تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - .......خداوند گربه ها را هم دوست دارد؟ قسمت 4
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

.......خداوند گربه ها را هم دوست دارد؟ قسمت 4


 

خانم دکتر طریف و لاغر اندام بود مثل همه ی دکترها....روسری ساده ای سرش بود و مانتویی سفید ....اگر زیاد تکان میخورد گل

و گردنش هم دیده میشد  همان اول کار با تمام قوا و با سلاح سنگین حمله کرد تو برجک غلام .....که شما فکر کردی این زن چیه

همسرته یا زمین کشاورزی که هرشب  میفتی روش و شخم  میزنی ؟.............غلام را کارد میزدی خونش در نمی امد تا ان

لحظه به حرمت زنانگی و خانم دکتری حتی سرش را هم بالا نگرفته بود ولی حالا شرایط فرق کرده بود و خصوصی ترین مسایل

حریم خلوتش لق لق زبان زنی شده بود که این مسآله  هیچ ربطی به او نداشت  با تمام قوا سرش را بالا گرفت تا جواب خانم

دکتر را بدهد .........اما............

.........................................................................................................................................................   خانم دکتر عطریانی و عفت سادات عیدگاهی همان روز معاینه ی طولانی  و کذایی همه چیز را با دقت و درایت برای تادیب و

تربیت غلام صحیح و دقیق بررسی و چیدمان کرده بودند الا...........یک مورد.......و انهم سه لاخ تار موی طلایی بود که

ناخوداگاه از زیر روسری خانم دکتر بیرون زده بود موهایی که رنگشان بازمانده ی عروسی دختر خواهر مهندس حجار  از ماه

قبل بودند ..........غلام تا سرش را بالا گرفت که بخانم دکتر بگوید ..........شرمنده سرکار خانوم شما سرورما و عفتین ولی

راستیتش مسایل تو رختخواب من و ضعیفه به خودمون ............ناگهان دست و دلش لرزید و لرزید و خودش هم نفهمید چه گفت

چه شنید .....حتی ضعیفه که شاهد این ماجرا بود ..........چقدر زمان برد کسی یادش نیست ...حتی سرکار خانم دکترعطریانی

که از یاد برده بود سه لاخ موی زرد گاهی عروس شیطان است .......تنها خاطره ی عفت بانو از این نصیحت تراپی (درمانی)

این بود که غلام سوار ماشینش کرده بود و یکراست برده بودش دم سالن ارایش و زیبایی بانو ستاره .....که مشتری پر و پا قرص

قصابی اش بود.....اول خودش پیاده شده بود و با خانم ستاره صحبت کرده بود و اسکناسی را کف دستش گذاشته بود و بعد عفت

را روانه ی سالن کرده بود و  دم در پاس ایستاده بود تا یکساعت بعد بانو عفت طلایی از در سالن با چشمانی اشک الود

بیرون بزند............قبل از هر کاری عفت را بردچلوکباب سلطانی که گوشت راسته اش را  از خودش تهیه میکرد و سفارش

بختیاری اعلا داد عفت غذایش را خورد و اشک ریخت .............بعد باهم رفتند بستنی سفید برفی راسته ی احمد آباد که زنش

عاشق انجا بود .......عفت بستنی اش را تا ته لیس زد و اشک ریخت ...........از توی زیست خاور روسری حریر گل منگلی

قشنگی برایش خرید عفت روسری را سرش کرد و اشک ریخت .........یک لنگه النگوی طلا هم افاقه نکرد و باز هم اشک ریخت

دست اخر که غرور مردانگی اش را زیر پا گذاشت و با محبت پرسید چیکار کنم گریه نکنی ؟....پاسخ شنید زودتر بریم خونه تا این

چشمهای (لنز) ابی رو از چشمام بکنم بلکه ابریزش چشام بند بیاد .....تازه غلام فهمیدزن بور دردسرهای خودش را دارد

..................................................................................................................................................

یکماه تمام شاگردها قصابی را چرخاندندو صبح به صبح دنبلان صبحگاهی را فرستادند منزل ........میهمانی دادن و روضه رفتن 

عملا ممنوع بود .....حتی والده ی اقا غلام که تاج سر منزل بود از سر باز شد.......نماز های عفت دو لا پهنا یا از سر باز 

و یا قضا شد ........تراکتور یا در حال گازوییل زدن و سیخ کشیدن دنبلان بود یا در حال شخم زدن عیال .....

همه چیز از حد گذشته بود و تنها چیزی که از این دوران طلایی برای عفت بیادگار ماند این بود که سعیده را باردار شد و

دیگر هیچوقت پایش را توی مطب خانم دکتر عطریانی نگذاشت........................

..................................................................................................................................................

گربه ی ماده بد جور هوس یک موش چاق و چله اش کرده بود....اخلاقش این بود فصل جفت گیری از هر چه  گوشت و

اشغال غذا و نایلون زباله کنار خیابان متنفر میشد ومیلش میکشید فقط روی موش خانگی .....از قمری و کفتر هم بدش نمی امد

ولی نای کمین و شکار نداشت ....فقط دوست داشت خر خر کند و توی چشمهای گربه ی نر چنگول بیندازد............اسفالت داغ

خیابان هم ارامش میکرد بشرط انکه ماشینی بوق نزند و از خماری نکشدش بیرون

....................................................................................................................................................

  خانم قوامی برای اخرین بارقبل از امدن شوهرش گوشی خود را چک کرد ....پویا برایش پیام گذاشته بود عزیزکم  میدونی

چند روزه با دکتر جونت سرسنگینی .....کار بدی کردم ؟چند بار امد برایش جواب بگذارد اخه جوجه ممکنه یک فوق دیپلم بهیاری

و بهورزی داشته باشی ولی هنوز شب خیلی برات درازه تا دکتر شدن ولی دلش نیامد ....وچیزی ننوشت و به یک کامنت ساده توی

فیس بوک برایش اکتفا کرد .....داغ  تنهایی! با  دیگران بودن ازاری است شکنجه وار که فقط کسی که به ان مبتلاست

 میفهمدش و کنارش یک شکلک غمگین گذاشت و گوشی اش را خاموش کرد به انتظار قوامی برای اعمال زناشویی پنجشنبه !

سعیده شوهر پنجاه و سه ساله اش را صمیمانه دوست داشت ....هرچند که از نظر دوست و اشنا در ازدواج با مردی کم مو و

 سبزه

و خمیده  واقعا حیف شده بود ...ولی قوامی مرد زندگیش بود که سالها با اجاق کور  

همسرش  ساخته و هیچگاه نه اعتراضی کرده و نه خطایی از او سر زده و پایش راز حریم عفت بیرون نگذاشته بود ..

سعیده بیاد نداشت حتی برای یک بار قوامی عیب نازاییش را توی سرش زده باشد یا از او بچچه  ی پرورشگاهی و ....خواسته و

یا علاقه ای به کودکان نشان داده باشد ...... بیست و پنج سال ازگار هر روز صبح دوچرخه ی هرکولس دو شیر نشانش را

 سوار

شده و به محل کارش زیر زمین بایگانی ثبت احوال مشهد رفته بود و ظهر راس ساعت با لبخندی محبت امیز و پاکت خرید

سفارشات سعیده خانم به منزل برگشته بود و در طی این مدت فقط بمرور زمان مویش ریخته  بود خمیده و سیگاری و بی

 دندان.....

سالی دوبار هم به سفر میرفتند و سعیده جداگانه سالی چند هفته میرفت تهران منزل ابجی خانمش بدون اینکه اب از اب تکان

 بخورد

قوامی سر ساعت میرفت و سرساعت بر میگشت و همه چیز مرتب و منظم سر جای خودش......هیچ خبری از پدر سوخته گی

و دو دوزه بازی های مرسوم مردانه نبود ...........تنها خواسته ی علیرضا صدر قوامی از همسرش طی این مدت فقط این بود که

فامیلش را از سقط چی !!به قوامی تغییر دهد .....الباقی خواهرها اعم از سهیلا و سمیلا و   همه سقط چی بودند و سعیده

فامیلش شد قوامی انهم در بیست و پنجمین سالروز تولدش به عنوان کادو با سجل جدید و مهر جمهوری اسلامی ایران

سعیده صمیمانه همسرش را دوست داشت بخاطر عشق با صداقتی که طی سالها زندگی مشترکشان  شکل گرفته  و حاضر بود

توی رختخواب تا پنجشنبه ی بعد به انتطار قوامی بماند تا از خجالت و وظیفه ی زناشویی اش بر اید

……………………………………………………………………………… ………………………………

در تاریک روشنایی چشمان خمار گربه ی ماده روی باریکه ی دیوار! تصویر گربه ی نر با موجودی به دهان اشکار شد ......گربه

 ی ماده

به تصور موش قلنبه ی سیاه خودش را جمع و جور کرد و تمام موهای بدنش سیخ شد و وقتی از نزدیک تصویر جوجه گنجشک مرده

ای با بالهای خیس و سیاه و پوست اویزان را در دهان گربه طلایی دید با تمام قوا به صورت او چنگ انداخت .....جوجه گنجشک

در اسمان به پرواز در امد و کنار باغچه ای افتاد .......گربه ها روی باریکه ی دیوار در هم غلطیدندو  به زمین افتادند.

.....کلاغی قار قار زنان خودش را به گنجشک رساند و به منقار گرفت وپرید ....صدای جیغ وفریاد گربه ها توی هوا پیچید

همسایه ها اماده میشدند برای فحش و نفرین ولی هنوز طاقتشان طاق نشده بود.........

نوشته شده توسط :امیر امیری
چهارشنبه 27 آذر 1392-11:17 ب.ظ
نظرات() 

Foot Problems
سه شنبه 17 مرداد 1396 10:55 ق.ظ
whoah this weblog is great i love studying your articles.
Stay up the good work! You realize, many individuals are hunting around for this information,
you can help them greatly.
pollytindol.hatenablog.com
یکشنبه 15 مرداد 1396 08:36 ق.ظ
We are a group of volunteers and opening a new scheme in our community.
Your site provided us with valuable information to work on. You have
done a formidable job and our whole community will be thankful to you.
BHW
دوشنبه 28 فروردین 1396 06:42 ق.ظ
Do you have any video of that? I'd want to find out more details.
میترا
دوشنبه 25 آبان 1394 04:14 ب.ظ
وقتی یه عالم وقت از اهلی شدن تن‌ها با هم بگذره!
وقتی رابطه‌هه پا به میان‌سالی بذاره!!

دیگه هوس های آدما مثه قبل نیستن!

اصلن انگار آدما یه جور خوبی با هم چفت می‌شن..............
قِلِفتی تووی هم جا میفتن!

آدما بلد می‌شن آروم آروم هم‌دیگه رو بچشن..

هم‌دیگه رو مزه مزه کنن....

دیگه گرسنه‌ی هم نیستن همش!

مثه یه شب طولانی می‌شن با شمع و شراب........................................................


بعد من خوبمه این‌همه آروم رو....
این‌همه عمیق رو....
میترا
دوشنبه 25 آبان 1394 04:09 ب.ظ
داستان آقا غلام و عفت بانو رو دوس میدارم .... هر چن بار میخونم سیر نمیشم!
بخصوص بعد قضیه ی رنگ کردن موها و لنز چشاش! که یه ماه تموم ماه عسل شد براشون!!
پاسخ امیر امیری : واقعیت زندگی مرد ایرانیه و نسل دهه ی پنجاس................شاید
سمیه
پنجشنبه 28 آذر 1392 08:48 ق.ظ
بسیار عالی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر