تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - ......روزگارا !! دهانت سرویس
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

......روزگارا !! دهانت سرویس

یک میهمانی ساده بهاری بود .....در منزل ما....شاید به افتخار ِ..............

علیرضا که سه سال است مو در سر کاشته و نریخته!! و لبخند زنان و قند به دست!! فخر میفروشد به خرمن گیسو که تخمش معلوم

نیست از کدام زادگاه ِ

رویش بدن است؟...........ولی بهر حال مو ی است ..........و زینت ِرخسار

امما  در حقیقت میهمانی به افتخار بانویی بود که از مغرب زمین به نشانی

بوی طبیعت بهاری روستا و صمیمیت بی مثالش از کرانه ی راین !!به دامنه ی سر سبز بینالود زحمت سفر به جان خریده بود که هم

زیارت بود و هم کمی

سیاحت ............که ساحل دانوب گنبد و بارگاه ندارد و حتی صدای ...پسرکانِ نیمه بالغی که  در گوشت فریاد میزنند ....عکس/

حرم /گنبد /بارگاه /با لباسای عربی /کردی

درویشی/..............

آنچنان در بندِ پذیرایی میهمان بودم که باور نداشتم  روزگارِ ِ

رخصت ِمیزبان است تا میهمان شود به ندانسته های من و ما......................در اوج بیکرانِ آسمان ....(مرگ همین نزدیکی است )!؟؟

چه چیزی  را در بغل میکشید و شاید !!محبت

بی کلامش خداحافظی آخر بود....................... و من همیشه غافلم به بهانه ی نسیانِ انسانی ام....

تصاویر زندگی تلنگری هستند به بودنها و نبودنها در یک قاب از یک تصویر میتوان  آمدن و رفتن را گریست.........................

کاش میشد عمق فاجعه را فهمید ...معرفت یک دوربینِ بی جسم و جان در بندِ ضبط ِحقایق صدها من و ما را میخرد و آزاد

میکند .........چرا نباید بفهمم

نشانه هارا ............آنهم در یک روز و یک ساعت!!(تاریخ عکسها گواهی غفلت من است؟؟؟)

به من میگفتی بعد از من باش و آباد باش ......میشود در

انتهای راه سبز چشم دوخت و تو را ندید و نگریست ........تمامی سبزینه ها خاری میشوند در چشمانت !! وقتی با کسی در راهی

بودی و حال تنهایی .........

با خاطرات هم میشود سبز و آباد بود ولی به سختی ...........جان کندن میخواهد سبز بودن .........

یا حتی زردی را دیدن و خزان را حس نکردن!

همه چیز به ظاهر در این خانه جاری و روان است چون

گذشته ..............جز خاری کوچک در قلب من ....که با من تک تک خاطرات این سبزینه ها بودی ...به گمانم یادت هست؟از آن  اوج

بر

منِ بیچاره لبخند به حقارت نزن ...ما هردو زمینی بودیم ......یک فاجعه آبیِ آسمانت کرد !!!

میگویند   آسمان تغییری نکرده ...........پس این همه باران بر شاخسار درختان از چشمان کیست ؟

نیم فصل تابستان است .....بر میوه  اگر      قطره ای اب

بپاشید گرمی خورشید داغِ ابدی بر چهره ی عریانش میگذارد  ..............همه چیز جاری و روان است در طبیعت  جز دل منِ بدبختِ

انسان!!........

سیب ها سبزند و بزرگ میشوند ....خود

نمیدانند  سهم  از خوردنشان نعمت کیست؟  در جشن یا پرسه !!.................. یا هم که واژه شدن در شعر.......

سیب دندان زده از دست که؟؟؟ افتاد بخاک؟؟؟.................یادم نیست ....

همه میرسند!!حتی سرخی گونه ی کودکان احساس

............................

امما من دوست دارم نرِسم!! انگور اگر دورش حصار و نگهبانی از جنس آدم باشد باز هم میترسد از خوراک شغال  شدن!.....................

گاه درد و رنج تفکر به رسیدن !!! از خودِ رسیدن هم سخت تر است .............کاش روزها شب نشوند ........کاش همه چیز طبیعی

بود ...ادمها با هم  اختلاط

میکردند ولی نگران ِ شب شدن !! نبودند...........اضطراب کرم ساقه خواری است در وجود بشر !! وقتی از درون تهی شدی

تو را میشکند و پروانه میشود!!و باز در درون دیگری پیله میبندد!!

حاضرم مرارتِ گرمای شهریور را صبر کنم ...ولی همیشه روزها مرداد بمانند .........من از  محبت ِمهر میترسم.............

کاش شهریور پایان دنیا بود !!!!!

تا این درب برای همیشه بسته نماند.........

تا همیشه اب باشد و پاکی بی آلایش یک زندگی ساده .......................

امما چه سود ..........این اخرین روزی است که اوردمت در کنار سبزینه ها ............فقط گفتی اینجا

کجاست و من فقط گریستم یادت هست؟گفتم فراموشکار شده ای حتی حاضر نشدی خاطراتت را با خود به اسمان ببری ....اینجا

کجاست ؟یعنی بیرحمی !شقاوت گونه ی خاطرات ..........پاره کردن برگ برگ ِ دفترِ زندگی ...........امتحان نهایی تمام شد ؟

شهریور کذایی بود شاید هم مهر ..........................

گفتم لبخند بزن ..........و تو بزور خندیدی یادت هست ؟/تو بمن خندیدی در باغِ ِسیبِ! / زندگی   ! دندان زده از دست تو افتاد به

خاک؟ و تو رفتی و هنوز؟؟.....فقط از زندگی خندیدن یادت بود و فردای انروز که به دیدنت امدم یک جمله

گفتی ...نه یادم آمد سر

به اسمان کردی و  با چشمی بی فروغ اشاره کردی باید بروم .............هنوز حرکت دستانت را رو به اسمان بیاد دارم  و اشاره ات

را......باید بروم!!...................دنبال راهکارِ ِ فراموشی ام

وبالاخره شب شد!!....شب همان صبحی که مظلومانه گفتی باید بروم ....این تصویر دو روز بعد از آن با هم بودن کذایی مان

در زیر سبزینه هاست که گفتی اینجا کجاست؟ و بزور لبخند زدی.............

حق داشتی .....اصلا تقصیر من بود که با کپسول اکسیژن توی ماشین نشاندمت  و بسوی خاطرات تاختم.................دو تصویر به

فاصله چهل و هشت

ساعت ....لعنت ِخدا بر

پسری که پدرش را بپرستد ..........(بشکنید بت ها را اگر میتوانید تبر در دست بگیرید .......ایمان ِ من میراث گذشتگان  

است ....شاید از نسل

آزرم !! بخدا جرمم اینست ! من  فقط خویشاوندِ ابراهیمم.....به خدا ایمان دارم ولی بتی بر طاقچه نشانده ام ................  مرا توانِ

دین و دینداری نیست)

 

خنده هایمان بعد بهبودی موقت و بیهوشی یک ماهه ات کاذب بود ...لااقل من میدانستم هیچوقت دروغ

نگفتی ...خواستی پرواز کنی کسی مانعت نیست!! هست؟

سیب ها بالاخره رسیدند و نصیب میهمانانِ پرسه ات شدند و با فاتحه ای هضم

شدند .......امما کسی نپرسید چگونه ؟ و به تنهایی. و به چه قیمتی..........سرخ شدند !!

همگی واژه شدند ...........هضمِ واژه ها در میان زمزه ی فاتحه مع الصلوات گم شد ............خداوند بیامرزه !! انشا الله  اخر شعر بود

حافظ هم اگر می امد و سیب بر میداشت فقط داد میزد و دست بر سینه میگذاشت ...خداوند رحمت کنه ......آقای امیری ...غم آخرتون باشه

ومن دوست داشتم آخرین غمم باشد تا دگر داغی نبینم!! لعنت خدا بر تمامی ِ واژگان ردیفِ اشعار که فقط میسوزانند ................وجودت را

تنهایی یعنی این !!

یک مادر برای خودش سیب پوست کند و نخورد !!

زیر تصویر کاشی های یک سانتی که همه بادبادکند و لبخند میزنند .........به زندگی انجماد گونه ی ادمیان ..........

چرا آخر زندگی ادمیان غمگین است؟؟؟

تنهایی  یعنی سیاهپوش کنار باغچه ی خاطرات

..........حق تو از این همه سبزینه ی زندگی ...زیستن در میان ِچند پاره سنگ

مشق شده از واژ ه های یکسان و غریب بیشتر بود ؟تاوان سبز بودن را میدهی در میان سنگهای خشک ِ سیاه و خاکستری!

من !! از خدا شکایت دارم......به

عدالت ِجاودان ِ شقایق های پاکِ زندگی ساده و بی آلایشی که در کنارشان روزگار  به گذران میکردیم....................

مارا حاجتی به بهشت نبود .....................................................بود؟

 



نوشته شده توسط :امیر امیری
سه شنبه 30 آبان 1391-07:20 ب.ظ
نظرات() 

یکشنبه 17 آذر 1392 01:48 ب.ظ
سلام این صفحه با اینکه خیلی غم انگیزه ولی پر از زندگیست دنیای زیبایی داری امیر جان دنیایی پاک و ساده خیلی دلم میخواد بدونم اون بچه آیا بچه خودته؟خیلی نازه
سما
چهارشنبه 1 آذر 1391 05:18 ب.ظ
سلام امیر آقا با اون روحیه ای که من در شما دیدم واقعا ازتون بعیده،پس توکل ما به خدا چی میشه؟؟؟
غریبه
چهارشنبه 1 آذر 1391 11:01 ق.ظ
سلام امیر جان می دانیم خیلی سخته اما این اتفاق برای همه ما انسانها می افتد ناشکری از روزگار خوب خدا تا این حد برای شما -شما ای که ایمان به خدا دارید چرا ؟
پدر که عمر ی زیسته وفرزندانی چون شما تربیت کرده که باعث افتخار خود ومملکتش هستید .
به خدا توکل کن وایمانت را نابود نکن
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر