تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - ......تراوشات پاک از یک ذهن نجس (خاطراتی پراکنده)قسمت دویم
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

......تراوشات پاک از یک ذهن نجس (خاطراتی پراکنده)قسمت دویم



بحث اصلی بحث ورزش مفرح اسکی بود که من از کوچه پس کوچه های خیابان تهران شروع کردم و گفتم  که ورزشی خاص است که امکانات خودش را میطلبد .............شنا از کودکی با وجود من بوده و تا ابد خواهد بود ....من مربی شنا نداشتم اولین حوضی که در ان غوطه ور بودم کیسه امنیون رحم مادرم بود!! که ناشیانه و سر به هوا در آن غوطه میخوردم و گاهی لنگ و لگد به دیواره ی استخر خیالی می پراندم تا صاحب آن داد بزند آخ مامان!! نی نی م تکون خورد و قربان صدقه ی کرال سینه و پشتم برود.............................اما در واقع اولین شنای دنیای جمودیتم را از استخر پارک شهر خیابان دانش غربی شروع کردم ........پارک شهر در  ید  قلدر  ها بود ............هر کدام برای خودشان تاب مخصوصی داشتند و کسی جرات نداشت .....باسن بر نشیمنگاه آن بگذارد ................تاب های پارک میرزاکوچکخان صندلی های بزرگی بودند که با زنجیر به بدنه ی ان وصل بودند همیشه هم چند تا گردن کلفت و سبیل از بنا گوش در رفته به همرا ه نوچه هایشان!! سوار برآن بودند و نعره میکشیدند من بنا بر مقتضیات زمانه که از تاب و نعره هایشان هراس داشتم ناخود اگاه علاقمند به شنا شدم..

.............................................................این که میگویند دو و میدانی ورزش مادر است را  قبول ندارم ... در اصل.شنا  والده ی مکرمه و معززه تمامی ورزشهاست، چون همه ی ما  حتی  آن  اساتیدی که به صورت آزمایشگاهی و  ای وی اف رشد کرده اند یا  حتی در رحم اجاره ای میزیستند  بنوعی تجربه ی شنا در مایع آمنیون رحم را تجربه کرده ایم ........... شاید برای یک پسرک شمالی که اگر پایش را دراز کند در برکه ی آبی فرو میرود یا حتی پسر بچچه ی جنوبی شنا امری عادی و پیش پا افتاده باشد، ولی  لااقل برای  من و مای مشهدی آ نهم  زمانی که در ا ین شهر به تعداد انگشتان دست استخر آب وجود نداشت  آب بازی و آب یابی امری سخت و دشوار بود.........................

من در دریاها و سواحل بیشماری شنا کرده ام (بیشتر از انگشتان دست و پا)..............استخر ها و مجموعه های آبی بسیاری را دور زده ام .....حتی در دریاچه ی سیاه رنگ بزنگان  سرخس که آب آن با نفت مخلوط است و به پایین میکشدت ؛  تا اسکله ی  فلزی وسطش  یک کله و تب آلود در نیمچه غروب مرداد ماه رانده ام  و به برکت  بی بیِ بزنگان از اسکله ی میان آب یک  نفس تا مجاورت قبر ایشان در کنار نیزار ها  کرال سینه رفته و لرزید ه ام و به هفت جد و آبادم فحش زیر و بم داد ه ام  که چرا اینچنین غلطی کرده ام............... و در سرمای اواخر شهریور در دریاچه ی چشمه سبز(چشمه سو) گلمکان در کوه بینالود  منجمد شده ام ...........حوری صفتان بسیاری اعم از نرینه و مادینه کنارم تا گردن در شن ساحل فرو رفته اند و هم پایم به آب دریا زده اند ...........امما استخر پارک میرزا کوچکخان جنگلی با  وایتکس مخلوط به آبش در بعد از ظهر اواخر شهریور و نسیم فرحبخشی که گیسوان درختان بید مجنون را به عشق مینوازد و بر روی تو میتابد و وادارت میکند سگ لرز بزنی و چانه هایت بهم بخورد و ت ت ت ت کنی و از سرما بزیرِ  معجون آب وایتکس زرد شده از شاش ِ  کودکان ِ شناگر ِ همبازی   ات  فرو بروی چیز دیگری است و بس !! قسم میخورم بهمراه اعتراف .....که آب زرد رنگ استخر میرزا کوچکخان جنگلی؛ شفا بخش آلام رنگ باخته ی دوران کودکی است؛ علی الخصوص که والده و والد در اتاق بالا علی الظاهر در نیمچه خواب ظهرگاهی باشند  و برای از سر باز کردنت  همچون حاتم طایی از پشت درب داد بزنند برو از جیب بابات ده تومن بردار ........!!  مواظب خیابون باشی  ها !! ........................بگردید در سواحل آنتالیا و پاتایا و امثالهم و پیدا کنید پرتقال فروش را !! همان پیرمردی که  جعبه ی اکاستیو حاوی نان باگت و تخم مرغ و خیارشورش را کنار استخر بساط میکرد و سیگار به لب ساندویج تخم مرغ سیاه !! از چرک روزگار به ثمن بخس می فروخت!! ما که از ترس والده نخوردیم .......میدانیم که حتما سرطان خواهیم گرفت !! از رعایت بهداشت و استریلیزاسیون جامعه ی تب آلود ِ فست فودی ِ نسل جدید..............

ما وارثانِ نسل شنا سگی!!.  در آب و شاشِ کف آلود  ِ حوضچه های رنگ وارنگ  ِ زندگی!!  مدهوش ترینِ  موجوداتیم ، در تقابل دو نسل کهنسال تسبیح بدست دیروزی و فشن و زیر ابرو برداشته ی امروزی..........در تناسخیم  و گیر کرده بین دو جفت چراغ پیکان جوانان گوجه ای  و  لحن دل انگیز استاد عباس خان!! قادری و   سقوفِ بالا زده ی سانروف شاسی بلند ! و عربده های کودکانه متساعد   از میان آن و حریف طلبیدنی که ماحصل شیشه و کریستال است و عمر پهلوانی اش به همان دراز است ....به فاصله ی دو نشئگی با   ها !!کشیدن نیم مشت  توهم  به زیر بینی ........  در سه کنج مستراب شهرداری وهزارتوی  خلوت زندگانی.!!

در نوشتار ِ قبل کمی به ورزش مادر !! اهانت کردم  امما اعتراف میکنم که ورزش اصلی و رویایی من دوی استقامت بود جدای از شنا و سونا و اسکیت سواری در لابی  گرمابه ی زمرد ..!........................این که چگونه علاقه  به دو ی استقامت پیدا کردم جای خود دارد  علتش بی دلیل و طولانی است !! به روزگاری مجبور بودم با عده ای همسن و سال صبحها در کوههای مزداوند سرخس بدوم ...................روزهای اول کم می آوردم و طعنه میشنیدم و تحقیر میشدم ولی بعد از چند هفته خودم را علاقمند به این ورزش دیدم و رویایم شد ..........ما مجبور بودیم بدویم !! صبحی علی الطلوع ، هشت تا ده کیلومتر اجبارمان بود  و  ناشتایی مان فقط یک لیوان پلاستیکی قرمز چای  و چهار عدد قند و تکه ای پنیر و نیم تکه ای نان بزرگتر از کف دست ! و بعد  از آن دوباره میدویدیم و یا به کوه میزدیم و ناهاری مختصر و عصر همین اش و همین کاسه .. تا غربتِ غروب..................خودسازی اجباری برای گروهی خاص .............روزی که تحویل والد و والده شدیم هفتاد نفر دونده بودیم و دویدیم ودویدم  سر کوهی نرسیدیم!!  قبل تر  از این دوران من تجربه ی دو و میدانی را کرده بودم منتهی بی مربی !! ماجرایی ساده و از این قرار بو د  هاچ خانوم والده که بطور مستقیم تربیت حقیر را بر عهده داشتند  یکسال تصمیم گرفتند تنوع ساختاری در تعطیلات تابستانی من ایجاد کنند و بجای این که در یکم روز تعطیل تابستان راهی مشرق زمین و کارگاه پدر شوم در دوم ِ تعطیلات روانه ی مغرب شدم و مشغول به شاگردی طلا فروش در مغازه ی شوهر خاله ام در بازار رضا.....................................جناب ساعتچی در اصل طلا ساز و نگین کار بود ...........آن روزها مد بود  روی گردنبند های عقیق  نام شخص را حکاکی میکردند ، به این ترتیب که من و استاد پشت دخل می ایستادیم و مثلا یک جفت نامزد مثالِ دو پرنده ی بی سر وبال عاشق ! از کنار ویترین رد میشدند و بناگاه نامزد مادینه رو به نرینه میکرد و میگفت وا ی اصغر ببین اسمها رو!! رو عقیق حک کردن به گردنشون می ندازن چی قشنگ !! و اصغر آقا میگفت اشکالی نداره عزیزم ببین اسم تو هم هست  برات بخرم ......آقا ببخشید !! رو عقیقا اسم صغرا دارین و باالطبع ما هم نداشتیم!! و اینجا بود که شوهر خاله میگفت نیم ساعت زمان میبره براتون اسمو رو عقیق حک کنیم قیمتشم اینقده .....و ووقتی معامله سر میگرفت  اینجا بود که ماموریت بنده بعنوان دونده شروع میشد .....عقیق ساده ی انتخابی را بدستم میدادند و میگفتند ..امیر بدو !! چی رو میدی حک کنه ؟ و من داد میزدم صغری و معمولا عروس خانوم میگفت نه حالا که داری میری بگو تینا حک کنه قشنگتره !! از اسم صغری خسته شدم ..............حالا باید من تا حکاکی میدویدم که دو تا هشتی بالا تر بود و منتظر میماندم تا اسم را حک کنند، به این طریق که کمی موم داغ روی بستر کار (عقیق) میمالاندند و پودری سفید برویش میریختند و با قلم نی اسم تینا یا (صغرا) را مینوشتند و قطره ای اسید برای فیکس شدنش میریختند و دقایقی بعد تمیز میکردند و میشستند  و بدست من میدادند و میگفتند امیر بدو!! دیر شد بده اوستا کارت ................چند صباحی که گذشت یک روز  برای حکاکی رفتم حکاک نبود .............رفته بود ساندویجی بخورد و نیم ساعت بعد برگشت و تا اسامی را حک کرد یک ساعتی طول کشید ............باسرعت دویدم و  به مغاِه رسیدم، شوهر خاله ام گفت چرا دیر اومدی ........جواب دادم خب کارش طول کشید نبود دیگه ......سری تکان داد و  مشغول به کار شد ....................همانجا بود که جرقه ای در ذهنم شعله ور شد ..............

بساط ما ر وبروی پله های طبقه ی دوم بازار بود و حکاکی هم دو هشتی بالاتر و  آنهم در طبقه ی دو قرار داشت   ....یعنی وقتی من میدویدم و از پله ها به سرعت بالا میرفتم و یا هنگام باز گشت با سرعت از پله ها می امدم پایین کاملا در حوزه ی استحفاظی دید استاد قرار داشتم ................کمی نفس نفس زدن لازم بود و زبان به بیرون انداختن................

فردای آنروز برای خانمی جوان سفارش داشتم ...........عقیق را تحویل گرفتم و وقتی  اوستادگفت امیر بدو! با تمامی سرعت دویدم و از پله ها بالا رفتم و تمام ................با خونسردی و ارامش تمامی مغازه هار اچک کردم و سر بسر شاگردان کارگاههاگذاشتم  به ساندویچی رفتم و سفارشی دادم ، عقیق را تحویل حکاک دادم و باز گشتم و با خیال راحت چاشت صبح گاهی ام را خوردم و دوباره  به مغازه ی حکاک برگشتم و کار را تحویل گرفتم و بعد از کلی شیطنت و علافی وقتی به پاگرد پله ها رسیدم با سرعت و نفس زنان پله ها را دو تایکی کرد م و نفس زنان به مغازه رسیدم ............همه مضطرب و نگران در انتظار من بودند و وقتی استاد پرسید چرا دیر کردی ..............................جواب دادم ........... سرش.شلوغ بود!! و این ماجرا تا پایان تابستان ادامه پیدا کرد........................

دختر خاله ای دارم همسن و سال خودم دختر ِ همین استاد ...........طیعش بیشتر پسرانه بود تا دخترانه ...به هوای من با پدرش به بازار می آمد و دور از چشم شوهر خاله به بازی  کودکانه مشغول میشدیم .............شب که سرمان خلوت تر بود به طبقه ی دوم میرفتیم و مسابقه ی تیراندازی میگذاشتیم به این طریق که او انور راهرو می ایستاد و من اینطرف ............دستهایمان را روی نرده ی چوبی محافظ طبقه ی دوم قرار میدادیم و  خم میشدیم رو به طبقه ی همکف  که تردد بیشتر بود و  به پایین نگاه میکردیم  و در انتظار سری طاس می ایستادیم ...تعدد سر های طاس در سمت هر کدام از ما دیگر از شانس خودمان بود  و وقتی سری در تیرس مان قرار میگرفت آب دهانی بسمتش نشانه میرفتیم و اگر سیبل به ویترین فروشگاهی خیره میشد و تکان نمیخورد هدف گیری و کسب امتیاز قطعا راحت تر بود و اگر جل جل  میکرد و تکان میخورد هدف گیری متحرک و سخت تر بود ...........................اکثرا دختر خاله ام پیروز میدان بود ..................و من بازنده .....در پی کسب علت  در آمدم و دیدم در حوزه ی میدانی او مردان ِ سر طاس بیشتر  ثا بتند و خیره میشوند و سیبل کمتر تکان میخورد یک روز به طبقه ی همکف رفتم و تا علت را کشف کنم .............. مکانیت هدف درست مقابل ویترین لباس فروشی قرار داشت و چیز خاصی جلب توجه نمیکرد ......کمی ایستادم و با دقت نگاه کردم و به عینه دیدم نسوانی که بروی ارم شلوار ها قرار داشتند ...........شلواری به پایشان بود ولی از لباس  پوشیده بر وجودشان خبری نبود و فقط البسه ی زیر بر تن داشتند  و کمی اغواگر .......................علت تمرکز اهداف را یافته بودم ......برگشتم و  مکانیت سیبل خوذم را نظاره کردم..........مغازه ی طلا فروشی بود و  یقینا تکانها و فرار های اهداف متمرکز را. بدنبال داشت!!................

 این آمد و شد از طبقه ی همکف به طبقه ی دوم، اکثرا نه از پلکان که از پله برقی خرابی انجام میشد که لای درزهای اتصالش به اندازه ی یک کف دست در بعضی نقاط  باز بود و چون کسی از آنجا که همیشه خالی بود تردد نمیکرد اسپیشیال (ویژه) من و دختر خاله شده بود ...........شبی در اثنای مسابقات تیر اندازی یکی از مردان کله طاس که آب دهان درست بر فرق سرش فرود آمده بود کودک نیم بندش را به زنش سپرد و خود به سمت و سوی ما حمله ور شد ..........حالا مسابقات تیر اندازی دچار حاشیه شده بود و بنده ی خدا خود را ناخواسته در بازی قایم باشکی یکطرفه  انداخته بود، چرا که ما دو تن به تمام سوراخ سنبه های تاریک طبقه ی دوم آشنا بود یم و زایر بیچاره فقط میانه ی راهرو را کنکاش میکرد ................باری این بازی به درازا کشید و وقتی همسر وفادارش از گوشه ای داد زد فرزاد بریم ولشون کن بچچه ان ............مرد از خدا خواسته غرولندی کرد و شکست خورده !! به پایین خزید و ما سرخوش و مغرور از ا ین پیروزی لی لی کنان از پله برقی خاموش به پایین میرفتیم که بنا گاه آهِ مرد طاس مرا گرفت و لنگه دمپایی ابری ام از سوراخ پله برقی به درون آن افتاد و تو گویی پله همچون دیوی  دمپایی ام را بلعید و قورت داد................................شب که وقت بستن مغازه شد شوهر خاله نکرد بگوید امیر یک لنگه پا چگونه به منزل میروی !  که لا اقل پای افزاری هر چند کهنه برایم مهیا کند ................اندکی پول در جیبم بود، دستمالی بزرگ که مادرم قابلمه ی غذایم را در ان میبست را برداشتم و صبر کردم تا جناب استاد با دختر خاله ام به منزل برود .............گره زدن بلد نبودم ......دستمال را به بدبختی به دور پایم پیچیدم و لی لی کنان به سمت ورودی بازار رضا پرش !! کردم که این کار را در دبستان از همکلاسی ام که پایش از بند دررفته بود دیده و کپی و برداری کرده بودم ...........تا سر بازار لی لی کردم و وقتی چشمم به گاری باقلا فروشی  افتاد پاهایم شل شد ...............بخار باقلای پخته و بوی نازنینش مرا به سمت گاری کشاند و شکمی سیر خوردم و وقتی مرد باقلا فروش  پرسید پات!! چه  شده با افتخار گفتم چند روزه از بند در رفته!! خب استراحت میکردی ...عموجان ....نه حاجی زن و بچچه خرج دارن!!...............باری با شکم پر لی لی را ادامه دادم تا در کناره ی میدان بیت المقدس دل پسری  بساطی برایم سوخت و دید که چگونه گره نا جور دستمال به کرات باز میشود برایم گره مناسبی زد و کناره دستمال را باماشین دوخت بهم  منگنه کرد  و پاپوشی ساخت که هیچ بیمارستان و امداد گری توان ساختنش نبود ..........آخر شب تاکسی سوار شدم و وقتی به سر کوچه رسیدم  والده ی نگرانم بنده ی خدا سر کوچه که نه میانه باغی ایستاده بود که منزل ما در آن ایام در منطقه ی باغی شکلی قرار داشت و   جولانگه گله های سگ بود ...............تا هاچ !! خانوم آمد نگران شود و خاک بر سرم بگوید داد زدم دروغیه دروغیه جوش نزن ..................

بحث شیرین گاری !! پیش آمد .بیاد  ایامی  افتادم که در میانه ی  بازار رضا هر ظهر مردی با گاری فالوده شیرازی   براه میافتاد و دور و بر گاری اش را هم یک در میان با شیشه های   شربت البالو و آبلیمو دکوراسیون!! کرده بود که دهان هر فرا جنبنده ای را آب میانداخت .........سطلی پر از آب چرک به دسته ی گاری آویزان بود و کاسه های  پلاستیک  استفاده شده را در آن  آب  با دستانی کثیف گربه شور میکرد و برای مشتری بعد فالوده میریخت ................یک سایبان هم برای خنکی هوا .روی ظرف فالوده و دکور شیشه های آب لیمو و آلبالو تعبیه کرده بود که بیشتر جولانگاه مگس ها بود .............. روزی   مبلغی ناچیز !! به  اودادم و گفتم  گارسون یک ظرف  فالوده لطفا!! جواب داد این پولت چیزی  نمیشه یره !! ......از تک و تا نیفتادم و غریدم به اندازه ی یک کم پولم بریز و او هم ریخت...........................آن زمان ها  فالوده منو آزاد بود یعنی شما مجاز بودی به هر میزان که بخواهی  برای خودت مقدار متنا بهی آبلیمو یا شربت آلبالو به محتویات ظرفت اضافه کنی ...........(چیزی مثل ازادی استفاده از نمک در رستورانهای فعلی) ...............منهم کسری محتویات را با آب البالو و  اب لیمو جبران کردم و در کنار چند رشته از فالوده ی شیرازی ....چند بطر شربت نوشیدم ....و دیدم که چشمان آبی مرد صاحب گاری هی تنگ و تنگ و تنگ تر میشود .....هر چند مردانگی کرد و چیزی برویم نیاورد ......فردای انروز با خوشحالی تمام ! پول  در دست کل هشتی های بازار را دویدم تا گاری پالوده  فروش را یافتم و وقتی با خوشحالی تمام!!  وجوهات را روی بساط ریختم و گفتم فالوده بده لطفن!! هوار کشید خجالت نمیکشی تمام شربتام رو تموم کردی کلی ضرر بهم زدی ! و انقدر التماس کردم که قبول کرد منو ی آزاد را بردارد و خودش فقط یکبار برایم شربت دو رنگ روی پالوده بریزد و من فقط التماس کردم جان مادرت زیاد بریز و او هم مردانگی کرد.............................کاش پیدایش میکردم  و جبران میکردم مثل همان گاری چی که کنار مدرسه ی راهنمایی عنصری بساط میکرد و هر وقت به گاری اش سر میزدم  مشتی نخود در مشتم میریخت و شادم میکرد ............سال اخر دانشگاه بودم که مادر بزرگم دار فانی را وداع گفت و مجلس ترحیمش همان حوالی بود !!  گاری چی پیر و فرتوت را دیدم که آس و پاس محتاج کمی غذا با چشمان خیس و سر کچل دم درب  نظاره ام  میکرد ...............تا امدم بخود بجنبم و از اشپزخانه غذای سفارشی برایش به ارمغان بیاورم ...............رفته بود ....... احساسم در آن لحظه  همانند حسی مانند پلنگ صورتی بود در کمک به  پیرزنی از کار افتاده در کارتون معروفش .................................ای کریمی که از خزانه ی غیب گبر و ترسا وظیفه خور داری ..................همه خلق از نعمتت محروم ........اگه مثل من وفاداری!!

 مبحثِ پالوده  آلات وخنکی جات بمیان آمد  ،دلم نیامد مانند انسانِ گنهکاری در این وبلاگ و دست نوشته ها  اعتراف کنم که شوهر خاله ام وقتی میخواست چیزی را بشمارد از دور با دو انگشتش ناخودآگاه به آن اشاره میکرد .......بعضی ظهرها قبل از رفتن به منزل تغاری از آب سردکن گوشه بازار پر میکرد و درونش   هفت هشت ده تایی هلو و شلیل میانداخت   ومن که مثلا سرم پایین بود و نمیدیدم که با دو انگشت هلو ها را میشمارد تا مثلا مرا امتحان کند (منی که با سکه های جور واجور طلا و مریمی و.......ساعتها تنها بودم ،کجایی امنیت !!) آن روزها  حتی برای بو کردن میوه ی  تاز ه دور تغار تاب نمیخوردم و وقتی عصر به سر کار برمیگشت و باز از دور با دو انگشت میوه ها را میشمرد و میدیدگه دست نخورده باقی مانده اند از خوشحالی در بغلم نمیکشید ولی بزور چند هلو بخوردم میداد........... گهگاهی هم الو و تنسکل میخرید..سرنوشت الو ها متفاوت بود امما ...........چون هم ریز تر بودند و هم تعدد شان بیش از هلو  بود و از دستش در میرفتند آنروزها ناخنک زدن که نه!! ولی با دیگر شاگردان دکانها بساطی داشتیم.......................

شاید ادمه داشته

نوشته شده توسط :امیر امیری
یکشنبه 5 آذر 1391-08:07 ب.ظ
نظرات() 

BHW
یکشنبه 27 فروردین 1396 08:07 ق.ظ
This post will help the internet viewers for setting up new web
site or even a blog from start to end.
میترا
دوشنبه 6 آذر 1391 10:34 ق.ظ
لطفا ادامه بده و بازم بنویس نوشته هات بی نظیرن .... بعضی از خاطراتت یادآور روزاییه که فراموش شده بودن، و حالا با خوندنش قشنگیِ اوون روزا برام زنده و روشن شد.
منتظر قسمت سوم و چهارم و پنجم و.... ام.

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر