تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - .... پاپری ! قسمت سیزدهم و چهاردهم
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

.... پاپری ! قسمت سیزدهم و چهاردهم

پرویز ماشین را پارک کرد دم حیاط و  بسیجیهیا ریختند پایین و متفرق شدند .....

اتوبوس که نگه داشت برادر رفیعی سرخ و تب الود مستقیم آمد پهلوی ما و یقه ی پرویز

را گرفت و محکم خواباند توی گوشش ....

ماشین عروس داری میبری یا پدر شهید مرتیکه ی خر ابله ............

رگهای گردن پرویز زد بالا و صورتش سرخ شد رفیعی را هل داد کنج دیوار  و از یقه اش محکم

گرفت و چاقو را گذاشت زیر گردنش و آرام گفت:

 از مادر زاده نشده کسی که  بزنه تو صورت سگ سبیل ............

رفیعی کلتش را از کمر کشید بیرون و گذاشت روی شقیقه ی پرویز و داد زد :

به امام حسین میزنم ....به امام حسین میزنم ...

آقام ارام پیاده شد و گفت :

ای بابا چرا رو هم مسلسل میکششین ...بیذ ار (بذار) کنار تفنگ ره ...

پرویز تو هم جمع کن تیزی ره این کار ا صورت خوشی نداره ............

پرویز گفت : چشم احمد جون چشم  و رو به رفیعی کرد و گفت:

بسوزه و دود بشه وجود اون آدمی که از خون این بچچه بخاد برا خودش دکون دستگاه بزنه !

 رفیعی پاسخ داد: خواهیم دید .....ببینم چند مرده حلاجی پهلوون پنبه ......

نمیخوای جنگو یک تنه  کنترات برداری.؟....

من که کارمو میکنم ؛ کنترات هم برش میدارم زودتر از تو !! ولی تا لحظه ای که تو این

شهرم نمیذارم کسی با رفتاراش به این آدم توهین کنه و یا احمق حسابش کنه  ...........

تو هم زیادی تند نرو ....تو کاروان شهادت عقب  تر میفتی برادر !!!!! .....

...........................................................................................................................

نماینده ی بنیاد شهید و همراهش وقتی تلویزیون رنگی را با چند هدیه ناقابل بقول خودشان!

 توی اتاق گذاشتند با آقام خوش و بشی کردند و مادر برایشان چایی ریخت .....

آقام خونسرد پرسید تلویزیونش چند اینچه اخوی !! مارکش چیه؟ ......لرزش تصویر که نداره

ایشالاه.؟....

اکبر زیر لب گفت آقاجان کوتاه بیا ...........

نماینده ی بنیاد گفت ناقابله حاج آقا در قبال زحمات و  اون سعادتی که نصیبتون  شده؛

اجر معنوی شما  البته پیش خداوند محفوطه .........

آقام جواب داد انشالله نصیب شمام بشه ....

نماینده ی بنیاد دست و پایش را جمع کرد و ادامه داد:

 بهر حال فرزند شما بخاطر دین و مملکت به درجه ی رفیع شهادت نایل شدند و اجر شون پیش خدا

محفوظ.....دولت هم معمولا اگه خانواده ای از این امر ناراضی باشند دیه ی فرزندشون رو بهشون

تمام و کمال پرداخت میکنه ...هر چند دیگه اون فرد جزو شهدا محسوب نمیشه

آقام با تعجب گفت جدی میگین چرا از روز اول نگفتین خب ؟............

اکبر داد زد آقاجان تو رو به حضرت عباس تمومش کنید ؛

و ننه سر نماینده ی بنیاد فریاد زد این حرفا تو منزل ما خریداری نداره!

ما بچچه برا پول و تلویزیون رنگی تحویل جبهه ندادیم ......

به این هدایا هم راضی نیستیم همه ره برگردونین به بنیاد........

که آفام حرفش را قطع کرد و گفت چرا رو مهمونت میتوپی  زن؟....

اینا برن من با شما کار خصوصی دارم خانوم ......

و ادامه داد:

راست و حقیقتش  !!ما یک زمینی از زمین شهری تو قاسم اباد تحویل گرفتیم؛ داریم بناییش رو

شروع میکنیم؛

ولی خب شما که بهتر میدونی هم دستمان تنگه ،هم بحث آهن و سیمانشه که کیمیا شده

برامون میشه کاری کرد اخوی؟ ...

نماینده ی بنیاد با ترس و لرز جواب داد خب البته .....بعله ....باید....

که ننه دوباره فریاد زد بابای اکبر!!.............




نوشته شده توسط :امیر امیری
شنبه 6 اردیبهشت 1393-10:24 ق.ظ
نظرات() 

میترا
جمعه 26 اردیبهشت 1393 09:03 ق.ظ
مالِ حالا نیست مالِ خیلی قبل ترهاست که وبلاگی از شما توی بلاگفا دیدم که فقط یک جمله داشت!!
و اما بعدترش دنبال مطلبی میگشتم که یکهو به وبلاگتون رسیدم و این بار با اسمی دیگه!
مهم نیست چه مدلی بنویسی اسمت رو....
مهم برای من این بود که خودتون باشین و دست نوشته هاتون!هزار بار هم...
ولی ابتدای این پست و همون نام!!
برام جالب بود همین..
محمد
شنبه 6 اردیبهشت 1393 01:30 ب.ظ
سلام

وبلاگ خیلی خوبی داری، از مطالبت لذت بردم
بیا تبادل لینک کنیم ;)

موفق باشی
بهار
شنبه 6 اردیبهشت 1393 12:23 ب.ظ
این مطالبت منو یاد خاطراتم انداخت عزیزم . راستی وبلاگت رو توی لیست دوستانم لینک کن تا دوستام هم باهات آشنا بشند
همه چیز
شنبه 6 اردیبهشت 1393 11:52 ق.ظ

سلام

اگر خدا در دلها جاری باشد تنهایی معنی ندارد

پیش ما هم بیاین خوشحال میشیم
چقدر زود دیر شد...
شنبه 6 اردیبهشت 1393 11:49 ق.ظ
وبلاگ خیلی خوبی داری.دمت گرم.به منم سر بزن
میدونی...دنیا که همش بد نیست،خوبی هم داره،مثلا خود من بدبختیهام از بیست و هفت سال پیش شروع شد!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر