تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - ...خداوند گربه ها را دوست دارد ..(قسمت ششم و اخر)
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

...خداوند گربه ها را دوست دارد ..(قسمت ششم و اخر)

xuee8vqgaryq7jbbp4l.jpg

لنگه ی دمپایی چرخید وچرخید از روی سر گربه ی نر  و کوچه ی باریک رد شد ...از کنار ماشین کامیون بسلامت گذشت و

به هیچ جایش صدمه ای نزد تا به پنجره رسید .....شیشه را شکست و از پشت از قسمت پاشنه شترق خورد به پشت کلله ی

علیرضا صدر قوامی که حالا داشت  از خانم پرستار دل میکند و میرفت سمت اتاق خواب ....همان یک ضربه ی ناچیز با خورده

های شیشه جهت ولو شدنش روی میز کفایت میکرد

سعیده ی قوام وقتی بالای سر شوهرش رسید که بیهوش افتاده بود کنار میز ....پیشانی اقای قوامی روی یادگار پدر بود و لبهایش

بروی صورت خانم پرستار .........همانی که حاضر بود برای سرطانی ها از شوهر و بچچه اش هم بگذرد...لبهای خانم پرستار

غرق خون بود.......................................................

خانم سعیده !!اول پیشی ملوسش را از لای شیشه های شکسته بیرون کشید و روی مبل انداخت و بعد زد زیر گریه .....تنها کاری

که به فکرش رسید این بود که از دکتر پویا کمک بخواهد...................

الو الو پویا عزیزم سلام .شرمنده ام بخخدا مزاحمت شدم شوهرم شوهرم از دست رفت .....غرق خونه همه جاش ....پویا

............پویا برای اولین بار  صدای دوست  مجازی اش را بعد یک ونیم سال دوستی شنید ....زیاد هول نشد فقط گفت زود زنگ

بزن اورژانس اینم شمارشه ....صدو ده !!

اورژانس ازیر کشان رودتر از این حرفها رسید و وقتی پرستار مربوطه کله ی غرق خون قوامی را تمیز کرد و فشارش را گرفت

و علت ضربه را پرسید ............سعیده ی قوامی یک چیز را بخوبی  احساس کرد و گفت

رویاهایم را به دست باد میسپارم نه به تو که دیوار بی اعتمادی بین مان تا اسمان است و .....پویا خندید و گفت خودتی !!

درست مثل عکس تو ایدی .........سعیده جواب داد دیدی گفتم تو دکتر نیستی .....

کلله ی قوامی  برای خودش توی اسمان چرخ میزد. هم تایید و هم تکذیب!!..بیکباره بغض سعیده شکست و  فقط گریه کرد........

دلش برای قوامی یک ذره شده بود ...........عزیزم ....عزیزم ........قول بده خوب بشی منو بفرستی تهران پیش ابجی سمیلا

از اونجا بهت زنگ بزنم بهم بگی کی میای؟ کی میای ؟............خونه هواش سنگینه کی میای؟.....و کلله ی قوامی باز در اسمان

تکان خورد........................پویا توی اورژانس بالای سر قوامی نشسته بود و نبضش را میگرفت  بلد نبود دعا کند ولی

 

 نمیدانست چرا چشمش هی

 

میرود سمت اسمان ...............

..................................................................................................................................................

غروب که خورشید نارنجی شد گربه ی ماده سرش را از لای حلب پاره ها اورد بیرون و داغ دلش را تازه کرد انقدر میو میو کرد

که دل عفت بانو شکست و از توی یخچال یک تکه گوشت برداشت و گذاشت کنج تراس و گفت الهی قربونت برم ...تو که گربه ای

تو دیگه چرا دلت گرفته؟ .........سعیده ی قوام وقتی زنی را دید با چادر سفید که برای گربه ی روی پشت بام غذا گذاشت....پیشی

ملوس را توی بغلش فشار داد و گفت حالا دیگه هر دو مون تنهاییم هم من هم تو نه ملوسکم؟و زد زیر گریه..............

.........................................................................................................................................................شاغلام  یکدفعه توی جا نشست و عفت را تکان داد .....بلند شو بلند شو برام اب بیار ...و وقتی ابش را خورد و ارام

گرفت .......گفت وای عجب خواب دیدم .....عفت خواب الود و گیج پرسید چی خوابی دیدی خیره ایشالاه ....بخواب حاجی !!حالا

 وقت خواب

 دیدنه نصف شبی؟ .....وا.......

هیچی هیچی ...میدیدم تو یک دختر دنیا اوردی بور و چشماش روشن بیشرف خیلی خوشگل بود ولی نمیدونم  چرا

یک دم بلند  داشت و سبیلاش اویزون بود یک شباهتهایی به گربه میزد.............قلب عفت هولوپ خالی شد

یک هفته عقب انداخته بود ...انقدر تخم شوید و دم کرده ی ریشه ی شاتوت و جعفری خورده بود که شکمش باد اورده بود

وهمه اش یکپایش مستراح بود و پای دیگرش هم مستراح.........اصلا جایش همانجابود............دلش هری ریخت پایین! و

خودش را بخواب زد

..................................................................................................................................................

سعیده گوشی موبایلش را چک کرد .....پویا  برایش پیام گذاشته و حال قوامی را پرسیده بود ..........

برایش نوشت ..........خوبه خوبه ....فقط یک جا نشسته و سرشو تکون میده .....براش روزنامه میخرم و میذارم جلوش

بجاش جدول حل میکنم ..........دعا کن زودتر خوب بشه .....بخدا خیلی تنهام .....دعا کن ....دوست دارم برم تهرون هی بهم

زنگ بزنه بگه کجایی  کجایی ...خونه هواتو کرده ......پویا تو این چیزارو درک میکنی ؟و باز اشکهایش را پاک کرد

و دوباره  تایپید راستی یک گربه مشکی اومده تو خونم بچچه اورده سه تا بچچه گربه ی طلایی ....فکرشو

بکن ....یک مامان مشکی و بچچه ها ی طلایی .................

و رفت سمت قوامی و سرش را بوسید ........عزیزم بگو خوب میشی ...من برم تهران.......

کلله ی قوامی در اسمان تکان خورد و گوشه ی چشمش خیس شد ..............................

....................................................................................................................................................

عفت حساب کرد وقتی بشود شصت ونه ساله بچچه اش میشود بیست ساله .............

یک هفته ای میشد  با غلام قهربود از همان روزی که فهمیده بود زنش باردار است و سرش داد کشیده بود ......یک دقه نتونستی

 خودتو

نگه داری ..............تو خجالت نمیکشی با این سنت بچچه درست میکنی ..........چیه میترسی سرت هوو اورده باشم ؟ داری

میختو محکم میکنی .........اصلا بمن ربط نداره برو یک جهنمی بچچه تو بنداز.........................................

عفت دوباره با ماه و هفته حساب کرد این دفعه دید اگر بشود شصت و هشت سال ونه ماه  !بچچه اش میشود بیست سال و سه روز

اول حسابی خندید و بعد زد زیر گریه.........................................

.........................................................................................................................................................

این داستان تا ابد ادامه دارد........................................................................................................................

برای ساس عزیز

خلاصه ای از یک داستان بلند زندگی








نوشته شده توسط :امیر امیری
سه شنبه 5 آذر 1392-10:33 ب.ظ
نظرات() 

میترا
جمعه 27 دی 1392 08:19 ب.ظ
محمدرضای عزیزم چشم بد ازت دور
ماشالله....
مهتاب
یکشنبه 24 آذر 1392 01:08 ق.ظ
سلام وبلاگت خیلی قشنگه . راستی اگه می خوای پولدار شی بیا تو آدرس زیر و از وبلاگت پول دربیار | yon.ir/Em7a
سه شنبه 19 آذر 1392 10:07 ب.ظ
خب دوست داشته شما چرا خودتو ناراحت میکنی بچه خودشه تازه نازم هست
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر