تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - ..........و خداوند گربه ها را دوست دارد ...(قسمت اول)
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

..........و خداوند گربه ها را دوست دارد ...(قسمت اول)

گربه ی نرطلایی ناله بلندی سر داد هووووووووم......

گربه ی ماده خودش را پیچاند و باد کرد و چشمهایش وق زد بیرون و هی خر خر کرد وپا بفرار گذاشت ته کوچه ......

گربه ی نر مثل موشک از جایش پرید و حمله کرد بسمت ماده گربه و خودش را انداخت زیر پای او و باهم توی اسفالت

داغ خیابان غلت خوردند و جیغ زدند................ سراپا وجود گربه ی ماده  شهوت بود و نیاز ...امما خصیصه ی

حیوانی اش اجازه نمیداد پیش جنس مخالف سر کج کند و تسلیم شود ....برای همین بود که ناخنش را انداخت تخت چشم

گربه ی طلایی و بسمت دیوار بلند خانه  ای حرکت کرد و مثل موشک از آن  بالا رفت و درکنج دیوار مستراحی پناه

گرفت و آرام شد......................................................................................................................

..........................................................................................................................................

غلامعلی شایسته پیچ گاز را خوب باز کرد تا دنبلان های گوسفتدی که روی شعله اش به سیخ کشیده بود زودتر سرخ

شود و جیز و پلیز کند ......دنبلان ها خیس اب بودند و  تازه بخار شان بلند شده بود  لایه ی نازک رویش را که دست

میزدی ور امده و سوخته بود ولی جسمش خام و سفت و وانگشت غلامعلی  بزور توی ان فرو میرفت......عفت

سادات  کنجی از سالن نشسته  و سرش توی خیاطی  !  ولی  نگران گاز سفیدش بود که تازه هنوز دیروز تمامش را

 به دقت  با دستمال تمیز کرده  و حالا از زردابه

 

سوخته دنبلان روی ان جوی آبی باز شده بود که تا روی زمین ادامه داشت و با هر حرکت اقای غلامعلی به

سمت یخچال برای پیدا کردن اب لیمو و نمکدان !رد پایی زرد رنگ از  کف پایش  بروی سرامیک های سپید اشپزخانه باقی

میماند .....عفت سادات انصافا راضی بود زردابه ی دنبلان روی وجود ش  باقی بماند ولی گاز و سرامیک مطبخش

لکه نشود ...........

...........................................................................................................................................

خر خر گربه ی ماده ارام شده بود ولی خبری از گربه ی نر نبود  سرش را به ارامی از کنج دیوارچه  مستراح بالا کشید و

به اطراف خوب نگاه کرد .....اما انگار اب شده  و توی زمین فرو رفته بود....از کنج دیوار  بالا  امد و میویی کرد

و وقتی پرید روی شاخه ی درخت رنگ از رخسارش پرید .........

یک ماشین بزرگ باربری و گربه ی نر که زیر ان  دراز کشیده بود و کمین کرده بود

 

  ارام و اهسته  پشت سر گربه نر نازنینش رسید قبل از هر میویی چشمش به پنجره ای افتاد که گربه ملوس خانگی پاپیون به

گردن با شوهرش دل میداد و قلوه میگرفت .....حالا اگر کارد میزدی میو اش بالا نمی امد جیغی کشید و دم نر طلایی  را

با تمام قوا گاز گرفت ........گربه ی نر به اسمان پرید ....سرش خورد به گیربکس ماشین باربری ....برق ازسه فازش

پرید و.....گربه ملوس از پشت پنجره محو شد و گربه ها در گرد و خاک محورچرخش خودشان توی خیابان  گم شدندو باز عشق

بازیشان از سر گرفته شد و توی همان محور چرخشی پر از گرد و غبار گربه ی ماده همه چیز را فراموش کرد و

گذاشت روی خصلت نرینگی  و ذاتی تمامی موجودات عالم...............................



نوشته شده توسط :امیر امیری
سه شنبه 10 دی 1392-03:07 ب.ظ
نظرات() 

میترا
دوشنبه 1 اردیبهشت 1393 07:11 ق.ظ
سلام دکتر
شما قبلن فعال تر بودین.. مدتیه وبلاگتونو بروز نمی کنین!
برای خوانندگان پرو پا قرص وبلاگتون هم که شده دست به قلم شین
نوشته هاتون رو بی نهایت دوست می دارم و از خوندنشون لذت می برم.
س. اسدی
دوشنبه 7 بهمن 1392 01:18 ب.ظ
بله دیگه مردی که زن خوشگل و مانکن میخواد که هی ناز و عشوه بیاد واسش باید فکر این چیزاشم باشه.... جور هندوستان کشد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر