تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - ...من و بهترین مامان دنیا قسمت اول
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

...من و بهترین مامان دنیا قسمت اول


جلوی درب ورودی الرمس روی سکوی سفید سنگی نشسته ام و یک پتوی مسافرتی دو هزار و پانصدتومانی گل برجسته را از لرز و سرما  دور خودم پیچیده ام ولی همچنان میلرزم! ....استخوانهایم از تو پوک شده اند و درد میکنند ..گلویم خشک و آنقدربهم چسبیده است که هر لحظه باید یک قورت اب بخورم تا از حالت تهوعم کاسته شود. آب بینی  دیوانه ام کرده از دستمال کاغذی جز زخم کردن پره های دماغم کاری بر نمی اید  هر چه فین هایم را بالا میکشم انگار نه انگار ....دریای اب  از گونه و چانه ام جاری است!

ترجیح میدهم مقاومت نکنم ....تسلیم بهترین شیوه ی درمان است!! ...عطسه های پی در پی از راه رسیده اند! نه  یکی نه دوتا بلکه چند تا چند تا و گروهی و مدون ! باهم کورس گذاشته اند برای خروج منظم !  دیسیپلین خاص از یک  بیماری ساده ! که انسان امروزی با آن همه کبکبه و دبدبه اش هنوز موفق به مهار آن نشده !!....شده ا م  مایه ی مزاح گردشگرانی که تعدادشان کم نیست و با اجناس جورواجور  الرمس ساکشان را پر از خاطره و سوغاتی  میکنند اینجا همه چیز پیدا میشود: از شیر مرغ تا جان ادمیزاد، همه اش چینی و یکبار مصرف ....کمپوت اناناس و شکلات و کافی میکس، تا رنده و تخته گوشت و کفش ادیداس  اصل یازده هزار تومانی !!  اسباب بازی های مختلف ، لیف صابون و  سفید آب و سنگ پای قزوین ! با برند کشور دوست و نیمه همسایه چین!....پتو را هم از اینجا گرفتم ............دو بار که شسته شود بدرد تمیز کردن ماشین هم نمی خورد همانجا توی مغازه بازش کردم و دور خودم پیچیدم و شدم توریست دو رگه افغانی ایرانی و  روی سکوی سنگی نشستم تا حالم جابیاید و امیرحسین کارش تمام شود باهم برویم خانه.

سرم  بناگاه تکانی میخورد تو گویی سنگی از جلوی  رودخانه برداشته شود سیلی از اشک و اب  چانه ام را خیس میکند کله ام را بالا می اندازم  تا با جاذبه بجنگم و فین عظیمی بکشم از لایه پرده خیس  چشمانم او را میبینم که روبرویم  ایستاده نگاهم میکند متعجب  نمیشوم چون  سایه و شبحش را نیم ساعت پیش دیدم که خودش را روی پسر جوانی ولو کرده بود و داشتند قربان صدقه ی عروسکی سه هزار تومانی میرفتند! آدم اگر قرار است از پشت ویترین ایستادن و ادا اطوار در اوردن  برای شخصیتش مایه بگذارد میتواند لااقل  پشت ویترین یک فروشگاه با کلاس مثلا نمایندگی لوازم خانگی دبلیو اند هوس  این کار را انجام دهد که هر تکه  از وسایلش  خدا تومان قیمت دارد نه توی فروشگاهی که اگر پایت را گذاشتی همه تا ته میخوانند چه کاره ای و چند مرده حلاجی ...................انهم در معیت! عروسک  کوکی سه هزار تومانی که چسب یکی از چشمانش  شل شده و دارد می افتد...

خونسرد نگاهی میکنم و تکانی  ملایم بخود میدهم   "حرکت اضافی سر" !! پیچ کنتور آب بینی ! را بیشتر میچرخاند و خرج بیشتری کف دستم میگذارد ! پسرک همراهش هاج و واج  نگاهم میکندکم مانده دست توی جیب بکند و اسکناس پنجاه تومانی پاره ای راکنارم بگذارد و برای امواتش دعای خیر بخواهد ...کمی به شخصیتم بر میخورد !...نگاهم را درچشمان دخترک عمیق تر میکنم ...لبخندی بروی لبش  ظاهر میشود و اخم پسر توی هم میرود  دوست دارم  حال آقا را بگیرم خونسرد نگاهی میکنم و میگویم  به به سلام سرکارخانوم  .....؟جوابم را میدهد  و میگوید خوبید شما ....حالتون ظاهرا خوب نیست اینجا چیکار میکنید ؟ برا حساب و کتاب کارام اومدم شما اینجا چیکار میکنید خانومه.... ؟ نادر چطوره ؟ برقی از چشمانش بیرون میزند تیر خلاص را اول کار کوبیده ام   توی چشمانی که یوزارسیف را به نگاهی  میخرد و ازاد میکند لبهای درشتش را گاز میکند و ارام با مردمک سیاه چشمش به پسرک اشاره ای میکند و لبخندی ساختگی تحویلم میدهد ...پسرک دنبال سنگ میگردد که بکوبد توی سرم اما جز ساک خرید چیزی در دستش نیست که انهم قطعا حیف است.  واقعا حیف نیست عروسک دو هزار تومانی و دمپایی ابری و  چراغ قوه ی لیزری  توی  سر من بخورد؟ ....دخترک میرود توی فاز احوالپرسی ننه و بابای ندیده ام تا صمیمی تر جلوه کند... ..عجب پدر سوخته ای است این بیشرف همین که زیباو جذاب است و خوردنی وگرنه دو تا مشت حواله صورتش میکردم ....جواب میدهم مامان بابا خوبن ....تو چطوری دیگه ؟ پسر این دفعه  بمعنای واقعی میاید جلو تا بکوبد توی دماغم ....بدم نمیاید شاید ابش بند بیاید .....دختر هول میشود من منی میکند ، یک تیر دیگر هم از توی تفنگم در میکنم به سمت او  و میگویم راستی دیروز نادر شایان پسرتو  اورده بود دندونشو درست کنم مردی شده ماشاالله برا خودش! ...از کی ندیدیش؟پسرک وا میرود مثل مگس توی چایی  .....دختر جراتی پیدا میکند و توی صورتش خیره میشود و میگوید چیه؟ بچچمه بهت گفته بودم قبلا ..... چی خبرته ؟ و باز از من میپرسد حالش خوب بود ؟ ...اذیت نشد که؟ کی  پهلوت وقت داره ؟ خونسرد نگاهی میکنم و  میگویم شنبه دیگه که برگردم  نوبتشه ....چند وقته ندیدیش ؟ اشکی در چشمش حلقه میزند و با ریمل سیاه رنگش به پایین میغلطد  .... یک خط پهن   روی منتهی الیه شرقی دماغش نقش میبندد  خودم هم ناراحت میشوم اشکم همچنان جاری است نمیدانم همدردی با میتراست یا ادامه انفولانزای خفن خوکی که از صبح  فهمیده راهی سفرم علایمش را در وجودم بروز داده.....پسرک همچنان هاج واج مانده و سکوت کرده است میگویم پیغامی براشون داری بگو بهشون برسونم یا لااقل از قولت ببوسمشون !! ..نه نه  فقط  نشونی تو بده  ی  چیزی میخوام براش بگیرم بهش میدی تو رو خدا ؟...سرم را بعلامت اری به پایین میاندازم و اب دماغ گنده ای روی سنگ کف زمین پهن  میشود ....چرا خودت نمیای بهش بدی ؟سکوت میکند و می گوید ادرس هتلتو بده ؟ تو رو خدا امیر..؟ پسرک تهاجمی میشود و او میگوید خفه شو دیگه  !! احمق !!  امیر دوست نادره دندونپزشک خانوادگیمونه چرا اینجوری میکنی  دیوونه  ؟پسر دوباره ساکت میشود! یاد سگ گرگی تو ی باغم می افتم  وقتی بجای  پای مرغ نان خشک به او میدادم این تیپی تهاجمی میشد و میغرید و با یک چخه ی ساده هم ساکت میشد و با زندگی میساخت ‍!!

نشونیم  سر راسته صدف / فاز 2 اذربایجان /پلاک.../پشت هیئت و خیمه ی بچچه های تاکسیرانی ... اگه نبودم در  اپارتمان روبرو رو بزن منزل  اقای عبدی امانتی تو بده اونجا .....ازشون میگیرم

موبایلش را در می اورد و میپرسد خططتو که عوض نکردی همون قبلیه ؟ و شماره ام را میگیرد گوشی ام وینگی صدا میکند بلند و وقیح میخندد وای وای زنگتم که عوض نکردی هنوز همون وینگ وینگ همیشگی ته ؟ آدم های  دور و برمان همه مبهوت میترا شده اند ...تحویل نمیگیرم طبیعت زیبایی او  است هر که  ببیندش  اعم از زن یا مرد  اینچنین  احساسی دارد ......میترا را باید شناخت تا فهمید چه جانور معصومی  است شاید هم خوب باشد! نمیدانم ... من فقط دلم برای نادر خر و شایان معصوم میسوزد که هر روز سراغ مادرش را از بابایش میگیرد و من باید  والده اش را توی بدبختی و تنهایی خودم و در معیت این آنفولانزای خفن خوکی !! جلوی الرمس با یک جوجه فوکلی تازه بدوران رسیده ببینم که با  چخه کردن  زنی دو متر به عقب بپپرد !..... و وقتی سرم را بعد چند لحظه  بالا میگیرم  فقط شبحی از دو سایه میبینم که دارند با هم بگو مگو میکنند  و  دور میشوند  حالا دارند قربان صدقه ی هم میروند یا فحش زیر و بم هم را میدهند خدا عالم است من تخصصی در امور غیبیه بین زن شوهر دار و پسر مجرد تازه از بلوغ گذشته ندارم!! به خط پهن سیاه روی صورتش هم فکر نمیکنم!

........................................................................................................................................................

ماموریت الهی ام  تمام شده میترا و پسرک در تاریکی شب گم میشوند بزور تن خسته ام  را بلند میکنم و پتو را از دورم باز میکنم و خودم را میکشانم سمت پردیس ....به امیرزنگی میزنم و همانجا جلوی بانک انصار ولو میشوم  انرژی ام تمام شده .....ده دقیقه بعد ابا یک جام سرخ  در دست و لبخندی برلب از دور پیدا میشود...

تو که هنوز خوب نشدی اوستا؟فیننی بالا میکشم یعنی نه!  جام سرخ رنگ به دستم  میدهد و میگوید بخور برا مریضیت خوبه .....آب انار و انفلونزا ؟میخوای بمیرم .....بمیری؟سرد و ترشه جیگرت حال میاد! کی گفته این معجون  بده  برات !  برم دهنشو سرویس کنم؟برودربایستی  یکی دو قورت میخورم بد نیست چشمانم باز میشود و گلویم میسوزد تکلیف کار با کرام الکاتبین !از این که هستم بدتر نمیشود ! میشود؟

 جام را از دستم میگیرد ....جام می و ساقی مشهدی  و لعبتکان  رنگ و وارنگ بازار پردیس!! و باز خود  ساقی که ته مانده جام را  یک نفس  سر میکشد .....با صدای زمختی  سرش داد میکشم ...احمق میبینی که انفولانزام تازه نصفشم آب دماغه این لیوان ....از تشککرم چشمانش قلمبه میزند بیرون .....کم نمی اورد!! بیخیال حاجی شب تاسوعاست امشب ...کاریم نمیشه  ...بیا اینم کلید! من امشب با بچچه ها تو هیئت پانیذم  تو که با دوچرخه نمیتونی بری خونه زارچت در میاد با این حال و روز خفنت ! صبح زود برات میارم   برو راحت بخاب ..فقط؟ فقط چی جناب اقا؟ ....... شام   چی؟  صبر میکنی از هیئت ی چیزی برات بگیرم ؟نه بابا تو رژیمم سایز کمرم بهم میخوره همین آب انار بهشتیت بس بود   بذار برم تا پهن زمین نشدم ..... میخندد ...توی تاکسی همه جا محو و نورانی است دلم هوایی دیگر دارد... نزدیک منزل به راننده میگویم لطف کنید جلو هیئت تاکسیرانی پیادم کنید از خدا خواسته راست میرود جلوی خیمه ها......ماشین را خاموش میکند و یا اللهی میگوید و پیاده میشود اسکناس 5 تومانی را تقدیم میکنم مبلغ برگشتی بیش از حد معمول است ....ببخشید  حاج اقا اشتباه نکردید ...کرایه بیشتر میشه ..میخندد ومیگوید امشب فرق داره  همین مبلغم ناقابله با بچچه هاقرار گذاشتیم از عزادارای حسینی کمتر بگیریم....امما من؟        ...شمام که داری میای هیئت ....چیزی نمیگویم ته دلم هری میریزد پایین  طعم اشک چشمم از انفولانزا نیست  مزه اش فرق دارد ....از من بعید است این رفتارها....

..............................................................................................................................................

  اقای عبدی  همسایه ی روبرویی کتری بزرگی در دست دارد و لیوانها را پر از چایی میکند چشمش که بمن می افتد میخندد و میگوید تو که هنوز اینجوری امیرخان ......چای را میگیرم و لبخندی  بعنوان تشکر تحویلش میدهم .....ایشالله بهتر شی .....کاش نمیامدی اینجا!! مشهد عاشورا حال و هوای دیگه ایی داره ...چیزی نمیگویم چون اگر مشهد بودم پایم را ازخانه بیرون نمیگذاشتم توی   این دو روز !  به یک دلیل خاص که فقط خودم میدانم و بس!! .......انطرفتر زیر سایبانی از نخل دور شمع  های روشن چند دختر بچچه ایستاده اند و به شمعها ور میروند  به سایبان نزدیک میشوم ...تا بگردم و شمعی خاموش پیدا کنم یک ماشین عجیب غریب  حاشیه ی بلوار ترمز میکند و دختر جوانی عملا بی حجاب هم تیپ مرحوم سیندرلا از پشت فرمان با عجله  میپرد  بیرون  و  می اید سمت من ...ببخشید آقا شمعه خاموش  هست ؟محترمانه مال خودم را تقدیم میکنم بفرمایید ناقابل.....امما این که مال خودتونه ؟....غریب و معصوم و گیج ...ترحم بر انگیز میگویم ممنون  من زیاد حاجتی ندارم ......خدا رو شکر ایشاالله همیشه همینطوری باشه ...شمع ویروسی را روشن میکند و چشمهایش را میبندد حال و هوایش عوض میشود  سیندرلا معصوم و عرفانی با مانتوی کوتاه و یقه باز و شلوار لی کشی چسب عملا  بی حجاب کنار سایبان حضرت رقیه  دارد با خدایش راز و نیاز میکند  انرژی مثبتش روی هوا من را هم درگیر میکند .....فقط نگاهش میکنم ....اگر اینجا مشهد بود گردنش را با تبر میزدند ! خدا اسپیشیال (مخصوص) بانوان چادری یک چشمی رو به گیر است بقیه هیزم جهنمند!! اشکی از گوشه ی چشمش به بیرون می غلطد  هنوز مبهوتم ......رویش را بر میگرداند سمت من و میگوید متشکرم ایشالله بهتر شید شمام !! ممنونم دعا بفرمایید سر کار خانوم! .... بسمت ماشین عجیب و غریبش میرود ....مطمینم خدا حاجتش را میدهد ...دنبال شمعی دیگر میگردم ...مشهدی شمع دزد !! شمعم را از مال او روشن میکنم و طوری بهم میچسبانم که اشکشان یکی بشود .....و فقط نگاه میکنم اشک سیندرلا که روی  من میافتد همچین بهم میچسبند که جدا کردنشان ممکن نیست !! یک   عشق  آنی اهورایی بدون شهوتِ جسم  همه اش از جنس روح !!جای  یک لنگه کفش سفید خالی است!! درشکه سیندرلا از دور بر گردان دور میزند و او را میبینم که بمن نگاه میکند ...شاید به شمعش خیره شده و من بخود گرفته ام! شاید فکر کرده فرشته ی الهی شمع بدست هستم در انتظار او تا زودتر به حاجتش برسد!. شاید با اهورای بی شهوت مشکل دارد؟ در تاریکی شب صدای ماشینش هم نمی آید!.....................

.......................................................................................................................................................

روی تخت  ولو میشوم یک شیشه شربت دیفن کامپاند بالای سرم میگذارم از خشکی گلو بیزارم چند بار محتویاتش را غرغره میکنم و سعی میکنم چشمهایم راببندم صدای مداحی و نوحه خوانی  داخل اتاقم را پر کرده مثل لالایی است درصد دروغ و درم ان کم است ادمهای ساده و بی ریایی که بنوبت میخوانند و دیگران سینه میزنند بوی سادگی و صفایشان را حس میکنم ...کدامین لحظه خوابم میبرد در دشت کربلا  ....نمیدانم  فکر کنم لحظه ای است که حر دارد آدم ! میشود ................

..........................................................................................................................................

وقتی بلند میشوم همه جا روشن است شربت بالای سرم نیمه شده کی بلند شدم وخورده ام  یادم نمی آید!!   تنم را  بزور پای دستشویی میکشانم اب قطع است لباسی بتن میکنم و در را باز میکنم و میروم پایین کنار  منبع سفید رنگ آب و پمپ را روشن میکنم تا تانک اب شود چشمم به گلهای کاغذی صورتی رنگ جلوی خانه همسایه میافتد عطر ملیحی هوا را پر کرده همه جا ارام است گاه گدار ماشینی از خیابان رد شود ماشینها هم ساکتند  روی سکویی کنار گلهای صورتی رنگ مینشینم  و هوا را با ولع توی ریه هایم میفرستم چقدر ارام است اینجا!! .....سکوت بهشتی! هر جا ارامش باشد انجا بهشت است آیه های قران را جور دیگر باید معنی کرد !..!... خانه ای ویلایی  انطرف بلوار درش باز است صاحبخانه میزی جلوی منزلش گذاشته و ظرفهای نذری را روی ان قرار میدهد عابری در خیابان نیست ماشینهای عبوری ترمزی میکنند و ظرفی  را تحویل میگیرند خم شدن سرها بنشانه تشکر را میتوانم ببینم .....وقتی کنار تانک میرسم تا نیمه آب شده ...اینجا تقریبا تمام خانه ها این شکلی است یک پمپ اب و تانک توی فضای سبز جلوی خانه ها قرار دارد. دلم برای دزدان همیشگی باغم تنگ شده !! جایشان را خالی میکنم  یکروز یکیشان کنتور اب باغ را باز کرد و با خود برد حتما لازمش داشته !! سه شبانه روز آب پای دیوارها فرو رفت وقتی  دیدمش که بخاطر سرقت از امامزاده و چند خانه باغ دیگر دستگیرش کردندو چند روز بعد ازاد شد  بعنوان کارگر اوردمش سر کار  دزدی را انکار کرد!!  دادم دور لوله اب را خودش کند استاد بنایی اوردم و قفسی  فلزی  را در زمین بتن کردند و کنتور ی جدید را دوباره نصب کردند داخل ان !! در قفس را جلوی خودش دو قفله کردم و گفتم پول خواستی بیا از خودم بگیر فاتحه ی دیوار رو نخون با این کار .....گفت چشم  ولی شمام یادت باشه کنتورت خراب بود زیاد قیمت نشد....حالا اگر او اینجا بود سالیان سال بی زحمت خرج موادش را در میاورد این چیزها اینجا خریداری ندارد!!

از پله ها که بالا میروم اقای عبدی روبرویم ایستاده لباس مشکی بر تن و شاداب سلام بلندی میکند و میپرسد بهتر شدی امیر اقا؟ تشکر میکنم

امیر حسین صبح ساعت 7 اینجا بود خیلی در زد درو باز نکردید ظاهرا خسته بودید ...میگویم وا؟ آره بنده خدا  نیم ساعتی  صبر کرد دوچرخه رو گذاشت براتون تو پارکینگ منم دارم میرم پای خیمه چایی حاضره ! تشریف بیارید گلویی تازه کنید ....میگویم حتما ....یک ده دقه   دیگه میام خدمتتون  منم اونجا کار دارم تو خیمه ها   و.........او میرود



نوشته شده توسط :امیر امیری
یکشنبه 20 شهریور 1390-12:51 ب.ظ
نظرات() 

real psychic
شنبه 15 مهر 1396 02:42 ب.ظ
من می خواهم اطلاعات بیشتری کسب کنم؟ من می خواهم اطلاعات بیشتری کسب کنم
جزئیات.
http://mae9reyes1.jimdo.com/
چهارشنبه 18 مرداد 1396 03:21 ب.ظ
I love it when people come together and share views.

Great site, stick with it!
Marie
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 01:46 ب.ظ
Hey there, I think your site might be having browser compatibility issues.
When I look at your blog site in Chrome, it looks fine but when opening in Internet Explorer,
it has some overlapping. I just wanted to give you a quick heads up!
Other then that, fantastic blog!
ف.م.
دوشنبه 21 شهریور 1390 07:41 ق.ظ
مثل همیشه کولاک کردی دکتر
نعیمی
دوشنبه 21 شهریور 1390 06:43 ق.ظ
آخرشو هندی کردی خفن اشکمونو دراوردی بخخدا.
قسمت 3 هم دوبارداری چرا؟
ولی در کل قشنگ بود
آخر قسمت 3 و بخش ماهی و شنا و سوییشرت
بعدی رو کی مینویسی؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر