تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - ....پاپری !قسمت پانزدهم
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

....پاپری !قسمت پانزدهم

بنیادشهیدی  ها که رفتند ننه منفجر شد :

 ده روزه عالم و آدم خودشون ره هشت تراک کردند  بهت بفهمونن ،بچچت شهید رفته  ،

خودته به کوچه علی چپ میزنی حالا یادت آمدکه پدر شهیدی ............

آقام داد زد برو یره (یارو) تو چی میگی باز؟ .....

بچچه من به کردستان داره عراقی و کومله ودمکرات میکشه ،تو بزور میخای بهم چی ره ثابت کنی ؟

اینام که دارن همه چیز میدن چرا نگیرم !!

حق مانه .........اصلا من پدر شهیدم ...ها ؟

میخوام تا قرون آخر دیه ی بچچه م ره بگیرم هر چی هم اضاف دادند از سفر مکه و رادیو و تلویزیون

نوش جانم .....

تو نمیخوای راهت جدا ...منم راهم سوا .................

ننه فریاد زد پس میخای پول خون حسین ره بگیری ؟

ها میخوام بگیرم ....

باباشم  ...به خودم ربط داره .......

پس راه ما سوا شد ؟ ...

ها !  از اولم با هم نبودیم تو جدا بودی ومن سوا ......یک اسم بیشتر از هم نداشتیم و چند تا بچچه

میونمون!!!!.............................

ننه چادرش را بسر کشید و صفورا را بغل کرد و گفت :به امام غریب اگه برگردم توی این خانه

و در را بهم کوبید و رفت توی حیاط ...

اکبر هم محکم کوبید توی پیشانی اش و گفت دیگه جای من اینجا نیست و رفت دنبال مادر

 و اصغر و فایزه هم گریه کنان بدنبالشان ...

ننه صبر بده کفشامونو پامون کنیم ماهم بیام ..............

آقام رو بمن داد زد تو هم میخای بری ؟..........و دوباره فریاد کشید...تو هم میخوای بری !!

باترس و لرز گفتم اگه شما اجازه بدین به اونا............... ملحق شم ...........

که دوباره فریاد زد همه تان با هم تنهام میذارین ؟

پس نیازی نیست زنده باشم زجر بکیشم از این زندگی !!

  مادر اکبر به ولای علی خودمو میکشم ........

مادر اکبر به امام زمان یک قدم بری؛ خودمه نفله میکنم

و داد زد و نعره کشید و توی سرش کوبید !

و باز فریاد کرد از ته دل با تمام عقده های بجا مانده از این چند روز!!!.......

مادر دم در پایش خشک شد و اکبر حیران ماند .........

هیچکس پدر را اینچنینی تا بحال ندیده بود

.نعره هایش  زمین و زمان را میلرزاند ....

عجب قدرتی داشت گلویش!! ؛ توی سر خودش می کوبید  

یک راست رفت سمت قاب عکس حسین .....

قاب را از روی طاقچه  برداشت و دوباره گفت  : دیدی؟ ...دیدی؟ ....تو رفتی ...اینام تنها گذاشتنم !

آخه کدوم گوری رفتی بی همه چیز؟ .......آخه کجا رفتی لا کردار؟..........آخه نونت کم بود ؟

آبت کم بود .؟ جبهه رفتنت چی بود بی شرف !...چرا تنهام گذاشتی .؟...

 آخه چرا نمیفهمی دلم برات یک ذره شده نامرد  ....!!!.....

حسین بابا کجایی ؟...........حسین.!........و فریاد کشید و قاب عکس  را روی سرش کوبید ....

حسین تکه تکه شد و خون از سر و روی آقام جاری ! ........

نعره ام تمام فضا راپر کرد: آخه بی شرفا کجایین ؟.....

آقام مرد ......اقام مرد ...........چیکارش دارین این بدبخت ره!

 

اکبر بسرعت آمد داخل و پدر را در آغوش گرفت .........

.ننم داد زد احمد گه خوردم....... احمد گه خوردم .......اصلا هر چی تو بگی قبوله ............هرچی تو

بگی ..به امام زمان قبوله..........

بپات میفتم احمد فقط بگو چی میخوای؟ .......همه چی قبوله ........

وخرده های خون و شیشه را از سر و صورت شوهرش پا ک میکرد ..........

..آقام با ناله و صدای خفه گفت .....من حسینمو میخوام ..........

آخه بی انصاف چرا جلوش ره نگرفتی ....چرا گذاشتی بره .....

من بچچه مو میخوام وبس .........ا

اکبر !......جان  بابا فقط بهم بگو حسین برمیگرده !!

 اکبر بپایش  افتاد و زار زد آقا .....آقا ........چرا میخوای بهت دروغ بگم؟ ...............

آقام گریست و توی صورتش کوبید :

اکبر آخه بابا من احمد  پاپری ام .....نه پدر شهید ......نمیخوام بابای شهید باشم ...

نمیخوام مردم احترامم کنن ....نمیخوام جلوم بلند شن .............من این کاره نیستم ...

.به من این کارا نیومده .....

اکبر این قبا برام گشاده به خداوندی خدا  برام گشاده !...

اسم بچچه مو که  میارن و با افسوس سر تکون میدن  آتیش میگرم میخام با دستام خفه شون کنم .. ...

من جر میدم اون بی همه چیزی که پاره جیگرمو مو به توپ بست !

مادرشه به عذاش میشونم اون بی همه چیزی که منو به عزای عزیزم نشوند!!

آخه من چی گناهی کردم به درگاهت خدا؟

  یک نون ناقابل میخوام بگیرم  صد بار سر تکون میدن میگن خدا بیامرزه بچچه تو !

آخه لامصبا رحم کنین!!   آخه بی پدرا  رحم کنید !   شما دیگه چرا ؟  شمام مگه از دشمنید ؟

 گفتنشم  جیگر میخواد!

مگه راحته بگی خدا بیامرزه بچچه تو !!....خدا رحمت کنه بچچه تو ...هر چی خاک اونه عمر تو باشه

من عمر با عذاب به چی کارم میاد اخه ......هر یک دقه اش سیصد و پنجاه هزار سال جهنمه!

......مگه شوخیه بی  انصافا...

اصلا من میخوام خودم باشم ....احمد پاپری ......

من حسینمو میخوام .......

اکبر زار زد :

آخه باباجان مگه  سعادت به نماز و مسجد و تسبیح و جانمازه ....ببین تو عمرت چه کردی که این

سعادت نصیبت شد؟ ...ها! ..........

 آخه  من سعادت میخوام چیکار کنم  لا مروت ؟ مگه من اینکاره ام؟

من یک تار موی بچچمو با این سعادتا عوض نمیکنم .....

این سعادته بده به اونایی که طالبشن!

اکبر .....؟ اکبر ؟ راستش ره بگو یعنی حسین به همین ساده گی  رفت ؟

 یعنی بچچم ؟ ...........دیگه .....نیست؟ ....

اکبر فقط گریه میکرد و ما هم زار میزدیم

آقام آرام گفت یک چیزی رو ازت بخوام بخداوندی خدا قبول میکنی ؟

...هر چی شما بگی پدر جان ..........

تو رو بخدا دورم نزنید سر از منطقه و توپ و تفنگ  در بیارین !....

تو رو خدا قول بده روقبر بچچم دکون دستگاه و قاب و عکس و ...هیچ چیز نذارین ........

 چشم آقا جان دیگه چی؟

سنگشم ساده باشه بی هیچ نوشته ای ............

آخه چرا مگه میشه؟ با عقل جور در میاد آخه ؟

چرا جور در نیاد ......

شماها که ادعای عاشقیت دارین از عقل دیگه صحبت نکنیین جان ما!!

که حالم بهم میخوره  به حضرت عباس!...................

.میخوام راحت باشم .....میخوام فقط ....فقط.....

.فقط برا اینکه بتونم ...بتونم قبرشه تو بغل بگیرم ...ولی باور نکنم که پسرم دیگه نیست!

 

آتیش میگیرم اسمشو رو سنگ ببینم ....  ..........

چشم آقاجان توهم قول بده مارو درک کنی .............حرمت خانواده شهید ره حفط کنی

..............قول میدم ..........باورکن قول میدم ......میشم همون چیزی که شما میخواین!

 کفترا ره آتیش میزنم .............

میشم پدر شهید ............

باور میکنم بچچم دیگه نیست ...... باور میکنم حسین دیگه مرد!.......  رفت! 

رفت؟   .... باور کنم که رفت ؟ میشه  باور کنم؟ ...میشه ؟

میخوام بشه !....................ولی بیشرف نمیشه !.....

آخه خدایا تو بگو چیکار کنم؟

...........به حضرت عباس ...... توش موندم....



نوشته شده توسط :امیر امیری
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393-01:08 ب.ظ
نظرات() 

چهارشنبه 11 شهریور 1394 09:29 ق.ظ
دوست داشتن هایی هست به وسعت تمام زندگی...
یه حس خاص و عمیق ..
به گمونم عمقش به ریشه دار بودنش ربط داره ..

شاید این که عشق وسعت داره ولی سطحیه!! به خاطر رویش علف وارش در دله ..

سالها باید گذشته باشه تا اون زلالی روح حاصل شه ..
و بعد انسان را پر می کنه ..
آن قدر که نبودن و بودنش یکسان می شه ..
توو نفست جاریه ..
همیشه با توئه ..
یادش مثه بودنش عطر داره .. و بودنش به همون شیرینی خاطره ست ..
یکی شدن .. بی توقع .. بی درخواست ..

و این یکی شدن نگاه چشم ها رو معنا می کنه بی که بخوای سخنی بگی ..

همه چیز از بعد خارج می شه .. زمان .. مکان ..
جایی نیاز نداری برای عشق ورزیدن ..
و زمانی نیست که بی لذت طی بشه ..

تا ابد جاریه توو دلت .. تا ابد ...

به گمونم .. نمی تونه تکرار پذیر باشه .. یه بار اتفاق می افته ..
وقتی برای همیشه ...
چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393 04:38 ب.ظ
زنانی هستند که در کنار مردان بزرگ می زیسته اند و تا کنون به چشم نیامده اند.چرا که در کنار هر مرد بزرگ و خداگونه زنی می زیسته است در شان و منزلت اوکه خود عاشقی بی نظیر بوده است در حد اسطوره ها و افسانه ها و قصه هایی که تاکنون خوانده ایم.
س.اسدی
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1393 11:34 ق.ظ
سلللللللللللللام ...رسیدن بخیر...متن بالا خیلی زیبا بود توش پر از حرفای ناگفته بودپر از خواهش از مطلوب... كه هیچ كس جز مخاطب خاصش نمیتونه مفهوم اونها رو بفهمه كه ظاهرا ایشون هم كاملا حس كردن ...یادم باشه دوباره اون سوالمو ازتون بپرسم ...حتما این بار جواب زیبا تری خواهید داد
میترا
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393 04:27 ب.ظ
سپاس سپااااااااااااااس
از دیالوگ خودتون استفاده میکنم
غیرقابل تصور بوووووود.......
تنم داغ شد وقتی عنوان رو دیدم !!( valedeshaylan)
از اون داغ های حسِ پسِ یافتنِ چیزی که گمش کرده باشی انگار یه جایی ...

گریه م گرفت نه از اونهایی که بغضِ آدم رو میترکونن ...
از اونهایی که تووی چشم می مونن و هرگز پایین نمیان ...
اما میسوزونن بسکه داغن ...
از اونهایی که میخوای نیان...
که تموم نشن... بمونن... بسوزونن ...
من موندم تووی همون اولین خطوط ... پایین اومدن دلم نمیخواس...
ترسیدم پایین ترش شبیهِ این همه اینا رو که دوست می دارم نباشه!!
هیچ وقت! هیچ جا!!!! دلم این همه مووندن نخواسته بود...
رفتم به عنوان ...مات شدم توی بنفش خطوط
من لرزیدم تمامش رو...
چند بار هم نخوندم... هر بار که تموم کردمش یادم رفت انگار ...
رفتم بالا!! انگار که بارِ اوله ... !

شیوا
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393 02:31 ب.ظ
سلام خوبی؟ چند روز پیش یکی از دوستانم سایت زیر رو بهم معرفی کرد که باهاش تبادل لینک کنم من فکر کردم تاثیری نداره ، ولی بعد از این که وبلاگم رو توی این سایت و سایت های شبیهش لینک کردم هر روز بازدید وبلاگم زیاد میشه. خواستم این سایت رو به تو هم معرفی کنم . حتما تبادل لینک کن چون لذت وبلاگ نویسی توی آمار بالاست http://www.tabadolelinks.ir/
رها
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393 01:58 ب.ظ
روز بخیر امروز بعد از چند وقت یه وبلاگ خوب پیدا کردم . عالی بود جدی می گم . خوشحال میشم وبلاگت رو توی سایتم لینک کنی آخه اتوماتیکه اینجوری دوستام هم بهت سر میزنند
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر