تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - ....پاپری ! قسمت شانزدهم
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

....پاپری ! قسمت شانزدهم

سنگ قبر حسین صاف بود و ساده بی هیچ نشانی از شهید گمنام هم ...گمنام تر ..

از روی سنگ بغل دستی نشانش کرده بودیم .........

آقام گفت باور کنم چهل روز گدشته یا نه ؟

فکرشو بکن هنوز چهل روزه  آمدیم بهشت رضا از اون روزی که با پرویز خدابیامرز اینجا بودیم

فرش پهن کردیم و چای خوردیم و قرار شد دسته جمعی بریم کنار دریا ...

یازده تا از قبلش میشه پنجاه و یک روز .............

حداقل مثل محمود کاوه چهار سال دیگه هم بخواد بجنگه میشه چند روز ؟؟...............

مگه میشه !!

بهمین راحتی چهل تا بود !!!  شد؟

چرا چهل روز بیشرفش  ؛ چهل سال طول کشید ....چرا روز و شبا اینقدر درازه !!! .......

ای خدا.......................

 و کوبید توی پیشانی اش و  اشک ریخت بی هیچ خجالتی !!

و وقتی آرام شد گفت :

 ببین بابا راستی تا اینجا آمدیم زیارت ....حیفه سر خاک پرویز هم نریم  نزدیکه ها .................................................................................................................

.............................................................................................................................

پرویز راننده ی آمبولانس بود .........

توی پاتک عراقیها خودش و ماشینش و سه تا مجروحش و عکس پسرش ! پودر شدند و رفتند آسمان .........

کل  هیکلش یک نایلون دو کیلویی خاک و استخوان شد

با یک کم خون خشکیده که معلوم نبود مال خودش بود یا از دیگر جنازه ها  برایش به امانت گرفته

بودند ...................

که جبران هیکل تنومندش لااقل بشود و کیسه ی  دو کیلویی جنازه با عکسش همخوانی داشته باشد.....

زنش هم  آنقدرسرش را به دیوارکوفت تا   دیوانه شد،

 پرویز سه سال قبل تر  از یتیم خانه گرفته و عقدش کرده بود باور نداشت یتیمی دوباره را  !

مجنونی برایش بهتر بود و امن تر ............................

چند قدم  هم آنطرف تر از حسین  خاکش کرده بودند ؛

گنده لاتها حسرت سبیلش را میخوردند و رفیق بی کلک  مادر خالکوبی روی بازویش !!!

و بسیجی ها حسرت سعادتش را ...

سرویها قسم خورد :

خودش رفیعی را با چهار تا از برادر ها دیده که توی کمین عراقیها اسیر شدند

قسم خورد که چگونه دیده که عراقیها  

دست و پای رفیعی و دیگران را بستند و زیر نور شدید آفتاب رویشان بنزین ریختند 

و نشستند به تماشا تا ذره ذره بسوزند ....................................

خود مصطفی سرویها هم مثل رفیعی هیچگاه  باز نگشت و مفقود شد ..............

..................................................................................................................

دکتر طوفانی وقتی از سر تا پای آقام ره معاینه کرد و  جواب آزمایشها را چند بار خواند و

مرور کرد ....

خونسرد گفت : پدر شما از من هم سالمتره .........فقط بحث اینه که میخواد خودشو با

محیطی که دوست نداره تطابق نده و به نوعی از  واقعیت فرار میکنه ....چیکارش دارید به

پرو پاش می پیچید بذارید توی دنیای خودش باشه ..........

راستی پدر جان از حسین چی خبر؟

از شما چه پنهون با امروز شیش ماه و سه روزه که رفته به کردستان .....از همون روزی که

جاتان خالب با شهید پرویز سبیل نشسته بودیم کنج بهشت رضا و برادر رفیعی خدا رحمتش کنه

رو پرویز مسلسل کشید و من ضامن شدم  نکشدش .....آخه جوون بود خدا رحمت کرده ............

دکتر سری تکان داد و خندید و گفت اگه بذارید توی دنیای خودش باشه لا اقل سی سال دیگه

صحیح و سالم عمر میکنه ..............

آقام پرسید سی سال درست و کامل دکتر جان ؟....

بعله عزیزم درست سی سال ..........بشرط اینکه .......................................................



نوشته شده توسط :امیر امیری
سه شنبه 2 اردیبهشت 1393-04:17 ب.ظ
نظرات() 

چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393 11:41 ق.ظ
خخخخخخخخ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر