تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - چهل......................عمر
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

چهل......................عمر

vqttqwelx67au6rzo4xb.jpg 

خزان که نزیک میشد

تو پای درختانِ سیب بودی تسبیح به دست

و..............

دانه های تسبیح از دو دستِ  پر از سیب اویزان ..........

در پرسه ات همه سیب خوردند و شاید که گریستند یا نه

ولی پرسه بوی تسبیح تربتت را میداد

در انتهای تابستان زود برای مراسم ختمت میوه های سرخ و زرد را چیدیم!

دیروز برسم گذشته  کارمان آونگ سیب از سقف  بود تا

در عطر زمستانیش بودن را حس کنیم

شاید زمزمه ی ذکر گفتنت خاموش بود ...

ولی سیبها باز هم رقصیدند .........

چهل روز گذشت؟



نوشته شده توسط :امیر امیری
دوشنبه 24 مهر 1391-11:28 ق.ظ
نظرات() 

Teodoro
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 02:45 ب.ظ
My brother recommended I may like this website.
He was entirely right. This publish truly made my day.
You can not imagine simply how a lot time I had spent for
this info! Thank you!
نیری
یکشنبه 30 مهر 1391 07:07 ب.ظ
باسلام خدمت همه دوستان فردا چهلمین روز درگذشت پدر آقای امیری است لطفا همه بخوانیم سوره فاتحه را امشب برای شادی روح آن مرحوم که چهل روز است این دنیای فانی را وداع گفته وچهل روز است فرزندان ونوه های عزیزشان پدر وپدر بزرگشان را ندیده اند .
دعا کنیم خداوند مهربان صبری به خانواده آقای امیری خصوصا مادرشان عطا نماید .
میترا
سه شنبه 25 مهر 1391 01:48 ب.ظ
سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

....دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه!
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!


زمانی که امیر جان از خاطرات با شما بودن می نویسد ، بارانی می شویم، خیسِ خیس از نمِ یاد شما...
ناخوانده بود غمی كه با رفتنتان میهمان دلهایمان شد...ما ، اما خوب می دانیم كه رد پای این میهمان را هرگز هیچ بارانی نخواهد شست...چند روز دیگر به تقویم خاك، 40 روز از آسمانی شدنتان می گذرد!....اینجا برایتان بغل بغل فاتحه می آورند آنها كه رسمشان معرفت است و مهربانی...اینجا، اینجا فقط آسمانش كمی ابری است... و... نام شما كه می آید، بارانی می شویم!!!!
غلامرضا آذری خاکستر
دوشنبه 24 مهر 1391 10:19 ب.ظ
سلام خسته نباشید خدا قوت بسیار وبلاگ خوب و عالی دارید خیلی از شما متشکرم سوالی دارم نام وبلاگ و سر فصل آن نشان دهنده خاطره بازی شما است ولی در متن اثری از آثار و مطالب و یا حتی عکسها و خاطراتی از مشهد قدیم توسط شما و دیگران نیست چرا ؟
sahel
دوشنبه 24 مهر 1391 07:02 ب.ظ
امیرجان نگرانتم می دونم چهل روزاست پدرراندیدی وشاید حتی هنوز باورنداری نبودنش را می دانم ذره ذره وجودت آب شدند از نبودن پدر هرچند هنوز تا چهلمین روز درگذشت ان مرحوم 8روز مانده اما وجودت از نبودنش اب شده
امیرجان مرارا هم نگران خودت کردی
امیدوارم خداوند به توصبری دهد که بتوانی دوباره در جمع دوستان حاضرشوی
وباز هم تسلیت .
برای شادی روح ان مرحوم باهم بخوانیم فاتحه ای
وهمه باهم دعا کنیم برای بهبود هرچه زودتر امیرمان
ziba
دوشنبه 24 مهر 1391 06:58 ب.ظ
چهل روزبه جاده های مسدود چشم دوختیم
تا شاید برگردی،
اما تو هرگز کوچه های خیس و گنگ حضورمان
را به ترنم صدایت مرور نخواهی کرد!
فهی
دوشنبه 24 مهر 1391 06:57 ب.ظ
چهل غروب غمبار گذشت

سایه‌ای بود و پناهی بود و نیست
شانه‌ام را تکیه گاهی بود و نیست
آن روز گدازه دلم را دیدم
خاکستر تازه دلم را دیدم

وقتی که به روی دوش مردم می‌رفت
تشییع جنازه دلم را دیدم.
چهل روز است که دلتنگی های غروب را با بودن در کنار مزارش سپری کردیم
و ناباورانه روزهایمان را به شبهایمان گره زدیم
و شبهایمان را به امید آن که هلال ماهگونش را یک بار دیگر در خواب به نظاره بنشینیم، به صبح رساندیم.
طنین صدای دلنشینش همچنان در گوش ما، مهربانیش در قلب ما و زیبایی چهره اش همیشه در یاد ماست.
امیرجان ازخداوند برای صبر می خواهم
مهساجونت
دوشنبه 24 مهر 1391 06:41 ب.ظ
..و ناگهان چه زود دیر می شود ...
... چه زود دیر می شود...
... چه زود دیر می شود...
و افسوس می ماند و حسرت لحظه ها ...
حسرت یک نگاه ؛ نگاهی گرم ؛ نه ... حتی نگاهی سرد ... کلامی بی روح ...

چهل روز گذشت ..

وفقط خدا می داند چه به امیر عزیزم گذشت ومی گذرد...

امیر جانم دلم پر از غم شد وقتی نوشتتو خوندم… این جمله رو بارهاو بارها شنیده و خونده بودم " چهل روز گذشت" اما اینبار فرق داش .... طوری نوشتی که با همه ی وجود میشه لمسش کرد، عزیز دلم دردتو با ذره ذره ی وجودم درك میكنم...اینو بِدون من و همه ی دوستان دوستت داریم و برات آرزوی سلامتی داریم.
از خدا میخوام بهت صبرو قرار بده و دعا میکنم پدر بزرگوار به خوابت بیان تا یه خرده آرووم شی ....اگه تجربه ی زندگى به ما فقط یه چیز آموخته باشه، اینه که باید صبر کنیم تا حادثه‏ ها بگذرن.... خداوند روح مرحوم پدرتان را به آرامش میهمان کنند...


گاهی
فقط دوست دارم دستم را بکشم روی واژه ها، که بفهمی چقدر حرف دارم
برای گفتن
برای نوشتن
برای خواندن
که بفهمی چقدر نگرانت هستم
که چقدر دلم شورت را می زند عزیز دل.:((
fahi
دوشنبه 24 مهر 1391 06:33 ب.ظ
وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونانکه بایدند

نه باید ها...

مثل همیشه آخر حرفم

و حرف آخرم را ، با بغض می خورم



عمری است لبخندهای لاغر خود را

در دل ذخیره می کنم:

باشد برای روز مبادا !



اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست



آن روز هر چه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروز نیز روز مبادا باشد !



وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونانکه بایدند

نه باید ها...

هر روز بی تو

روز مباداســـت !
میترا
دوشنبه 24 مهر 1391 04:31 ب.ظ
...و ناگهان چه زود دیر می شود ...
... چه زود دیر می شود...
... چه زود دیر می شود...
و افسوس می ماند و حسرت لحظه ها ...
حسرت یک نگاه ؛ نگاهی گرم ؛ نه ... حتی نگاهی سرد ... کلامی بی روح ...

چهل روز گذشت ..

وفقط خدا می داند چه به امیر عزیزم گذشت ومی گذرد...

امیر جانم دلم پر از غم شد وقتی نوشتتو خوندم… این جمله رو بارهاو بارها شنیده و خونده بودم " چهل روز گذشت" اما اینبار فرق داش .... طوری نوشتی که با همه ی وجود میشه لمسش کرد، عزیز دلم دردتو با ذره ذره ی وجودم درك میكنم...اینو بِدون من و همه ی دوستان دوستت داریم و برات آرزوی سلامتی داریم.
از خدا میخوام بهت صبرو قرار بده و دعا میکنم پدر بزرگوار به خوابت بیان تا یه خرده آرووم شی ....اگه تجربه ی زندگى به ما فقط یه چیز آموخته باشه، اینه که باید صبر کنیم تا حادثه‏ ها بگذرن.... خداوند روح مرحوم پدرتان را به آرامش میهمان کنند...


گاهی
فقط دوست دارم دستم را بکشم روی واژه ها، که بفهمی چقدر حرف دارم
برای گفتن
برای نوشتن
برای خواندن
که بفهمی چقدر نگرانت هستم
که چقدر دلم شورت را می زند عزیز دل.:((
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر