااا
پاسخ امیر امیری : دنیا سرای ازمایشه ماهمگی موش و خوکچه این ازما یشگاه الهی هستیم.....................
س.اسدی
پنجشنبه 30 مرداد 1393 12:48 ب.ظ
کاربرد کلمه (ها) در سیرجان:
ها=بله
ها!=تعجب
ها=تایید حرف
ها=خوشمون اومد
ها؟=چی؟
ها=برو بابا خودتی
هاهاها=خوشحالی
ها؟=چیه نگاه میکنی
هااااا=الان دوزاریم افتاد
ها باشه=همون جا بشین تا بیام
خدایش این خوده اپدیته ....ها

پاسخ امیر امیری : خوبه .........ولی همش اندازه ی یک کف دست مسقطی سیرجون نمیشه.......
س.اسدی
پنجشنبه 30 مرداد 1393 12:12 ب.ظ
دلت که گرفته باشد ،با صدای ترانه که هیچ ،با صدای دست فروش دوره گرد هم گریه میکنی........چه برسه به لطیفه های بامزه که من کلی باهاشون خندیدم......

پاسخ امیر امیری : حاجی !!عزیزی.........تنها دکتر روانشناسی که بهت اعتقاد قلبی دارم ..........ولی لطفا لطف کن منو موش ازمایشگاهی پایان نامه ات نکن ........هنوز امید دارم به زندگی
س.اسدی
چهارشنبه 29 مرداد 1393 12:41 ب.ظ
برای اپدیت کردن امیررررررر خان ،امیری:
پاسخ امیر امیری : مخ حقیر ارورررر داده............با این چیزا اپدیت نمیشم ............................
س.اسدی
چهارشنبه 29 مرداد 1393 12:40 ب.ظ
جای خالیت را نه قهوه پر میکند و نه حتی کتاب و نه سیگار.
.
.
.
.
.
.
.
اون دوستت بوووووووووود
قد بلند هیکلیه، چشم ابرو مشکیه !اون شاید بتونه کاری بکنه
پاسخ امیر امیری : منظورت که من نیستم؟
چهارشنبه 29 مرداد 1393 12:37 ب.ظ
اعتماد بنفس مشهدیا:
دوتا مشهدی میرن امریکا یکیشون تصادف میکنه اون یکی به دکتر میگه اگه اینجا نمیشه کاری براش کرد ببریمش بیمارستان قائم!!!!
پاسخ امیر امیری : خدا بیامرزه اقام ره !!تو قایم تمومش کردن .....................................
س.اسدی
چهارشنبه 29 مرداد 1393 12:34 ب.ظ
پیر منم ،جوان منم، تیر منم، کمان منم ،من نه منم، نه من منم، منمو ننم، ننمو منم، من چه منم، چمن منم ،چه من منم، چمن ننم چمن منم منم ننم.
.
.
.
.
.
مولوی بعداز مصرف شیشه
پاسخ امیر امیری : کوتاه بیا با مولوی هم ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
میترا
دوشنبه 27 مرداد 1393 09:25 ب.ظ
ماشالا 1000 ماشالا شما ذهن خلاقی دارین وهر لحظه بروز هستین.. ولی چرا کمتر به وبلاگتون توجه نشون می دین! نمیدونم!!
پاسخ امیر امیری : خوشگلات زندگی باعث موشکلات شده .......................
میترا
یکشنبه 26 مرداد 1393 10:39 ب.ظ
سلام
دلم واسه این وبلاگ کلی تااااااااااااااااااااااااااااااااااا تنگیده بود
لطفن اپدیت کنین
پاسخ امیر امیری : یکی باید منو ابدیت کنه ..................
وبلاگتون عالیه
یکشنبه 5 مرداد 1393 11:13 ق.ظ
سلام وبلاگتون عالیه.
همه مطالبش رو خوندم.
لطفا شما هم به وبلاگ من بیاین و هر چند تا میتونین نظر بذارین
چشم به راهت هستم.
کنکور مکتبستان
پنجشنبه 2 مرداد 1393 09:15 ب.ظ
سلام دوست خوبم. با تیم کنکور مکتبستان آشنایی داری؟ تیم ما شامل گروهی از دانشجویان پزشکی با مدیریت دکتر کاویانی هستن. اگه دوس داری کنکور قبول شی ؟ اگه دوس داری پزشکی قبول شی؟ اگه جزوات فوق العاده تستی میخوای؟ حتما به سایتمون سر بزن. لطفا سایت مکتبستان رو با اسم کنکورمکتبستان لینک کنین تا دوستاتونم با ما آشنا شن. دکتر کاویانی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر