تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - ...بیست سال و بیست دقیقه (قسمت چهارم و پایانی)
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

...بیست سال و بیست دقیقه (قسمت چهارم و پایانی)

عکس عاشقانه

سر و صداهایی از داخل حیاط می آید صدای چند آدم احتمالا از نوع همان بزرگترهای تسبیح بدستی که قبل از همه بالای سر اموات حاضر میشوند و اناللهی میگویند فاتحه ا ی چاق میکنند و آروغهای کشدار میزنند و تصمیم میگیرند مرده را کجا خاک کنند وآخرین آپشن از تجربه های مرده بگور کردنشان را به نمایش میگذارند،   تابوتی  کنارِ حیاط گذاشته اند و مامور متوفیات و راننده ی آمبولانس که چایی بدست گوشه ای در انتظارند و دوست دارند زود مرحوم را   ماشین سواری  بدهند و انعامی بگیرند .... خودم را مرتب میکنم  بروم بالا  وسری بزنم  به میهمانها...تا میایم دست روی دستگیره بگذارم صدایی بلند میشود کجا  ؟ ... هیچی میرم بالا خبر بگیرم،زودی برمیگردم خدمتِ شما ......گُه میخوری ! وا یعنی چی زینت جان همین که گفتم  پاتو از اون در نمیذاری بیرون ... .... اگه رفتی دیگه  دوباره نیا پایین! ...آخه چرا؟ ....چون لازم نیس بری ....نکنه میترسید ماجرا رو بگم؟ ....اون به مردونگی خودت ربط داره برای دونستنِ اونم تا دو سه دقه دیگه سر و   کله ی  یکیشون اینجا  پیدا میشه  تا کسب خبر کنه ازت .... ولی اگه رفتی بالا باید تا ظهر دنبال نعش کشی باشی و حق نداری با بوی مُرده برگردی .....چاره ای ندارم  مرددم بین ماندن و نماندن ...میروم بنشینم کنارش ...داد میزند: نشین برو از تو یخچال یک چیزی برام بیار بخورم .... آنقدر بد نگاهم میکند که چاره ای جز تسلیم نمیبینم و وقتی  درب یخچال فکسنی را باز میکنم ومیگویم  اینجا که چیزی نیست! جواب میدهد:  توی این یخچال هیچوقت از اونایی که  تو  انتظار داری پیدا نمیشه از بطری عرق یک استکان بریز بیار برام .......جل الخالق بی بی جان بفهمد ساقی دختر عمه شده ام گردنم را  باتبر میزند با ترس و لرز وظیفم را انجام میدهم و استکان را میدهم دستش؛ میترسم بفرما بزند، اضطراب را توی چشمانم خوانده پوز خندی میزند و میگوید عرضه ی این گُه خوریا روهم که نداری ! تعارف نمیکند و یک نفس همه محتویات را میریزد توی حلقش و میگوید آخیش خدا بیامرزت شوکتی هر چی خاک تویه بقای عمر امیر باشه ...... بلند میشود از گوشه ای بسته ای سیگار در می آورد و یک نخ  آتش میزند ،دود توی حلقم میپیچد و سرفه ای میکنم ،فقط میخندد و میگوید:  کی میخوای بزرگ شی بدبخت !...اگه جواد جای تو بود ده تا استکانو انداخته  بود بالا ،یک بسته سیگارم دود کرده بود،  ترتیب طرف مقابلشم چند باره داده بود! امما تو از صب خودتو سرگردون کردی که چی؟دو تا لاس خشگه ی ناقص بزنی بیعرضه! .....نه اشتباه میفرمایید شما، من........من چی؟! نکنه میخواید بگید حضرتعالی  از کونِ آسمون افتادید پاک ومعصومِ تا ابد ، ولی جواد از پشت بوته به عمل اومده و بندِ نافشو با خلاف بریدن! ........یا چون بیسواده نمیدونم، شاید ... ولی اینو بدون با اون بچچگیش و کسریِ فرهنگش! بعضی جاها از تو مردتره....... لااقل !دوست داشتنش رو بی ریا و خالصانه بزبون خودش میگه ....ی جوراییم اهل حال هست که تو  و صد تا آدمِ اتو کرده مث تو بگردِش نمیرسن ....ما زنا بعضی وقتا یک مردِ آب و خاک  خورده ی وارد و با تجربه رو تو این  اعمال !به ده تا بچچه محصل مث شما ترجیح میدیم ...حالا بیا ی پک بزن ببینم بزرگ شدی یا نه ... آخه ،آخه! .... آهان میخوای من برم بیرون تو اینجا وایسی؟ ....باشه هر جور راحتی  و بلند میشود،  ببخشید زینت جان روتونو زمین میزنم دست خودم نیست ،من اینکاره نیستم.. ...ها  !  و او هم بلند میشود ومیگوید مشکلی نیست تو از اولشم ترسو بودی و بسوی در میرود منتهی قبل از خروج خیلی خونسرد چادرش را در می آورد و   می اندازدبه کناری !روسریش را باز میکند و شروع میکندبه بازکردن تگمه  اول لباسش که داد من در می آید الهی قربونت برم، چرا این کارو میکنی شما  و جواب میشنفم که من اگه بخام برم بیرون اینجوری میرم! و در را باز میکند و     می دود توی زیر زمین که مثل فشنگ از جا میپرم و وسط سالن کنار عکس شوکتی بزور میگیرمش و او داد میزند ولم کن ترسو.... الهی قربونت برم زینت جون گُه خوردم گُه خوردم تو رو جون امیر بیا تو و بزور میکشانمش داخل ...سایه ای از آن بالا توی حیاط حرکت میکند و من قبل از هر چیزی در را میبندم و سعی میکنم آرامش کنم! ....قربونت برم هر چی شما  بگی اصلا بگو من چیکار کنم ها؟ سکوت میکند زیر لب فحشی میدهد و میبرم روی تخت مینشانمش و  دنبال یک لیوان آب میگردم توی یخچال، که داد میزند یک استکان دیگه از اون زهر ماری بده .....چشم چشم هر چی شما بفرمایید ، توی دلم بخود فحش میدهم و میلرزم و ناسزا میگویم...خدایا خدایا خودت بفریادم برس  مادرم ی چیزایی میدونست و من باور نمیکردم! چطوری از این مخمصه بزنم بیرون !؟ عجب گُهی خوردم که تو دلم از اون فکرا برا این دختر کردم و با خودم بردمش خیابون! کاش میشکست قلم پام که فکر این غلطا رو نمیکردم و ناگاه صدایی بلند میشود از توی زیر زمین ...دنیا را انداخته اند توی بغلم،   ولی او خونسرد نگاه میکند و زیرِ لب یکدم فحش میدهد... تق تق در که بلند میشود از جا میپرم وای وای آش نخورده و دهان سوخته ، با سر میپرم روی چادرش و بسرش میکشم و اشاره میکنم  و قسمش میدهم به مقدسات  که حجاب بگیرد! ......... فقط نگاهم میکند ...در راباز میکنم ترسان و لرزان ! مهین است با چشم و ابرو میگوید چی خبره اینجا؟ تا می آیم جواب بدهم میبینم زینت پشت سرم ایستاده  با یقه ی باز و موهای آشفته و بدون هیچ حجابی ...خبر خوشی بفرما تو دختر خاله ......بی حس میشوم و احساس میکنم فلج شده ام..... به به میبینم  مجلس گرفتین ..خوبه خوبه! گل میگین و گل میشنفین میبینید که بالا چی خبره! ....میخواهم حرفی بزنم که زینت دستش را روی پشتم میگذارد و میگوید آره باهم خلوت کردیم ...میتونی بیای تو یک لبی چاق کنی  با ما ..... ببینم تو مشکلی داری  یا با خودت درگیری که تو این هیر و ویر مزاحم خلوت ما میشی  برو به مُرده چال کردنت برس دیر میشه ها!....انتظار دارم مهین با مشت بکوبد تو بینی من یا او ...ولی هاج و واج میگوید نه راحت باشید .... و زینت ادمه میدهد اگه سخته که بیام بالا براتون مجلس گرم کنم من مشکلی ندارم.... مهین وا میرود و گرمای دست زینت آرامم میکنم خودم را به عقب میکشانم و به او میچسبم مثل جوجه پرنده ای که  لای پرهای مادرش کز کند .... دوباره میگوید خب اگه کاری نداری زحمتو کم کن گفتنی هارو هم پیش امیر اعتراف کردم ...بعدا میتونی ازش بپرسی و مهین در چشم من خیره میشود ..مردانه و استوار توی چشمهایش نگاه میکنم و اولین پوز خند عمرم را میزنم ....خدا کند کم نیاورم.......مرد بودن خیلی سخت است!

..................................................

 سیگار دومش را هم آتش میزند،  گرمای دستش از تهِ وجود آرامم کرده ........ دوست دارم کنارش بنشینم امما میترسم از آمدن دوباره ی کسی از بالا ....خونسردتر از گذشته  رفتار میکند یقه ی لباسش تا ته باز است ولی جرات نگاه کردن ندارم، اشاره میکند به من و میگوید تو چرا اینقد بچچه ای! چرا اینقد میترسی؟ تو چی آدمه باسواد این مملکتی ..خب ...آخه ... آخه نداره ....جواد هر مرگی بود دل و جیگرِ شیر داشت نسبت به تو .... لا اقل توی خیلی چیزا ازت سر بود ...ته دلم میسوزد از این قیاس، ولی جرات ندارم چیزی بگویم و تا  اشاره نمیکند بنشین کنارم همانطور میایستم................

 حرارت بدنش را میتوانم حس کنم دوست دارم به وجودش بچسبم  عجب  موجودی است این دختر! ....خودش انگار موضوع را فهمیده میگوید میخوای چیکار کنی حالا ؟ قدرتی ندارم برای  نه گفتن و زمزمه میکنم هر چی شما بگید .....آهان هر چی من بگم قبوله دیگه ؟.....با سر اشاره میکنم بعله ...لفظ گفتارش بعد اینکه تا حدی جلوی مهین ایستادم و چیزی نگفته ام فرق کرده به آن لجاجت قبلی نیست ولی هنوز میترسم مثل سگ ! از رفتار چند لحظه قبلش ! در عرض این چند دقیقه بمن آموخت یکدنده است و لجباز و با کسی شوخی ندارد .... واقعا هر چی بگم انجام میدی؟ ...بعله بعله بخدا انجام میدم ...خیلی خب ....اول برو اون کتتو در بیار ..چشمی میگویم و بلند میشوم دیگه چی؟ فقط شما ناراحت نشید .......از این الفاظ قلم هم صحبت نمیکنی اینجا بیمارستان نیست ها؟! به منم میگی تو ..... چشم چشم! می آیم بنشینم که داد میزند تموم نشده ...اِ من هر چی گفتید انجام دادم که .....گفتم تموم نشده لباسای تنتم در یار میخوام هیکلتو ببینم ...تو رو خدا دست بردار زینت جان که بلند میشود سمت در و داد میزنم چشم چشم غلط کردم اصلا هر چی شما  بگی  همونه و باخجالت لباسهایم را میکنم و وقتی با زیر پیراهن رکابی جلویش قرار میگیرم میگوید نه نه بدک نیست هیکلت! خدا رو شکر بدنِ زیبای یک آدم استریل رو از نزدیک دیدیم، حاج محمود خدا بیامرزم بد کشاورزی نبوده ها ؟شاخ شمشادی کاشته حیف که ترسوو بی عرضه اس! ...حالا تنم کنم لباسمو! ممکنه ...ممکنه مهین  دوباره بیاد ...خب بیاد اشکالی داره؟ بیا بشین اینجا و خفه شو ..........با خجالت میروم کنارش و وقتی دست گرمش را روی پشتم احساس میکنم همه چیزِ دنیا را فراموش میکنم،اشیای دورو برم  یواش یواش محو میشوند و فقط سایه ای بیادگار از آنها باقی میماند.... صدایی خفیف در گوشم میپیچد آهای پسر خاله ‍!!!این کارا وظیفه ی تویه نه من ..... میخندم و  خودش دستم را میگذارد روی لباس بازش جای قلبش و در بغلم آرام میگیرد .....ترجیح میدهم با جبر و تقدیرکنار بیایم! ..... یک حس عجیب و ناشناخته از وجودم پر میکشد و قلبم میلرزد  یک چیزِ عجیب! اولش کمی فرق دارد مثل بابا دارشدن یک بچچه ی یتیم یعنی اینکه بابای خودش برگرد توی زندگی سر جای اولش و از بیست و چهار پنج سال قبل چالِ زمین نباشد؛  بعد عوض میشود و میشود مثل خواهر دارشدن و باز کمی که میگذرد از تمام لحظات ناشناخته تر میشود و شاید هم شناخته تر....... همه ی گذشته ها مبهم و گنگ  میشود انگار زندگی این نبوده که هست! نفسی متفاوت  همه جا را فرا میگیرد لطافت محبتِ یک عطر عجیبِ زنانه با حسی غریبی از آرامش!  آهنگی  ملایم و جاری، از موسیقی خلسه ی ذهن به نرمیِ آب ! که دوست داری  در آن غوطه ور شوی و  یا پریدنِ پروانه از توی پیله ای که تا چند   لحظه ی   قبل  تمام دنیایش بود و حالا  مانعِ پروازش!  کاش یک جایی بودم غیر از اینجا.. ... دهانم خشک شده و قلبم میلرزد مثل بچچه گنجشکی اسیر در دست یک  پسر بچچه!  زینت امما خونسرد میخندد و میگوید عجیب تازه کار و پاستوریزه ای ....  یک چیزیی که به زبونم نمیچرخه مثلا  ! بگم مثلا مثل چی؟ ....که پاسخ میدهم فِرِش ...یعنی چی این کلمه؟ ...یعنی تازه ی تازه مثل ماهی که الان از آب گرفته باشی و یا میوه ای که همونجا از درخت کنده بشه!   سکوت میکنم  و او میخندد و میگوید نه راه افتادی خوشگلِ خودم..........

 

 جوری هوا را تنفس میکنم که بیشتر شبیه بلعیدن است که مبادا یک ذره از آن عطرِدل انگیز در فضا گم بشود،  عطری که هی بوی آن عوض میشودبرایم بعد از چند سال دلتنگی..........

................................................................................

سر و صداها رنگ عوض کرده اند، جیغ ها متفاوت شده اند صدای آقاجان آقاجانِ  سیاسیِ زنانه وسط حیاط پیچیده است، از توی حال و هوای خودم در می آیم و میگویم اومدن اینا ...نیان یک وقت اینجا! .....فقط میخندد و بوسم میکند امان از تو چقدر نُنُری .... آخه مهمونا به پایین چیکار دارن ؟ یک هوو بعد بیست و چن سال بیاد خونه ی زن شوهرش و راست بیاد تو انباری؟ ... شوکتی  هم که بالا خوابیده .. ....تازه هر چقدر رذل و پدر سوخته باشن به قالتاقی عمه فخری تو نیستن،  هانیه هم عاقل تر از این حرفاس،  خیالشم راحته که چقدر تو حسابشه! جوش چیزی رو هم نزن کل مراسمم هر چقدر بشه تقبل میکنن و بروی عمت نمیارن، اونا شخصیتشون خیلی بالاتر از این زندگیای خاله زنکیِ فامیل تویه...تو هم آروم باش ......... خب اگه زبونم لال مهین بیاد تو این وضعیت ؟...خب بیاد چی غلطی میخواد بکنه ؟.... مرد باش عزیز دلم، دیگه هم نبینم تو این حال و هوا حرفی جز خودمون بزنی که بلند میشم میرم ...با این تیپ و قیافه ؟ آره  همینجوری که الان هستیم مگه چیش شده شکل و قیافم؟ و سیگار سومش را روشن میکند و من در غبار آن خودم را میبینم و او را منتهی یک جور دیگر؛ نه آن جوری که توی خانه منتظر من باشد و قابلمه ی ناهارش روی اجاق گاز، یا توی خرید حلقه و بزک و دوزکِ فانتزی با خاله خانباجی ها! یک طوری که نمیشود گفت چجوری ، حسی از آرامش و  سبکی! یک رویای شیرین مربوط به وجودی که حالا دیگر وزنی ندارد  و بیشتر در آسمانست تا زمین ................................محکم فشارش میدهم و میگویم زینت ؟ جووونم ..........هم او و هم من میدانیم که لحن گفتارم یک چیز دیگریست ............سرو صدایی بلند میشود و دری بهم میخورد حوصله ی از جاپریدن ندارم کیه بنظرت  عزیزم ؟ کی میتونه باشه جز دختر عمت ....بلند میشوم و میروم دم در با همان تیپ و قیافه و در را باز میکنم خودش است هاج و واج نگاهم میکند ...کاری داری شما؟ ..... چشمانش روی  موهای سینه ام ثابت مانده لرزش تمامِ بدنش را میتوانم ببینم ... هیچی هیچی؛ ماداریم میریم قبرستون کارتون تموم شد در ها رو قفل کنید ،فقط نگاهش میکنم و اوهومی سر میدهم ازآن نوعی که جواد صبحِ زود توی رختخواب سر داد، حوصله ی صحبت هم ندارم ....   پشت سرش راه میافتم .... اول در زیر زمین را از تو قفل میکنم و بعد در اتاقمان را ......زینت فقط میخندد ...............................

از لای پرده بیرون را نگاه میکنم تابوت را بلند کرده و دور حیاط میچرخانند  برای آخرین بار  ....یک خداحافظی همیشگی تا ابد ....جابجایی مرده ای از گوری بیست ساله در مرکز شهر به قبرستانی دیگر و کمی دورتر...درست از جلویم چشمانم رد میشود شوکتی بالایِ سرِ مردم ! حتما مرا میبیند که دارم توی اتاقش آماده میشوم برای همخوابگی روی تختِ کهنه و قدیمی که تا دیروز مال او بود و من به اندازه ی بیست سال گوشه نشینیِ و عزلتِ او در بیست دقیقه زندگی میکنم و لذت میبرم  !...عمه جان حرفه ای و بی نظیر کارش را انجام میدهد دم زیر زمین جیغ و شیونش زمین و زمان را پر میکند ، شوهر هایش از توی قاب عکس  برایش دست تکان میدهند و  هورا میکشند شایدهم دارندناسزا میگویند، نمیدانم! آشنا نیستم به زبانِ اموات !..... من  فقط دنبال لحظاتِ ناب شیرینم که دخترکی از جنسِ خانواده ی قرشمالها برایم مهیا کرده و  تقدیم وجودم میکند  با همه ی احساس!......مهین پشت پنجره ی ما ! آنچنان آه و اوه میکشد  و بابا  بابا میکند که انگار ی پدر خودش است که دوباره بعد چند سال از نو میخواهد برود زیرِ خاک......شاید هم ک.و.ن.ش. میسوزد از تنها خوریِ زینت که در این لحظات میخواهد بشکافد وجودِ پسرکی باکره را  و برای همیشه او را مرد کند ! هانیه را میتوانم بین زنها تشخیص بدهم آرام و با وقار زیر بغل مادرش را گرفته و گریه میکند ماهیتش متفاوت است این دختر! ... زهر خندی میزنم و با بی حالی میروم سمتِ تخت ..... زینت! ؟.....جونم .... دلم خیلی گرفته بیشرف ! بیا پهلوی خودم سر تو بذار رو سینم هر چی میخوای گریه کن! هر چی دوست داری بگو به خودم....... منم دلم گرفته اعصابم خورده بیاعزیزِدلم بیا! ...میروم کنار او سرم را میگذارم روی سینه اش و میشنوم  ضربان قلبش را و سکوت میکنم تا گرمای وجودش دوباره آرامم کند .....    وقتی   میپرسد آروم شدی عزیزِ دلم  !؟......سرم را تکانی میدهم و میگویم؛

چرا اینجور شد ....چرا چجور شد؟ ...همین که من و تو بهم نرسیدیم! ....خب از بی عرضه گی تویه عزیزم ...اِ چرت میگی ها ..نه راس میگم بخخدا .. زینت ! من خیلی دوستت داشتم تو رویاهام یک چیزایی با تو ساخته بودم نگو نپرس! ...کاش بجای یک دنیا رویا دو قدم تو واقعیت قدم بر میداشتی ....اینجوری لااقل به نفع من بود ...وا یعنی به سود من نبود ؟ نه! ....چرا خوشگلم ؟ چون من  و تو برا هم ساخته نشده بودیم .....چرت می گی عزیز دلم...! نه راست میگم با مرام ... تو یک دنیایی از من  ساخته بودی این هوا ! ..ولی خب بخودم نگفته بودی که رویاهات چیه ! تو با ذهنیتت زندگی میکردی  ، یک مجسمه مقدس ازم تراشیده بودی برای   داستانای تخیلیت ....ولی من خبر نداشتم .....مگه میشه زینت جون ؟از خودت بپرس یک بار اومدی صاف تو چشام  زل بزنی و بهم بگی دوستت دارم .....ی بار اومدی بگی عاشقتم ...ی بار یک چیز قشنگ خریدی یواشکی با احساس  یک جایی اون پُشت مُشتا بهم بدی! یا لا اقل  یک گوشه ی دنج!  دو تا ماچ تو آسمون با دستات برام حواله  کنی  و مضطرب باشی کسی نفهمه؟! .....جز اینکه همیشه کتابت تو دستت بود و سنگین و رنگین و شق و رق میشستی روبروم و با کمالات صحبت میکردی از علم و ادبیات و درس و  بزرگواری ِ بی بی جان که چجوری دست تنها بزرگت کرده و به اینجا رسونده ! چیزایی که برا ی دخترِ چهارده ساله به اندازه یک نصفه بوس کنجِ صندوقخونه ارزشی نداره جز اینه ؟؟ خب خجالت میکشیدم بخدا عزیزم..! نه قربونت برم خر بودی یعنی خرم نبودی والده ات اینجوری بارت آورده بودیک مجسمه باوقار ودرونگرا برا انتقام ازخانواده ی  پدری ...کاش یک کم مادرت قالتاق بود و چندتا فحش بما میداد و دور خانواده ی شوهر مرحوم شو خط قرمز میکشید و میگفت اینا فرهنگ و مرامشون بتو نمیخوره و بچچشو چینگ نیشش میگرفت و میرفت سمت قوم و خویشای با مرامِ خودش ...دروغ میگم؟ ...نمیدونم.. ..و خودم راتوی بغلش کنجاله میکنم ...بیا اینم از  عشق بازی با تو ! بجایی که من تو بغل تو باشم و ناز بیارم  تو هیکلتو تو بغلم گرد کردی و علت و معلول زندگیِ گذشته رو ازم سراغ میگیری مرد باش بی پدر!  الان کنارت ی جنس ضعیف نشسته نه کارتنِ تخم مرغِ !  .............میخندم و بلند میشوم و در آغوشش میگیرم ومیگویم چطوری نی نی؟ ...خوبم گل پسر .... کاش جواد ی چند تا کلاس آموزشی و کارگاه عملی برات میذاشت تا  عقلت سرجاش بیاد ..اخم هایم میرود توی هم و او فقط میخندد و ادامه میدهد ما از بنیاد باهم فرق داشتیم تو پسر یکی یک دونه ی حاج بی بی و من دختره سره شیش تا پسر بودم، مادر تو دخیل سجاده و جانماز بود بابای من عرق سر ِناهار و شامش ترک نمکیشد، داداشای من بارکابی تو خونه جولون میدادن ولی تو توی رختخواب با کت شلوار میخوابیدی؛ با تحصیلات ترین موجود خونه ی بابام من بودم که تا سیکل خوندم و همون سال سینه هام بزرگ شد و هوس شوهر کرده بودم تو هنوز ی بچچه ی دیپلمه ی عشقِ دانشگاه بودی که من تو جِنابت و مرد شدنتم شک داشتم! ممکن بود یک  ماهی باهام سرخوش و کیفور میشدی ،‌ولی وقتی عقلت میومد سر جاش تو دلت طالب همون آدمایی از جنس خودت بودی که با کمالات و افاضات باشن، جواد مثل داداشام بود تا اومدم بفهمم چیه؛ دو سه باری تو خونه و اینور و اونور کنج پستو باهام کارشم کرده بود، حالشم داده بود؛ تیپ و وجودش مث خودامون بود امما حیف دیگه ....حیف چی لامصب ؟ حیف که  بعد عروسیمون عمت تا فهمید با شوکتی ریختم روهم زیر آبمو زد، من از اولم قربونی همین    خونه ی  کذایی ننه جان تو بودم بابا و ننم بعشق اینکه این ملک از آخر نصیب  دامادشون میشه بعله رو سر دادن منم خر بودم دیگه! مخمو شسته بودن، جوادم انصافا بچچه بدی نبود یک جورایی بخود شوکتی میزد که بهر حال تحصیلکرده این مملکت و اداره جاتی بود، اگه درسشو میخوند شاید جای باباشم میتونست بگیره ولی حیف که فخری بچچه شو بدست خودش مفنگی و عرق خوره حرفه ای کرد و این شد روز گار من و اون ..........  ولش کن فاتحه ی ذهنتو خوندم یک کم فشارم بده، چن تا بوسم کن برو سر اصل مطلب؛ آخه چقدر باید خرفهمِت کنم هر حرفی جایی داره .....برو لامصب دیگه ! ظهر شد الان این بی ناموسا جنازه رو زیر خاک نکرده بر میگردن ......

..........................................................................................................                                                              

پاهایم را از روی زمین بر میدارم و میگذارم توی رویاها، جاهای نادیده و ناشنیده ی زندگی که هیچگاه نمیتوان بیانش کرد.... یک راز زیبا از هستی.... کهن ترین عشق واژه یِ دنیا !  یک میوه ی ممنوعه برای آدمهایی که نخوردنش را حرام میدانند ...........یک لذتِ بی مثال که گاه برای هر لحظه بودنش سالها باید در حسرتِ نبودن بمانی!.... صدای نفس هایمان فضا را پر کرده و زیباترینِ موسیقاییست در فضای غبارالودِ  زندگی......زمان مدتهاست  متوقف شده و مکانی وجود ندارد اینجا روی سقفِ آسمان........ چند ساعت میگذرد نمیدانم  شاید به اندازه ی چال کردنِ یک مرده زیرِ خاک! ..به اندازه ی گریه  و زنجموره های عمه و مهین !  و یا   به کوتاهیِ استنشاق انفیه ی عموجان پیره و گوزیدنش در مضربِ  عدد دو  و استحصال بی مثالِ مخچه اش  سالیانِ دراز در دینداریِ دیگران و نماز قضاهای اخویِ مرحوم......به اندازه ی عبادتهای پای سجادده ی مادرم و دستهای رو به آسمانش برای پاک بودن و عاقبت بخیریِ من، جدا از انتقام صبورانه اش از خاندانِ امیری   ...ولی هر چه هست زود میگذرد و زمانی که میخواهم آخر عشق بشوم دستش را میگذارد روی سینه ام و میگوید نه نه تا اینجاش کافیه ....بی شرف اجازه بده تمومش کنم کارمو دیگه! ....شرمندتم خوشگلم همینم یک کم زیادی بود برات! من وتو مال هم نیستیم .....این تجربه ی آخرو  فقط واسه ی نفر بذار و اون زن زندگیته ...این کارام از سرت زیاد بود ولی میدونی که  خیلی بهت بدهکارِ معنوی بودم ....یعنی چی پدر سوخته ؟خب  خیلی بتو بد کرد ه بودم، رنگِ غم چشات پای گلدسته همیشه تو ذهنم بود ،   یک جورایی  لا اقل برا یک دفعه  باید جبران میکردم ... این تجربه رو تو وجودت یادگار گذاشتم تا  عقده نشم تو زندگیت که تا آخر عمر اگه بغل کسِ   دیگه ای خوابیدی که  خیلی  از من بهتر و سرتر بود ..... فکرت همش آشفته ی عشق  اولی که ساخته پرداخته ی ذهنته  نباشه و اون بنده ی خدا  طرفِ مقابلتو هم ناخواسته آزار ندی .....  من این بودم تا آخرش رفتی و فهمیدی این کارا در عرض ی ربع نیم ساعت یا یک ساعت تموم میشه و  آدم وقتی وجودش تخلیه میشه ............. اون جاست که عقلش میاد سرجاشو میره پیِ واقعیتا و اصل زندگی...  تو هم مرد باش! برا  یک بارم که شده!!! به حرفِ مادرت گوش کن ، بذار فکر کنه که  اومدن و رفتنات تو این خانواده نتیجه ای داشته ذهنشو از اضطراب خالی کن و بهش بفهمون فهمیدی خواسته ی دلشو ........ .. برو  یک دختری مطابق سلیقه های هردوتون بگیر بذار  لذتی ببره از عروس و نوه و نبیره.............. پیروز شدنِ خودشو تو  این جنگ و جدالِ خاموشِ بیست و چن ساله  بچشم ببینه..... گناه داره اونم که جوونیش رو بپای تو ریخته ....فقط!؟ ..فقط چی  عزیزم؟حواست باشه تو خیلی سفید و بوری ! اونم همش دنبال  دختری  مث خودته ........بگو رو سبزه ها دست بذاره تا بچچتون گل باقالی بشه....... نه مثل برف بی رنگ و لعاب در بیاد و  میخندد و  میخندم و دوباره کنار هم دراز میکشیم و از گذشته ها میگوییم و  دنیاهایی که من میفهمم رنگ تفاوتشان را و چیزهایی که میبینم و قبل از این برویش چشم بسته بودم و میشکنم قفس  اسارتِ خودم را به کمک زنی که زمانی عاشقش بودم و پرنده ای اسیر در رویاهایم بود و او مرا ازقفسم پرواز میدهد بسوی        ناکجا آبادی که زیاد دور نیست  و حس میکنم پریدن را درآبی ِآسمانِ  هستی................................................................................................................................

وقتی لباس تنم میکنم و آماده میشوم  برای رفتن، میخندد و میگوید بیا  اینجا ....چیکارم داری خوشگله دیر نشه ها!؟ وووووا کارِت تموم شد عقلت سر جاش اومد، میگم بیا اینجا کارِت دارم دیگه ......  دستم را میگیرد و میرویم آن یکی اتاق......  کمد ها را جابجا میکند وفرش ها را بالا میزند و جلوی چشم هاج و واجِ من  در زیرِ یک موزاییک..... درست  مثلِ افسانه های کهنه و قدیمی!  بسته ای را میکشد بیرون و روی زمین خالی میکند ....صدای سککه ها زیاد هم برایم خوشایند نیست ..میخندم ...اینا چیه؟ .....سککه هاس دیگه! ..همشه ؟ تو که گفتی داده به هانیه ...اون اصلش بود این ی کمشه .......مِهرِ خودمه که عمت زد زیرش! گفتم که شوکتی خیلی مرد بود،راستی ی چیزی! جونم !!؟  اینا عملا مال مادر تو بوده ها!  یک مقدارِ ناچیز از پول همون خونه است ....میخندم و دستش را میگیرم ، بلند میکنم  ودر آغوش میگیرم و بوسه ای از پیشانیش بر میدارم به یادگار! ...........گور بابای تو شوکتی و  عمه  فخری.... ایشالله بهت وفا کنه خوشگلم .... خب اگه لازم داری بردار....ی چن تایی شاید بدردت بخوره! ...فقط میخندم و توی بغلم محکم فشارش میدهم ... طعم گس و شیرینی آزادی..........

.............................................................................................

کلید را میاندازم توی قفل و در را باز میکنم مادر منزل نیست احیانا در گیرِ همین مرده کشی است ، راست میروم توی آشپزخانه ..یک ظرف روی اجاق گاز با  نامه ا ی تکراری ... الهی قربونت برم ناهارتو قشنگ بخوری تو شیفت بیمارستان گشنت نشه لب بغذای اونجام نزنی .....میبوسمت عزیز دلم.. .... امضا ! ....ظرف غذا را با نامه ی ادارای اش میگذارم  داخلِ یخچال ...

....................................................................................توی رستورانی نزدیک بیمارستان نشسته ام ، شماره اش را میگیرم ..الو ...کجایی خوشگلِ بابا ...وا میبینم که راه افتادی  لا مصب......خب خونه ام پیشِ نزهت، کجا باید باشم ! تو کجایی؟ ...من  رستورانم میای ناهار باهم باشیم دلم برات تنگ شده .....  اِ  قرار نبود امیر ها ...میدونم ولی خب اگه لازمه چیزی رو تجربه کنم لطفا تا تهش بیا ..........فقط میخندد پشت تلفن و نشانی را میگیرد ......

..............................................................................بعد از ناهار میپرسد

 برنامت چیه؟ .......من بایست برم بیمارستان شیفت دارم ...تو چی ؟ هیچچی میرم خونه ..پس بیا تا یک جایی بذارمت  و باهم میزنیم بیرون....هنگام پیاده شدن میگوید من پولم کمه ..کارتتو میدی بهم ؟ هابفرما ناقابله  شماره ی رمز رو حفظی که ایشالله ...بعله از صبح تو ذهنمه ...بوسی  توی هوا برایم پرت میکندو پیاده میشود و تمام ...

..........................................

فکر کنم دوهفته ای باشد بی شوهر عمه شده باشم..... ..توی ایستگاه پرستاری نشسته ام و گزارش کار مینویسم برای شیفت بعد که نگهبان بخش پاکتی را بمن میدهد ...اینو با پیک فرستادن براتون .... ..تشکر میکنم و متعجبانه پاکت را باز میکنم........دو پاکت نامه ی جدا از هم با خط دخترانه ای روی یکی از آنها نوشته اول این پاکتو باز کن و باز میکنم ...امیر جونم سلام چن روزی هست عقب انداختم مشکوکم  تو رو خدا کاری بکن! ........رنگ از رویم میپرد دست و پایم میلرزد و خودم را چن تا فحش رکیک ناموسی میدهم سراسیمه پاکت بعدی را باز میکنم و میخوانم ....چیه ترسیدی؟  رنگت پرید حدس میزدم ..آخه بدبخت مگه کاری کردی که بترسی! ......... معلومه هنوز مرد نشدی و ادامه ی نامه ........چن روزی هست که کارتت دستمه تا جایی که میشد  به بدبختی مبلغی انتقال دادم  به حسابت البته  پولِ زیادی نیست و قابلِ تو رو هم نداره... اینم ته فیشاش مواظب باش  گم نکنی همش با کارتت  تو همین پاکته ...میدونم حقت خیلی بیشتر از ایناست ولی خب توانِ منو شوکتی بیش از این نبود، فقط لطف کن مرد باش نذار بی بی جان بفهمه که روز گارتو سیاه میکنه با  اون ادا و اصولش! بذار برا بعد ازدواجت وقتی واقعا  یک آدمِ کامل شدی ازش استفاده کن بهر حال حقته  ... ...منم چند روز دیگه میپرم خونه ی بخت، خواستگارم پسر خوبیه، البت باید از این شهر بریم  پسرِ با کمالاتیه نه به اندازه ی تو ولی در حدِ خود منو خانوادم خوبه! ..برام دعا کن برات دعام میکنم  ............. دوستت دارم میبوسمت خدانگهدار ...با عجله شماره اش را میگیرم  وبعد چند لحظه  آقایی برمیدارد ..........ببخشید خانومه .....نه قربان خط واگذار شده .....شرمنده .............

ته فیشها رابدست باد میسپارم  .........کارت رامیگذارم تو ی جیبم و در اولین عابر چک میکنم صفرها از سواد من بیشتر است .........

.........................................................................

شماره ی یکی از دوستان را در بیمارستانِ..؟.......میگیرم سلام امیری هستم .....خوبی امیرجان ...خبرا؟......سر نمیزنی به ماو کلی چاق سلامتی ، تابگوید امرتون ....در خدمتم ......ببینم تو بیمارستانِ شما کسی بنام هانیه شوکتی میشناسی؟ خب آره چطور مگه .....میتونی آمارشو برام دربیاری .....به به خبراییه............تو اینجور فرض کن ......راستش میدونم که باباش اخیرا مرحوم شده .....زکی ! اینم شد خبر  ....آمار دقیقشو دربیار.....اِ امیر چرا اخلاقت اینجوری عوض شده .....فکر نکنم دختره زیاد تو این فازا باشه! ............چند تا ناسزای دوستانه میدهم و میگویم ببین اصلا تو این کاره نیستی میتونی ی چند تا شیفت کوچولو اونجا برام دست و پا کنی ....ساعتاش با ساعتِ کاریِ اون بخونه .....مبلغِ پرداختی شونم اصلا برام مهم نیست ...فقط راه پامو باز کن به بیمارستان ............میتوانم تعجبش را از پشتِ گوشی احساس کنم ....خب آره مشکلی نیست مطمینی میخوای اینجا شیفت برداری؟ نه ..میخوام حالتو بگیرم ....خب بعله دیگه ....باشه باشه صحبت کنم باهاش ...خبرشو میدم ......ببین از قول من بهش تسلیت بگو و مشخصات بده دورادور منو میشناسه ولی نگی که آمارشو خواستم .....چشم اونقدرام احمق نیستم .............امر دیگه ای باشه   ........... ممنون فعلا خداحافظ....

گوشی را قطع میکنم ..................................

رنگ آسمان عوض میشود  .... توی پیاده رو خیابانِ بی انتها ..چند روزِ دیگر تا بهار مانده؟..........................

 

 



نوشته شده توسط :امیر امیری
سه شنبه 19 مهر 1390-01:04 ب.ظ
نظرات() 

foot pain big toe
سه شنبه 6 تیر 1396 08:59 ب.ظ
We are a group of volunteers and starting a new scheme in our community.

Your web site provided us with useful info to work on. You
have done an impressive task and our entire community might be thankful to you.
how to stop a foot pain
سه شنبه 6 تیر 1396 08:09 ب.ظ
We're a bunch of volunteers and starting a new scheme in our community.
Your site provided us with helpful information to work on. You
have done an impressive activity and our whole community will
probably be grateful to you.
http://tallquota118.snack.ws
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 06:45 ب.ظ
Hello mates, how is everything, and what you
wish for to say regarding this post, in my view its actually remarkable in support of me.
BHW
دوشنبه 28 فروردین 1396 01:41 ب.ظ
Howdy would you mind letting me know which web host you're working with?
I've loaded your blog in 3 different web browsers and I must
say this blog loads a lot quicker then most. Can you
suggest a good internet hosting provider at a honest price?

Thanks a lot, I appreciate it!
sahar afsha r
جمعه 29 مهر 1390 05:16 ب.ظ
زیباترین داستانی بود که تو عمرم خوندم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر