تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - ....من و سوسیس کوکب خانوم
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

....من و سوسیس کوکب خانوم


عکس های خاطره انگیز از کارتون های قدیمی

کوکب خانوم تنها نمونه کدبانوی کامل و اصیل ملی ایرانی  است که در ذهن هر ادم باسوادی که در سی چهل سال اخیر بمدرسه رفته نقش بسته است... یک بانوی تمام عیار کاملا استریل و بهداشتی که روی  تغار ماستش پارچه تمیز می کشید و به ان مواد نگهدارنده اضافه نمیکرد  و از شیر گاو تازه در غذاهایش استفاده میکرد و نه از شیر یارانه ای که  یک قرص شیر را در ظرف ابی بیندازند و بسته بندی کنند و بر سر یارانه آن و دادن و ندادنش جنگ رسانه ای راه بیندازند .. مزه نیمروی کوکب خانوم  در سر ظهر برای میهمانان خیالی و سرزده که از قبل با تلفن همراه امدنشان را هماهنگ نکرده و مثل لشگر یاجوج یا سپاه ماجوج بر سر این بانوی فقید و اصیل دهاتی -ایرانی آوار مصیبت شده بودند و از دستپخت نامبرده بیشترین لذت را برده بودند (شکم گرسنه برای نان و سنگ هم به به و چه چه میکند) هم که هنوز زیر زبان هر بچچه محصل جدید و قدیم است و   نامبرده تنها بانویی است که پیر نشده و بعد از سالیان سال هنوز احتمالا بیست و چند سال بیشتر ندارد................

///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

یکروز یک ماشین کمپرسی  دم  درب چند تا خونه اونورتر از ما پارک کرد و   مردانی کثیف وسبیلو داد و قال کنان یک عالم اسباب و اثاثیه رو بردن داخل اون....نیم ساعت بعد  هم ی زنی نشست دم در خونه و شروع کرد ببافتنی بافتن و چند تا د ختر بچه ولو شدن تو کوچه و تا یک ساعت بعد اونقدر بلا سر ما و بچچه های دیگه در اوردن  که نگو و نپرس ........... تا شب ما  همه  فهمیدیم اسم زنه کوکب خانومه و دختراش چند تان و شوهرش راننده بیابونه و داداش عباسشم تو زندونه و خواهرش پا بماهه و شوهر اونم هندونه میفروشه رو گاری و ............................. ما فقط من و مادر نبودیم همه همسایه ها  بودن  و بنحوی فهمیدند از سیر تا پیاز کوکب خانومو ........خانواده ی ما از زبون خودش وقتی ماجرای زندگیشو فهمید که  محکم در  حیاطو زد و با پر رویی تمام  گفت من کوکب خانومم همسایه جدید دو تا تخم مرغ قرضی دارد بدید برا بچچه ها نیمرو درست کنم؟ اخه قاسم ذلیل مرده الان بهش بار خورد و رفت بیابون و من تازه فهمیدم قاسم ذلیل مرده که تو ذهنم ذلیل را با ض مینوشتم شوهرش است و الان توی بیابان بهش  بار خورده چه جورش را نمیدانستم ذهنم به این چیزها قد نمیداد....................

این اول کار کوکب خانوم بود.....................

توی فکر من  ولی  او همان کدبانوی تمیز و ظریف کلاس دوم ابتدایی  واین  باوری بود که در سنگ ذهنم معلم کلاس دوم با  تیشه و قند شکن  حکاکی کرده بود و بارها مشق شبش کرده بودم   و کاریش نمیشد کرد ....از همان روز اول  در ذهن ناخود اگاهم تصمیم گرفتم هر جور شده پا در منزل  کسی بگذارم که فقط داستانش را خوانده بودم و تصویری کامل از او در ذهن نداشتم ..................

یکماه که گذشت این زن مهربان با همه ی همسایه ها بطور یکطرفه روی هم ریخت و کسی هم روی ان را نداشت عذر دوستی و همسایگی اش را بخواهد  مادر من بنده خدا انقدر مظلوم بود که  حاضر میشد صد بار این خانوم در منزلش را بکوبد و سر خود برود در یخچال را باز کند و چیزی بردارد و لی نگوید کوکب جان معذرت ولی هر زندگی یک روالی داره شما الگوی کتاب کلاس دوم امیری ..لااقل حرمت همسایگیتو حفظ کن ....................من ولی توی این وادی ها نبودم فقط دوست داشتم وارد زندگی کتاب فارسی دوم دبستانم بشوم و همین حالا هم که  کلاس سوم بودم !! فرقی برایم نمی کرد.................................

یکروز عصر از مدرسه امدم منزل و

هر چی در زدم کسی باز نکرد ...داد قال و مادر مادر کردن هم کارساز نبود ...........همسایه ای هم تو کوچه نبود که چیزی ازش بپرسم ....فقط کوکب خانوم بود که طبق سنوات گذشته دم در نشسته بود و بافتنی میبافت و بچچه هایش به سر وکله هم میکوبیدن....... تا در زدن و داد و قال کردن منودید  از اون سر کوچه داد زد ها امیر در نزن مادرت نیست با اقات رفتن بیمارستان دیدن عمت که دو قلو آورده  و تازه یادم امد که از دیروز عصر بمن سپرده بودند بمنزل مادر بزرگم بروم تا شب خودشان بیان دنبالم ...............توی کوچه نشستم و بعد چند لحظه دخترها امدند دور وبرم و مشغول ببازی شدیم ....احساس ضعف و گرسنگی داشتم و برای همین وقتی کوکب خانوم تعارف کرد امیر  بیا با بچچه ها   یک  عصرونه ای چیزی  بخور  اول تشکر  کردم و بعد از خدا خواسته  بی اصرار  نامبرده تعارفش را قبول کردم ............انهم شاید بخاطر حرمت فارسی دوم دبستان و ورود بمنزل    رویاها یم بو د ,                 تا دیگر بچچه ها را  هم صدا زد که بیایید یک چیزی بخورید ننه از گرسنگی نمیرید

دخترها جیغ و ویغ کنان هر کدام بجایی از منزل  خزیدندو فقط من ماندم و محبوب دختر بزرگتر او که کمی بیشتر از انهای دیگر به عاقلی میزد ...........محبوب دستم را کشید و گفت بیا بریم  تو زیر زمین عروسکامو و خونمو ببین  غذا م درست کردم با هم بخوریم ....چیزی نگفتم و بدنبالش براه افتادم ....یک زیر زمین دویست متری پراز اثاث و وسایل ماشین سنگین و لاستیک و تایر و عراده و موتور سیکلت و اخر ان یک بشکه دویست و بیست لیتری نفت و کنارش فرشی پهن بود و چند اسباب بازی دخترانه و عروسک پارچه ای ....محبوب بفرمایی زد و گفت بفرمایید صفا اوردین چی براتون بیارم چایی یا غذا ؟ هاج و واج نیگاش کردم و گفت مگه تو خاله بازی بلد نیستی ؟ گفتم چرا ولی دوچرخه بازی بهتره ............. چند دقه ای که گذشت  چن تا ظرف اسباب بازی جلوی من گذاشت 

 و یک کم بیسگوییت داخل بشقابی خرد کرد و گفت بخور ناهار امروزمون  مرغه  .......گفتم نه مرسی من سیرم ...چرا حاج اقا؟ دست پخت خودمه نخوری یعنی دوسم نداری ها..؟  ....... نه مرسی اگه از اینجا نزنیم بیرون تا 5 دقه دیگه سرم از بوی نفت منفجر میشه ...تو چطوری اینجا طاقت میاری ؟ چیزی نگفت و ناراحت و غر غر کنان گفت خب بریم بالا بگم مادرم یک چیزی بهت بده حیف دستپخت منو نخوردی حاجی ! تا ابد رو دلم میمونه ها !  و از  منزل شخصی دوشیزه  محبوب زدیم بیرون

 بالا توی اتاق سفره نیم کاره ای پهن بود و  ظاهرا در حین بازی من و محبوب بچچه ها یک چیزی خورده بودند و شاید این سیاست دخترک بود که من را  پایین توی منزل شحصی خودش !!معطل پایین کند  نمیدونم والله

کناری ایستادم و کوکب خانوم داد زد وا چرا نمیای سر سفره امیر ؟ بیا دیگه......بپر.... ..هاج  واج ماندم سفره نصف و نیمه با چند لقمه نان ....بدون هیچ مخلفاتی ...

 ارام گفتم  اخه سیرم .....اخه نداره بدو بیا پدسسوخته و  با بی میلی خودم را  کنار سفره نشاندم.................

به لقمه های نان ور رفتم تا چشمش دوباره  بمن افتاد گفت محبوب ننه همون پنیرو از تو یخچال درش بیار بذار جلو امیر ........برقی از چشمانم بیرون زد پنیر کوکب خانوم ؟  محبوب بلند شد رفت سر یخچال و  بعدصدایش  در فضا پیچید ننه ایی پدر سگا زهرا و راضیه همه ی پنیرا وخوردن چیزی نذاشتن که ....ا جنون مرگای گور به گور شده شب به آقات میگم پدرشونه در بیاره ....ببین ماست نداریم ؟  ظرف ماستی که دخترش  توی سفره گذاشت  گل های کاسه چینی اش سفیدک بسته بود   و این یعنی یک زمانی داخلش ماستی بوده و بمرور زمان خشک شده............ خود ظرف هم پیشم شرمنده بود و سرش را بپایین انداخته بود

ارام گفتم نیمرو؟ کوکب خانوم خودش بلند شد و رفت سر یخچال و نرسیده به ان گفت وای امیر جان تخم مرغمونم که تموم شده ...و درب یخچال را باز کرد و گفت بیا بیا  یک چیز خوبی بتو بدم دخترا نفهمن ها ؟. ....

 ومحبوب داد زد اخ جون کالباس ..............در دست کوکب خانوم یک تیکه سوسیس خودنمایی میکرد ...دخترسر از پا نمیشناخت ... مادرش داد زد کالباس تموم شده ولی سوسیس همون مزه رو میده و انرا انداخت داخل پشقابی که زمانی ماست داشت و الان پیش شخصیت گرسنه ی  من شرمنده بود

محبوب دوباره گفت اره مثل همه این دوتا  فقط کالباس رو باید سرخ کنی  سوسیس رو میشه همینجوری خورد

سوسیس و کالباس جزو محرمات و ممنوعات زندگی من بود فقط توی مغازه ها دیده بودم ...............سوسیس یعنی مرگ و کالباس یعنی بیماری لاعلاج .........مادر و پدر حاضر بودند ما بمیریم ولی از این چیزها نخوریم  و انروز درب رحمت کوکب خانوم با یک سوسیس درجه 3 سیاه شده بروی من باز شد ...............من تا انروز از این مائده ی اسمانی نخورده بودم و محبوب هم گویا این را درک کرده بود چون تکه های بزرگی از ان با دست  جدا میکرد و لای نان های کنجاله کنار سفره میگذاشت و بمن میداد و خودش خالی میخورد و میگفت اینجوریش بهتره ولی تو باید خوب بخوری که سیر شی حاجی !! چون تو مرد نون بیار خونه ای ............................................ خاطره ی زیبایی بود فقط یک جای ان ایراد داشت ... و انهم اینکه ..شب خوابیدم و صبح با اسهال و استفراغ  به سبب خوردن مائده مانده و فاسد اسمانی کوکب خانوم روانه بیمارستان شدم و سه روز زیر سرم بود و انقدر ضعیف شدم که بقول مادرم خدا من را به او برگرداند و خدا زحمت کشید و  یک کار دیگر هم غیر برگرداندن من به مادرم انجام   دا د و این که تا الان هیچوقت لب به این دو مائده بهشتی نزنم .........................................



نوشته شده توسط :امیر امیری
سه شنبه 14 آذر 1391-01:22 ب.ظ
نظرات() 

Dorie
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 04:23 ق.ظ
As the admin of this website is working, no doubt very shortly it will be renowned, due to its feature contents.
BHW
چهارشنبه 23 فروردین 1396 11:16 ب.ظ
It's actually a nice and helpful piece of information. I am satisfied that you just shared this useful information with us.
Please stay us informed like this. Thanks for sharing.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر