تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - ...بیست سال و بیست دقیقه (قسمت دوم)
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

...بیست سال و بیست دقیقه (قسمت دوم)

.

.......عکس عاشقانه....................................................................................................................................................

چند لحظه بیشتر برای تفکر و تصمیم گیری وقت ندارم، از اتاق میزنم بیرون شش دانگ حواسِ زینت لابلای زنجموره هایش  روی جنازه به من است خر نیست که این دختر ! عمری را توی قرشمال خانه شوکتی ها بسر کرده  از روی جالباسی کتم را بر میدارم و میزنم بیرون با اینکه هوا سرد  و هنوز صبح زود است توی این محلاتِ اطراف حرم عملا تمام مغازه ها باز هستند داخلِ اولین سوپر  میشوم و چند بسته ی خرما  میگیرم و وقتی می آیم بیرون جواد را میبینم آنطرفتر که با چند رفیق از نوع خودش سیگار بدست در حال عروجِ آسمانیست !........... سریع باز میگردم و  با خرما ها وارد خانه میشوم عمو جان بزرگِ پیر در حال گریه و دعا و نفرین و خدا پیغمبر بازی است در عین حال از انفیه اش هم غافل نمیشود، از زن عمو خبری نیست و صدای صحبتش با عمه  از لای در میزند بیرون ، زینت مستاصل کنار جنازه نشسته.. خودش هم خسته شده از این  کار خصوص اینکه الان تنهاست و  نیازی به این سیاست بازیها نیست!  تمام کولی بازی اول وقتش برای این بود که از منزل خرکشش نکنند بیرون که آنهم همان لحظات  با اولدرم بیلدرم نزهت خانوم انجام شد، الان هم که میخش را  در سرزمینِ  عمه کوبیده  دیگر چه حاجتی به  ندبه و زاری؟!!.... در پس ناله های سوزناکش آهنگِ این شعر را احساس میکنم تو که عاشق نبودی یا که بودی،  اسیرِ دستِ ..............

 سریع میروم توی اتاق  و میبینم که نگاه او به دنبالم کشیده میشود و رهایم نمیکند در را تا نیمه باز میگذارم و مشغول میشوم،

عملا زیر ذره بین ام !به سمت آشپزخانه میروم و دیس بزرگی برمیدارم لحن عمه و مهین و زن عمو با هم آرام تر است، یک نوع صلحِ سیاسیِ قبل از جنگ! فعلا جناحهای مختلف در حال مهره چینی و صف آرایی هستند تا یکساعت دیگر بعد از اعلام عروج ربنایی شوکتی لشگر تا دندان مسلح طلعت خانوم با سربازهای قد و نیمقدش سر میرسند و نرسیده همه را تار مار میکنند........  زن عمو جان  و مهین میپرسند کی بهشون خبر بدیم دیر بشه باز زیر سوال میریم ها؟  جواب میدهم اجازه بدید به همکارای پزشک زنگ بزنم برا گواهی ِفوت ، الان که هنوز زوده تا بیان اینجا تو این مسیرای  شلوغِ دمِ حرم زمان میبره ....... عمه  نفسِ راحتی میکشد و میگوید خدا خیرت بده  الهی خیر از جوونیت ببینی ... هنوز در حال  نصب مدال هندوانه ی شجاعت بر روی سینه ام  است که سری بعلامت تشکر تکان میدهم و میزنم بیرون ....بزرگترین خدمت را در حقش کرده ام هر دقیقه در این لحظات یک عمر است کاش مرگ خبر یافتنی بود از قبل تا برنامه ها را منظم و به دلخواه میچییم................

اول میروم توی اتاق بادیس و بعد میروم کنار زینت! عموجان بزرگ روی مبل خرخرش رفته سمت آسمان شاید خواب اخوی مرحومش را میبیند کنار ملکِ عذاب و چوبِ دو سر آتش .............ملافه ی پر از لک و چربی را جمع میکنم ولاله هارا برمیدارم  و میگویم این سفره ی ترمه کجاست ! کسی جوابم را نمیدهد تا بلند شوم زینت  با هق هق ساختگی میگوید تو کمدِ مهینه خیر سرش گذاشته برا جنازه ی ننش ....ممنونم ! بی توجه به او میروم توی اتاق و مشغول میشوم  خرماها را از توی جعبه میکشم بیرون و  میچینم توی ظرف  منتظر یک حرکتم .....چند لحظه بعد صدایش در اتاق میپیچد پیداش کردی یا نه ؟   اجازه بدید خرما رو بچینم بعد میگردم تو اتاق مهین جان ! برو تو کمد کوچیکه اس من دست بزنم میگن آمده دزدی ! برو تا من خرما رو بچینم ....از اتاق میزنم بیرون و او روی لبه تخت مینشیند و پشت به عکس شوکتی و عمه کنار سی و سه پل اصفهان سرش را به چیدن گرم میکند .. وقتی برمیگردم و میپرسم اینه دیگه زینت خانوم؟ ! نگاهش در نگاهم گره   میخورد ....آره خودشه  ببین چجوری مچالش کردن بی انصافا میگی حوله ی حمومه بعد از شب جمعه اس ......لااله الا الله ...و سرش را بخرما چیدن بند میکند ...سفره ترمه را روی زمین پهن میکنم و نگاهش میکنم ..خب چی ؟ هیچی ببینید خوبه اندازش و قوارش شما خانمید سلیقتون بهتر و متفاوته ! .....اخمش باز میشود خوبه خوبه، فقط باید دیس های خرما رو..... رو لکه هاش بچینی تا کسی ملتفت بی عرضگی عمه جانتون نشه ...لبخندی رو لبم میکشم و نگاهش میکنم و میگویم؛ چشم استاد! چشم ...لای لبهایش کمی باز میشود ....  سفره  را توی هال کنار شوکتی پهن میکنم و لاله های شمعدانی را رویش میگذارم نگاه با محبت و راضی عمه با نگاهم گره میخورد چشمکی میزند و من سری بعلامت آری تکان میدهم ............

دوباره وارد اتاق میشوم روسری اش روی سرش لیز خورده و بعقب رفته خرما چیدنش تمام شده میگوید اینا خشک وخالیه ........... باید روشو تزیین کنم ! با چی ؟ پودر نارگیل و خلال پسته و......اجازه بدید ببینم عمه جان دارن بگیرم بیارم ! واه واه تو کمد اون فقط تخم سوسک و مگس پیدا میشه حرفایی میزنی امیر....... ها ! پشت چشمش آنچنان نازک شده  که میترسم پاره شود ...اجازه بدید برم بگیرم فقط شما لیست کنید !

میدانم بدش نمی آید با من بیاید،  کمی مکث میکند و میگوید لیستش زیاده یادت نمیمونه میخوای باهات بیام؟ ! توی دلم قند آب میشود منتظر همین جواب بودم .....اگه سختتون نیست ! سخت که هست ولی چاره ای نیس جونِ کندنی رو بایست کند و چادرش را از دورش جمع میکند و بسر میکشد و از من جلوتر میزند بیرون،  حالا عمو جان بزرگه با همبازیِ کودکی اش تنهاست ............ماشین را روشن میکنم و براه می افتیم  لحظات نابی در حال شکل گرفتن است نمیدانم میفهمد یا خودش را به خریت میزند، میلی به این ندارم از جایی نزدیک خرید کنم هم ممکن است آشنایی ببیند مان و هم دوست دارم بیشتر کنارش باشم چیزی که برایم زمانی نه چندان دور رویا بود و هیچ دریای اشکی با دستان خالی تبدیل به واقعیتش نمیکرد!

توی راه با محبت میپرسم چی لازم دارید اول از همه زینت جان؟ ......یک  مواد غذاییِ باحال! در پیتی نباشه ها  از این سوپر  گنده ها که خودت سبدِ چرخ دار  بر میداری و راه میری و انتخاب میکنی ! خیلی چیزا لازم داریم ..... راستی  ببینم پول مول داری یا نه ؟ فقط میخندم و فرمان ماشین را به سمت خیابان اصلی میچرخانم!یک چیزی ته دلم سنگینی میکند از جنس عشقِ کهنه ی  زیر خاکی .... مرطوب و نمور  و زنگ زده که بایست آنقدر بسابی با کف دست تا چیزی از آن پیدا شود و بقیه ی اصلی اش  برای همیشه تا ابد زنگار گرفته باقی بماند ....زینت اما سرخوش نشان میدهد و خیره به آدمها و راه رفتنشان ..دوست دارم بدانم چیزی از آنچه میگذرد در دل من به ذهن او راه دارد یا نه ! ولی ترجیح میدهم سکوت کنم هفت سال است که ساکت   بوده ام  ...... این چند ساعت هم روی آن.....

جلوی فروشگاهی ماشین را پارک میکنم و زیر لب میگویم اینم جای با کلاس در خدمتم ....میپرسد تو هم میای یا برم خودم ؟اگه افتخار بدید در معیت شما باشم تنها نباشید دختر عمه جان ....فقط لبخند میزند؛

توی  سوپر مارکت خودش انتخاب میکند و من گوشه ای می ایستم، آردِ  فلان  مغزِ بهمان  پود رِ چیز  .....از این اینقدر!  از اون  اونقدر !...... نیم کیلو ازاینا ؛  یک کیلو از اونا؛......... بعضی از اقلام را هم   میریزد کف دست و بو میکشد ببیند تازه است یا مانده ! نیمچه زبانی   به  نوکِ انگشت میزند و اخمهایش میرود توی هم از مزه های جورواجور!  بایک سبدِ چرخ دار   کمی  رانندگی میکند.... و وقتی خریدش تمام میشود کنارم میایستد می پرسم تمومه خانوم ؟ برمی گردد و با چشمان خمارش نگاهم میکند، یک چیزی از ته وجودم شعله میکشد صورتم گر میگیرد او هم بی جواب نمیگذارد ...با لبخندِ شیطنت آمیز جواب میدهد بعله آقا حساب کن ! بریم دیگه دیر میشه ها!............دم در میایستم و دستم را نزدیک پشتش میکنم هنوز جرات کافی ندارم برای انجامِ کاری !  میگویم بفرمایید دوباره نگاهم میکند متعجبانه و عشق آلود! وقتی سوار میشویم سر صحبت را باز میکند به اون الدنگ چقدر دادی ؟ به کی زینت جان ! جوادو میگم.....آهان دادم یک مبلغی برا خریدِ وسایل چطور مگه اشکالی داشت ؟  ... نه نه فقط پول الواطی و موادشو دادی چیزی به رو نمی آورم و میپرسم منظورتون اینه که ممکنه باقی خریداهارو انجام ندن ایشون ؟! سرش را تکانی میدهد اگه پول مول داری بریم باقی وسایلم بخریم ... احساس میکنم این خواسته اش بیشتر یک خواهش است برای بیشتر باهم بودن ! نه عزیزم چی مشکلی، من در خدمت شما هستم چی میخواید بگیرید ...نمیدونم سدروحوله وکافور و شایدم کفن .......وا ! ؟ ...ها دیگه مرده داریم زیر خاک میکنیم، تخم خربزه که چال نمیکنیم تو بیابون.....! چیزی نمیگویم وقتی که نزدیک بازار رضا میشویم میگویم اینجا جای پارک نیست اجازه بدید من تو ماشین  منتظر بمونم شما خریدهارو انجام بدید ، با تعجب نگاهم میکند دوست ندارم بگویم میخوام تنها باشم قبل از اولین خریدِ باهم بودن!  دوست ندارم به این فکر کنم که همه ی آدمها بارِ اول پارچه و حلقه و شیرینی میگیرند و من در اولین خرید با عشق گذشته ام سدر و کافور و کفن! .... خیلی خب !.....پس ی کم پول بمن بده امیر جان ....دلم هری میریزد پایین از لحن گفتارش؛  کارت عابرم را میدهم دستش و میگویم این رمزشه هر چقدر بخواید داره.. ...هاج و واج نگاهم میکند مطمئنی نمیای ؟ آره عزیزم  میترسم جریمه که نه؛   ماشینو با جرثقیل ببرن پارکینگ دستمون به چوب بند شه زود خریدارو بکن ،بیا شما  منتظرتم ...چیزی نمیگوید ولی احساس میکنم میفهمد قلبم را ....

.........................................................

زینت براه میافتد در امتداد خیابان و من نشسته ام توی ماشین و به قامت رعنایش نگاه میکنم و خودم را میبینم کنارش، دست در دست هم توی پیاده رو پشت ویترین مغازه ها که بهم میخندیم و او ناز می آورد و فقط نشان میکند و من برایش میخرم حتی اگر به قیمت ستاره های آسمان باشد و مادر و پدرها پشت سرمان قربان صدقه ی رفتار کودکانه مان میروند و قل هوالله و.... وان یکاد فوت میکنند تا کسی پسر شاخ شمشاد و دختر رعنا راچشم نزند ....اول  میرویم طلا فروشی برای خریدِ حلقه، مبلغش مهم نیست چون یک عمر توی دست میماند بیادگار!  بعد آینه و شمعدانِ نقره یا آب نقره، هر چه زینت بپسندد و آن آیینه ای که رعناتر نشانش دهد بهتر است! پارچه و شاباش برای بزرگترها و دستِ آخر ناهار توی هر رستورانی که نزدیکمان باشد، کجا؟  فقط کنار هم باشیم و یک جایی از وجودمان حتی به اندازه ی یک نقطه در تماس  باشد تا بفهمیم هستیم با انرژی  رویایی ِهم ....و این کافی نیست شاید لازم باشد سرمان را توی گوش هم کنیم، به بهانه ی نجوا! تا عطر وجودش را استشمام کنم و بخندم و بزرگترها بهم اشاره کنند چقدر حرف دارند این دو تا مرغ عشق  اول کاری و بِ بسم الله زندگی! یک کم بذارید برا بعد؛ هنوز چند ساعته بالا سر حضرت عقدتون کردن .......تا آخر عمر وقت دارید برای صحبت ولی من و او احساس کنیم شاید زود دیر بشود و وقتها تمام بشوند الکی و همه ی ساعتهای دنیا  بناگاه از کار بیفتند یا عقربه هایشان به سرعت باد بچرخد و ما نتوانیم بگوییم گفتنی های بر گرفته از کودکی  و عشقی که از آن دوران جوانه زده و ریشه دوانیده به وسعتِ   بزرگیِ راز آلودمان!   و بترسم که لحظات بگذرند و  نتوانم بگویم دوست داشتنم را که هر چه میگویم به هربهانه انگاری نمیشود ...اوهم میفهمد حرفم را ولی انگار بقول او هم نمیشود  که  فهمید چقدر دوستم دارد؛ که  باید مقیاسها را عوض کرد و صبر کرد به قولِ دیگران تا  روزمره ی زندگی بشویم ؛ مگر میشود باور کرد یک عادت همیشگی را!   و دوری از محبت جاودانه ی به هم ؟!........  و اصلا نمی فهممم لحظه ای راکه  ناگهان یک چیزی از ته دلم کنده شود و یک حسِ ناشناخته! از عمقِ  وجودم  خبر بدهد زینت پرید ! پرواز هم نکرد عاشقانه! فقط پرید و ....... اول مات بمانم و بعد مبهوت شوم مگر میشود رفت به همین راحتی ؟!  و وقتی بشنفم خبر را از   دوست و آشنا و قوم و خویش! اول باور نکنم و وقتی باور کردم بمانم که چه بایست کرد !؟ از بی تجربه گی پریدنِ مرغِ دلم از قفس  و  مات و مبهوت بمانم سر سفره ی ناهارِ بی بی جان مادر ِ خودم....... و او حتی نگاهی به من نکند و دلداریم ندهدوبر روی سفره ی ناهارِ جمع نکرده از ظهر ! ظرف شام را بگذارد و صبور و آرام فقط نجوا کند امیر! ...امیرِ مادر ...مرد باش مرد ....صبور باش صبور .....اون دختر خویشاوندِ تو بود درست! امما ریشه نداشت ..... اگه داشت نمیرفت این راهو ...خدا رو شکر کن لیاقتتو نداشت  ! و رویش را بر گرداند و من شانه های لرزانش را  ببینم که فقط میلرزد و گاه صدایی شبیه هق هق از زنی که مرد بود و ایستاد مردانه در برابر ظلمِ روزگار و سجاده ام را پهن کند و بگوید ناهار نخوردی عیبی نداره شام که هیچ.... نمازتو بخون لااقل مادر.... از رنج آخرتت نکاهه صبر به درد دنیات که میده! و  فقط هاج  و واج بمانم و دوچرخه ام را بردارم بروم توی خیابان سمت حرم و توی صحن حضرت بنشینم و گلدسته های طلایی را نگاه کنم جایی که زینت دستم را گرفته بود  و عهد کودکانه بمن داده بود و نمیدانم چرا اشکی نمیریزم؟! و آرام شوم و وقتی برمیگردم  مادرم راببینم بر سرِ نماز  راست قامت و استوار ! و بشنفم که میگوید خلایق هر چی لایق .....اگه زینت رو دوس داری و داشتی از امروز تموم شد،   مثل بچچه ی آدم تو تموم مجلسا شرکت میکنی تا بهمه ثابت کنی پسر بابای خدابیامرزتی! درستم بخون تا اونی که صلاحه من و خداست  و لیاقت تورو داره برات بگیرم ....من دارم میرم خونه ی عمه فخری کارای خونه شونو راست و ریست کنم صبحی دارن میرن حرم بالا سر حضرت عقدشون کنن و بعد برا خریدِ عروسی ؛ بایست ناهارمهمونارو بار بذارم تا عصر هم وقت داری به درس و مشقت برسی سر کنکورته باید بخونی، ولی شب لباس عوض میکنی میای خونه ی عمت جشن بعله برونه ! نیای میگن باخته  قافیه رو...خاطر خواه بوده بچچه و خام بوده   و وقتی آرام و خاموش می پرسم اگه نیام ؟ اگه نیای شیرمو حلالت نمیکنم خودت باید ببینی و بفهمی چیزایی که بایست دونست ... و دوباره دوچرخه  ام را بردارم و کتابهایم را پشتش ببندم وراهی کتابخانه ی حضرت شوم و توی صحن نو یا کهنه ببینم عمه جانها  و جواد و زینت و باقیِ قوم و خویش را  روبروی همان گلدسته ای که با  هم عهد بسته بودیم........ و  جواد بلند بلند بخندد و بیاد بیاورم   خیلی خوشحال است که فکر کرده زینتِ من کبوترِ طوقی است و از رو پشتِ بامِ همسایه به چنگش آورده و راهی کتابخانه شوم و بجای کتاب به عقربه ی ساعت خیره شوم  و هی آشفته فکری آزارم بدهدکه الان کجاهستند و چه میکنند و دم عمه جان ها گرم که حتی سرشان را از خجالت پایین نیندازند و زینت هم ککش نگزد  و شب توی مجلس بعله برون؛ عموجان پیره ببهانه ی کمک کردن بکشد مرا توی آشپزخانه کنارِ مادرم  و ظرفها را تا نیمه شب بشورم و حرص نخورم و شاید اشک نریزم و خودش لا اله الا الله بگوید و تسبیح بچرخاند و شوکتی که حالا توی خانه دراز و خاموش خوابیده و همه سر  ارث ومیراثش بجان هم افتاده اند چند بار ببهانه بیاید توی مطبخ و بپرسد خوبی تو امیر جان؟ چیزیت نیست ؟ و  فقط بخندم و فکر کنم چقدر راحت است صبوری و صبر و تحمل فراق! و ندانم دردی است که مثل خوره سالیان سال از توی وجودت میخورد و پوک میکند و دست ِآخر میشکندت به آرامی! و صدای رقص  و آوازِ مبارکباد از اتاقها بیاید و من فقط بسابم و بشورم ظرفهای  کثیف  را ببهانه ! و شب بی خداحافظی با مادربزنم بیرون چه صبری دارد این سیده  مادر بزرگوار که میبیند و دم نمیزند و وقتی میپرسم چرا ؟ جواب بگوید دیدن خودت به اندازه ی سالها گفتنِ من تاثیر داره باید ببینی و باور کنی نبودن رو ! درست مثل خودم که بابای بیست و هفت ساله  تو  زیر خاک کردم و دم بر نیاوردم و  از فردا توی کتابخانه فقط به عقربه ها ی ساعت  نگاه کنم که کی زودتر شب میشود تا مرحله ی دوم کنکور رابدهم و ببهانه  قبولی  بزنم از این شهر بیرون و همه ببینند کسی که در دانشکده ی آزاد پزشکی مشهد قبول میشود و فقط پول ندارد برای تحصیلات ِ آن !  مرحله ی بعد کنکور سراسری گند بزند به تمام داشته ها و از رتبه ی سه رقمی مرحله  اول و بجای پزشکی و داروسازی سر در بیاورد از فوق دیپلم پرستاری و تازه مخ معیوبش هم برای آن کار نکند و توی پاس کردن واحدهایش بماند و عمه جان پیغام بدهد اگه امیر دوس داشته باشه با مهین وصلت کنه من حاضرم خرج تحصیلات دکتریش رو  بدم و دو تا بچچه ی مهین  خونه ی شوهر قدیمشن و چهار پنج سال بزرگتریه عروس که مهم نیست و مادر فقط بخندد و من بحال خودم گریه کنم ودختر عمه  عقده ی من را بردارد تا ابد و حالا بایست بشوم دانشجوی ناپیوسته ی ارشدِ پرستاری و صبور باشم تا مخم سر جای خود بیاید برای فوق و خدارا شکر دربیاورم  به دست خودم خرج و مخارجی که آن دوره برایم رویا بود .... وهمینطور با خودم کلنجار میروم و زینت را میبینم که روبرویم ایستاده و میگوید کجایی امیرخان نیستی تو این دنیا نکنه داری میری پیش شوکتی؟ و فقط! نگاهش کنم و استارت بزنم و بگویم بشین عزیزکم بشین دیر شدو با احساسی خاص بگویم چی خریدی حالا خانومی؟ و او اول از همه کفن را دربیاورد و بگوید لباس مجلسی برا حاجی پدر شوهرِ سابق ها هاها ترسیدی! و وسط خیابان قاه قاه بخندد و من بگریم به اولین خریدِ با زینت بودن! عجب اعجوبه ای است این دختر ..............

................................................

توی ماشین که مینشیند پلاستیکِ خریدش را می اندازد روی صندلیِ عقب و میگوید سرده بی انصاف لرزیدم مثِ سگ ...خب لباس کافی تنتون نبود ...آره تو خونه مث جهنم بود .....کنار جنازه ی مرحومم زیاد تقلا کردید،  اشک ریختید و گرم شده بودید فقط خدا کنه سرما نخورید ....خوردمم فدای سرت یک روز زودتر به مردن نزدیک شم بهتره برام ....تو هم وضعت خوبه ها ..چرازینت جان؟  عابربانکتو میگم آهان خرید کردید باهاش.. ..نه! .....پرینت گرفتید ؟ نه بابا تو هم ! از بانک دویست تومنی برداشتم دستم باشه لازم میشه ته فیششم بیا بگیر ببین زیادتر برنداشته باشم موجودی حسابتو میگم بد نیست میشه روت حساب کرد ؟ توی دلم میگویم کاش هفت سالِ پیش روی عرضه و شخصیتم حساب میکردی پول که میاد و میره ولی نمیگویم و جواب میدهم قابل مندِ شما نیست هر چی هست متعلق به خودتونه   و بخاری ماشین را میتابانم زیر جفت پاهایش .... آخیش  چی جای گرم و نرمی کاش نمیخواست بریم خونه ی اون حرومزاده ها میرفتیم ی جای بهتر ....وا حرفا میفرمایید شما باید بریم وسایلو مهیا کنیم به پزشک زنگ بزنم تا گواهی فوت صادر کنن ! راستش حوصله ی این خر حمالیا رو ندارم یک ساعت دیگه  اونجا  میشه قرشمالخونه  اون زن دیگش با چندتا نره خر و عروس داماداش که بیان  ! چیزی و جایی برای ما باقی نمیمونه ! بهر حال وظیفه اس زینت جان ! کاش اول کاری اونقدر قرشمال بازی  سر جنازه در نمیاوردم که حالا به خجالت  و رودربایستیِ فخری و تیر و طایفش بمونم ...نه نه اشتباه نکنید عزیزمن احساسات و دل شکسته ی شما قابل ستودنه! دلتون حسابی  گرفته بود از رنجِ روزگار...... بهر حال مصایبی که سر شما این چن وقت در اومد سر هر کی در اومده بود قافیه رو باخته بود ولی شما ماشالله صبورید.... ...امیر ؟ جانم !! درکم میکنی چی روزای سختی داشتم؟ ...چرا نکنم همه رو به چشم دیدم آخه ....اگه اون کثافتِ جواد یک کم از خودش جر و بزه داشت به این روز نمیفتادم چقدر التماس کردم بریم ی جای دور، سر مونو بذاریم توی  راسته ی زندگی  مث آدم بچچه بیاریم و مشغول شیم بخرجش نرفت پسره ی مفنگی ...ناخود آگاه اخمهایم میرود توی هم ..خودش هم متوجه حرفش میشود و سکوت میکند و میگویم خب میرفتید شاید برا آیندتون بهتر بود! ای بابا چی میگی امیر جان دلم خونه  ! آدم معتادِ عرق خور آتیه چی سرش میشه ، اونم با این ننه ی دیوانه ای که همیشه  فکر میکنه بچچش لحاف سر جهازیشه هرشب بکیشه روش سرما نخوره و روزا دوباره تاش کنه بذاره تو صندوقخونه و سالی یکبار به احترام گذشته ها زیرش یک بچچه بکاره!همه ی دودا و آتیشا  از زیر سرفخری بلند میشه و اون  دخترهِ ی   بی همه چیزِ فاحشه ....وا حرفا میفرمایید ها ...نه عزیزم تو سرت تو کار خودته من میدونم تو اون خونه چی  خبره ! خداپدرِ بی بی نسای قابله ته کوچه عیدگاه رو بیامرزه که سالی دو تا بچچه براش پس میندازه نمیذاره آبروش بره اگه نه الان اون خونه شده بود کاروانسرای بچچه نرینه های کوچه  ی بست ِ بالا خیابون.....من با چشمای خودم دیدم رو اون تخت چی گذشته و چی آه و اوهی رفته سمتِ آسمون ، خدا امواتِ  شوهرشو  بیامرزه که دو تا بچچشو برداشت و در رفت اگه نه الان سه نفری شده بودن جاکش دختر عممت ..نگید زینت جان قباحت داره ! ای امیر جان اگه همون چهار تا داد و قال و لمپن بازی رو هم داداشای من  اینجا در نمیاوردن الان این خونه اسمش منزل طوطی خانوم بود و بایست ژتون برا دخترش میفروخت .... نذار باز کنم این سگ مرده ی دهنمو! فکر کردی برا چی جلو ننم کم آورد و گذاشت من اینجا باشم فکر کردی کی منو آواره و بدبخت زندگی جواد کرد! اون  بچچه که تو منقل و وافور باباش پهن بود................ تا فهمیدن تو همچی نمره ای برا قبولی دانشگاه آوردی  مهین زیر پاش نشست و منو جواد رو آواره ی زندگی کردن تا تو آدمِ بدبخت  هم مخت معیوب بشه و بمونی از درس و مشقت.... حالا از این فامیلِ غربتی یک دکتر میرفت طاق آسمون! زمین و زمان بهم میخورد انگاری! الانشم به این قبولی دومت تو رشتت حسرت میخورن و نقشه ها میکشن تو نمیدونی ولی من میبینم  ، بعله بعله حالا شاید اقای شوکتی مرحوم ...ها اون مرحوم چیکار کنه ؟ اون که همش تو زیر زمینِ خودش میخورد و بالا مینداخت بازم خدا رحمت کرده سگش شرف داشت به عمه ی تو! لا اقل توی   اون  اتاقای تاریک  اگه کنارش بودم ی دستی از محبت رو سرم میکشید و یک چیزی تو مشتم میذاشت و یک دخترمِ ! با محبت  بهم میگفت ..پس همون باعث شدمهر شما از دل عمه جان بیرون بره ! نه  نه قربونت برم میترسید مخ آقارو  بزنم جای داشته و نداشته هاشو سر دربیارم البته اونم خیلی با من راحت بود چیزایی گفت که...... و زبانش را گاز میگیرد و سکوت میکند و منهم برو نمی آورم چیزی شنیده ام ....پس عمه فخری یک چیزهایی میدانست که بمن ماموریت داد تا...  ...صحبتی نمیکنم .......بعد  ازسکوتی طولانی نگاهم میکند و میگوید تو خیلی آقایی امیر میدونستی ؟ لبخندی میزنم و گرمای وجودش را روی دستم احساس میکنم و تنم میلرزد، انگشتهایم تکانی میخورد و دستش را توی مشت میگیرم و باز میلرزم و خودم را با زینت میبینم کنار زندگی ! و ظهری که از کار برگشته ام خسته و کوفته و بوی ناهار مشاممم را نوازش میدهد و میگویم عزیزمی ....و..باز  محکم تر  فشار میدهم و دوست ندارم برسم خانه ی عمه جان و او هم چیزی نمیگوید و راست و حسینی صاف توی صورتم از بغل خیره شده و من اگر بگردم نگاهش کنم نمیشود چون پشت فرمانم و خطر دارد ولی حس میکنم محبتِ چشمهایش را از همان بغل! و یک چیزی از ته دلم هری میریزد پایین و باز میروم توی رویا ....چه کردی زینت با منِ بدبخت که از دنیا فقط خر بودنِ برای تو را دوست داشتم.. اینهمه شر و آشوب را برای چی بجان خریدی ؟ چرا نخواستی با من باشی ؟کاش مادرم بنده خدا اینجا بود و میدید ظلم و  جوری که بر سر دختر بیست و دوساله ای چون او آوار شده ..کاش میشد دوباره خوشبختش کنم .... هیچ چیز برایم مهم نیست جز دستانی که گرمایشان را از کودکی آرزو داشتم ...

..........................................................................................................................................................

قبل از ورود بخانه بمن میگویدخواهشا این خریدارو تو اتاق مهین بساط نکنی حالم بهم میخوره از اون جا و صداهایی که از توش شنیدم و آدمایی که آمد و شد داشتن، همه روبریز تو اتاق کوچیکه یا زیر زمین جای خود شوکتی.... چشمی میگویم و پیاده میشوم ...توی خانه عمو پیره هنوز خواب است و سرِ زنها گرمِ حرف زدنِ باهم .... وسایل را با زینت توی اتاقی میگذاریم و میگویم شما اینارو حاضر کن تا من اجازه بگیرم به دکتر زنگ بزنم ؛فقط پوزخندی تحویلم میدهد....................  

عمه ودخترش مضطرب اولین سوال را میکنند چی شد ؟ هیچچی عمه جان ! حدس شما صحیحه میدونست یک چیزایی رو ...خب خب چی گفت ؟ والله هنوز که چیزی بروز نداده ولی هر چی هست از اتاق شوکتی و زیر زمین ریشه میگیره باید روش کار کنم ....ولی اونجا رو که من گشتم چیزی نبود...نه اشتباه نکنید بحث بودن نیست بحث گفتنه .... ولی بهر حال حدس شما صحیح بود ...خب حالا چی کار میخوای بکنی ؟ والله از من میپرسید این بنده ی خدا نقشه داره واسه اومدنِ طلعت خانوم  و بچچه هاش ! عمه  میکوبد رو ی دستش  و میگوید میدونستم این حرومزاده  چی تو سرش میگذره تو رو خدا حالا بگوچیکار کنم دعوا راه بندازم بیرونش کنم  که نمیشه ....نه نه عمه جان من صحبت کردم آروم شد خریداهارو هم تا جایی که عقلمون میکشید انجام دادیم الانم خیلی  خسته شده،  اگه اجازه بدید ببهانه ببرمش تو زیر زمین سرشو گرم کنم تا شما جنازه رو آبرومندانه از در ببرین بیرون اونجام مخشو بزنم شاید چیزایی از زیر زبونش در بیارم ، بهر حال جاییه که خاطراتی داشته زمان بگذره شاید دهن باز کنه ....مهین با چندش و شک نگاهم میکند و میگوید بفرمایید بفرمایید خوش بگذره این چن ساعت با زن داداش ما... سرم را میاندازم پایین و میگویم هر چی صلاحه من در خدمتم برا من فرقی نمیکنه .... ...عمه جان با غضب روی سر دخترش داد میزند خجالت نمیکشی تو! دختره ی مطلقه رو وصل بما میکنی خب راست میگه این بچچه!  باید از تو دست و پاجمع شه وگرنه قرشمال بازی بکنه که نگو و نپرس رو خط کار سوار شه نمیتونی بیاریش پایین تو هم خفه خون بگیر تا این تن لشو از این در ببرن بیرون ...بدم نمی آید حال دختر عمه را بگیرم و میگویم ایشون البته زیادم از شما و جواد جان دلگیر نیستن بیشتر ازمهین جان  مکدرن بخاطرِ خودشون میگن بعضی از رفتارا ....او داد میزند مثلا ؟ نمیدونم والله این بی بی نسای قابله روهم میگید بیاد مجلس یا نه ؟چشمان ِ هر دو شان با تعجب از حدقه میزند بیرون .....سکوتی حکمفرما میشود و زن عمو جان میگوید اِ اِ اِ  یعنی چی ؟ با خنده جواب میدهم هیچچی اگه  یک وقت دکتری گیر نیاوردیم ،بی بی نسا  یک گواهیِ فوت صادر کنن برا مرحوم .... نه نه شما که تحصیلات داری !میدونی نمیشه این کارو کرد ..... مهین و عمه فقط بِر و بِر من را نگاه میکنند و دستِ آخر میگویم اگه اجازه بدید به یکی از همکارا زنگ بزنم بیان  کار رو تموم کنیم داره دیر میشه ها!  .................

.....................................................................

توی اتاقی برای دوستم چایی می آورم و بعد از اتمام کار تسلیتِ مجددی میگوید و آماده میشود برای رفتن من هستیم و او و زینت ! خب امیر خان امری نیست؟.... ممنونم لطف کردید بهر حال و به شیطنت میگویم چند وقت دیگه مزاحم میشیم برا عموجان که رو مبل خواب تشریف دارند، میخندد و میگوید نه ایشالله دعوت کنید برا مجلس خودتون و خانوم! نگفته بودی نامزد داری شیطون ؟ زینت دو کیلو چاق میشود و میزند زیر خنده ومن سرخ میشوم و چیزی نمی گویم و دستم را روی پشت دخترک میگذارم و فشار میدهم و از روی چادرش همه چیز زندگی را حس میکنم و میگویم هستیم خدمت شما بوقتش و او را تا دم در مشایعت میکنیم و وقتی سوار ماشین میشود و میرود ، توی کوچه میگویم شما اگه روحیه تون خرابه و مکدری میخوای برو تو زیر زمین! چون اینا الان مجبورن به اون خونواده زنگ بزنن و اینجا شلوغ میشه ،  حسابی اذیت میشی  بخصوص اینکه اول کاری رو اعصابت خیلی فشار آوردی عزیزم ...میگوید وا ؟ تنها برم؟ تو نمیای حوصلم سر میره تا لنگِ ظهر ....چرا چرا حتما میام فقط اوضاعِ بالا رو راست و ریست کنم کسی نیاد مزاحمت بشه تو زیر زمین، میام پهلویِ شما و او را تا دم درِ پایین مشایعت میکنم و میبینم لبخند رضایت آمیزِ عمه از پشت پرده و اخم و سگرمه ی مهین را ..........

از صاحبان اصلی ِعزا اجازه میگیرم و جلوی خودشان زنگ میزنم منزل ِ طلعت خانوم .....سلام علیکم  امیری هستم خواهر زاده ی همسر جناب ِ شوکتی... دورادور میشناسیم همدیگر را ،سلام و علیکی میکنیم و یواش یواش ماجرا را باز میکنم اول صدای اخم و تخم و بعد ناله و نفرین و توضیحات باقیه بخانواده ی مرحوم ...اعلان هشدار قبل از وقوع سونامی ...  ...بقیه ی فامیل را هم تا جایی که عقلم قد بدهد خبردار میکنم و سپاه یزید را آماده میکنم برای جنگ با لشگر حرمله و خودم سکوت میکنم و توی چشمان عمه جان خیره میشوم تا بگوید تو رو خدا فقط برو زیر زبونِ این دختره رو بکیش نذار بیاد بالا تا ما کارمون تموم بشه ...بهر حال اگه کار دیگه ای از دست من بر میاد ! در خدمتم ها !؟ نه نه تو فقط برو پهلوش باش تا ظهر! بخدا جبران میکنم و از خجالتت در میام باقی چیزارو هم که زحمت کشیدی و گرفتی عزیزکِ من.. کارا و مراسم ها تموم بشه از تو ماترکِ مرحوم تا قرونِ آخر باهات حساب میکنم..... نه نه این چی حرفیه عمه جان !..... تو رو خدا برو تا اون نیومده بالا دیگه ! ....چشمی میگویم و  با سر میزنم توی زیر زمین!

.....................................................................................................................................

زیر زمین عمه خانوم عملا بازار  سمسارهاست

نوشته شده توسط :امیر امیری
سه شنبه 19 مهر 1390-01:19 ب.ظ
نظرات() 

Foot Pain
دوشنبه 16 مرداد 1396 04:46 ب.ظ
Wow, this article is pleasant, my younger sister is analyzing such things,
thus I am going to inform her.
foot pain gluten
سه شنبه 6 تیر 1396 11:08 ب.ظ
Hey there, You've performed an incredible job.
I will definitely digg it and in my opinion recommend to my friends.
I am confident they will be benefited from this website.
http://ameblo.jp/
دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 06:43 ب.ظ
Hi there, You have done a fantastic job. I'll definitely digg
it and individually recommend to my friends. I'm sure they will be benefited from this website.
BHW
چهارشنبه 23 فروردین 1396 04:07 ب.ظ
Heya i'm for the primary time here. I found this
board and I to find It truly helpful & it helped me
out a lot. I hope to give something again and
help others like you helped me.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر