تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - .....پاپری! قسمت دوازدهم
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

.....پاپری! قسمت دوازدهم

File:Lahore(silver barred).jpg

ننه اکبر را کشید به کنار؛ توی گوشش گفت:

بجای اینکه بچسبی به اخوان و جای بزرگترت قالبش کنی به مردم ؛

برو بگرد ببین آقات کدوم گوریه آبرومون رفت پیش  همه به امام حسین! .....

دو دقه دیگه این بچچه رو میکنن زیر خاک ؛

فردا نیاد الم شنگه بپا بندازه ،  کو بچچم  کو بچچم راه  بیندازه  !

 از این آدم هر کاری بگی بر میاد برو پیداش کن لحظه ی آخری آبرو بجا کن ...

بیارش لااقل دو قطره  اشکی  بریزه  جمعیت ره ببینه  شاید باورش بشه این بچچه رفته ............

دو تا تسلیت که بهش بگن ؛ دوتام سر سلامتی که بهش بدن؛ کم کم باورش میشه ...

برو پیداش کن جنازه رو نبنینه مدیونی داره تا ابد .........

دیگه همش تا آخر عمر دنبال این بچچه ویلون و سیلون میشه تو کوچه و خیابون ..............

اکبر خیلی خونسرد جواب داد:

 ننه بهم بگو لخت شو ...........برو تو قبر جای داداشت بخواب روت خاک بریزن ...

زنده بگور شی تا ابد ......این کار راحت تره برام تا راضی کردن آقام .............

یعنی تموم ؟همینه آخر حرفت؟.....

ها مادرجان تموم  ! من یکی نیستم خودت بگردن بگیر هم کارو هم عوارض و هم نتیجه شو

ننه زیر لب غری زد و گفت همه تون بدرد جرز دیفال (دیوار) میخورین و بس ؛

از آتیش خاکستر  بعمل آمده به قرآن !

و دست من را گرفت با غضب پرسید کدوم گوریه این تون به تون شده ی آقات؟

..........................................................................................................................

نزدیک  اتوبوس های  منتظر به برگشت خانواده ی شهدا یک گوشه زیر سایه ی درختان چنار

کنار وانت !!آقام و پرویز زیلویی پهن کرده و فلاسک چایشان را گذاشته بودند و به سیگارهاش

پک میزدند .....................

ننم بدون سلام و احوالپرسی گفت: آقای اکبر ! تا اینجاش هر غلطی بلا نسبت دلتان خواسته کردین !!

هر بلایی هم دوست داشتین سر ما در آوردین ...........

تا چند دقه دیگه پاره ی جیگرتانه  میخوان بذارن تو قبر و تنگ قبرستون تا ابد الدهر ............

حالا اگه به تریشه ی قباتان  برنمیخوره !!

اگه عصبانی نمیشین !

اگه تیزی  (چاقو) رو شاهرگتان نمیزارین و خون بپا نمیکنین !!

لطف کنین بیاین آقازاده تان ره !!  برای آخرین بار زیارتش کنین

تا این غایله ختم بخیر بشه و آبروی ما بواسطه ی ندانم کاری شما ازبین نره !.......................................

آقام پک محکمی به سیگارش زد و خونسرد جواب داد :

خانم محترم ما اگه آمدیم اینجا با این پرویز خان یک علت داره !

و اون هم تشییع جنازه ی آقا محمود کاوه یه که عمری تو جبهه ها بودن وبه گردن همه ی

ما حق دارن علی الخصوص بنده که پسرم نیروی ایشونه و هنوز با امروز چند روزه رفته منطقه

پرویزجان ؟

سیزده روزه  احمد آقاجون تازه سیزده تاشم کامل نشده .........

 وآقام ادامه داد شمام این قدر سنگ خودته به سینه نزن ...

یک عمر تو تشییع جنازه ها و خاک کردن کنج قبرستونا با مادرای شهید بودی توُهم  برداشتت که  کم  

نیاری   !.........

بگی ها بابا !!.....

از خانواده ی ما هم یک نفر به فیض عظمای شهادت نایل آمده !

 و عکس بچچه ی ما ره !! رو کنی تو جمع  و بگی اینم سند و مدرکش  اصلشم زیر خاکه !! ..........

برو برو زود کاسه کوزتو جمع کن ......ماشینا منتطرن ...

مردم رو هم علاف نکن بیذار به کار و کاسبی شون برسن....

برو که وقت صلاه گذشته و ما هم گشنه (گرسنه) ........برو دیگه ............

هنوز امروز اگه به شب برسه میشه سیزده تا کامل .........

میدونی چقدر زمان میبره تا این بچچه تو جبهه بزرگ بشه برای خودش بره  محمود کاوه !!  

ننم زیر لب غری زد و فحشی داد و چادرش را به سر کشید سمت تابوت حسین .......................................................................................................................

جنازه را که گذاشتند تو ی قبر اصغر آنقدر گریه کرد که از حال رفت اکبر پرید توی قبر برای چیدن

سنگ لحد .....

به من هم اشاره کرد بیا  رفتم داخل ...

من سر جنازه بودم و اکبر ته آن.!!

چشم هایم را ریز کردم از لای پلاستیک بخار گرفته ببینم صورت حسین را که یکی از آن بالا داد زد :

بگیر اخوی ........

حواسم به کار خودم بود که دوباره صدا در فضا پیچید بگیر اخوی !!معطلش نکن!.....

سرم را بالا گرفتم صورتم کنار  پلاستیک  !!  و چکمه ها ی خون آلود موازی چشمانم ...........

بگیر  !   اینارو هم بده اکبر بذاره ته جاقبر ...بگیر .................................................

..........................................................................................................................

 نامردی نکردم و افتادم روی حسین و تا جایی که میخورد زدمش .....

خواباتدمش زمین و پاهایش را دادم بالا و کتانی ها را بزور کشیدم از پایش بیرون....

کفش منو بی اجازه ی صاحابش میپوشی برا فوتبال !بی شرف!.............

و باز افتادم بجانش بخور که بزن ....

ننه با جارو افتاد بجانم کشتی بچچه رو خون که نکرده کفشته  پاش کرده برا بازی .........

کفش منو  پاش میکنه بی اجازه ؛ بی شرف لاکردار .......

ننه حسین را از زیر دستانم کشید بیرون .............

 دست آخر که زورم بجایی نرسید انگشت شصت پایش را توی دهان کردم و با تمام قوا گاز گرفتم

مزه ی خون در دهانم پیچید و صدای فریاد حسین آخ ننه جان پام ............پام .......پام ....همه جا را

پر کرد.............................................................................................................

.........................................................................................................................

پسرک توی مدرسه فریاد کرد :حسین لنگ .....رفته به جنگ ...خورده تفنگ !!

همه خندیدند و برایش  دست گرفتند .

با مشت کوبیدم توی دهانش غرق خون شد ........

برادرش کوبید تخت سرم و  حسین پرید روی دوستش به زدن ........

گرد و خاکی همه جا را فرا گرفت ..............

آقای ناظم با خط کش آهنی کوبید  کف دستهامان ...........

معرکه برداشتید بی شرف ها اسم همه  تون رو  میدم تو ناحیه

از امتحان نهایی محروم شید و باز کوبید تخت سرم .........

همه ی آتیشها از گور تو بلند میشه چرا مشت کوبیدی دهان بچچه ی مردم دنودونش خرد و خاکشیر

شد.....؟

آقا اجازه ...اقا اجازه فحش ناموس دادن به ما !

چی گفت مگه بدبخت ؟....

گفت  که حسین لنگ رفته به جنگ خورده فشنگ !!

خب این کجاش ناموسیه ؟  کجاش فحشه ؟.....کجاش زدن داره؟ ..........

.آقا اجازه حسین برارمانه (برادرمانه)! ........

منم نگفتم  که خواهرتانه،  پرسیدم کجاش ناموسیه؟ .......................

آقا اجازه! حسین کجاش لنگه !!؟

ودوباره محکم کوبید توی صورتم.......که حسین ناموسته!!!

چشمهایم را که باز کردم یک کپه خاک بود و یک دسته گل و عکس حسین میانش ...

یک نفر از میان جمعیت فریاد کشید :  خواهرا برادرا هفت قدم از سر خاک دور شید فاتحه بخوانید

و دوباره بیاید سر خاک تا میت احساس غربت نکنه روز اول دفنه  .........................

همه هفت قدمشان را برداشتند  من هنوز حیران   مانده بودم بین رفتن و نرفتن !!

صورتم ازسیلی سرخ سرخ بود و میسوخت !!................................




نوشته شده توسط :امیر امیری
سه شنبه 27 خرداد 1393-07:05 ب.ظ
نظرات() 

BHW
جمعه 11 فروردین 1396 03:12 ق.ظ
Great web site you've got here.. It's hard to find high-quality writing like yours these days.
I really appreciate people like you! Take care!!
میترا
پنجشنبه 12 تیر 1393 11:34 ق.ظ
هر دم از این باغ بری می رسد...!

میترا
شنبه 31 خرداد 1393 08:41 ق.ظ
چشمتون بی بلا
لابد از دیدن این تصویر لذت میبرین که در موردش توضیح هم میدین
پاسخ امیر امیری : نه ..............
ولی ...........................................
......جاده .....ماشین سوخت....ساعت حمل مواد سوختی و.....جاده های نامناسب ......جوانها وقتی به هم می افتن .......بی ارزش بودن جون ادمها برای مسولین ..........

ارسال ایمیل تبلیغاتی
جمعه 30 خرداد 1393 09:51 ق.ظ
سلام مطالب وبلاگتو دیدم بسیار زیبا بود . خوشحال میشم منو با نام ""ارسال ایمیل تبلیغاتی"" و آدرس http://email3.ir لینک کنی . بعد از اینکه لینک کردی خبرم کن تا با افتخار لینکت کنم
س.اسدی
پنجشنبه 29 خرداد 1393 10:50 ب.ظ
اوهوم...
س.اسدی
چهارشنبه 28 خرداد 1393 09:05 ب.ظ
این تصویر به نظرم مشکل داره !!!مگه نباید گوشتای تنشون اب شده باشه و استخوناشون از هم پاشیده باشه ؟؟؟؟من همش فک میکردم نمیشه جنازشونو تشخیص داد پس که سوخته شده...فک کنم فوتوشاپه دوستان جدی نگیرین.خوبیش اینه که اضطراب مرگ ادما رو میاره بالا حسابی
پاسخ امیر امیری : لایه ی سوخته شده چربی سطح پوست حالت چرم کهنه و تکه تکه رو بخود میگیره که با یک حرکت کنده میشه /قبل از سوختن معمولا به علت کمبود اکسیزن خفه میشن و جسم به سوختنش ادامه میده /اگه میخوای امتحان کنی یک کم بنزین روی صورتت با پنبه بکیش و تو افتاب وایسا ....قبل از سوختن پوستت تنگی نفس شدید رو احساس میکنی ....
میترا
چهارشنبه 28 خرداد 1393 11:54 ق.ظ
وحشتناک و غم انگیزه!!
لطفن توی وبلاگتون از این پست ها نذارید
ممنونم
پاسخ امیر امیری : چشم اخریشه ...............................................

چهارشنبه 28 خرداد 1393 06:23 ق.ظ
این پست سر صبحی بدجوووووووووری حالمو گرفت

اصلن گرفت حالمو اساسی!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر