تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - .........بیست سال و بیست دقیقه (قسمت اول)!
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

.........بیست سال و بیست دقیقه (قسمت اول)!

دیدنی های روزانه - تصاویر دیدنی امروز 12 دی 91
یک لرزشِ کوچک توی سینه ام احساس میکنم، چند لحظه کمتر از یک عاشق شدنِ پیش از موعد!  سریع دست  میگذارم روی قلبم
 
و گوشی ام را میکشم بیرون ، نگاه میکنم ،میدانم پیام نیست ،زنگ نیست ، فقط یک هشدار است ! ....برای ساعت شش صبح 
 
کوکش کرده ام  البتِ پنج دقیقه زودتر،  یک نوع نظم و دیسیپلین بجا مانده از دوره ی کودکی ! هوا تاریک است، یک صبح سرد و
 
خشکِ آخرِ آذر ماه ، از آن روزهایی که خورشید حتما یادش رفته طلوعی هست !.... برقِ اتاقها روشن است ،کسی در جنب و جوش 
 
 نیست  آدمها درگیرِ   ذهنیت خودشانند................

 

عمو جان بزرگه قوطی انفیه  را از جیب کتش در میآورد ، نگاه عاشقانه ای  برویش می اندازد و با ملایمت  درش را باز میکند، انگشتِ

کوچیکش  را در آن می

مالد و با احساسِ تمام توی سوراخ چپ بینی اش میکند، حرفه ای و هنرمندانه !! توی دلم تا ده میشمارم به عدد نه نرسیده اتاق 

میلرزدبومب ! انفجار اتمیِ

هیروشیما  در قلب خانه ی قدیمی عمه جان فخری ! صدای خدایا شکرت فضا را پر میکند و باز انفجار بعدی با چند تا گوزِپیش از

موعد...........  از بینی تا مقعد

راهی نیست !  هست ؟ بقول خودش نصف دل و روده اش را در آورده اند و مسیر از بالا تا پایین ترانزیت شده ! زن عمو  میگوید حاجی

؟! زشته جلو امیرآقا !

ولی عمو جان تازه سوارِ کار شده یک عطسه دو تا گوز؛ یک عطسه دو تا گوز، مثل یک شعر  ناب از شاعری قصیده سرا در سبک

هندی ! که هنوز سروده نشده

و همگان در انتظار مست شدنِ با آنند........

  روی عطسه ی هشتم نهم تعداد گوزها از دستم در می رود، ولی فکر کنم  همان مضربِ 2 باشد،وقتی کار تمام میشود  توی

دستمالش اخ تف گنده ای بیادگار مدفون میکند ، هوش و حواسش سر جای خود می آید و داد میزند ..جواد  ! آی جواد!  بگیر لنگ اون

شوکتیِ خدا بیخبرو  از زیر پتو بکیش بیرون بره نماز صبحشو به کمر بزنه! پریدن فرشته ها از روی بومب! ...ای لا کردارِ زندگی!  و ادامه

میدهد سر شو  بکنه توی گور! ملایکِ خداوندی چوب دو سر آتیش میکنن تو مقعدِ این مرتیکه ی خانوم بازِ مشروب خورهِ کلاه بردارهِ

بی همه چیزِ ولدِزنا... ...جواد ! کدوم گوری هستی بیشرف بیدارش کن بخونه  نمازشو قضا شد  قضا! ................و  با دست  محکم

روی پای خود میکوبد و میگوید آخ ! آینه ی زانوم  !..............

بجای جواد عمه جان فخری سرش را از توی اتاقی بیرون می آورد و با ظاهری آشفته و پریشان داد میزند  ؛  خونده داداش ! بجان

خودم سرِ اذون خونده نمازه شو ! چیکارش داری بذار بخوابه پیرمرد ! و صدای عمو جان دوباره میپیچد،  رو جنازه ی من خونده

پدرسگ!  از قبلِ اذون  اینجام، چیزی بکمرش نزد که ؟...... زد؟ و عمه جان جواب میدهد حالا خودت خوندی ! خوندی یا نه ؟ عمو جان

هاج و واج میپرسد خوندم یا نخوندم ؟ رو به زن عمو پیره دوباره سوالش را تکرار میکند خوندم! ؟ و اینبار نوبت مهین است که سرش

رااز توی آشپزخانه دربیاوردبیرون وباخنده بگویدنه یک هفته اس  که پریودی حاجی!!!  کجاشو خوندی؟ مگه شعر حافظه که بخونی  !

تو فقط باید بخوری تا خرخره    مگه نه عموجونم؟ ! و باز میخندد و توی آشپزخانه گم میشود و نعره ی پیرمرد بلند میشود  پتیاره ی

سلیطه سرتوبکن تو اتاق ! نامحرمی  تخمِ حروم !و مهین با شیطنت فریاد میکند چشمتو درویش کن پیری !! من شاید بخام لخت راه 

 برم تو این خونه به کسی مربوط نیس ، سگدونیه ننمه !سختته بروتو حیاط کنارِ مستراب چمباتمه بزن ! و هی میخندد و من میبینم

که اخمهای زن عمو جان توی هم میرودو لا اله الا اللهی میگوید و زیر لب دعایی  زمزمه  میکند و میگوید امان ! امان از لقمه ی حروم !

مهین جدی میشود و  یقه اش را از قصد باز میکند و می آید بیرون جلوی  او تا کمر خم میشود   و لبهایش را با چندش نزدیک پیرمرد

میاورد و میگوید تو که محرمی گل پسر ! نامحرم غریبه هان! و باچشمکی به زنش اشاره میکند، عمو میخندد و چشمانش را از زیر

عینک ته استکانی میدوزد توی چاک سینهِ مهین و آهی میکشد از ته دل ! شاید یاد جوانیِ از دست رفته اش میکند! زن عمو جان

گرمیگیردوداد میزند گمشودختره ی حرومزاده  ی پاپتی که عمه  آشفته از اتاق میزند بیرون ....زن عمو ناگهان ساکت میشود، مهین  

باز میخندد و دستی روی صورتِ پیرمرد میکشد و با ناز میگوید اگه عموی خودم بودی تو بغلت ولو بودم دو تا ماچ آبدارم میکردی،  حالم

جا میومد،بجای او  عمو جان سرِ حال می آید،  صدای ضربان قلبش را من هم میتوانم بشنفم ! زن عمو مستاصل به عمه فخری

نگاهی میکند و او فارغ از هر چیز  می آید  برگه ای بدستم میدهد و میپرسد امیرببین این همون سنده ؟ !  نگاهم را از روی لاس

خشگه ی دختر عمه با عمو پیره  میدزدم، زنش را کارد بزنی خونش  در  نمی آید،  همین که از عمه فخری مثل سگ میترسد والان

وقت دعوا نیست، فقط مجبور است ناز و عشوه ی جنیفر لوپز را  با پیرمردش تحمل کند!برگه را میگیرم و آرام میگویم بعله عمه جان

این همون سند ثبتیه ملک خیابون احمد آباده ! ولی  اصل منگوله دارشو باید پیدا کنید !

نگاه چندش آور دخترش روی من ثابت شده ، با نفرت چیشت! میکند و میزند توی آشپزخانه .....زن عمو نفسی میکشد و آرام

میشود و باز صدای  خواننده لوس آنجلسی از  جایی که مهین هست است بلند میشود .....من همونم که هستم !! تو عشق ترانه

هامی !! لالای لالا ی لاییی......

عمه داد میزند خفش کن اون بی صاحابو سر صبحی قباحت داره! بذار این پدر سگ رو از این در ببرن بیرون بعد آهنگِ مبارکباد! 

  اماله .ک.و.ن .ت کن  و خواننده از ترس خفه میشود.. .... سپس رو بمن میکندومیگوید یک دقه تو رو خدا بیا تو اتاق که گیجِ گیج

شدم !بیا دیگه تا مهمونا نیومدن !....بدو دیر شد ....چشمی میگویم و بلند میشوم به سمت اتاقِ شوکتی ....همه جابهم ریخته

است شیشه های مشروب و بسته های سیگار و اسناد و مدارک و دسته چک ها روی هم ولو شده اند، عمه دستی بر سینه میکوبد

و میگوید ذلیلِ آخرت شی مرد که همه ی مارو بروز سیاه نشوندی !! از گوشه ای شروع میکنم در اتاق نیمه باز است و مهین را

میبینم دوباره  کنار عمو جان پیره نشسته ولاس خشکه های سیاسی را شروع کرده ، زنش منفجر شده....ترکش هایش را منهم

اینجا  احساس میکنم ...سرم  به کاغذها گرم میشود، نیم ساعتی کمتر یا بیشتر میگذرد،  که دخترک می آید و خودش را میچسباند

به کوم در و میپرسد چیزی پیدا کردی مامان ؟ عمه جان به من اشاره ای میکند و میگوید  داره میگرده ! میترسم  اون خونه برده باشه 

مردکِ بی همه چیز !آه و نازِ مهین بلند میشود، نه فکر نکنم و ادامه میدهد....... خوب ! با دقت بگرد امیر جان ! شاید یک چیزی برا

کاسه لیسی تو هم پیدا شه ! نگاهش میکنم با خجالت  سرم را میاندازم پایین، میدانم تا ابد حرص دلی همیشگی از من  خواهد

داشت،  دختر یکی یکدانه ای که پدرش با عمه؛ تنها رهایش کرد و رفت  و قرار بود به یمن ثروت عظیم مادری سر از دانشکده پزشکی

تهران در بیاورد و به ضرب پولهای باد آورده شد فوق دیپلم بازرگانی ازدانشکده ی در قوز آباد.....جرات نگاه به چشمهایش را ندارم ! خودم را سر گرم میکنم به اسنادی که تا ساعاتی دیگر از طلا هم با ارزشتر میشوند..................

 

  حالا هوا روشن تر شده تقریبا همه چیز را مرتب کرده ام، عمه جان خمار یک چیز است سککه ها! کجا قایم کرده این مفنگیِ بی

همه چیز!خدانکنه  برده باشه اون طرف ! مدرکی هم ندارم واسه شکایت ؛گور بگور شی شوکتی  ! آرام میگویم عزیزمن صبر کنید

نمیشه این طوری که..........   مدارک رو خودتون یک جای امن قایم کنید اینجارو بایست خلوت کنیم، چن نفری فکرامونو بریزیم روی

هم راهی پیدا کنیم با اضطراب چیزی جلو نمیره و او آشفته از اتاق میزند بیرون  و چند لحظه بعد با دخترش برمیگردد  ، مهین هنوز 

 نیامده میگوید عمو جان پیری رو که من مست و خمارش کردم ! باقی مهمونام با یو ! تو که خوب کارتو بلدی  چاپلوس ! فقط سکوت

میکنم  و ادامه میدهد دیگه شانست چی باشه!  کی از در بیاد تو مش نره خر  یا یک پری کوچولو  اون دیگه از بخت و اقبالِ خودته !

سرم را میاندازم پایین، ..تشککر نمیکنی آقا ؟ مرسی ممنونم مهین خانوم  !   پوزخندی میزند و میرود یک لحظه حرفهایش را باور می

کنم و  با خودمیگویم راستی نفر بعد کی میتونه باشه و غرقِ در تفکرات میشوم............

 لطف میکنید جواد جانو صدا کنید باید سوالاتی از ایشون بپرسم؟    صدایش نمیکند بلکه نعره میزند جواد ! جواد بیا بیرون از تو اون خراب شده و لی جوابی

نمیشنفد، یکبار ودو بار و سه بار بازهم صدایی درنمی آید ،  حوصله استفاده از دست را هم ندارد، با لگد در اتاق پسرش را  باز میکند و هنوز وارد نشده نعره ا

ی میکشد ، دو متر  از جایم میپرم بالا و جلوی در اتاقش ولو میشوم بوی عرق و ورق و مشروب و سیگار مالبرو و مخلفات توی صورتم میخوردو پسرک را

میبینم که به شکم روی تخت افتاده و خر خر میکند و مادرش  که موهای وزوزی او را بروی سینه چسبانده و گریه میکند و می نالد چی مرگته عزیزم! چی

مرگته جیگرم ...عروسکم ....خوشگلکم  و باز گریه میکند........................

اجازه بدیدعزیز من! اجازه بدید ،نبضش را میگیرم دقیقِ دقیق است رایحه ی دل انگیزِ عرق سگی از دهانش بینی ام را آزار میدهد 

 عمه با ترس میگوید چیزیش شده زنگ بزنم اورژانس ؟ اشاره میکنم نه یک لحظه لطفا! و بسته ی قرص دیازپام را از روی سرش بر

میدارم چهار  تا کم است !چیه نکنه خودکشی کرده پدسسگ  ؟ نه عمه جان!   پس چرا  مثل مرده جوابی نمیده  این بیشرفه بی

همه چیز؟ پاسخ میدهم زیاده روی کردن تو قرص اعصاب و مشابهات .... خدارو شکر خدارو شکر! الهی ذلیل بشی زینت ! بخاک سیاه

بشینی زینت ! خودم بذارمت تو خاک سرد با اون دستام زینت ! بچچمو به این روز انداختی  خودت به این روز مبتلا بشی زینت ! و 

همانطور زار میزند و از وجود خواهر زاده  و عروس اسبقش  مایه میگذارد و آنقدر اسمش را بزبان می آورد که جواد  چشمان خمارش

را باز میکند و میگوید  چیه بابا ؟ مگه زینت اومده دوباره؟  پدرسگا  بذارید ی لقمه  بخوابم و صدای      خرخرش   بلند میشود ! عمه را

کارد بزنی خونش در نمی آید بلند میشود و پارچ آب را روی سر پسرش خالی میکند تا   یک متر بپرد سمت آسمان و بگوید اِ مرض

داری مگه ننه ! آره مرض دارم مرتیکه دیوثِ بیشرف اسم اون سلیطه گور بگور شده رو شنفتی از جاپریدی ؟ دو ساعته دارم رو سرت

مثل فیلم هندی،  زنجموره ی احساسات میکنم    کو...ن ...تو.. اینور نمیکنی احوالاتی    از ننت  بپرسی !تا اسم اون فاحشه ی

بازارچه ی مسگرا  از دهنم میاد بیرون مثل فنر میپری تختِ آسمون که چی بشه؟ ! اکبیرِکثافت  بلند شو تا کبریت نکشیدم زیر تختت

و خودتو بساطتو جیزغاله نکردم  ! آرام و خمار بلند میشود چشمهایش را میمالدو میگوید اِ اِ چیه نمیذارین آدم یک چرتی بزنه ها بگو

حرف حسابت چیه دیشب تا صب نخوابیدم !  مادرش بمن اشاره ای میکند و میگوید بگو ! محترمانه میگویم شرمنده پسر عمه شما

میدونید جای سککه ها کجاست ! هومی میکند و با انگشتِ دست بزیر تخت اشاره ای میکند و  مثل جسدِ ابوالهول  ولو میشود روی

تشک !! عمه میگوید کجایه ؟ اوهوی نسناس با تویه ؟  دوباره به زیرِ خودش با همان انگشت اشاره میکند و صدای خر خرش می رود

سمتِ آسمان! مادرش روی زمین میخوابد و رو تختی را بالا میدهد امما هیکل چاقش حتی اجازه نمیدهد دستش راآن زیر بکندو

مستاصل از همان جا داد میزندمهین کجایی؟ مهین ! بیا کمک کن دیر شد و او می آید،





نوشته شده توسط :امیر امیری
دوشنبه 2 آبان 1390-01:43 ب.ظ
نظرات() 

Samira
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 11:18 ب.ظ
This is very interesting, You're a very skilled blogger.
I've joined your feed and look forward to seeking more of your great post.
Also, I have shared your site in my social networks!
میترا
یکشنبه 24 آبان 1394 04:12 ب.ظ

قبلترها دستمو می گرفتی و میبردی توو اون کوچه های قدیمی!
آدمها رو از خاطراتت می کشیدی بیرون! انگار اونام نشستن کنارم! حسشون می کردم.. باهاشون گپ میزدم حتا!!

همه چی خوب و خوش بود!!!!!!!بد عادت شدم اما!

حالا هر روز منتظر ماجرایی از محله ی قدیمی و اسم هایی که از هیئت کلمه اومدن بیرون و باهاشون قدم زدم توو خاطرات شما!!!!!!!!!!!!!

لذتمــــــه خوندنتـــــ.................
ف.م.
دوشنبه 2 آبان 1390 02:35 ب.ظ
من این پست رو خیلی دوست دارم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر