تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - ...اب؟
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

...اب؟


 برای مشاهده اندازه واقعی دو ماهی کلیک کنید
ابوذر مشک اب را انداخت  روی صفحه ی!! کویر  و از تشنگی بیهوش شد

اب کمتر از کم  بود و

زمین تشنه تر! همه را به آنی توی ترکهایش کشید!!

پسر داشت مشق شبش را میکرد

صدای زنگ  ایفون تصویر هم داشت

یک مرد غربتی با زنی لچک بسر خشکی زده از بی بارانی و لباسهای آبی و زرد و بیشتر مشکی!!

همرنگ صورت هاشان!

لحنشان خسته تر از التماس!!

مادر دلش به رحم امد

  توی گوشی  با محبت خواند!!  صبر کن !  صبر کن!

غربتی ها لپ هاشان گل انداخت و خندیدند!!

از طبقه ی چهار روی تراس پرده  را حجاب موهای لختش کرد و

  محکم فریاد زد بگیر

پلاستیک میوه های گندیده را نیروی جاذبه زودتر کشاند روی سر مرد

و وقتی پاره شد .......

همه جا باران شد....... از گندیده گی خیس میوه ها  ی بی هویت

 چقدر خوشمزه بودند؟

اسکناس صد تومانی امما عجله ای نداشت برای فرود ...........

ارام دور خودش چرخ میخورد توی اسمان

تا برسد به ولع چشمان غربتیهای خسته که سجل افغانی ایرانیشان یارانه نداشت

دهان ابوذر را که خیس کردند............

همه یادشان امد سقائ ربذه  آب دارد

این  تشنگی فقط برای مشق شب  پارسی  !! است




نوشته شده توسط :امیر امیری
جمعه 27 اردیبهشت 1392-11:14 ق.ظ
نظرات() 

ف.م.
جمعه 27 اردیبهشت 1392 07:54 ب.ظ
غمگین که مینویسی دلم میگیره.تمام زحمتی که سعی میکنم غصه هام یادم بره به باد رفته.
جمعه 27 اردیبهشت 1392 07:52 ب.ظ
غمگین که مینویسی دلم میگیره.تمام زحمتی که سعی میکنم غصه هام یادم بره به باد رفته.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر