تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - ............خداوند گربه ها را دوست دارد (قسمت 5)
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

............خداوند گربه ها را دوست دارد (قسمت 5)


.....

 عفت هر چند اهل نوار و موسیقی و چرندیات نبود ولی در طی عمر چهل و چند ساله اش دو ریتم اهنگ در گوشش طنین انداز

شده و در وجودش به امانت باقی مانده بود.....یکی اهنگ فیلم  دوستی که مربوط به دو برادر کور و کچل هندی بود که خواهرشان

پرستار بود و تحویلشان نمیگرفت و او پنهان از اقاجان خدارحمت کرده اش ضبط صوت را بیخ تلویزیون چسبانیده و اهنگش را

ضبط کرده و دروغ چرا !انرا عملا حفظ بود و توی دوران دختری پای اینه خوانده و سرش را شانه کرده بود و دیگری ریتم

ضرباهنگ وجودی شاغلام قبل و طی مراسم شریف دنبلان خوری و گرفتن مجوز زناشویی.....

غلام کلید را که می انداخت  توی قفل در ...نوع چرخاندنش فرق میکرد....واهنگ تق تق صدای کفش پاهایش شور بود و ماهور

 ....از دور سراغ

عفت جانم !را میگرفت و به بچچه ها شکلاتی میداد و پرشان را از سر باز میکرد و ادامه ی ماجرا....چند سالی هم که پیر شده

بود جهت حفظ فریضه ی نماز صبح جریان زناشویی را  به روز انداخته بود ...عفت عملا میدانست الان که غلام دارد تتمه ی

دنبلان  سرخ نشده را به ضرب اهنگ خواهم که بررویت هر دم زنم بوسه هر دم زنم بوسه ! بزور قورت میدهد کجای اشپزخانه

ایستاده و چند تا لکه ی پا !! چرب و چیلی روی سرامیک های اشپزخانه بجا گذاشته است ....البته او هم زیاد از جریان

مرسوم زناشویی بدور نبود و بلد بود کجا شترش رادر حجله   بخواباند .....همیشه توی این ایند و روندها بهترین باج را از غلام

گرفته بود .....اجاق گاز فردار جهاز سهیلا دختر اولش و تلویزون رنگی و یخچال فریز سمیلا و سه دانگ از سند خانه و قول

خرید یخچال ساید بای ساید جهاز سعیده در سایه ی همین مراسم بدست امده بود و حالا هم که صدای عفت جان ما چطورن !!

مارو تحویل نمیگیری عفت خانم و ...........بده اون بوس قشنگه که دلم برا عیالم یک ذره شده !!فضا را پر کرده بود خوب

میدانست که چند نت از ضرباهنگ غلام باقی مانده تا خاک بر سرش !روزه ی یواشکی اول ماهش پر بگیرد و برود  سمت اسمان

.......... ...دلش برای گرسنگی و ضعفی که تا ان ساعت پنهانی و دور از چشم دیگران  کشیده بود و تازه اذان راهم گذرانده  بود

 میسوخت و کباب بود .......

منتهی بویش با کباب دنبلان شوهرش فرق داشت...........عفت انقدر گیج ابروریزی غروب و قراری که با دخترها برای افطار

روزه ی مستحبی اول ماه گذاشته بودند شده بود که حتی ماچ و بوسه های غلامعلی شایسته را روی صورتش حس نمیکرد

فقط صدای گناه بود و ملچ و ملوچ چرب وچیلی بروی گونه های سرخ از اشکش................................................

.....................................................................................................................................................

گربه ی ماده عصبانی بود از دست خودش و روزگار..........اینهمه  گربه ی نر توی کوچه ها ولو بودندو برایش موس موس

 میکردند  و او اسیر این طلایی ابله شده

بود ..............در طی سالها شوهر داری و عشقبازی با همه جنس گربه همخواب شده بود از ملوس گرانقیمت هلندی

و بلغاری تا گربه ی گر و کور زیر جوب ته خیابان و پنجراه.........با همه شان یک جوری کنار امده و ساخته بود ......فیس و

 افاده ی گربه ی سبیل

چخماق عرب را بجان خریده و بوی گند لای پای گربه ی نیمه کور زیر جوی را هم تحمل کرده بود وازشان بچچه اورده و به

سلامت بزرگشان کرده و نگذاشته بود حتی یکی از انها خوراک بابای نرشان شود حتی بچچه عربها را .......توی این همه جنس

 مخالف

این یکی بغایت نفهم بود و خر !!باید یکجوری ادبش میکرد.................................................پس وقتی که.

 خودش را خمار کرد و بی توجه به پوزخند گربه ی نر کنار جوی اب به پشت دراز کشید ومنتظر ماند ........

 گربه ی نر حیران این تسلیم زودرس شد....امسال دوم سال عشق بازیش بود و باور ش نمیشد ماده گربه ای با چند برابر سن

خودش به این سرعت در برابرش تسلیم شود ارام به او نزدیک شد با ارامش و طمانینه شروع کرد به لیسیدن گردن ماده گربه

انقدر لیسید که چشمان خودش هم خمار و روی زمین ولو شد و درست لحظه ای که به اوج رسید ناگهان صدای جیغ و سپس

چنگال گربه ی ماده جفت چشمانش را غرق بخون کرد.....

گربه ی ماده انتقامش را گرفت و جیغ دیگری کشید از روی زمین برای اخرین بار تراس طبقه ی سوم را نگاه کرد و با تمام

قوا پرید روی دیوار ...گربه ی نر شیو کنان دنبالش دوید ......تراس اول....تراس دوم و سومین تراس به سرعت باد با جیغ

و فریاد طی شدند و  ماده گربه تصمیمش را گرفته بود چشمهایش را بست و از بالای تراس وجودش را به سمت پشت بام

مستراح نشانه گرفت درست بین طبقه ی دوم و سوم بود که چشمانش را باز کرد و..........تمام محاسباتش صحیح بود جز

انکه انروز صبح غلامعلی شایسته چند ورق حلبی کانال کولر را بروی ان انداخته بود تا عفت تحویل بازیافت بدهد و بجایش

نایلون زباله تحویل بگیرد ...........................

.............................................................................................................................................

غلامعلی شایسته در اوج بودن و نبودن و پرواز بود ومثل عفت به روزه ی مستحب باطل شده اش فکر نمیکرد ....

عفت خانم چطورن / عفت دوسم داری ............؟عفت کجایی با ما نیستی ............صفای دنبلان ! رو برم من.......

عف....عفت.....!که ناگهان همه جالرزید ...هر دو نفر مات و مبهوت شدند .........از صدای انفجار و جیغ و شیون و...داد......

غلام احساس کرد یکنفر زیر پایش را خالی کرد و با سر سکندری خورد روی عفت و تمام وجودش تخلیه شد ..و....هیچ نفهمید

عفت اما احساس میکرد زیر اوار دیواری خراب شده که سالیان سال باید  همانجا مدفون و مدهوش باقی بماند....تمام دنیا اوار

شد و روی سرش خراب ........غلام چکار کردی غلام ...قربونت برم چکار کردی غلام !!....بیچارم کردی غلام

غلامعلی شایسته را کارد میزدی خونش در نمی امد ...تمام وجوش شد زور و نعره !!به اندازه ی پنجاه سال دهانش را باز کرد و

و فریاد کشید و لنگه ی دمپایی صندلش را برداشت و از پنجره پرت کرد سمت پشت بام مستراب ............گم شید بی شرفا گم

گم شید پست فطرتا ................ولی ارام نگرفت و رفت سمت توالت توی سالن.....................

........................................................................................................................................................

گربه ی ماده احساس کرد کمرش زیر بار گربه ی نر خورد شد اول خودش به پشت افتاد روی حلب  ها و بعد تمامی وجود گربه نر

زیر تکه پاره های اهن ها غلطاندش و دیگر حتی نفهمید شکست خورده یا پیروز میدان است ....گربه ی نر با چشمان خون الود

روی دیوار پرید و وقتی دید لنگه ی دمپایی فریاد کنان سمت او می اید خودش را توی پیاده رو انداخت و توی جوی ابی  کنار لجن

ها گم شد تا هیچ کس کاری نداشته باشد....و غلط کرد  تا اخر عمر با پیرماده گربه ای عشق بازی کند .............گربه ی ماده

همانجا زیر حلب ها ماند و دیگر تکان نخورد ....تمامی غم دنیا را چپانده بودند توی شکمش ... از ان زیر به پیشی ملوس پنجره

روبرو خیره شد و لنگه دمپایی که روی اسمان برای خودش میچرخید .........و به سمت او میرفت.....دلش یک نعلبکی شیر

میخواست و یک موش چاق و قلنبه ی سفید ........................



نوشته شده توسط :امیر امیری
سه شنبه 26 آذر 1392-08:13 ق.ظ
نظرات() 

پری
سه شنبه 26 آذر 1392 08:14 ق.ظ
وبلاگ خیلی زیبایی داری اگر مایل بودی برای افزایش بازدید سایت با هم تبادل لینک داشته باشیم . links.nabtarinha.com منتظرت هستم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر