تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - .....لعنت فرشتگان ِ الهی بر نسل سوخته ......
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

.....لعنت فرشتگان ِ الهی بر نسل سوخته ......

نماهای زیبا و حیرت انگیز از حشرات - آکا

من بودم و غلامعلی و خانم هابیشام ! تو وانتِ آبیِ بابام.............

من پشت رول بودم و غلام بغل دستم چسبیده به رانهای کلفت ِ خانم ...........

خیابانها شلوغ و راه  بندان !  شیشه ها پایین  و هوا گرم و دم کرده ،بوی گندِ عرقِ زیرِ بغلِ  غلام آزارم میداد امما.............. او خودش را مچاله کرده بود زیرِ سینه چپِ خانومِ هابیشام و زر میزد و مزه میریخت و من حیران و ویلان در ترافیک پایین خیابان ؛روی گاز لگد میزدم و ترمز میگرفتم و دلواپس از نگاه پاسبانها که خدای نکرده به سبیل تازه سبزم شک نکنند و گیر به گواهینامه ندهند ....قیافه ی خانوم اما خونسرد و امن بود، راحت میشد جای مادر و مادر بزرگ جایش زد  و این ساده ترین دلیل من و غلام بود برای تور زدن پیرزنی که هم خوش تیپ بود و هم بی سرخر و غلط انداز، جلوی چشم مادر و پدر هامان و اهالی بزرگوار و فرهیخته ی کوچه ی عنصریِ خیابان تهران

به دخترها نمیشد گیر داد، ماهها در گیر یک نامه و نامه نگاری میشدی تا می آمدی مخ طرف را توی فرقان بریزی  و سوار بر کار شوی یا ننه اش میفهمید یا باباش یا اقدس خانوم و مشابهات!! که همیشه توی کوچه ولو بودند و سبزی پاک میکردند  .......از گیر اینها جان سالم در میبردی ...خانه ی خالی وجود نداشت برای اینگونه عملیاتِ عشق ورزی! و توی کوچه هم که کمیته با ماشینهای پاترول زرد رنگش جسارت را از وجودت در می آورد و در نهایت  چیزی بنام شلاق  و عقد ِ دایم انتظارت  را بجانِ دل میخرید..........مجموعه ی این عوامل دست بدست هم میداد که روی بیوه زنی نزدیک به  سنِ یائسگی زوم کنیم که درصد ریسکش کم باشد و هم تجربه ی خاموش ِ شهوت نهفته ی نو  جوانی مان را که اتش زیر خاکستر بود،  شاید بنحوی خاموش کند. برای دو نوجوانی که بیشتر طالب دانستن و آموختن ناشناخته ها بودیم از دنیایِ یتنهاهیِ بلوغ ؛ تا رسیدن به تجربه ای جدید که در دوران زندگی دست و بالمان را به خود می آزرد...............

طراحِ نقشه ی شیطانی من بودم، شاید هم شور و شهوت شیطانیِ نهفته در بلوغ نوجوانی ام ...غلام هم مثل من بود، صمیمی نبودیم ولی حسی مشترک داشتیم ...نیاز و ترس از اجتماعی آبرومند و اصیل ِ دهه ی شصت........... هابیشام را ازمدتها قبل زیر نظر داشتم و چند باری به هوای سر زدن به کبوترهایم از روی پشت بام توی خانه اش سرک کشیدم و زیر وبم وجودش را وقتی در حوض وسط حیاط داشت غسل جمعه میکرد وآب به توالی بر چپ و راست بدنش میریخت   در ضمیر وجودم به ثبت رسانیده بودم.......غلام اما از من زرنگ تر بود و به بهانه بردن خوار وبار از مغازه ی پدرش تا درِ اتاق خواب پیرزن پیش رفته بود و وقتی دو نفری زیر ستون چراغ برق مینشستیم و دو سطر از کتاب درسی مان رانخوانده خود آگاه یا ناخود آگاه فکر و ذکر و زبانمان به سمت و سوی صحبت از پیرزن و اندامش میچرخید،  یکروز به اشتراک فهمیدیم که باید قدمی برداریم تا بقول او از فرطِ شهوت نترکیم و بتوانیم  در اینده  زنی بگیریم و بچچه ای بیاوریم .............

همسایه ها زیاد به هابیشام روی خوش نشان نمیدادند ...زنی چهل و هفت هشت ساله  که یواش یواش پادر سنین یائسگی میگذاشت و بجای سجاده وجانماز و رویکرد به  دنیای نوینِ آخرت شلور لی  میپوشید و کفش طبی اسپرت بپا میکرد  و لاک  زده  و بی چادر مشکی برسر؛ با مانتوی رنگی در کوچه پرسه میزد و با نانوا و بقال و سبزی فروش شیطنتِ زبانی یا همان لاس خشکه  میکرد و گاه از تنها دخترش بهارک که در آنور دنیا اقامت داشت مایه ای میگذاشت و  فخر میفروخت و چشمهای غرق از تمنای کاسبکاران تسبیح به دست را به باسن پر و پیمان خویش  میخ و مبهوت  و گاه استوار ! نگاه میداشت تا باسنی دیگر از راه برسد و از عالم هپروت بدر شان آورد  و روزِ کاسبی شان به شب شود ،پیر زن  جایی آنچنان محکم در دلِ همسایگان نداشت، مگر مادرِ من که برای رضای خدا همه را دوست میداشت، حتی پیرزن گنهکار یکبار فرنگ رفته ای که  ماهی یکبار  به بهانه دادن آش نذریِ شب جمعه حتی  تا نزدیک تخت خواب فنری ِباقی مانده از جهازش  رفته بودم و بوی عطر زنانه اش ستونِ هفت گانه ی  تمام باور ها و اعتقادات مذهبی ام راکه  والدینِ گرامی ام به زحمت در وجودم افراشته کرده بودند را دانه دانه میشکست و خرد میکرد و بزمین میریخت و از من پسری لرزان میساخت که در شب تنهاییِ جمعه ام رو به شکم بر خلاف میلِ فرشتگان  الهی  بخوابم و تا صبح بیست بار به مستراب بروم وآفتابه ی آبِ سرد را بر زیر دل و پهلویم خالی کنم که در کتابی خوانده بودم مردِ عزب را تسکین درد شهوت است و.....................الی آخر.....................................................................................................

حالا در پشت  رلِ وانت بار کهنه ی آقاجانم که پشت بارش پر از خرت و پرت و آشغال بود، تمام وجودم را بروی گاز ماشین مدل 57 فشار میدادم و غلام هم که در آن گرمایِ اسف بارِ مرداد هی خودش راتنگ سینه ی خانم جان میفشرد  و شاید دلی از عزا در می آورد، نمیدانم چون تمام وجودم ترس از پاسبان و ماشین های پیکانِ دو رنگِ  سفید آبیِ پلیس بود.......اصلا قرارمان این بود مسیر رفت اول او پهلوی هابیشام بنشیند و در برگشت من از پیرزن حظ معنوی و دنیوی را ببرم ............................................................................

بی قراری مداومِ من شاید در وجودِ زن  تاثیری داشت که یک روز بوقتِ تحویل آش نذری ماهیانه پیشنهاد کرد امیر جان اگه تونستی ماشین بابات رو برداری باهم تا جایی بریم من باهات کارِ شخصی  دارم !

اول لرزیدم و قلبم به شماره افتاد و بعد ترسیدم ....او هم از قبل آیا میدانست ؟ این خواسته ی درونی و یکطرفه ی ِ متمایل به عاشقیت را؟...........  و وقتی با دهان خشک سعی در قورت دادن آبِ گلوی نداشته ام بودم وسری به علامت رضا تکان دادم و از  خانه اش زدم بیرون و تا منزل غلام یک نفس دویدم و از روی پشت بام کشیدمش پایین و شرح ماجرا را گفتم،  چند لحظه ای به اندازه ی سالیان بر من گذشت ...آنوقت بود که فهمیدم صید با پای خودش در دام افتاده و ..........همه چیز را به غلام واگذار کردم................

ببین ببین! یادت باشه یک روزِ فرد باشه سر ظهر که آقات خانه باشه و خواب ...تو از کجا برنامه ی بابارو میدونستی بیشرف؟ ......وا دونستن نداره! خدا نکرده رشته ام ریاضیه ها.....خیلی خب دیگه چی؟

یادت باشه ماشین آقات رو خوب بشوری! ...دیگه تمیز و آبرومند باشه ! ولی به نظر من اگه کثیف باشه کمتر بهمون شک میکنن ها؟ ..........محاسباتِ ریاضیِ غلام رد خور نداشت و حالا ما سه نفر بودیم که در ترافیکِ بست پایین خیابان رو به سوی خیابان قلعه ی ساختمان و کوچه ی شتر گلو میگازیدیم و من نیم حواسم به غلام و آژانها بود و نیمِ دیگر به زنبیل سرخ و رنگ و رو رفته ی مادام هابیشام در عقب وانت بابام و قل و هواللهی که از دهانم فوت میشد به دور ماشین چراکه در آزمون کتبی قبول شده و برای دومین بار در توشهری مردود شده بود م   و از گواهی نامه بقول دوستم نیمی از آن را لااقل داشتم و این باعث آرامش وجودم بود..........

مسیر طولانی بود و طاقت فرسا ....کوچه وپس کوچه ی فراوان، در جایی از شهر که از روستاهای صعب العبور هم دورتر و حقیر تر مینمود....تکانهای غلام شدیدتر شده بود و دو سه بار به اشتباه پایش را روی گاز و ترمز گذاشت و خانوم هابیشام امما عرق کرده و سرخ خودش را به درب ماشین چسبانده بود و بالاخره رسیدیم به نقطه ی امن ...پیرزن دستور بر توقف داد و من حیران و پریشان و و پشیمان از قدم گزاردن در راه خطا ...هابیشام پیاده شد ، من امما  توی  ماشین نشسته بودم؛ غلام هم بدستور  او پایین امد و از عقبِ ماشین زنبیلِ قرمز را بدست گرفت و دنبال خانوم روانه شد و من همچنان  ترسان و لرزان و باز هم پشیمان،  در انتظارِ نوبت بودم

نیم ساعت گذشت و هر دو سرخ و عرق کرده باز گشتند

پیرزن دستور داد امیر خان پیاده شو .......من ؟ من پیاده شم ؟ مرسی ممنون! ...اگه میشه دفعه ی دیگه بیام الان راستیتش ننه بابام ..منتظرن ..دیر شده ...که پوزخند غلام فضا را پر کرد ...و دوباره هابیشام با تحکم داد زد امیر بیا پایین با توام! .......با ترس و لرز پیاده شدم، کاش کمیته چی ها با پاترول زرد رنگشان اینجا میبودند و قبل از ارتکاب خطا دستگیرم میکردند ...کاش ....از این گه ها نخورده بودم که صدای پیرزن در فضا پیچید غلام بشین پشت فرمون و با دست بمن اشاره کرد که بنشینم و خودش هم زنبیل خالیرا عقب وانت گذاشت و کنارم سوار شد ...

تمام وجودم را به غلام چسبانیده بودم،  بدونِ کوچکترین نقطه ی تماس با بدنِ پیرزن ! در جلوی وانت باری که ناخواسته تن ها را به تماس و عاشقیت میراند و می پروراند! با عشق بوی عرق زیر بغل همبازی و همدرسم  را استشمام میکردم ، او  امما با حرص میخندید و زیر لب آواز میخواند و ماشین بیچاره را در دست اندازها میانداخت ...یک ساعت بعد پیرزن را حاشیه خیابان پیاده کردیم و گاز را گرفتیم و رفتیم ................

شب که از پسرک پرسیدم مزه داد ؟ فقط خندید و گفت دیدی چقدر بی عرضه ای ؟

تو خونه خیلی حال کردین؟ تا کجاش رفتی جلو ؟ به کجاش دست زدی ؟ چی شکلی بود ؟ حال داد جانِ غلام؟ ............خونه ی کی بودید؟

غلام فقط پوزخند میزد  و می گفت بجانِ مادرم سینه ی چپش یک جوری بود! خش خش میکرد حجم نداشت خالی بود ......مگه دست زدی تو خونه ؟ خونه ی چی ؟ تو ماشین خودمو بهش چسبوندم! فهمیدم ..لامصب حجم داشت ولی جسم نداشت ....سینشو میگم خالی بود میگفتی ...

تو خونه چی ؟ چی کار کردید ؟  تو هم مارو گرفتی ها ؟ تو زنبیلش خرت و پرت کوپنی  بود دادیم دم خونه ی دو سه تا مستضعف بجاش دعامون کردن برگشتیم ..دلت خوشه ها ....دختره پا نیست ! به گمونم دلش جای دیگه بنده .............و گفت و هی گفت و گفت.

آنشب تا به صب بیدار بودم ....بیست باربه مستراب نرفتم! ...شهوت در وجودم سوخته بود ..دوست داشتم همه چیز را بالا بیاورم به خصوص گذشته ی ِ نحس دیروز عصرم ....را ......پای سجاده نشسته بودم ...نماز نمیخواندم !....حسی برای دعا نداشتم، فقط غریبی بودم گنهکار بسوی مکعبِ کعبه،.......تو گویی بزرگترین   اختلاس گرِ تاریخِ بشریت روی در سجده ی توبه دارد!  اختلاسِ کوهی از گوشت و چربی و عضله ی تاریخ مصرف گذشته ا ی  که در قالبِ شلوارِ لیِ( پلی بوی) فرمتی از زنانگی میگرفت!   و گرنه آویزان و حیران هیچ فرقی میانِ  رو تحت و ما تحتش نبود و ناخود آگاه داشت   در  سرازیری یائسگی  فرو میرفت!

.......................................................................................................

دانشجوی ترم چندم بودم یادم نیست !....... یکباراز کرمان که  برگشتم خانه! دیدم پارچه ی سیاه درب منزل خانم هابیشام را ...........پای سفره بود که مادرم یادش آمد راستی امیر بیچاره هاچ!! خانم همسایه بغلی هم که مرد؟

اِ چرا آخه ؟ سرطان سینه داشت ننه ............تو دوا و درمون طاقتش طاق شد و مرد ..........

از صمیم قلب دلم گرفت و وقتی مادرم گفت دختر جوانش برای رتق و فتق امور مادر مرحومش به ایران برگشته و یک چند باری سراغ تو رو گرفته ...ظاهرا برات امانتی از جانب مادرش داشته فقط متعجب شدم ....................................................................................................

دیدارمان به سادگی انجام شد، مادر در زد چاق سلامتی کرد و من را معرفی کرد اینم امیر پسرم دانشجوی دندونپزشکیه ...باهاش کار داشتین ! و وقتی بمن اشاره کرد و که بمنزل هابیشام وارد شوم و خودش راهی منزلمان شد احساس کردم زمانه کمی عوض شده............

کنار تخت نشسته بودم ....دخترک حجابش راکامل برداشت و آمد نزدیکم سی سال بیشتر نداشت اما تر و تازه وخوش بر و رو شاید مثل جوانی مادرش ....کمی خوش و بش کرد و از احوالاتم پرسید و کنارم نشست ....نیم ساعتی صحبت کردیم و کمی خودمانی شدیم و وقتی گفت مامان خیلی تو رو دوس داشت و از نجابتت تعریف میکرد  دلم هری ریخت پایین .....خیلی خونسرد دستش را روی پشتم گذاشت و کمی فشارم داد و به سینه اش نزدیکم کرد شاید دوست داشت مرا ببوسد نمیدانم! یک لحظه احساس کردم که خودِ غلامم و   توی وانت بغل خانوم هابیشام رو بسوی محله ی شتر گلو ..........پرسیدم چرا مادرتون مردند ؟ ....بیماریشون چی بود مگه ؟ تو نمیدونستی واقعا امیرخان ؟ با تردید سرم را  تکان دادم  خودش میدانست دروغ میگویم ...مامان سرطان سینه داشت .....سینه ی   سمت چپشو سالها بود تخلیه کرده بودند، ی مقدار شیمی درمانی رفته بود ولی حوصله نداشت میگفت بمیرم راحت ترم تا اینجور زنده بمونم ...........بوی عطر بدن دخترک با نرمی سینه اش آزارم میداد، نفهمیدم چگونه خودم را از بغلش کشیدم بیرون و وقتی برای خداحافظی جلویش ایستادم روی کاغذی شماره ای نوشت و گفت این شماره ی تهرانمه ...ی چند روزی هستم   کارامو راست وریس کنم !

برمیگردید خارج؟ نه از همسرم جداشدم تنهام ..دوس داشتی بیا تهران خوشحال میشم ببینمت ..مامان واقعا دوستت داشت .....چیکارش کرده بودی بلا؟ اون بندرت از کسی خوشش می اومد! ............سرم را انداختم پایین و به شیطنت هایم فکر کردم و آب تنی های ظهر جمعه ی مادام هابیشام را در حالت غسل ترتیبی و ارتماسی در حوضِ آبیِ پر ازماهی...ماهی های قرمزی که هی تند و تند  به لج ِ من خودشان را به بدن بانو میچسباندند و حرص مرا در می آوردند.... ...فقط خندیدم . و خندیدم

...........................................................

غلام دکترای ریاضی گرفت و شد استاد دانشگاه ...محاسباتش دقیق نبود ودر زندگیِ مشترک کم آورد  طلاق نگرفت ...بچچه هم آورد ولی هم خودش و هم زنش میدانند که عملا از هم جدایند در یک بسترِ مشترک.............خانه ی هابیشام شد هتل آپارتمان ی چند طبقه ...شماره ی دخترک هنوز باید لای کتابهایم باشد .......................................................................................................

بعضی روزها برای پیاده روی به پارک میروم ....نگاه میکنم به پسرها و دخترهایی که با یک بلوتوث و اس ام اس بهم دل میبندند و در تعدد زوجاتِ عشقیه!! به هیچ عددی اکتفا نمیکنند و عاشق میشوند و زن وشوهر شده یا نشده از هم جدا میشوند و ............باز روز از نو ......... روزی از نو ..............یاِد نسل سوخته میافتم  با پاترول های زرد رنگ ِ کمیته ! با چشمهای هراسان و نگرانش برای عاشقیت و تاپ تاپ های قلب دختران و پسرانی که در نطفه خفه شدند به انتظارِ معدود باجه ی زرد رنگِ‌تلفنِ همگانی ِ خالیِ سر چها راهها بی سر خر!! و  بالا خره اجسادی شدند مدفون در   زیرِ لحافی  سرد از عشق! با مرد و زنی  نا خواسته و شاید متنفر از عمقِ وجودشان!   به جبرِ بزرگترهای عاقل و فهمیده ی سازنده ی روزگارِ همیشه پابرجا!! که از آوار آنهم در این زمانه  خبری نیست !!!  بجای  آمیزشی مملو از احساس..... بزرگترین هنرِ زیر بسترشان  گای......بود، تا استشمام  رایحه ی غریبِ عشق!!  و بچچه هایی زاییدند که  گروهی شان !شاید به  هیچ قانونی از  مدنیت پا ی بند نیستند و همیشه مضطربند و وملتمس به آینده ای که نا امیدند در آن !!.....انتقام گرانِ ناشی و بی تجربه  و وارثانی از نسل ِ پخته!  که بزرگترین هنرشان تف سر بالاست بسوی کژیهای زندگی !!...........................و.................

 

 

 

 



نوشته شده توسط :امیر امیری
سه شنبه 13 تیر 1391-05:04 ب.ظ
نظرات() 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر