تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - ..درب ورودی کجاست (قسمت اول)
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

..درب ورودی کجاست (قسمت اول)

خانم امیری ابروهای نازک تاتو کرده ی بی حالش را در هم می چلاند تا چشمانش ریزتر شوند، حالا درپهنای بیکران صورت   زرد رنگش فقط دماغ گنده ای است که نوک آن روی لبهای قیطانی اش تاب میخورد،با صدای نازک و ظریفش و  لحنی غم انگیز و کشدار رو به من  میگوید؛ واقعا متاسفم اقای دکتر ! طبق قوانین بیمارستان بیماری که کمتر از بیست و چهار ساعت بستری تو اورژانسه اگه فوت کنه باید حتما کالبد شکافی بشه ! واقعا نمیتونم براتون کاری بکنم ......

فقط در چشمانش زل میزنم، هیچ احساسی ندارم ؛ ضرباهنگ ملایم دنگ دنگ توی سرم حالا تبدیل به  پاندولِ ساعت دیواری قدیمی شده که با هر حرکت چپ و راستش سرو بدن من را با خود به یک طرف میکشاند و شاید پرتاب میکند .....بدون خداحافظی از اتاق میزنم بیرون

چیت ساز ! سر پرستار بخش با نگرانی میگوید چی شد آقای امیری؟... هیچی میگن باید کالبد شکافی بشه ...ای بابا عجب ادمیه ! خودتو معرفی کردی گفتی همکاری ؟  با نامیدی میگویم خب اره !! گفتی پنجاه روزِ گذشته  اینجا بستری بوده پرونده داره  تو اورژانس! یک هفته بعد مرخصیش حالش بهم خورده دوباره آوردنش ؟ خب آره گفتم دیگه ............ . حالا موبایلش توی دستانش عرق کرده و هی به آن ور میرود و من ناخود اگاه منتظرم برگه ی ترخیص پدرم را از تو ی گوشی پرینت بگیرد و بگوید بفرما امیرخان همه چی حل شد ............

چند لحظه که میگذرد با جدیت میگوید برو پیش رزیدنت بخش خودتو معرفی کن بگو مهر بزنه تمومش کنه ............کجاس رزیدنتت ؟.....تو همین اتاق کناری بغل بابات !!

نشانی سر راستی است   ....دکتر چیز !! تو اتاق کناری بغلِ مرحومِ بابام نشسته و به انتظار من که خودم را معرفی کنم و مهر فدایت شوم را زیر برگه ی فوت بزند

پسرک تپل مپل و بی احساسی است که به سنت کلیه ی پزشکان دوره ی تخصص  مهرش توی دستش است و با خانم همکارش دورادور و کاملا اسلامی خوش وبش میکند و  نیم لبی البته به استکان چاییش می آراید .....به سنتِ یک  ایرانی مظلوم و باستانی سرم را روی گردن تا انتها خم میکنم و نجیب و محترمانه سلامی عرض میکنم و میگویم دکتر امیری هستم از همکاران حضرتعالی !! پدر ساعاتی پیش زیر دستان مبارک شما غزل خداحافظی به سوی سرای آخرت را خوانند و دست خالی راهی دیار باقی شدند اگر لطف کنید  گواهی فوت رو مهر کنید من از حضورتون مرخص بشم ممنونم .....

تسلیت نمیگوید فقط خطاب بمن میفرماید اِ اِ پس این اقایی که الان مرد باباتون بود ؟ اگه اجازه بفرمایید بعله !! و پشتم را به او میکنم و نیم نگاهم را رو به پاهای مرحوم پدر که  انگشتِ شستش از زیر پتو رو به آسمانِ آبی حواله  !! شده و خودش یحتمل چند سانتیمتر بالا تر نظاره گرِ مناظره ی عرفانی گل پسر دکتر چند ساله اش است با رزیدنتی که یحتمل بیست و چند سال ندارد و اکنون حاکم بر ماجراست   و آقازاده گلِ گلابش!! محکوم به کالبد شکافی بدن فرتوت پدری که تمام وجودش پوستی است کشیده بر استخوان ...........

متاسفم نمیتونم برات کاری بکنم  جنازه !! باید کالبد شکافی بشه ! شست پای پدرم از زیر پتو تکانی میخورد ....میدانم اگر زنده بود با لحنی متین رو به پسرک تازه به دوران رسیده چه میگفت ...!! ............. درود  بیکرانِ خداوند برهر ادم بی احساسی که کاه بار همکار چند سالش نمیکند .........آمین...

از اتاق میزنم بیرون با خداحافظی یا بی خداحافظی یادم نیست ...حتی به جنازه هم نگاه نمیکنم .........فکر و ذکرم کجاست خودم نمیدانم.....

چیت ساز !! دوباره میرود توی ماتم ...عجب آدمیه این پسره مگه نگفتی همکاری ؟ چرا گفتم ................شعاع بد و بیراهش به رزیدنت اورژانس بیمارستان دولتی در قوز اباد چند تن از همکارانش را درگیر میکند و انها هم به نوعی وارد بحث میشوند و دلداری به سبک خودشان ...............من البته توی یک فکرم.....پدر باید سالم توی تابوت باشد و بس ...............

چیت ساز دوباره موبایلش را باز میکند و به صفحه اش ور میرود در انتظار تراوشِ تفکری به سبک ایکیو سان....چند لحظه بعد از جا میپرد و به همکارش  میگوید  اقای چیز! خانم دکتر فلانی امروز ساعت چند تو بخشه .....ساعت 5 میاد (این صدای همکارش است که توی سیستم غرق شده و اخر بازی رایانه ای!! است) ببین امیری جان!! این خانم دکتر فلان دختر خیلی باحالیه ماهیتش زمین تا اسمون با این ادمه ی ..... فرق داره الان ساعت سه هستش!! اون حدود پنج عصر میاد تو بخش راس ساعت اینجا باش من بهش معرفی کنم گواهی فوت رو امضا کنه مشکلت حل شه ..........مجددا  در دل میگویم !درود خداوند و فرشتگان الهی بر ذات پاک این پسر ! که معرفتش کل بیمارستان  در قوز اباد را میخرد و آزاد میکند ................

روی صندلی مینشینم در انتظار جاودانگی در  راس ساعتِ پنج!  علیرضا بغ کرده اینورم مینشیند و وحید اشک ریزان طرف دیگرم ! محترمانه و عصبی میگویم اخوی خفه شو حال ندارم بقرآن !! ...اخه بابامه مگه میشه ؟ ها دیگه فقط   پدر  تویه منم که از زیر بته به عمل آمدم ؟ احمق بذار حواسم جمع باشه اگه گواهی فوت رو نگیرم که فردا به جای بابات باید یک تابوت بگیری و یک پلاستیک بزرگ توش پر از قلب و کبد و ریه و دنده و.....با یک نامه ی فدایت شومِ توضیحات وزن و حجم متعلقات مذکور به پدرت ! گریه رو بذار برا بعد داداشم بذار تمرکز کنم ............ بالاجبار و بنوعی خفقان میگیرد!

نوشته شده توسط :امیر امیری
چهارشنبه 24 آبان 1391-12:26 ق.ظ
نظرات() 

sahel
سه شنبه 30 آبان 1391 12:36 ب.ظ
سلام امیر جان
قشنگ بود همه پست ها که بعد از چهل عمر گذاشتی منم فقط به قول بهاره امیدواریم اذیت نشده باشی
بهاره
شنبه 27 آبان 1391 02:52 ب.ظ
سلام امیر جان... پست مربوط به خاله خانوم"آقای رئیس جمهور این عکس را دیده اید؟" خیلی جالب بود کاش حذف نمیکردی... یه سوال>>> پست "از مُردن نترسید" کجاس؟؟؟؟
دلم واسه نوشته هات تنگ شده بود مرســـــــــــی نوشتی... منم با جناب نعیمی در مورد " بازم بنویس " موافقـــــم.زود به زود آپ کن.
این مطلبت خیلی غم انگیز بود:( امیدوارم یادآوریش اذیتت نکرده باشه عزیزم.
نعیمی
چهارشنبه 24 آبان 1391 07:45 ق.ظ
سلام
قشنگ بود
سیتی بانک کارگران رو خوب اومدی
بازم بنویس
kami
سه شنبه 23 آبان 1391 11:41 ب.ظ
p
سلام
عکسهای سایت شما چقدر دیر میاد بعضی هاش هم اصلا نمیاد
اینجا آپلود کنید : www.img.ir

در ضمن
خواستم دعوت کنم سایت من رو ببنید
اسمایل ها و شکلک های زیادی هست که میتونید ازشون استفاده کنید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر