تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - ....... ماجرای شهرزاد و..........
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

....... ماجرای شهرزاد و..........

پسرک ناز و ملوسی از پایتخت با قد بلند و رعنا و پوستی روشن و مویی بور،  در سفری  تفریحی   به

شرق یا جنوب شرقی کشور که مکانیت آن مهم نیست، به طور   کاملا اتفاقی عاشق دختری چاق و سیاه و

درشت هیکل با لبان برجسته شد که چادر ی گُل منگُلی به کمر بسته و داشت گوسفندان پدر را در بیابان

میچراند و هر لحظه سنگی بر میداشت و به طرف گوسفندی رمیده از گله می انداخت و داد میزد ....پیس پیس پیس وووهوی هوی بی بی بیا حیون ...اوهوی

مدت زمان عاشقیت زیاد طول نکشید ...چون پسرک بیست و دوسال داشت و راه را از چاه تشخیص

میداد....خانواده ی او هم انسانهای روشنفکری بودند که به خواسته پسر احترام میگذاشتند و مهم نبود چه

کسی همخوابه ی پسرشان در طبقه ی هفتم برج مسکونی الاله شهرکِ غرب !! خواهد شد مهم انتخاب شهرزاد بود که بدست خودش در طبیعت انجام شده بود.........

از این طرف هم برادر بزرگ دختر که با نیسان آبی بزرگش صبح به صبح شیر گوسفندان را به شرکت

تعاونی میبرد بشدت ! تحت تاثیر پوست روشنِ خواستگار قرار گرفته بود  و یکدل که  نه صد دل دوست

داشت آبجی اش بعله  را با بع بع گوسپندان در بیابان  سر دهد ....

مراسم بسادگی برگزار شد  چون نه عروس حوصله ی ترافیک پایِ تخت را داشت و هم خانواده ی داماد

بدلایل شخصی همگی یک شبه اجبارا به ینگه دنیا سفر کردند و  ماند پسرکِ داماد و حوضش که همان

عروس گنده لب شرقی بود ،

شب زفاف به وقت خاموش کردنِ چراغِ برق که تازگی اهالی روستای دو خانواری راز شر چراغ موشی

و امثالهم نجات داده بود

  در بستر پر ملاتِ و نرم وگرم روستایی و لحاف و تشک خِرسک گل منگُلی،   پسرک

که به شدت تحت تاثیر زندگی ساده   نو عروس قرار گرفته بود تا توانست دلبری کرد و ناز و عشوه و

ادا  و تهرانی بازی در آورد تا بلکه دخترک رویش را به سوی او کند ، ولی   نشد که نشد ...نو عروس با

چادر گلدار به کمر بسته  پشتش را به داماد کرده بود و هنوز سر بر بالین نگذاشته صدای خُر خُرش به

اسمان بلند شد و داماد خسته و زار فقط ادا و اطوار میریخت  و وقتی دید که از همبسترش بخاری متصاعد

نمیشود خیلی آرام در گوش نازنیش داد زد چرا آخه بمن توجهی نداری عزیزم ! با توام ؟  ی چیزی بگو

آخه لامصب ..... شهرزاد کنارت خوابیده نه برگِ چغندر .... که دخترک با چشمان بسته و خمار فریاد

کرد، کپه ی مرگت ره  (مرگتو) بذار  یره  (یارو) کار داروم!(دارم) ...آخه چیکار داری نصف شبی عزیزم جز توجه به من ؟ 

چشمان دخترک در سوسوی ماه درخشید تو ؟ تو.؟   مگه تو؛ کاری ؟   مگه صبح زود باید بلند شم  پستونای تو رو

بدوشم ؟!!  بخواب  صبح رفت هنوز کله مه (سرمو) نذاشتوم  باید صد تا میش ره (را) بدوشوم که شیرشان تو پستوناشان گرم نره (نشه)  ....بخواب دیگه ................

وا ؟؟؟ عزیزم ......آخه منم شوهرتم خدا نکرده ..دل دارم ....هزار و هشتصد وبیست و دو کیلومتر رو که

نگازدیدم بیام اینجا ....که ببینم نامزدم پشت خوشگلشو کرده بمن .....وای چقدم که پر و پهلوت نرم و پر ملاته ، ....آخی ی ی ییییی

خفه رو ..گم رو (شو) یره ...کله ته  (سرتو)بیذار (بذار) .....چیزِ صبح (اول صبح) نشده  هزار تا کار داروم .....کله ته بذار ...مگر نه موگوم(میگم)  اصغرِما بیه (بیاد) ..ببرت پلو خودش جاتو تیار (پهن ) کنه ..... و بدین  ترتیب شب زفاف پسرک تهرانی به نیمه رسید .......

امما پسرک دست بردار نبود ...یعنی روحش دستش را برداشته بود ولی جسمش که در کنار کوهی از

گوشت و عضله همبستر شده بود نه ؟ جسم پسرک شیطانی شده بود که وجودش را به  آتش کشیده بود و

جراتی عجیب و جسارتی قوی به او میداد و این بود که نزدیک صبح با یک حرکت مهم نو عروس را

تکانی داد که آهای با توام یک کاری بکن آخه.. ...من خدا نکرده شوهرتم ...دل دارم ........ دختر که

انگاری خواب میدید  خمار آلوده وگیج پرسید ..ها ؟ چه کار کنوم(کنم)؟ ،  آب ماخای(میخای) پارچ بالاسرته ...نون ماخای (میخای) که باید صبر  کنی صبح بِره  (بشه) نونوایی ماشینی قلعه (روستا)  درِ دکونشه (مغازه شو) باز کنه ....

چی ماخای (میخوای) .....

من ! من ! فقط میخوام کاری رو بکنی که مادرت با بابات میکرد .....  چشمان نو عروس  برقی زد و پرسید ها ننم چکار مِکرد (می کرد) ؟ مادرت چطوری دل باباتو بدست میاورد؟ ....تو هم همون کارو بکن عزیزم ....

و باز  عروس خانم   غلتی زد و گفت ننم فقط بلد بود قِرو قِر برا آقام خدا بیامرز  بگوزه  تا بابام بخنده ...مویم (منم) همی کاره فقط بلدوم (بلدم) ماخای (میخوای) برات بگوزوم ...

 و پسر از شدت حرص و عصبانیت فریاد کرد آره آره خوبه به همونم راضی ام بجان خودم  راضی ام....بده اون گوز قشنگه رو  و شاید آروم بشم ......

نه نه اینجوری که نِ مِ شه (نمیشه) قانون دِرِه  (داره)!!

قانون؟ چی قانونی؟..... کجای دنیای پیشرفته احکام گوزیدن وضع کردن  که روستای دو خانواری شما

این قوانین رو داشته باشه.....

گوفتوم که قانون داره ماخای بخاه ...نمو خای (نمیخای) نخاه ......

و تازه داماد از فرط استیصال پاسخ داد بگو شاید تونستم قبول کنم  عزیزم !!

ها .............اول قانون!! ...باید قبلش یک تغار (ظرف) سیب زمینی آب پزبخوروم روشم یک

کاسه نخود گل تا خوب تیار (آماده) بِشُم ....دوم اینه که بگی تو چی دستگاهی باد از مو (من) در میاد؟

وا منظورت چیه ....

منظورم اینه  که باید بگی تو چی دستگاه  موسیقایی باد معده (ام) برات میخوانه !!  .....

من  ...من با دستگاه موسیقی  آشنا نیستم آخه ...................

ها دروغ مِگی این هوا ...تو عکسای موبایلت دیدوم چی پیانویی دِرن  (دارید) وسط خانه تا ن  !

به مو (من) بگو تو دستگاه ماژور میاد بیرون یا مینور .. آخه عزیزم گوشیم پسورد داره تو چطور اینتر زدی !!

دختر خندید و وگفت ها! منو دستِ‌کم گرفتی دِ اداشِ عزیز!!؟

و وقتی بدون مقدمه و خوردن  هیچ غذایی  باد خودش را داد و چهره ی حیران شهرزاد را نظاره کرد و 

خندید و گفت حالا دستگاشه ولش کن بگو چی بود آهنگش .....

اهنگ آهنگ ....مگه آهنگم بلدی تو ........نه  عزیز فقط شما تیرونیا( تهرونیا )بِلدِید .....موسیقی گوش کونِید ....ما تو

گوشِ مان پنبه بهداشتی چپوندن !مغزماهم عینهو مغزِ‌خره!!..........

این آهنگ پیش در آمد ِ قطعه ی بیست و هشتمه موزارته که اخیرا تو سالن اشتین واکرِ وین   اجرا کردن

و دو تا ویلونیستش بچچه ی قلعه ی (روستای) ما بودن هر کدوم از یک خانوار!  ....

و همچنان به چهره ی مات و مبهوت داماد لبخند میزد

تو ....تو این چیزارو از کجا بلدی  نفسم؟.......

مگه مو (من) چیم رفته داداش ؟؟؟

نمیدونم آخه ... آخه ....

ها آخه همه ی علوم و لذات و زیباییا و خوبیا در انحصار شوما پای تخت نشینایه

مایم که با گلله ی گوسفدمان از پشت کوه  ا ومدیم مثال  گاویم .....اِل  ره از بِل تشخیص

نِمِیدِیم......همه چی ره شوما ها بلدن (بلدید) که مملکت ره  (رو)به ایین روز نشوندن و فکر موکونن همه چی سرتان مِشه ....

وا ....عزیزم مگه مملکت چیش شده؟ ....

چیزیش که نِرفته ...فقط اینا یک فوق لیسانسش که مو باشوم باید صبِ کله سحر شیر ِ صد تا میش  رِه

بدوشوم ....تویه دیپلم ردی بشینی نصف شبی برا مو زر بزنی و فیل هوا کنی  و به پر و پهلوم چشم بد

داشته باشی!!

حالا پسرک واقعا دو تا شاخ در آورده بود ............عزیزم...عزیزم ....شوخی میکنی .....منو بگو فکر میکردم اکابر هم نرفتی ................اِاِ راست میگی؟ .........اره بقرآن ....خب کاسه ته بده ماست بگیر

...........نخیر داداش گل وم ...مو فارغ التحصیل کارشناس ارشد جغرافیای بین الملل

دانشگاه..........آزاد.....واحد پشت قنات ممد آبادوم ..که بخاطر تحصیل علم؛  یک گله از میشای صادراتی

آ قام   خدابیامرز رِه نصف قیمت دادوم به کشتارگاه .....تا سوسیس کالباس بره تو حلق شوما تهرونیا


...که فکر کنن ژامبون  گوشت بره نرینه تو فست فود تو حلقتان موکونن.(میکنند)...............

بهر حال .............بلند شو برم طویله که دیر رفت ...........

امما عزیزم ...........امما ندره ..مگه تو شوهر مو نیستی ...خب چرا آخه ....پس بپر برم که صدای

اصغر اقاما در میا ها !!..............

و این داستان تا چند شب بعد ادامه یافت و در واپسین لحظات پنجشنبه بعد که قرار بود به علی الطلوع

جمعه کانکت شود شهرزاد پرسید .....عزیزم من ی هفته اس سر کارِ  توام ، ولی تو هم یک شب لا اقل

این چادر گل منگلی رو از دور کمرت باز نکردی که من  از رو لباس لمست کنم ...

مو ره لمس کنی؟ .....موره لمس کنی بیشرف؟ ...مگه مو دختر تهرونیوم که نیامده پا  بُدُ م بپرم تو بغلت

..........ماخای بوگوم اصغر آقا ما بیه ....درستت کنه ..؟ اصغر ؤا اصغر ...حاج اصغر  کجااااااییی

...که تازه داماد بر روی عروس پرید و گفت الهی قربونت بشم عزیزم گُه خوردم گُه ..........تو رو جون

گوسفندات برادر خانومو صداش نکن ....فقط بگو چرا از من دوری ...........

 ها ....داستان دِرِه ....فکر کردی چون بچه ی پا! تختی هر کاری دلت خواست موتونی بُکنی ............

نه بخخدا نه ...فقط بگو چرا .............

ها حکمت دره.. ...تو الان خمار هیکل دروشته مویی .....کاروم  ره که  بسازی ....هم بچچم بشه و گل

کلا م باز کنه به داداشوم بگه دایی اصغر ....متوجه تفاوت فرهنگی ما مییری و هوس دختر باکلاسِ

قیطونی تهرونی موکونی و مو بچچم آواره ی بیابونا مِرِم .......تو باید با همطراز خودت بپری ...مویم با همپرِ خودوم ...تا جامعه ی مدنی مان دچار سوء مدیریت نره ..تو فکرشه بوکون مثلا یارو لیسانس عربی

داره مُکننش شهردار....لیسانس جغرافی داره ...یک فوق لیسانس به نافش مِبِندن ..موکوننش .......دار

.....یا لیسانس ادبیات فارسیه .....یک فوق تربیت بدنی به بارش موکونن مشه ......دار که چی فقط

کارشناس ارشد باشه ....

که چی ؟ پستِ مدیریتِ دولتی خوب بگیره که چی ............

 مو و صد تا چوپونِ مثلِ مو بشینن با خودشان فکر کنن بگن ها اگر هم ما رو هم بشونن پشتِ میزِ قبیح

ریاست از اینا بهتر مدیریت موکونِم......... که چی ...بازم بگوم ......که تفاوتا باید باشه ..جایگاهها باید

باشه .......آدما سر جای خودشا باشن .....روابط فامیلی جای ضوابط ره نگیره و ......همانطور که ادامه

میداد ...........سایه ی پسرک تازه داماد را میدید که از او در انتهای بیابان جز شبحی باقی نمانده

بود.................



نوشته شده توسط :امیر امیری
شنبه 20 خرداد 1391-05:18 ب.ظ
نظرات() 

سما
یکشنبه 21 خرداد 1391 08:28 ق.ظ
ف.م.
شنبه 20 خرداد 1391 06:00 ب.ظ
عجیب غریب نوشتی اینبار دكتر
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر