تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - .............تقدیر و تشکر
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

.............تقدیر و تشکر



bi3uhl1hqdofsptskmj.jpg  اتاق پشت سر عروس خانوم محل تولد من و مادر است بفاصله ی

بیست و چند سال/ روی پنجره اش حصیر ضخیم انداخته اند که مبادا کسی تولد ما و ونگ ونگ مان را ببیند و

بشنفد و خیال باطل بکند /خیابان تهران (هتل نصر فعلی)/خواهر

بزرگم در جای بهتری متولد شد شاید!منزل خانم مرندی نبش عنصری (هتل قصر فعلی)/قابله ی من


نیره برقعی بود  مال خواهرم خانم سازگار و مال مادرم زن عمو کره!!!

خواهر کوچکم بیمارستانی بود و برادرم هم در این اتاق بدنیا امد و قل دیگرش که دختری ناز بود در کش و

قوس نبردی سهمگین میان مرگ  و زندگی توی شکم


مادری جوان روی صندلی عقب ماشین فولکس قورباغه جان داد و بلا گردان جان مادرش گردید...................

پدر بزرگ روحانی و پیرم در گوش همه ادان و اقامه را سر داد تا خوشبخت شوند ولی برای من بقول گفتنی

نوک زبانش چرخید و کل من علیها فان  گفت و


همین شد بلای جانم/هنوز ورد پیرمرد توی گوشم رها نشده بود که گربه ی خانگی مادرجان ناتنی عمه

بزرگه!! افتاد توی بشکه ی نفت و بچه هایش یتیم شدند


و بیکس و غریب!!

ونگ ونگ گربه های بی مادر

هر چه قمری بود را از توی خانه پراند و   همانجا بود که کلاغها از روی درخت گلابی پیشی های  ایتام را

نشانه گرفتند و خانه شد سوت و


کور......................

من ونگ ونگی نداشتم ...فقط کون خزه میکردم و همه چیزرا بهم میریختم و انگول میکردم  و انقدر به حرف


نیامدم!!که اقاجان بزرگ مجبور شد سه تا کفتر کاکل


زری را به فاصله ی سه روز از اول ماه رجب (انطور که پشت  جلد کتاب نفحات الانس  چرم آهوی ختنی

نوشته شده) لب حوض سر ببرد تا خونشان را دور دهانم


بمالند و تخمشان را ته حلقم روانه کنند که بعد از شش ماه زر و زوربگویم باب باب باببا................

باب بابایم قلدر و باحال بود انتخاب نامم را بخاطر داش منشی  و مشتی گری به والده ام سپرد و مادرم اول

گفت عبدالجبار و بعد عبدالصمد و بعد فرید و شاید


نوید ........اقاجان بزرگ دستور داد عبدالمجید و دست اخر مادر به نشانه ای سنجید که اسمم با فامیل

همنوا باشد و کمی به نظم بزند برای اینده......که اگر


کاکل به سر بی زبانم دکتر شد اسم و فامیلش با هم بخواند روی تابلوی مطبش که همخوانی ان برای

بیماران خوشایند باشد


اقاجان بزرگ اممادوست داشت من شیخ شوم و مومن !!هنوز دست از پا نشناخته وضو میگرفتم و بوقت اذان

توی صف اول جماعت مسجد تربتیهانماز میبستم


و زودتر از امام جماعت که خودش بود سلام میدادم و گند میزدم به صواب جماعت مومنان

نمازگذار...............................


غربتیها که با ساز و کمانچه ی زابلیشان دم منزل شیخ مینشستند و ساز میزدند  و فرشته ها را از روی

پشت بام میپراندند هر چه دم دستم بود به انها میدادم


که فقط  بنشینند و بنوازند و مویه کنند

بی کمالیهای انسان از سخن پیدا شوه /پسته ی بی دن  (دهن)اگه دن وا کنه رسوا شوه................لای

لالالای لای لای للاای...................


تا صدای بی بی جان بلند شود جمع کن این ذلیل مرده های کافر رو ....و ریر لب بگوید پدر سگا چقدرم که

قشنگ میخونند ننه و ادامه بدهد .............


بی کمالیهای انسان از سخن  پیدا شود ........................

مطربی عالمی داشت ولی شغل پیشنهادی اقاجان بزرگ حرمتش بیشتر بود پای منبرش انقدر شکلات و

ابنبات حواله ام میکردند که خوراک یک ماهم براه بود و


هیچ دندان شیری برایم باقی نماند

سوراخ توی تصویر پشت سر عروس خانوم خوشبخت که هنوز سال گرد شوهر مرحومش  نشده مخفیگاه من

بود .........اب انبار قدیمی که زمانی از اب چاه


موتور ی که روسها در میدان برق حفر کرده بودنداب میشد و حالا به برکت لوله کشی تاریک و مخوف و بیکاره

افتاده بود


انقدر عروسکهای خواهرم  و دیگر دخترهارا دزدیدم و ان جا پنهان کردم تا روزی که بی بی جان  به ستوه امد و گفت پسر که

عروسک داشته باشه دودولش میپره سر درخت !!و به


چنار صد ساله ای اشاره یکرد که انور خیابان بود و من  که عروسک دزدی توی مشتم و نگاهم بسوی اسمان

و اخرین شاخه ی چنار دنبال چیزی میگشتم که


بخودم دو دستی چسبیده بودو.............نمی دانستم تا ابد رهایم نمیکند..........................

رخت عروسی مادرم که کهنه شد و مبدل به دستمال گردگیری ته مطبخ/منهم بزرگ شدم  پدرم گوشم را

گرفت و برد دم کارگاه تا ادم بشوم ولی نشدم


شوهر خاله گردنم را چسبید و برد بازار تا بازاری شوم ولی نشدم/نامه بری  عاشقانه و مخلصانه بین حسن

جیگرکی و عصمت خانوم بند انداز توی ارایشگاه


زنانه ی چهره هم !!به درد ادم نشدنم افاقه نکرد!

اقاجان بزرگ از غم غربت مطربی نواده ی نا اهلش غمباد گرفت و در  سن صد و هفت سالگی مرد همه

برایش گریه کردند منهم هر چه سرم را به تیزی یخچال


زدم تا اشکم در بیاید اما نشد که نشد

شده بودم عمله ی قزوین/ فرزند نا اهل خاندان مداح تهرانی /همانکه دوچرخه ی کورسی اش را فروخت تا

سنتور بخرد و ته مانده ی فرشته ها را از روی پشت


بام حاج اقا مداح بپراند و تمام رشته های بهشتی قوم و خویش را پنبه کند

یک شب توی راست پنجگاه روی سیم های ساز میکوبیدم!!که صدای نعره ای بلند شد پدرم بود!!خارج شدی

بیشرف! ترسیدم .........مضراب از دستم افتاد


سراسیمه و پریشان امد بالای سرم و دوباره داد زد خارج شدی بیشرف و زد زیر اواز ...........................

همانشب که از راست پنجگاه به ماهور منحرف شدم از زبان بی بی جان فهمیدم که تره به تخمش میره

/حسنی به باباش!!


داماد نااهل خانواده ی مداح د ستی به طرب و مطربی داشت و به احترام اخوندی پدر زن پنهانش کرده

بود...............


حیرانی مرد و زن ندارد /فقیر و غنی نمیشناسد/زشت و زیبا برایش توفیری ندارد /حیرانی فقط حیرانی

ست/تنها وجه اشتراک من ودیگران در هیچ بود و


اشتراکم با عروس خانوم خندان توی عکس همان اتاق پشت سرش و روزی بود که با هم متولد شده بودیم

بفاصله ی بیست و چند سال............نوزده


فروردین !!روز شرف شمس؟/جشن فروردگان در منزل اخوند کربلایی که پشه ی بی دین هم جرات پرواز بر

حریم حرمش نداشت


هم او که منزلش مامن زنان فراری از دست ماموران رضاخانی بود بوقت  کشف حجاب.....................

ورق که بخواهد برگردد/برمیگردد!

چطور پزشک شدم ؟ یک اتفاق ناخواسته شاید بر سر انتخاب اسم که عروس خانوم خندان توی عکس

تصمیم گرفته بوداسم پسرش با فامیلش همخوانی


داشته باشد جهت تابلوی پنجاه در هفتاد ابی رنگ نظام پزشکی.................................................

بزرگترها /اقاجان ها/بی بی جان ها که تن در بستر خاک کشیدند /زمانه رنگ و روی دیگرش را اغاز کرد /یک

مادر و فرزند فروردینی که وجودشان انقدر در هم پیچ


و تاب خورده بود که شده بودند یکی ......................................................................

همین ........................!!
!!!

حیرانی حیرانی است /اسیر سن و جنس نیست/زن ومرد نمیشناسد/دکتر و مهندس و عمله و انکره برایش

یکی است /حیرانی فقط حیرانی است !!



(برای دوستی که دهانم را سرویس کرد و مسیج زد بنویس بنویس بنویس)





oxlo0aq2s0906ne476uq.jpg


نوشته شده توسط :امیر امیری
دوشنبه 19 فروردین 1392-07:03 ب.ظ
نظرات() 

priceesahvszaof.snack.ws
چهارشنبه 3 خرداد 1396 11:51 ق.ظ
What a stuff of un-ambiguity and preserveness of
precious experience on the topic of unpredicted emotions.
Sue
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 10:34 ق.ظ
This design is incredible! You most certainly
know how to keep a reader entertained. Between your wit and your videos,
I was almost moved to start my own blog (well,
almost...HaHa!) Excellent job. I really loved what you had to say, and more than that, how
you presented it. Too cool!
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 04:28 ب.ظ
You can certainly see your enthusiasm in the article you write.
The world hopes for even more passionate writers like you who are not afraid to mention how they believe.
At all times follow your heart.
س
سه شنبه 20 فروردین 1392 08:51 ق.ظ
بعد از این مدت طولانی که نبودی واقعاقشنگ بود مرسی
ف.م.
سه شنبه 20 فروردین 1392 08:23 ق.ظ
خیلی قشنگ نوشته بودی.مرسی.ضمنا مادرتون تو لباس عروسی خیلی ملیح و زیبا شدند.تولدشون مبارک و دعا میکنم سالهای سال زیر سایه شون با خوشبختی زندگی کنید.
بهاره
دوشنبه 19 فروردین 1392 08:31 ب.ظ
تقدیم به مادر امیر جان:

باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
لمس بودنتان مبارک...



امیر جان بازم تولدت مبارک
لینکو باز کن تا میتونی رووش کلیک کن همش تقدیم به تو
http://www.procreo.jp/labo/flower_garden.sw

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر