تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - .....خداوند گربه ها را هم دوست دارد (قسمت )3
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

.....خداوند گربه ها را هم دوست دارد (قسمت )3

عفت سادات عیدگاهی دختر پنجم حاج جواد عیدگاهی کله پز معروف کوچه ی بازار سرشورمتولد اول فروردین یکهزار و سیصد و

چهل و پنج انصافا زن بدی نبود ....ساده و سربراه  تمیز و خانه دار که چهار بچه ی آفا غلام شایسته را به سلامت بزرگ کرده

و بجز سعیده که دانشجوی مامایی  بود  همه را  بخانه ی بخت فرستاده و همزمان پای تولد دو نوه اش هم

در میان بود و بزودی مادر بزرگ میشد (0هرچند بقول سعیده جان برای مامانی شدنش کمی زود بود) اگر بیشتر کنکاش میکردی

زن شایسته ای هم بود اما از نظر حاج غلام دو عیب بزرگ داشت اول اینکه از وقتی پا به چهل گذاشته بود انگار مسایل زناشویی

را پاک فراموش کرده و هر چند در قراری نانوشته به اقا غلام قول موکد داده بود هفته ای دقیقا دو بار نیازش را بر اورده کند ....

اما زیرکانه قرار را بروزهایی می انداخت که دامادها منزل مادر زن باشند و یا ایام شهادت و مناسبت دار که حاجی سخت به انها

پایبند بود و بدتر اینکه عفت بانو اجازه نمیداد حاجی قضای حاجت و نیازش را روزهای بعد بجا بیاورد و در عمل ماهی هشت بار

هم خوابگی! عملا از هفت هم کمتر میشد و این کاری بود نابخشودنی.....عیب دوم عفت سادات که غلامعلی شایسته سالها غم

 گفتنش را سالها در  

وجود خود پنهان  و دم بر نیاورده بود .....این بودکه  عفت سادات بور نبود !...حاجی خوداگاه یا ناخوداگاه  هلاک زن موطلایی

با چشمانی روشن بود و حاضر بود وجودش را بپای او بریزد ....بارها به التماس افتاده بود که همسرش موهای خود را رنگ کند

امما عفت زیر بار نرفته بود نه اینکه او عاشق موهای مشکی و صورت پهن و دماغ گنده ی خودش باشد.....

بلکه به این علت که اگر موهایش طلایی میشد دیگر صاحب نماز و روزه و پاکی خودش نبودغلامعلی توی  منزل بست مینشست ...

در را عملا بروی همه حتی دخترها و داماد ها میبست ...سعیده را در به در میکرد و زتگ میزد از مغازه دنبلان و پا منقلی مفید

بفرستند و انگاه میافتاد بجان عیالش و او را شخم میزد نه یکبار نه دوبار و نه چند بار !......غلامعلی عاشق موی بور بود...

روی کیسه گونی کاکل طلایی  ذرت میچسباندی و نشانش میدادی بی قرار میشد چی برسد به عفت که زن شرعی و قانونی اش بود

 و سالها

کنارش خوابیده بود .تراکتورغلامعلی وقتی رنگ زرد میدید همه چیز را شخم میزد  این چیزی بود که خانم دکتر عطریانی متخصص

زنان و زایمان و نازایی یک روز عصر که مطبش خلوت بود  و

 بیمار کمتری داشت به عفت گفته بود....................................

..................................................................................................................................................

این مرتیکه آدم نیست تراکتوره بخخدا......ببین چطور شخمت زده لامصب........عفت بانو روی صندلی معاینه ی خانم دکتر نشسته

و پاهایش از دو طرف تا ته !باز بود خانم دکترسرش را کرده بود آن لا و با دستکش کنکاش میکرد و غلامعلی خان را بباد ناسزا

میگرفت .......همه جارا بادقت و وسواس معاینه کرد و هیچ چیز را ندیده نگذاشت حتی کناره ها را......عفت از خجالت همه جایش

عرق کرده بود و هی گره روسری اش را محکم میکرد  احساسش این بود همه ی عالم و ادم دارند عمل شبانه  ی شخم زنی

غلام را میبینند .......خانم دکتر امما سرش تو کار خودش بود .....حالا معاینه ی دقیقش تبدیل شده بود به عدس پاک کردن خانم

ها دور هم ....با چوب معاینه  خوش  خوشان شخمها را بهم میزد و صحبت میکرد ............ببین عفت جون باید بهش بفهمونی

یک زن برا خودش حق و حقوفاتی داره ....(عغت بانو همچنان سرخ و عرق کرده روی صندلی  فقط گره روسری اش را

سفت میکرد طوری که زبانش از حلقوم بیرون زده بود)....همون کاری که من امروز صبح با حجار شوهرم کردم......از صبح تا

شب مث سگ دارم تو این دخمه جون میکنم و دستم تو بدترین جای هر خر و سگیه (حالا دیگر عفت بانو از شدت شرم ادرارش

گرفته بود)بعد آقا عشق و کیف اروپاشوبکنه .....بهش گفتم تو فقط یک روز خودتو بذار جای من و از صبح تا لنگ غروب دستتو

بکن تو بدترین جای صد تا دختر و زن و پیرزن.....اونوقت ببین شب جون داری پای گاز وایستی و املت و نیمرو بپزی......کثافت

فقط میخنده و بس ....بهش گفتم من حقمو میخوام تو این زندگی ....سند خونه رو بایست تفکیک کنی ...ماشین منم سوار نشی...

مرد جماعت رو نباید رو بدی عفت جون چون ظرفیت وجودش صفره ...حقو باید گرفت چون گرفتنیه ...............وای وای

اینجا چرا اینجوریه .....و ادامه داد و ادامه داد ....و عفت از پای بازش یادش رفته بود و به این فکر میکرد که چگونه غلامعلی

شایسته را  ادب کند .................دست اخرهم قرارشد غلام را به بهانه ای مطب خانم دکتر بیاورد تا کمی نصیحتش کند و اداب

شبانه را یاد اورش کند که زن سرمایه ی یک عمر مرد است نه ماشین جوجه کشی هندلی.......

........................................................................................................................................................

راضی کردن غلام کار سختی بود ولی روش خاص خودش را داشت .....یک زناشویی خارج از نوبت و پرملاط از همان دست

روابطی که خانم ها اگر مایه کاری هم حساب کنند ته کار برایشان سه حلقه النگو می اندازد ولی عفت با این که بیشتر از مایه

کاری مایع! گذاشته بود به همان امدن اقا غلام به مطب خانم دکتر راضی بود که بیاید تا خانم دکتر از نزدیک صحبتی با او داشته

باشد........مرد جماعت توی روابط جنسی که خرش از پل گذشت....پل را با یک جفت لگد خراب میکند غلامعلی شایسته قصاب

گوشت گوسفندی(بره نرینه ی قلم آبی کشتار امروز به شرط چاقو) بازارچه ی سرشورکه جای خود داشت...........

چیه ...؟چیکارم داره؟...بخودت بگه  ....من کار دارم فردا عصر از کشتارگاه برام جوونه گوسفندی میاد ...مردم منتظرن...

............شما بیا غلام جان حتما موضوع مهمیمه......مهمتر از مردم که گوشت میخان براسرسفره شون .....اماتوقول دادی غلام

بهمین راحتی میزنی زیرش ............نه من زیرش نمیزنم ولی کار دارم  گفتم که .....و انقدر ادامه دادکه عفت زد زیر گریه و گفت

بجان سه تا بچچم دیگه پشتمو میکنم بهت و بغلت نمیخوابم برو یک خر و سگی رو صیغه کن  دست از سر من بردار..........

...................................................................................................................................................

مطب خانم دکتر شلوغ بود و غلام برج زهر مار !متنفر بود از انتظار در محیط زنانه و شکم های برامده.....در دل به هر کس

و ناکسی که وادارش کرده بود در برابر خواسته ی عفت سر خم کند نفرین میفرستاد....دو سه بار هم تصمیم گرفت به لج عفت

بانو کسی را صیغه کند ولی وقتی چشمش در چشمان محجوب زنش افتاد شیطان را لعنت کرد و صلوات فرستاد تنها همدم او و

دلخوشی اش عکس دخترک چشم روشنی بود که دست رو دماغش گذاشته و به همه میگفت ...هیس!

....................................................................................................................................................



نوشته شده توسط :امیر امیری
جمعه 29 آذر 1392-11:18 ب.ظ
نظرات() 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر