تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - ...بیست سال و بیست دقیقه (قسمت سوم)
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

...بیست سال و بیست دقیقه (قسمت سوم)

عکس عاشقانه

زیر زمین عمه خانوم عملا بازار  سمسارهاست! از سی سال قبل ماحصل تاریخچه ی سه ازدواج موفق و نا موفقش را توی آن ریخته و خودبخود شده  یک موزه ی مردم شناسی از بانویی اصیلِ.... ؟ ............. جهازی شوهر اولش حبیب الله خان و عکسهای قاب گرفته ی مرحوم یک طرف، اثاثیه و ماترکِ بابای مهین هم یکطرف با چن تا عکس جو رواجور جمعی و فردی از حاج آقا مومن شوهرِدومش و بالاخره آشغال ها و خنزر و پنزر های شوکتی و باز هم جهت تکمیل و موجود شدن جنس! چند  عکس از دوره جوانی ِ ایشان هم وجود دارد همه بهم ریخته و خاک گرفته.... امما ازبنیاد منظم ! تاریخچه تکاملیِ اثاثِ خانه ی ایرانی اعم از دمپایی و  جارو نپتون و بخاری و پلوپز  و یخچال و فریزر وماهیتابه و حتی عرراده ی  دوچرخه ی هرکولسِ حبیب الله خان و باربندِ پیکان جوانانِ دوره جوانی حاج آقا مومن ! که با آن تیکاف میزد و کل کشور را  یک تنه تازیده و بالاخره غرور برداشته بودش و آگاه و ناآگاه اسیرِ تور صیغه ی عمه جان فخری شده بود را میتوان از این وسایل فهمید... .....تاریخی  مدون از مسیرِ زندگی یک بانوی اصیل چند رگه ی روس و عرب و افغان و ایرانی! که گاهی اصالتش  به پایتخت بر میگشت و به مو میگفت من ! و به صراحت و لجاجت رگه های دیگر را  تکذیب میکرد ......... تنها چیزِ دندان گیر این بازار هم عملا همان  قاب عکس های بدیوار آویخته شده ی سه داماد بخت برگشته برسه کنجِ دیوار  است همه با اخم و کروات و سبیل های  قیطانیِ  و هیتلری  بهم نگاه میکنند و سایه ی هم را با تیر میزنند! البته رابطه ی تصویری اخلاقی مومن و شوکتی باهم بهتر است ولی حبیب الله خان موجود دیگری است ابهتِ عجیبی دارد خیلی هنر است که بتوان سرش را بی علت زیر خاک کرد! جدا از این وسایل و تصاویر قسمت اعظم زیر زمین اختصاص دارد به اسباب بازیها و خرابکاریهای بیست ساله ی جواد انواع دوچرخه و موتور و ماشین کوکی تا کفش و دمپایی  و چند تا آنتن و دیگرِ اشیا...یک گوشه هم دو تا اتاق سه در چهار و یک مستراب ! بادر های محکم و پنجره ای باپرده های ضخیمِ کشیده و پوشیده....ماوای بیست ساله ی شوکتی یک قبر دو خوابه ی سر جمع بیست متری که او همیشه شب و روزش را در آن میگذرانید پای مطالعه و منقل و مشروب و دیگر مخلفات ...تنها تفریحش اجابتِ مزاج بود و  آه و اوهِ ماحصلِ از یبوست و  موسیقی دل انگیزِدفع و تکرر ادرار بر سنگِ سیاه ِمستراح! .....او عملا از بیست سال قبل مرده بود، الان هم فقط ماهیت قبورش تغییر کرده ! چیزی شبیه انتقال  آدمها از این خانه به آن خانه، ازاین محله به آن محله و همین ...تنها موضوعِ خاصِ اینجا هم تفکرات او و داستان سککه ها ست که عمه جان ساخته و پرداخته  و بال و پری به آن، داده  است و دیگران به اجبار آن را تایید میکنند،حالا سیاست بازی جلوی خویشان و  هوویش است یا واقعیتِ مجاز ی ! نمیدانم ............................................

 چند ضربه به در میزنم و یا اللهی مبهم میکنم  در انتظارِ ورود!   دوست دارم بدانم چادر بسر دارد یا نه ؟صدایی از داخل به بیرون می آید بعللللله ؟ اجازه هست زینت جان ؟ بیام داخل ! ...بیا در بازه....  انتظار سرما دارم ولی اتاقها به اندازه ی کافی گرم و مطبوع هستند  آتشِ بخاری ول و ول میزند روی گلهای درشت قالی،  بوی شوکتی همه جا پیچیده و زینت روی لبه ی تخت نشسته و خیره به گلهاست ...چادر بسر ندارد و روسری بروی دوشش افتاده با یقه ی باز ...اولین جسارت  زندگی  را با نیمچه ترس و شهامتی انجام میدهم و میروم کنارش روی تخت مینشینم و آهی از ته دل میکشم .....آه عجب دنیاییه ها!.سرش پایین است و چیزی نمیگوید تیغ چشمانم نا خود آگاه  چاک سینه اش را نشانه گرفته و بدم نمی آید درآن حالت باشد کاش شهامتش را داشتم که بارِ دیگر دست بر روی پشتش بگذارم ....دو باره میگویم آه ! عجب دنیاییه زینت جان ........اینو که شنفتم ! دیگه چی ؟ هیچی ....وا میروم مثل شله زرد شب اربعین مادر جان...! رویش را برمیگرداند سمت من  که هنوز مشغولِ  سیر آفاق و انفسِ داخلِ یقه اش هستم  ... نگاهی سخت و ترحم انگیز  میاندازد و بلند میشود و میرود آن یکی اتاق و وقتی برمیگردد چادر بسر دارد و رویش را گرفته ...این همان زینتِ نیم ساعت پیش توی خیابان و خرید است ؟ چه اتفاق روحی و روانی افتاده؟ دو باره می آید و با فاصله ای بیشتر مینشیند و سکوت میکند توی ذهنم دنبال حرفهای زیباتری میگردم.... امما اینجا فقط راسته کار خاطرات مرحوم شوکتی است  ......  مجبورم از او شروع کنم  نقطه ی آغاز در ابتدای راهی نوین..............این آدمم عجب دنیایی داشت اینجا برا خودش ؟ خدارحمتش کنه !......... یک حرفِ تازه ! سرش را نیمچه تکانی میدهد و بر و بر نگاهم میکند ....با چشمانش داد میزند ...عزیزِمن خفه شو ! خفه میشوم و مثل او خیره به گلهای قالی... یک یوگای اجباری! ....تا بالاخره خودش سکوت را میشکند و آرام میگوید توی این غرشمالخونه این آدم با مرام ترینِ اینها بود .....جددی میگید ؟ نه دارم تو رو خر میکنم  چاکِ سینه تو دید بزنم !... دوباره وامیروم مثل مگسی که در حال غرق شدن در  اقیانوسِ استکانِ چای  است!.... اون یک تبعیدی بود اینجا با یک دنیاخاطراتِ خوب و بد ...زیر زبانم میگویم شایدسرنوشتش این بوده شاید خودش خواسته چه میدونم زینت جان ! سرنوشتش این نبود زیاده خواهیش بود!تو این دنیا..... خدا بیامرز فکر میکرد میتونه عمه جان تو رو   دورش بزنه!  امما نشد  .......جددی میگی ؟ نه دارم شوخی میکنم از من بپرس این حرفا رو که چن سال اینجا  ی جورایی کنارش بود م ......

.................. من هیچوقت نتونستم بفهمم زندگیِ این آدمو با عمم! .......

تو چی میفهمی عزیز من؟ ...........تو فقط درستو بخون وبس ! مواظب باش از راه راست یک وقت کج نشی بی بی جان سید بهش بر بخوره! ....آنقدر سرخ میشوم از خجالت که خودش هم دلش به رحم می آید...........دروغ میگم؟ آخه تو خسته نشدی تو این بیست و شیش هفت  سالِ زندگیت همش این طور اتو کشیده و مودبِ اجباری بودی؟  اون از بچچگیت که فاتحشو خوندی اینم از بزرگیت ....غلو میفرمایید زینت جان اینطورهام که میگید نیست،  من فقط سعی میکنم اصول اخلاق و مبادی آداب رو رعایت کنم شاید بخاطر تربیتِ مادرم بوده !  آهان پس حتما بی بی جان فتوا داده با  رعایتِ کاملِ اخلاقیات، باسر شیرجه بزنی تو چاک سینه ی دختر مردم ! نه نه اشتباه میفرمایید ! چرت نگو، تو میدونستی اگه یک روز اتوی شلوارتو با کت تنت ازت بگیرن تو کوچه خیابون تلو تلو میخوری مثل گربه ای که سبیلاشو کنده باشن ! مزاح نکید دیگه .....نه واقعیتو میگم!  ....نمیدونم شاید واقعیت این باشه که شما میگید !... امیرررر! من دنبال کسی نمیگردم تاییدم کنه و زود از سر بازم کنه؛ این از صد تا فحش برام بدتره !... جواب میخوام  ازتو! با شهامت و مردونه راستشو بگوفقط! .....تعجب میکنم چرا اینطور رک و صریح و گزنده صحبت میکند ....پاسخ میدهم خب مادرم اینطور خواسته، اینجور بار اومدم دیگه؛ بخاطر رضایِ دل مادر ..به کسی بد کردم؟به کسی ظلم کردم ؟واشاره میکنم به مرحوم وادامه میدهم خوبه که جلو خودته میبینی چی ظلمی کرد این    آدم !  دروغ میگم ؟ نه راست میگی تو ...بقرآن چی ظلمی کرد  این آدم! ولی یک چیزی هست که بعدا بهت میگم نه الان !چون  از لحن گفتارت میفهمم هنوز ظرفیت اخلاقیت بچچه گونه اس! وگرنه اینجور با شخصیت یک مرده بازی نمیکردی!!.....تو اصلا میدونستی این دو تا چجوری با هم آشنا شدن و این ماجرا پیش اومد و ریشه اش از کجا بود ؟خب آره  ولی ....نه ! بگو نه و  فقط گوش کن... تو که نمیدونستی آشناییه شوکتی و عممت  از سر خونه ی مادری تو بود؟ ....خب یک  کم چرا ! ولی من و مادر از گناهشون گذشتیم ! تو رو خدا امیر بی عرضه گی خانواده تو به حساب گذشت و بزرگواری نذار  چندششم میشه!.... دو تا خانواده بدبخت و تباه شدن به این علت..... بجای اینکه بی بی جانت بلند شه حقشو بگیره یک عمر نشست سر سجاده و دعای خیرشون کرد...اگه این سندِ بیعرضه گی خانواده ی شما دست فخری نبود شاید هیچوقت پاشو تو اداره ی ثبت نمیذاشت تا ی کارمند  ارشدِ اونجا که روزگارشو بخوشی میگذروند اینجور به فلاکت بیفته! ......آهان پس همه ی تقصیرا بگردن مادر من افتاد دیگه !....تو اینجور فرض کن ......ولی من نمیدونم بخدا ماجرا چی بوده کسی بمن چیزی نگفته تا حالا ! ....قضیه خیلی ساده است میخوای از اولش بگم...البته اگه بواسطه ی اخلاقیات  بی بی جان خدمت شما نگفتن که پدر بزرگِ مادریتون یک خانواده ی درست حسابی بودن مثل چیزی که الان سعی میکنی باشی و مامان جونتون یک جورایی دلباخته پسرِآس و پاسی شدن که ادعا میکرد میتونه مرد باشه ... و وقتی خانواده اش  معترضِ این خواستن شدن........ تو اون دوره بهونه ی مادر حضرتعالی این بود آقا محمود بابای شما!  والده شون از مادر اون خواهر و برادرای دیگه  و عمه فخری جداست و و جوهره ی وجودش یک چیز دیگه است و دست بخاک بزنه طلا میشه، چون اصالتا با اونای دیگه زمین تا آسمون فرق میکنه و وقتی آقاجان بزرگتون حمومو و خیلی چیزای دیگه شونو سر قمار و مشروب و امثالهم باختن و از جوش و غصه زمینگیر شدن عروس خانومِ اصیل و خانواده دارش برای اثبات بزرگواری خونه ی میراثی  خودشو با یک عالمه اتاق و مطبخ و آب انبار دادبه این خواهر برادرا تا زندگی کنن و سینه از خاک بکنند و خودش رفت با بابا محمودت مستاجری،   تا خدارحمت کرده آقات تو جوونی بخاطر مریضیِ لا علاج اسیر خاک بشه و عمه جان هوس کنه خونه ی عروس گلش رو از چنگش در بیاره و تو سند بازی و سند سازیِ اون زمونه سر از اداره ی ثبت در بیاره و با شوکتی آشنا بشه .............عجب عجب من اینا رو نمیدونستم بخدا! ....خب عزیز من اگر میدونستی که رفتارت بهتر از این بود اینقدر به گیجی نمیزدی با این کارات !  بمن نگفته بودن حتی بابام از مادر جداست از عمه جان ! بعله بعله میخواست خودت بفهمی، دوست داشت  که نگن  بچچه داداشمونو ازمون گرفت میخواست همیشه  تو این خونه ولو باشی تا بگن عجب آدم باگذشتیه، اصلا هدفش این بود بی توجهی خودشو به اون مسئله ثابت کنه که اینجور اتو کشیده و مظلوم بارت آورد و تو این قرشمالخونه ولت کرد یعنی اگه شما پدر سوخته ها منزلِ آبا اجدادی منوبالا کشیدین بجاش ی پسر تربیت کردم فرشته وپاک ! که بی توجه بمال دنیاست و اگه جواد شما لاابالی و بیسواده این آخرِ ادب و معرفته ..ولی یک جاشو غلط رفت بنده ی خدا ...کجاشوزینت جان ؟ ....اون جایی که پسرش عاشق و دلباخته ی یک دختر ترگل و ورگل از این  یک لاقباهای غربتی شد.....وای وای شما مگه ؟نه قربونت بشم من مادر زادی  خر بودم ندیدم جیز و پرزدن تو رو و پای گلدسته تو حرم به بهانه درس خوندن و رفتنِ به کتابخونه...........

شوکتی هم وضعش بد نبودتو اداره برا خودش کیا بیایی داشت  و وقتی سند رو دید و فهمید چی لقمه ای تو گلوی عمه جانت گیر کرده و نمیتونه قورتش بده بقول خودش شیطون گولش زد، اول مخ این آدمو زد تا از بابای مهین جداشه که البته زیاد مهم نبودچون عمت اون زمون زن صیغه ا ی کسی بود که بزورِ سنبه ی یک بچچه مثل مهین اسمشو چپونده بود تو سجلِ شوهرِدومش  و روزگارشو بخفت و خواری میگذروند  همه از خداشون بود که اون از حاجی مومن  جداشه!........ هم خودِ حاجی که عشق و حالشو با جوونی عمه ی خوشگلت کرده بود و حالا پاش به مسجد و پای منبر باز شده بودو هم زن اولش ! .......... فخری هم  میخواست یک جورایی خودشو بکنه از زمین  و بالا بکیشه تو آسمون با این سند!.... ... وقتی  هنوزعده سه ماه و نه روزش تموم نشده بود پرید تو زندگی شوکتی و صیغش شد، اونم کارای خونه و راست و ریس کرد ولی یک جور دیگه .......ی وکالت محضری و تام از این زن بیسوادی که یواش یواش داشت  هفت خط میشد گرفت و تمام کارا رو انجام  داد  و وقتی آمد سند رو بنام  شخصِ خودش بزنه تازه فهمید حواسش به این نبوده که عمه خانومِ تون  این مدتی که اینقدر کلاه سرش رفته و کلاه بسر گذاشته چن تا مار خورده و افعی شده!....  شوکتی  خونه رو بنام ِخودش زد عمتتم که یک سند دو ماهه تو شیکمش ثبت شده بود  رفت شکایت کرد و از صیغه ی سیاسی وکالتی پاشو گذاشت بزور و اجبار تو زندگیه مردی که چهار تا بچچه ی ناز داشت و زنش خداییش تو کمالات چیزی کم نداشت از والده ی شما که الگوی این خانواده ان ............ی مدت مجبور شد با عمه تون کنار بیاد  ولی اینم زرنگ شده بود یواش یواش بساط عرقشو اینجا مهیا کرد و یک روز وقتی آقاش  نیمچه مست و سرخوش اومد بره خونه ی عیال اولی که از همه چی بیخبر بود ،چن تا رد  ناخون و پنگال شهوت آمیز از اونایی که زنا فقط بلدن طریقه ی کشیدنشو ! رو سر و   سینه اش  حک کردو چن تا ردِ بوسِ ماتیکی هم بیادگار گذاشت روبدنش ، اونم اونقدر باحال شده بود که ناخود آگاه  لباس زیرشو چپه تنش کرد و رفت خونه تا پایه و بنیادِ اعتماد تو منزلش کلا از ریشه قطع بشه و چن روز بعدش جواد جونِ چن ماهشو با سجل ثبتی و  و یک جعبه شیرینی برداشت و رفت خونه ی ؟ حتما خونه زن اول شوکتی ... نه کاش اونجا میرفت اون زرنگتر از این حرفا بود... رفت منزل بابای زنش و همه چیزو تو سفره براشون پهن کرد و قسمشون داد به زن اول نگن تا جوش نزنه و از شون خواست کمک کنن سندو بنام خودش بزنه ....میخواست جدا شه یعنی ؟ نه میدونست کسی نمیاد زن سه شوهر از سر باز کرده رو بگیره میخواست از همون اول علم کنه ثروت جدید شوکتی از کجا بدست اومده تا مثل یک امروزی که تو منو تو زیر زمین مثلا حبس کردی و مخمو میزنی تا نرم بالا و سلیطه بازی دربیارم ....خانواده ی اونا بدونن اگه این آدم مال و  ثروتی داره همش مال عمه جانته ...فهمیدی حالا یا نه؟........ عجب عجب پس این جوریا بوده! این دفعه واقعا متعجب میشوم و ادامه میدهد مردا  دو جورن یا خانوم باز و عرق خور و خراب! یا درست....... زنا تکلیفشونو با اولی بهتر میدونن ولی امان از روزی که مرد درست ومثلا پاک...دست یک زن دیگه رو ناخونده بگیره و بشونه پای سفره زندگیش! زن اولیه مثل پرنده ی  آزادی که بزور حبسِ قفسش کنن سرکنده میشه و  خودشو بدیواره ی قفس میزنه و وقتی میبینه راه نجاتی نیس میره تو لک و کاش کینه ی شوهرشو بدل بگیره! همچین  دِپرِس میشه که مَرده حاضره بمیره ولی این روزگارو نبینه... ولی حیف مردنی تو کار نیست همش عذابه ..اینم زن اولش تا ماجرا روفهمید خودش رو زد و تیکه پاره کرد و به خواهر برادارا و ننه باباش رو انداخت ولی اونام بگی نگی حقو به فخری میدادن ....زنه حتی حاضر شد خونشو بفروشه بده عمه جان  تو و خلاص بشه ولی نشد که نشد ...قبول کرد جواد رو هم بزرگ کنه ولی این هفت خط تر از این حرفا بود وایستاد جلو همه! و شوکتی هم نمیدونم بچه واسطه و علتی سند خونه رو بنامش نزد این وسط یک مشکل بزرگ دیگه هم پیش اومد ...چی ؟ شوکتی توی بچچه هاش  عاشق و وابسته ی دختر بزرگش هانیه بود میگفتن تاسه سالگی این بچچه میونِ مادر پدرش میخوابیده، از گل نازک تر بهش نمیگفتن هر چی میخواسته براش مهیا بوده....... خلاصه عشقش و زندگیش تنها دخترش بود، ولی حالا مجبور بود یک شب در میون بره خونه خودش.... اونم نه برا خواب بلکه برا دعوا!  زنه بدجور پاپیچش میشد ولی از این ور عمت بساط سور و ساتو براش مهیا میکرد تو اون خونه اگه لب به سیگار میزد روزی یکی دو تا اونم دور از چشم بچچه ها  و یواشکی؛   اینجا آزاد بود سیگارازسیگار آتیش بگیره ،عرق شو براش مهیا میکرد،گاه گداری زنای جوونم ببهانه میکشیدتو این خونه،ولی ایناهمش ظاهر قضیه اس اصلش این بود که این آدم از دوری زن و تنها دخترش داشت دیونه میشد ...   پاشو میذاشت اونجا اون بنده ی خدا از رو نادونی و محبت و دل شکستگی بلبشو بپا میکرد، هانیه حالا داشت میفهمید آقاجانش چی بلایی سرشون درآورده ؛ از اون به دلش اومد و یواش یواش رو گردون شد از باباش که برا هم فقط یک دنیا بودن ...فخری  این احوالات براش فرقی نمیکرد،شوهر رو از شوهر آتیش میزد و رو لبش میذاشت ، مهم نبود شوهره صبحش با مردِ شبش توفیر کنه ! شوکتی میرفت عدده اش تموم نشده یکی بعدی رو کفِ زمین خوابونده بود... ولی اونا این کاره نبودن  خانواده ی آبرومندی که  بدجور تو دام افتاده بودند ....آخر کارم  پای آقا یواش یواش کشیده شد تو این زیر زمین و ختم ماجرا بمدت بیست سال تا امروز....... عمت  حقوقه بازنشستگیشو بنام خودش کرد دو قواره زمین واگذاری اداره رو بزور از چنگش در آورد و هر چی دار و ندار اداریش بود بنام خودش سند زد تا بعد مرگش  یک دونه ارزن هم به اونا نرسه و نشست به انتظار امروز تا شوکتی رو  تو تابوت از خونه ببرن بیرون ..... نمیدونم نمیدونم، هیچچی نمیفهمم.......بخدا مخم گیجه ....نیاز نیس چیزی بدونی ولی برو بهش بگو اون خونه رو  چون خودش این کاره بود با سندسازی و پدر سوختگی فروختش ! ورقه ای که دست عمه جانته یک سند باطله اس که به دوزار  نمی ارزه نمیدونم این با زرنگی خاص مادر زادیش چرا اینجاشو ملطفت نشده بود که اون منزلی که فکر میکنه درش چند ساله بسته اس و  بظاهر متروک ! سالیانه ساله فروخته شده به آدمی که ی مملکت دیگه اس .... پولارو چیکار کرد ؟ ها حالا رسیدی به معما و سوال عمه جانت ! پولا اصلش تو حساب مادر شوکتی بود و بمرور همه رو تبدیل به طلا کرد باز پولشو ریخت تو حساب هانیه  که کسی نمیدونه حتی مادر ش ! چرا ؟ چون اونم اخلاقیات بی بی جان والده ی شما رو داره ممکنه بره ماوقعشو به عمت بگه و کل مبلغ رو بریزه جلوش! همون کاری که مادر شما تو زندگی با خواهر شوهرِ افعی ا ش کرد....... من نمیدونم چی سری هست  تو این مال، که باعث بدبختیه این همه آدمه بزرگوار شده و همه بهم پاسش میدن وآخر مطلب اینکه الان هانیه دختر شوکتی ی ملیونره  به تمام معناست...چیکار میکنه ؟ چیه میخوای بری عاشقش شی ؟نه بخخدا....این چی حرفیه زینت جان!.... ..میدونم بابا تو عرضه این کار رو نداری اول بایست استعلام از هاچ خانوم والده بکنی ...مدیر داخلیِ  بیمارستانِ خصوصیه فلانه!...... وضعش توپه ، امما انصافا عاقله دختریه  ها!.......همون بود که هر چی سنش رفت بالا مونس و انیس مادرش شد و وادار کرد پیرزن صبوری کنه ...ببینم دکتر تو با این مخ تحصیلاتت اصلا باخودت فکر نکرده بودی  آدمِ با کمالاتی مثل شوکتی چطوری آمده عمه ی تو رو گرفته ...نه بخدا ....نه بخدا  از کجا بدونم این روزگارو!............حالام ماموریتت تموم شد میخوای برو بالا بهش بگو ولی اینو بدون که .........چی ؟ هیچی فکر نکنم دیگه  اینقدر خنگ و کودن باشی ............فقط اینو بفهم اگه مادرت مثل  مرد روز اول حقشو به راحتی و بی دنگ و فنگ از این آدما گرفته بود شاید این مسایل پیش نمیامد... ...نه نه پول باعث فساده .....تو این حرفو میزنی چون مثل گربه ای که دستت از گوشت کوتاس میگی بو میده !  بعضیال با پول کلان دست ده نفرو میگیرن بعضیام دودش میکنن می فرستن آسمون ........ چرا دور بریم الان صد میلیون بده جواد تا یک شبه خرج اخلاقیاتش بکنه و صد هزار تومن بده دست مادرت تا ازش تجارت کنه و دستى ده نفرو بگیره ! مگه ما ندیدیم که پا ی چرخ خیاطی فکسنی به چه زیبایی امورات تورو گذروند، اون اگه این سرمایه  و خونه دستش بود اینا همه موس موس شو میکردن و ازش تابع بودن برا خودشونم بهتر بود ........باز هم سکوت میکنم .........................

.....................................................................................

سر و صداهایی از داخل حیاط می آید

نوشته شده توسط :امیر امیری
سه شنبه 19 مهر 1390-01:15 ب.ظ
نظرات() 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر