تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - ....تراوشاتی پاک از یک ذهن نجس(خاطراتی پراکنده)قسمت اول
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

....تراوشاتی پاک از یک ذهن نجس(خاطراتی پراکنده)قسمت اول

slmi4f4txtmp2nf9z98y.jpg

...............ورزش اسکی را از کوچه پس کوچه های خاکی شهرم آغاز کردم ....درزمانی که مثل حالا امکانات نبود،  اگر هم بود مال

بچچه پولدارها بود و ما شاید بی خبر بودیم...ابزار کارمان هم بسیار ابتدایی بود، مقداری برف روی زمین که بوفور همه جا پیدا می

شد ، یک جفت دمپایی پلاستیکی کف ساییده ی کهنه که حداقل اصطکاک را داشته باشد و دو عدد چوب درخت .....ویک نوچه !!

نوچه از هم وجودش مهمتر بود چون وقتی نیم دور تا ته کوچه اسکی میکردیم و جانمان به لب میرسید او بود که  به سبک سنتی روی برف ها هل میدادمان تا در ازای این محبت چوب اسکی را برای چند دقیقه ای هم که شده به او ببخشیم .....................نوچه

ی من اکثرا اعظم بود !! دختری  .....که حالا برای خودش هاچ خانمی !! شده و شوهرش چندپاساژ و مجتمع چند طبقه دارد و یک چشمش را صبح باز میکند و چشم دیگرش را شب ........و بتازگی برای تناسب اندام در کلاس فیزو ایروبیک ثبت نام کرده .........................بودند بچچه هایی که چند نوچه داشتند ولی من ترجیح میدادم دستیار پیست اسکی ام فقط اعظم باشد و بس ...........................

مشکل عدم امکانات در محلات ما  آثارخودش را برای ورزش ناب و مفرحی چون اسکی خودش را زود نشان میداد و انهم نبود تله کابین در کوچه مان بود ......بناچار مجبور بودیم در سر کوچه به انتظار بایستسم تا سر و کله ی پیکان لخه !!! ای از دور پیدا شود و غر

غر کنان از میان توده ی برف دست و بال بزند و جان بکند و راه برود  ووقتی از جلویمان عبور میکرد تخته کش و شلنگ انداز خودمان را به سپرش اویزان میکردیم و روی زمین مینشستیم و سر میخوردیم و های و هوی سر میدادیم تا ...............

راننده از کابین !! پیاده شود و پدر و مادرمان را در قالب واژگان شعر گونه جلوی چشمانمان بیاورد و ما فرار کنیم و صرفا محض نشانه ی

قدرت بیلاخی حواله ی راننده ی فحاش کنیم ................که البته من از این مسایل مبرا و منزه بودم ...چون قبل از هر سپر گیری !!

بجای راننده پدرم با چند تو گوشی جانانه رب و روب وجودم را بیادم می اورد و من ترجیحا با چوب اسکی و هل دادن اعظم بروی برف

میساختم و شاید میسوختم..............................اعظم امما انقدر کودن وبود که عقلش نمیرسید دو تکه چوب برای خودش مهیا کند و منت من را  برای چوب اسکی نکشد ...................................................

برای کسی که به تفریحی چون این!! خو گرفته ..............تابستان شاید مثل مردن باشد .....جایگزین این ورزش فردی و تک نفره و درونگرا بغایت سخت است و دشوار ...............آنهم در دوره ای که نه خبری از برفِ سنتتیک  و نه پیست  مصنوعی بود و اسکواش هم هنوز پا به عرصه ی وجود نگذاشته  ............تنها چاره جایگزین !! ورزش اسکیت بود ................

اسکیت باز قهار محله خیابان تهران کسی نبود جز محسن لشگری ..........

گاری بلبرینگی چها ر چرخه و تک نفره ای که سر ظهر آفتابی در کوچه پس کوچه های خیابان عنصری صدای جیر و جیر بلبرینگ هایش گوشِ هر تنا بنده ای را می آزرد و زن لچک به سر و یقه باز  بود که کله از پنجره بیرون میکرد و  او هم پدر و مادرمان را به واژه های شعر گونه هدف قرار میداد  ،‌با هر به سینه زدن و ا لهی جنون مرگ گفتنش کل محتویات      وجود ش به بالا وپایین میلغزید و ما فقط میخندیدیم و شکلک در می آوردیم و گاز اسکیت ِ کذایی را میگرفتیم و دور میشدیم و داد میزدیم دسته جمعی .......................

گوجه فرنگی با نمک شور شده

دختر سرهنگ تو ماشین گم شده

ی دختر بی حیا

هر شب میره سینما

درسینما بسته شده

حسن کچل خسته شده..........

مامن و ماوای همیشگی ما کودکان در ظهر گرم تابستان هتل مجلل درویش بود !! لابی هتل به دلمان نمیچسبید، بیرون صد البته

  بهتر بود ، هتل  البته مکانیت فعلی را نداشت  به واقع گرمابه ای بود بنام زمرد، که روبروی ان مدرسه اسلامی باقریه قرار داشت و

کوچه به همین نام بودو بهترین مکان برای ورزش مفرح اسکیت به سه دلیل ...اول آنکه مدرسه در تابستان تعطیل بو د و کلاس فوق

برنامه نداشت! اگر هم داشت بیشتر مربوط به مستخدم پیر آن بود که به علت  علاقه ی وافرش به سنت حسنه ی صیغه  از هیچ تنابنده ی مونثی نمیگذشت  الا مادر خودش که ریغ رحمت  را  هورتی! به سر کشیده بود و از او فقط تصویر کدر و کهنه ای در تاقچه ی منزل پیر پسر پنجاه ساله اش  به ارث باقی مانده بود! دوم این که هتل در اصل گرمابه زمرد بود و به واقع کسی در حمام نمیخوابد مگر این که چرتکی بزند در وقت کیسه کشی دلاک و یا مصرف داروی نظافت. (که در آن زمان مخلوطی بود از آهک و زرنیخ که زرنیخ در صنایع محترقه و ترقه سازی کاربرد وافری داشت و شب ها ی چارشمبه سوری وجودش کیمیا میگشت و عده ای از نسوان که پرده ی عفت شان به دلایل واهی و موجودات فرا زمینی!! از هم گسسته بود نیز استفاده ای غیر مجاز از آن میبردند که بمن و شما مربوط

نیست) و بالاخره سوم دلیل این که اگر کسی اعتراضی میکرد با اسکیت بول برینگی  هوار کشان به سر بینه ی حمام پناه می بردیم

که چون نواده ی حاج اقای مداح تهرانی بودیم و مشتری دایم  گرمابه ...کسی جرا ت اعتراض نداشت و حداکثر صدای الفت خانوم

حمومی در سر بینه میپیچید که امیر !! تازه کیسه ات کردوم ننه هوی !! اینقدر خودته به آب و ا تیش نزن ....مگه اینجا جای

رارندگیه(رانندگی)؟....برو سر ظهری مردم خوابن...........

گرمابه زنانه در ته سالن زمرد قرار داشت که زنان  حمام رفته و شوخ از بدن  شسته با  بقچه های گلدار ی  در بغل  و   خود  نیزروی

سرخ و گل انداخته  ! از جلوی مردانِ  به نوبتِ نشسته برای نمره ! به اجبار و خجالت زده رژه میرفتند و چون بوی خوش حمام خود

مترشح کورتیزول از غده ی فوق کلیوی است با ا لطبع شرارت و شیطنت نهفته در وجود آدمی هم فرصتی برای ابراز وجود دارد  و نیم

نگاه مردِ نامحرم که دوخته بر برجستگی های خاص  زنانه  بود را تا درب خروجی با خود به بیرون میکشید و مردان را وادار میکرد تا

پاسی از خروج نسوان از گرمابه همچنان هوا ی مفرح به بوی تمیزی و اندکی صواب ِ شهوت  !! را با لذت به بینی خود فرو دهند  و از

ته دل آه بکشند و اگر پیر تر بودند و موج سواره دریای آخرت بسرعت لا اله الا اللهی بگویند و طلب مغفرت از درگاه بیکران الهی بکنند و

هنوز آب توبه ی اول خشک نشده لک و لک بقچه ی زنانه و صورت گل انداخته ی بعد از راه برسد  و باز گناه  مجدد !!و این آیند و روند

شعر گونه ادامه داشت تا نوبت نمره ی  فرد  فرا برسد و در حمام ورود کند و شاید مصداقی بر این شعر سعدی ...ای خواجه اگر باخرد و تمکینی !./....جز ......؟؟؟...زدن راه دگر نگزینی.../آن چه خوشتر است که هنگام جماع......../تا..الخ... .........بخصوص شاگردان شوفر  ماشینهای ترانسپورت مشهد تهران  استانبول را.......که خود دفتر خلقت جداگانه ای داشتند در کائنات!! و فرشته ی مخصوص اعمال

و صواب و خطایشان با دیگران فرق داشت، با آن سبیل های در رفته از بناگوش  و چشمان درشت و موهای فرفری ! که آب و هوای شهر مذهبی زیاد فراخور حا لشان نبود و در کیسه  حمامشان بجز شامپو بالشتکی داروگر!! نیم بطر عرقی هم داشتند و بزیر دوش هورتی بالا میکشیدند و گاه عنان اختیار از کف داده از لای شیشه ی مشجر کشویی درب سبز رنگ نمره ی !! حمام به بانوان

مشغول به رژه متلکی هم میپراندند و شاید کار به جاهای باریک و آژان میکشید که در آن زمان از پلیس یکصد و ده و بعلاوی ده خبری نبود...........

من امما سالن حمام زمرد گذشته و لابی هتل درویش فعلی برایم رویایی بود ......هیچ مسافری تا ابد حظ و لذتی که من از  لابی هتل درویش  ! را برده ام نخواهد برد.............وقتی که سرخ و کبود و زخم شده از کیسه دلاک حمامی  با محبت به بیرون پرتمان میکردند و میگفتند تکان نخوری ها .... یک وقت نری جایی گم بشی!  و برای ثبوت کامل بروی صندلی های آهنی  سفارش نوشابه ای تگری میدادند............و لحظه ای بعد شاگرد حمامی به توصیه ی  الفت خانوم   پولوق!!!درب شیشه ی کانادا درای را با درب بازکن زنگ زده ای که با نخ پشمی کهنه ای به کناریخچال میخش کرده بودند تا کسی آنرا ندزدد  را از جا می پراند و اندکی بخار سر د روی بطری !! را فرا میگرفت و لحظه ای بعد لیوان کشیده ی روحی !!  لب به لب از معجون زرد رنگِ کانادا پر میکرد و به دستم میداد  تمام دنیا عملا مال من میشد!!......... کدامین مسافر است  که تا ابد در این لابی درک کند حظ و لذتی که من از این معجون فنا نشدنی برده ام .........

 بحث شیرین شاگردان شوفر ترانسپورتر بمیان آمد................ از کودکی عاشق اتوبوس های گوژپشت و شیشه یکسره ترانسپورت بودم با آن کولر گنده ی چسبیده روی سرش  و نوشتار پشت شیشه اش   مشهد، تهران، اروپا !!! ولی هیچگاه نصیبم نشد تا سال چندم دانشگاه !! در گرمای تیر ماه سال هفتاد و چند؟ ساعت 1 ظهر از کرمان به مقصد مشهد حرکت کردیم و  و در اوج گرمای نیمه ی بعد از ظهر از شهر راور گذشته  وارد کویر لوت شدیم .......از  بخت ِ کچلِ من کولر اتوبوس خراب بود و شیشه ای برای تهویه عملا وجود نداشت .............ما مسافران ترانسپورت همچون وزغ های تشنه ای بودیم در قفسی شیشه ای و عطش وار سرها و دماغهایمان را به شیشه میچسبانیدیم به امید بلع اندکی هوای تازه!!( کارگاه عملی عذاب اخروی بود آنروز!! )

نشیمن گاه من ردیف چهارم بود از آخر یعنی اوج گرما و وزغی ات ! در ردیف جلوی من پیرزنی با طفلی چند ماهه  ی گرما زده ی ونگ ونگ زنانی نشسته بود و پسر جوان و عروسش هم در کنارش و پیرمردی که به ظاهر پدر کودک بود و بعد فهمیدم در باطن هم پدر اوست !! طفل گلاب به روی ساکنین  با وقار اتوبوس ترانسپورت اسهال شده بود و مادر هر چند لحظه یک بار لاستیکی اش را باز میکرد و با جیغ فحشی میداد و با لته کهنه ای کودک را تمیز میکرد و بویی مطبوع در فضا میپیچید و هر بار که این اتفاق عوض کردن نوزاد تمام میشد پیرمرد بی دلیل شعری بزبان محلی میخواند و طلب صلوات از مسافرین میکرد،  صدای مبهم و گیج و خمار آلود مسافرین با ذکر صلوات در هم میپیچید و هنوز چند لحظه ای نگذشته روز از نو و روزی از نو (ختم صلواتی بی حاجت و بی تکلف براه افتاده بود)................. ساعاتی گذشت...دلم برای پیرزن سوخت و به پسر جوانش گفتم به خانومت بگو خودش بچچه شو عوض کنه اخوی!! .......این مادر گناه داره !!و پسر غرید بچچه ی من نیست که بچچه  ی خودشه !! میخواست درست نکنه سر ِ پیری  !!....این  عیال منه که دو ماهه بارداره و همسرش را مانند تکه بادمجان پخته ای از گرما !! چرخاند و بمن نشان داد تا بفههمم راست میگوید!!  فقط با ناباوری سکوت کردم .........غرور پسر تازه داماد بر مادر دل شکسته اش کافی بود تا کائنات کویری  بهم بریزد و هنوز اندکی طی طریق نکرده  حال نوعروس بهم بخورد از بوی مدفوع برادرشوهر چند ماهه اش؛ همز مان و به کرات ، همچون مصرع تکمیلی بیتی از غزلی ناز  ؛ او هم برای اهالی اتوبوس ترانسپورت خرده  استفراغی  مزین به قطعات رنگ و وارنگ به سوغات بیاورد ..............حالا در میانه ی کویر همه ی مسافران این بیت از شعر را حفظ بودند که با هر ونگ ونگ کودک و جیغ مادر و درخواست صلوات پیرمرد!! منتظر صدای قی کردن تازه عروسی باشند که به همان میزان که کودک از پایین  نوایی خوش بو و دل انگیز  سر میداد او هم از بالا مخالف آ نرا ساز  میکرد  ..............چیزی مابین کوک ِ ماهور و راست پنجگاه که تشخیص قطعی اش برای اهالی موسیقی هم سخت و مشقت بارست........... ....

باری و بهر حال بعد هفده ساعت حظ و لذت به مشهد رسیدم و سه روز به خاطر گرمازدگی و فلک زدگی روزگار در خانه بستری بودم ...................................

حال که بحث شیرین حمام  شد یادم آمد از گذشنه ای نه چندان دو ر  

سالیان ِ قبل خانواده ی خاله جان لشگری !! چند سالی بنا به مصلحت روزگار در نیشابور میزیستند ....شوهرش  مشغول به کار در

کارخانه ی روغن سه گل خراسان که متعلق بود به مرحوم تنباکوچی .....................پدر بزرگم که مرحوم شد برایش ختمی در این شهر بپا کردندو مادر جان و خاله ی شوشتری !! دست و من و جواد راگرفتند و سوار بر اتوبوس عازم نیشابور شدیم ....عصر همان روز

همه برگشتند جز من که شدم بچچه ی چندم خاله جان ..............محسن فردای همانروز کتاب کهنه ی فارسی دوم ابتدایی دست و پا کرد و صبح به صبح دست من و دیگران را میگرفت و به پارک میبرد برای بازی و درس خواندن!! تاب و الاکلنگ به نوعی در انحصار ما

بود !! و یک روز صبح که برای الاکلنگ صبحگاهی عازم پارک شده بودیم به چشم خود دیدم چند دختر بچچه ی ده دوازده ساله با تیپی متفاوت از دخترکانِ مظلومِ نشابوری تاب و الاکلگنک را غصب کرده اند ! امدیم اعتراض کنیم جناب محسن خان اجازه نداد

.....دخترکی (شاید) دوازده ساله مغرور و پر ادعا دامن و پیراهن پفکی بر تن کرده و جوراب ساق کوتاه سفید پوشیده و پاهای نیمه لختش بیرون زده با غرور  الاکلنگ میانداخت !! و لفظ قلم میتراکند ....اوهوی بچچه ها کی میتونه ! منو (موره)بگیره ..........ماکودکان مظلوم و معصوم   سکوت کرده بویم و فقط نظا ره گر بودیم .....من امما دوس داشتم  محور الاکلنگ کمی بلند تر بود تا بیشتر رو به آسمان برود و من ببینم چیز هایی که شاید روزگاری میوه ی ممنوعه بود...............میگویند حاجت شکم رواست !! شاید فرشتگان ا لهی ذهنم را خواندند و دخترک را هل دادند که بناگاه تعادلش را از دست داد و پایش لغزید و  روی اسمان از دامن به نشیمنگاه الاکلنگ اویزان شد و من هر آنچه که نباید میدیدم به عینه دیدم   وتفاوتها  را احساس کردم............کسی از کودکان معصوم قدرت کمک به دخترک نداشت و شاید داشت ولی دیدن فیلمی انچنان به رایگان برای طالبان اندیشه های نو!! نعمت بود و به جیغ دخترک می ارزید .................از موضوع دور نشویم چند روزی که گذشت  طبق سنت دیرینه ی ادمیان کثیف شدم و طبعا باید به گرمابه میرفتم ....یک روز صبح عصمت نامی که همه کاره ی گرمابه ی عمومی محله بود به درب منزل امد و بقچه ای از لباسهای ناکوک وکوک بهمراه من و چند دختربچچه را تحویل گرفت و عازم حمام شدیم ...........وقتی پای در حمام عمومی زنانه گذاشتم با آن که کلاس اول راتمام کرده و به نوعی طفل بودم!! ولی طبعا خجالت کشیدم ............سرم را انداختم پایین  تا عصمت لباسم را از تن کند ....چند زن و پیرزنی طبق سنت دیرینه ی اعتراض ! امدند حرفی بزنند ولی از هیبت صاحب حمام بغضشان را در گلو قورت دادند و من در پشت نامبرده در گوشه ای کز کردم و پناه گرفتم ......نیم ساعتی گذشت و شرم  و حیای کودکانه ام  ریخت یا نه یادم نیست!! ولی وقتی صدای دختر بچچه ای در گوشم پیچید اگه منو پیدا کردی ؟ سرم را برگرداندم و زود کنج دیواری پیدایش کردم طبعا حالا نوبت من بود که قایم بشوم و شدم و این روند ادامه داشت ....دخترک زرنگی کرد و وارد یکی از اتاقهای دوش دارشد و پناه گرفت ....ولی پیدایش کردم در پشت بانویی که زیر دوش  به کاری (یادم نیست چه کاری)مشغول بود.........لحظاتی بعد تمام سوراخ سنبه ی حمام در ید ما چند کودک قرار داشت و کسی جرات اعتراض نداشت!!  تا ظهر که خانمی بزرگوار که کودکی بر زیر سینه داشت و میو ه ای در دستان ما گذاشت و من حظ  گاز زدن سیب را در زیر دوش گرمابه ی عمومی زنانه تا ابد فراموش نخواهم کرد............(سیب دندان زده از دست من افتاد به آب؟).................

منزل خاله جان لشگری +محسن!! نشابور پشت مسجد جامع

محسن که در این سالیان رییس میراث فرهنگی خراسان رضوی بود  عادتی داشت که همیشه و در خفا جمعه ها سری به بازار سرپوشیده و مسجد جامع و کاروانسراهای نشابور که یادگار از دوره ی امیر علیشیر نوایی است میزد و بودجه ای مناسب برای عمران و باز سازی انها اختصاص داد ...........او هیچ حقی به گردن نشابوریان ندارد ............چرا که فقط برگ برگ دفتر خاطرات خود را از این امکنه ورق میزده و انشالله ورق بزند.......................................


از محسن گفتم ...........استعدادی شگرف که خود را درورطه ی  سیاست خفه کرد و از بین برد .................مدیریتی عجیب در جذب و هماهنگی کوچکترها داشت..............شبها ی یکشنبه که در منزل مادر بزرگ مرحوم روضه بود  همه ی ما را در کوچه ها ی  خیابان عنصری  جمع  و به صف میکرد و تا نیمه های شب با تکه ای چوب در دست تفنگ بازی میکردیم ....میهمانا ن میرفتند امما ما ساکنین همان کوی بودیم.......... هر شب در کوچه ای تاریک انقدر صبوری میکردیم تا چراغ برق منازل رو به خاموشی میگذارد و انوقت خونسرد و بی اختیار مثل کارگرانی که باری را به کنترات بر میدارند از سر کوچه تا ته آن به دقت و وسواسی فراوان با  میخ و سیخی در دست از گلوگاه جیر فنز  تایر ماشین ها ! باد انها را خالی میکردیم و صبح علی الطلوع به کوچه میخزیدیم تا ماحصل کار را ببینیم!!  از بنز صد وهشتاد و  صد و نود و پیکان جوانان و استیشن و هیلمن و اونجر هیچکدام از ید بیضایمان  در امان نبود، به موتورهایی که مقابل حسینیه ی طبسی حائری برای مراسم عزاداری پارک بودند هم رحم نمیکردیم ........هر شب نوبت یک کوچه ی تاریک بود ...از کوچه ی باقریه (هتل درویش) تا کوچه ی کامکار و رفیعی و کوچه مرحوم بابک طاهری .........آنقدر شیفته و وابسته این کار شده بودیم که اگر شبی این کار نمیشد عملا چیزی را از دست داده بودیم ................................

بحث شیرین روضه پیش امد( ومن هم که اکنون در منزل مادر ی نشسته و در طبقه ی بالا روضه ی ماهیانه ی مرحوم مادر بزرگ دایر و بخاطر تقارن با عاشورا بایر است و خلوت ) جای داشت  این روضه با قدمت شصت و چند ساله هم باید توسط ایشان ثبت میراث معنوی میشد  که  زمانی فرش ها ی گل قرمز لاکی را زیر درختان گلابی پهن میکردند و بساط چایی و زیر سیگاریها ی ویژه سیگار اشنو !! را جابجا میچیدند و فواره ی حوض را تیار (آماده)میکردند  و مرحوم حاج آقای فاقی (بگفته ی والده) با خر سفیدش به منزل می آمد و حیوان را به  گوشه ای میبست و روضه اش را میخواند و سالیان بعد مرحوم قریشی با فولکس غورباقه ای سپید رنگش بروی منبری کوچک روضه میخواند و حال که اقایان با پراید و پژو آردی این سنت را بجای میآورند  و این داستان همچنان ادامه دارد و تنها توفیرش این است که بنده ی حقیر نای پنچر کردن تایر ماشینها را در انتهای شب ندارم .................

از روضه که بگذریم بعضی از شخصیتهای محله ما هم لیاقت ثبت در میراث معنوی خیابان تهران را داشتند از جمله محمود دیوانه !! که سالیان سال از خیابان ضد به حرم میرفت و جوانان سربسرش میگذاشتند و برایشان مدیحه سرایی  میکرد ....زن جوان خون گیر!! خیابان عنصری که هر ظهر گرما و سرمادر کوچه داد میزد هو خون گیره هووووووووووووووو!! و کارش حجامت بود و من را از او میترساندند تا سر ظهر کله ام را بگذارم و بخوابم تا همه شاید!! بخوابند!!

پیرمردی معمم که شبهای تاریک در کوچه پس کوچه های خیابان تهران تردد میکرد و داد میزد ....یا سبب سازِ کل سبب و با صدقه ای ناچیز امورات میگذراند.............................و بالاخره  حسن گوگوش !! که جلوی مغازه ی  یکی ازمعتمدین محل مینشست و ترانه های مستهجن!  این خواننده را زمزمه میکرد !! و بعد بلند شدنش شاگرد مغازه  جایش را باشلنگ آب میشست تا  تطهیر شود


آقای عرب پورهم که درب و پنجره سازی داشت و هنوز هم در جشن نیمه ی شعبان مغازه اش را آذین میبندد و جشن پر ملاطی میگیرد!! . یکی از این سالها  که در حال حظ بردن از این بساط جشن بودم که  جوانکی موتور سوار  بی کله و یک هوا با موتور بزیر پاهایم زد و بهوا پرتم کرد و وقتی چند متر آن طرف تر روی زمین ولو شدم برای خالی نبودن عریضه دوباره با موتور از روی شکمم رد شد و خود آنطرف تر بزمین خورد و بالاخره در حال فرار بود که والده ی مکرمه از راه رسید طبق سنت دیرینه ی نسوان  با لنگه دمپایی کوباند تخت فرق جوانک و من نگران شدم چرا مادرم پابرهنه شد توی کوچه !!...... والده  به کوبش دمپایی اکتفا نکرد و دومین رسم مرسوم بانوان را در جنگ و جدال اجرا کرد و انهم کشیدن گیسوی بور جوانک بود ولی چه سود که کلاه گیسی بیش نبود و  مایه ی خجالت .........بهر حال تاکسی گرفتند و سوارم کردند روی پای مرد  نشسته و زر میزدم و نمیدانم چرا بی هیچ علتی نقل های عرق کرده   موجود در مشتم را در خیابان ریخت..........(نقل جشن امام زمان)!! توی بیمارستان پرستار جوانی ناز و نوازشم کرد و  آمپولی به فرا خور حالم حواله ی باسنم کرد و پایان!!......در راه هم از من قول گرفتند که پدرم مبادا چیزی بفهمد ..............همه چیز طبیعی بود و حدود عصر که عرب پور و جمعی از همسایگان به احوالپرسی امدند منزل  و همه چیز بر ملا شد!!!...................................


 نمای داخلی میدان ضد    قبل از انقلاب  / ظاهرا  این میدان نمادی از پیمان سنتو بود  هر چند نتوانستم

 ازمهندس سازه  دقیقاسوال کنم (برای ختم مادر همسرش به ایران آمده بود) /نماد شاهنشاهی را خود محسن و دوستانش  بعد از پیروز ی  انقلاب کندند/شورای شهر چند سال قبل کل   ان را خراب

کرد؟ تا دید زوار به حرم بهتر شود!!!/مهندس طراح این   میدان

مهندس  تاجبخش است  داماد دایی جان خود محسن!!!! اکنون مقیم امریکاست (خدایا؟؟)

این کوزه گر شهر ! چنین برج لطیف!//ساختند و باز بر زمین میزندش؟ //در پس زمینه عکس یک ماشین ژیان در حال حرکت است .....از سرنوشت ان خبری ندارم!





نوشته شده توسط :امیر امیری
یکشنبه 5 آذر 1391-08:10 ب.ظ
نظرات() 

میترا
پنجشنبه 30 آذر 1391 02:06 ب.ظ
امیر جانمــــ آخرین لحظه های پاییزیت پُر از خش خش آرزوهای قشنگــــــ

این لینک تقدیم به تو عزیز:

http://www.persiancards.com/images/ecard/114.swf
میترا
دوشنبه 6 آذر 1391 10:23 ق.ظ
فوق العاده بود امیر جان... دستنوشته هات حرف ندارن .... مرســـــی که لذت مرور خاطراتتو باهامون به اشتراک میزاری.
یه بیت از شعر بچگیامونو جا انداختیااا
گوجه فرنگی با نمک شور شده

دختر سرهنگ تو ماشین گم شده

"*یالا طلاقم بده
نصف جهازم بده"*

ی دختر بی حیا

هر شب میره سینما

درسینما بسته شده

حسن کچل خسته شده...

بچگیات خیلی شیطوون بودی البته الانم میشه توو چشات؛ شیطنتِ اوون دورانو دید.

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر