تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - ...درب ورودی کجاست!
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

...درب ورودی کجاست!

آقا یاالله ....نفتی نشی ...اقا لااله الا الله برو کنار ......سرم را بالا میگیرمِ غریبه نیست پدرم روی برانکارد زیر پتو خوابیده و شست پایش منجمد از زیر ان به بالا زده هرکس نداند من که میدانم به چه منظور  رو به آسمان است .............دور و بری ها سری تکان میدهند و لا اله الا اللهی میگویند و پچ پچ فاتحه  بالا میرود .....خدا به باز مانده هاش صبر بده ! خیلی سخته ! نیم نگاهی عاقل اندر سفیه به جمع میکنم ...حق دارند پرونده ی فوت ادمیان با پروازِ ملکوتی ابوی بنده به سوی اسمانها برای همیشه و تا ابد بسته میشود الباقی آدمیان عمری لایتناهی دارند تا انتهای دنیا دست چپ!!

به عقل تازه واردین در بیمارستان نمیرسد که هر آنکس که سواره و پیاده و با پای خویش و بر دوش کسی وارد این بخش شود یک راه در پیش رو ندارد ..... دیر یا زود !.....سوارشدن بر روی  برانکارد بسوی سردخانه .....تنوع در نوع پتوییی است که  در زیر آن آرمیده اند یا شخصیتِ کمک بهیاری که راننده ی ترانزیت اورژانس و سردخانه است...............................................................................................

ایستِ کامل مغزی آقای دکتر امیری از ساعت سه تا پنج .....حتی به خانم دکتر هم فکر نمیکنم ....و یا سرد شدن بدن فرتوت پیرمرد در سردخانه ...........کمی در فکر مراسم باشم یا نباشم؟ موبایلم زنگ میخورد؛ دوشس بتول باهران! از سیتی بانک کارگران ! سلام اقای دکتر حالتون خوبه؟  بخدا  شرمنده من کربلا بودم وقت نکردم بگم هفته ی قبل تو قرعه کشی ما شش میلیون برنده شدید کجا هستید حالا ! ...پشت در سردخونه ام هاچ خانم!         وا ! اونجا چیکار میکنید؟ هیچی آقای  ابوی ساعاتی پیش  پریدن تو اسمون رو بسوی دیارِ باقی  و من تو زمینم تا جنازه شون رو سالم و کامل  تحویل بستگان بدم که در عروجِ الهی ایشون خللی وارد نشه؛ روح و جسم با هم از عالم برزخ حظ کافی رو ببرند تا روز محشر ...که به روز حشر مراغمی اگر بود اینست ...که روی مردم دنیا دوباره باید دید ............تسلیتی غرا برایم سر میدهد و تعیین وقتی برای گرفتن چک نذری  شش میلیون ................بوقت فوت پدر پسر میشود مرد شش میلیون دلاری !!

عقربه های ساعت تند میچرخند یا کند  !!نمیدانم ....فقط وقتی عقربه ی کوچکتر در آغوش عدد پنجِ انگلیسی روی صفحه ی ساعت!!  آرام میگیرد مثل فنر از جا میپرم و بسوی اورژانس روانه میشوم  اینبار واقعا در اورژانس  تنها هستم و پدری وجود ندارد........... چیت ساز کنار دخترکِ ظریف مریفِ بانمک و خوش احوالاتی  ایستاده و با لبخند پیروزمندانه ای چشم و ابرو میآید و معرفی میکند سرکارِ خانم دکتر چیز!! هستند......و میدانم دارد داستان کالبد شکافی و ما وقع جاریه در ساعات گذشته  را با آب و تاب برای نامبرده! توضیح میدهد .....لحظاتی  بعد  صورتی تپل مپل منقش به دو چشم سیاه  محفوظ در پوسته ای  از مژگانِ غرق در ریملِ اصلِ خارجه !!   بر من خیره میشود و صدایی فضا را پر میکند وا .........وای واقعا متاسفم دکتر تسلیت میگم بهتون ! غم ِ ماقبل آخرتون باشه ایشالاه  و الخ...خوب که چاق سلامتی اش تمام میشود ادامه میدهد من حرفی ندارم مهر میکنم عزیزم ولی .....ولی چی سرکار خانوم؟ ...ولی  چون بیمار کمتر از بیست و چهار ساعت تو اورژانس  بستری بودن باید دو مهره بشه برگه فوت باباتون و خودم  صحبتش را تمام میکنم یعنی اقای دکتر فلان هم باید پای برگه رو مهر کنند و وقتی سرش را به علامت رضا!! تا وسط سینه  فرود می آورد و چشمان ملیحش را بر هم میگذارد به مژگان درهم گره خورده اش خیره نمیشوم و داد هم  نمیزنم ... که ای بابا ....گاوم زایید حسابی!!

گاوم در حال زایمان است که سر و کله ی دکتر فلان با همان چهره ی سرد و بی احساس در اورژانس نمایان میشود چای خورده و واکس زده و قبراق  به سمت ما می آید مثل نگهبان پارکی که کودکی چموش را برای چندمین بار در حال چیدن گل رز هفت رنگ وسط باغچه غافلگیر کند با لبخندی عبوس و پیروزمندانه به جمع ما نزدیک میشود ....گل رز قطعا من و چیت ساز نیستیم ..من که عزادارم و چیت ساز هم که نر است.... فقط میماند خانم دکتر چیز ! که خواسته یا ناخواسته طبق قانون پیچیده ی رزیدنتی به نوعی صاحبش دکتر فلان است .............

صدای چیت ساز بلند میشود دکتر برو تو شکمش ! اصولا دعوا بلد نیستم ولی این را سرم میشود نقطه ی عطف زندگیم اینجاست اورژانس بیمارستان در قوز اباد ساعت پنج  و خرده ی عصر اگر فرصت را از دست بدهم تا ابد در حسرت خواهم ماند که چرا بجای مرحوم پدر !!! یک پلاستیک پر از امعا و احشای وزن شده و مارک دار تحویل گرفته ام و  تا ابد خواهم سوخت با این جمله ....امیر خاک بر سرت با این همه ادعا ! نتونستی پدرتو سالم تحویلِ خاک بدی !!

تاریخ لحظه ی عصبانیت  مردمان بزرگ را قطعا بیاد ندارد چون بوقت مصمم بودن و عصبانیت واقعی و ساختاری همه ی ما بزرگترینِ آدمیان خواهیم شد....سرم را از منتهای کج بودن خارج میکنم و بالا میگیرم مصمم و استوار با صدایی بم و زمخت رو میکنم به دکتر فلان !! و محکم میگویم جناب اقا خانم دکتر قبول کردن مهر کنن پای برگه رو  شمام قبول زحمت کنید من از حضورتون مرخص بشم !! با شک و تردید سرش را بعلامت نه بالا می آورد طبق سنواتِ گذشته حال صحبت ندارد .....اما من همکار شماهستم تو مجموعه ای مشابه ...پدر من پنجاه روز تو این اورژانس و  ای سی  یو و بخش بستری بوده یک بغل پرونده داره پر از امضای حضرتعالی و همکاران .....اتفاقی بوده افتاده!! منم راضیم به رضای خدا ! ولی باید لطف کنید و امضا کنید تا لااقل کالبد شکافی نشه ..... پسرک! دوباره سرش رابه علامت نه تکان میدهد........... لا اله الا الله!!.......دست توی جیب میکنم و کارت نظامم را بیرون می اورم و جلوی چشمانش میگیرم و داد میزنم ببین  این شماره ی نظامِ منه !! سالیانِ ساله تو این رشته ام .... تنها  تفاوت من و شما  اینه  که الان تو اینور خطی و من اونور خط !! این اتفاق ممکنه تو یک بیمارستان دیگه که دستت به هیچ جاش بند نیست برا عزیزترین کست بیفته !  ....امروز من سوارِ این مصیبتم فردا که نه پس فردا تو بایست سوار شی !! دیر وزود داره سوخت و سوز نداره! .......شماره ی نظام پزشکی ام حالت چشمانش را عوض میکند  ، شانه هایش کمی فرو میافتد چیت ساز با موبایل در دست منفجر میشود ....دکتر زشته دیگه امضا کن بنده ی خدا پیشکسوتِ  شمان و همکار ما  و هی میغرد و حرف میزند و زمین و زمان را بهم میدوزد ...........................  دست اخربا شلیکِ آخر! غضب الود میگویم هر تعهدی بخواید امضا میکنم به عنوانِ همکار! با مسولیت خودم که شکایتی نداشته باشم و چیت ساز دوباره نفسی تازه میکند  و ضربه های متوالی را از چپ و راست بر دکتر میکوبد دو نفر به یک نفر! و دستِ اخر نیم نگاه ملتمس و عاشقانه خانم دکتر چیز!!  کار را تمام میکند ....دکتر فلانِ! عزیز!! توصیه میکنم به عنوان  یک همکار مهر کنید پای برگه ی فوت رو!! ایشون هم عزادار و نگران هستند  بِرن به کارهاشون برسند ......و  خودمهرش رابا تمام ِ قوا پای برگه ی پدر میکوبد، دکتر فلان  نیم نگاهی بمن میکند مردک!! توقع تشکر دارد ....غضب آلود و خشمگین روبه افق خیره شده ام دور از هیاهوی بخش و بیمارستان....و آه وناله ی بیماران  و شکایت همراهان....پیرمردی فرتوت را میبینم که دستانم را محکم  گرفته و میبوید و میفشارد و فقط لبخند میزند  ........ صدای چیت ساز برای آخرین بار در گوشم میپیچد!! امضا کن دکتر امضاکن دیگه همکاره .....زشته .......گناه داره!................ و همه چیز تمام میشود

به همین سادگی .....................

به لبخند گریستن و شادی؛ نا میخواهد و من هیچ نایی  ندارم

وقاحتِ زبان!! شجاعت و حماقت را درهم میخواهد آنرا هم ندارم

غضب آلودگی و جسارت!! حقارتی کهنه  میطلبد که دستم  از آنهم خالی است

تنها چیز باقی مانده در وجودم یک جفت پا است که فی امان الله در راهروی بیمارستان  برای خودش قدم میزند  و تنی سنگین روی ان تلو تلو میخورد

درب خروجی را گم کرده ام ! درب ورود کجاست همان جایی که پنجاه و چند روز قبل به امید، دوان دوان به دنبال برانکارد پدر میدویدیم!!

ناگاه صدایی در گوشم میپیچد ....جناب اقا با شمام ...نگهبان ورودی اورژانس است برگه ی دو مهره!! را  با محبت از دستم میگیرد و میخندد ...منو چیت ساز فرستاده کارای ترخیص جنازه رو انجام بدم برا بهشت رضا .....برو بشین ی گوشه!! کارم تموم شد بیام برگه رو بهت بدم بری .........

لبخند میزنم ................از لای شیشه ها بزور میشود غروب نارنجی خورشید را حس کرد................

تمام شد............

 



نوشته شده توسط :امیر امیری
یکشنبه 21 آبان 1391-09:38 ب.ظ
نظرات() 

Marti
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 11:24 ب.ظ
you're truly a excellent webmaster. The website loading pace is amazing.
It seems that you're doing any distinctive trick.

Moreover, The contents are masterwork. you've done a magnificent process
in this topic!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر