تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - ...من وبهترین مامان دنیا قسمت دوم
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

...من وبهترین مامان دنیا قسمت دوم


لباس عوض میکنم داروهایم را  میگذارم توی کوله .... از ابریزش بینی خبری نیست فقط به اندازه ی دنیا ها گیج و خمارم پایم را بجای زمین روی ابرها میگذارم سعی میکنم  پرواز را بخاطر بسپارم  تا  با سر نیفتم پایین !!

روی گوشی ام ده تماس بی پاسخ افتاده همه اش هم یک شماره است...  دوشیزه میترا!

یک پیام هم برایم گذاشته ...کجایی امروز امیر جان باید ببینمت!

 امیدوارم  از توی بغل پسرک  نفرستاده باشد.......از پله ها میروم پایین ...5 دقیقه بعد کنار خیمه ایستاده ام  یک فضای پارکینگی سیاهپوش شده پر از تصاویر و کتیبه های سیاه رنگ امام حسین و ابولفضل سوار اسب و مشک اب بر دست ....با اشعار محتشم کاشانی  و کاسه های برنجی که از وسطش یک دست امده بیرون!!.....از تزیینات معنوی اضافی خبری نیست انرژی  روحانی عجیبی  فضا را پر کرده ....چطور میشود یک فضای پارکینگی ساده اینچنین روحانی و عجیب شود؟ هفته ی بعد اینجا دوباره مثل قبل است با یک ماشین فورد سفید که تویش پارک شده ..انوقت هم  میشود این انرژی را  احساس کرد یا نه؟ ......ظرفهای اب شرب  گوشه ای چیده شده اند و بساط چایی برقرار است ......عبدی تحویلم میگیرد و  برایم شیر کاکائو میریزد و بدستم میدهد  چقدر اینجا ساده و بی ریاست!! او راست می گوید: مشهد عروس  معنوی  و پایتخت سیاه پوش این مملکت است... پر کبکه و دبدبه با غرور فراوان  چون طاووس خرامان ! عروسک معبد الهی !! مسیر  تمام راه کار های دینی آخرتی به این شهر ختم میشود: ...همه ی نذرها، خواسته ها،  سر ها،  اشک ها و دستهای رو به آسمان !! پاداشهای دنیوی و اخروی فقط آنجاست!! فرشته ها روی اسمانش چمباتمه زده اند!! مغرور و چاق و سرحال از ثواب  بندگان خداوند!... خیلی زور بزنند چهار تا پر سپید میریزند از آن بالا روی سر آدم ها........بیخود نیست خشکسالی بیداد میکند !! اینجا این گوشه ی کوچک خلیج ! امام حسینش غریب تر از همه جای دنیاست ادمها از دلشان مایه میگذارند مداح ها و روضه خوانها هم حوصله ندارند بیایند ، شاید چون شبیه مملکت کفر است و شهرتی در عزاداری و امور معنوی ندارد ! کنار ساحل تفریحی و   دل شکسته؟  اگر کسی وارد این کار میشود فقط برای  روح خودش است نه رضایت دیگری ! امام حسین به کیش هم سر میزند؟ یا فقط توی مشهد و قم و کربلاست واقعا خبر دارد اینجا دلی غمگین اوست یا نه؟ اینها فقط باید راست و مستقیم بی واسطه از محضر  خداوند کسب فیض کنند من که نفهمیدم رابطه قدیسین و خدا و خواسته های انسانهای معمولی را ............  و سیستم کسب حاجت از محضر الهی  که بالاخره با  واسطه است  یا بی واسطه و مستقیم با حضرت حق!!......................

تا شیر کاکائو راتمام کنم صدای وینگ گوشی  بلند میشود....یک مسیج!! امیرجان چرا جوابمو نمیدی پرسیدم کجایی امروز کارت دارم بخدا!!

دگمه ها را فشار میدهم .... نیم ساعت دیگه/ساحل مرجان /رسیدم اس میدم  .........

 سوار دوچرخه میشوم ...روی ابرها  رکاب میزنم ....گیج و خمار.. اگر اینجا شهر خودم بود از بهشت رضا سر در میاوردم ...ماشینهای ده تن و تریلی را برای این کار توی خیابانها رها کرده اند ...کار موتور سوارها فقط ضرب و جرح است  وظایف تقسیم شده است در این مملکت...........

....................................................................................................................................................

راحت مرا پیدا میکند دوشیزه میترا..... جای همیشگی خودم نشسته ام یک صندلی مانده به ردیف اخر میز صندلیهای سفید پلاستیکی کافی شاپ کنار ساحل ! نزدیک لاین دوچرخه سواری مرجان. تقریبا کنار نخلهایی که اصالتشان از میناب است و چند سال قبل   توسط برادران افاغنه روت بال شده اند و با تریلی  چند تا چند تا اورده اند شان اینجا تا من و امثال من بعنوان گردشگر و منبع کسب در آمد توریستی لذت ببریم از طبیعت بکر !!جزیره... من چه سرم میشود رگ و ریشه این نخل ها از کجاست ؟ اصلا بمن چه !! گور بابای نخل کار مینابی و خرمای زاهدی انجا !!!  از  تمام  شهر فقط اینجا را دوست دارم   از بازار ها و آدم های جورواجور توی آن   فرارای ام ،جزیره برای من فقط در  اینجا خلاصه میشود و بس....تمام  زیباییش هم قبل از غروب است وقتی که هوا صاف است و کوههای زیبا و سر بفلک کشیده ی لاوان از ان  دورها خود نمایی میکنند....حساب و کتاب  و فاکتور  و طلب و بدهی  را هم  همین جا روی صندلی های کافی شاپ  چک میکنم در معیت یک لیوان چای هزار تومانی که اگر دو قدم بزرگ بردارم انورتر توی خیمه های امام حسین التماسم میکنند مجانی بنوشم و وارد ثوابشان کنم ... کنترل حسابی هم عملا  در کار نیست  من چه خبر دارم از  بازار  اینجا که چقدر جنس! رد و بدل میشود این بازی ها  همه اش برای فرار از یک چیزست ....چه چیزی خودم هم نمیدانم ؟ شاید روح پر تلاطم و ماجراجوی یک  فروردینی که زندگیش باید همیشه تنوع باشد و سکون برایش مرداب مرگ است! هر ادم عاقلی میداندکه سرمایه گذاری در جایی که خودش نباشد یعنی ضرر ولی هر چیزی هم پول نمیشود گاهی بهانه برای تنوع کافیست ......

روبرویم که مینشیند ظاهرش از دیشب زمین تا اسمان فرق کرده یک مانتوی تنگ و کوتاه و حجابی که عملا وجود ندارد همان میترای همیشگی زیبا تر و جذاب تر از گذشته  اب و هوای اینجا بشاش ترش کرده .......ساده ترین سوال هر مرد غیرتمند ایرانی را از او میکنم ؟پسره کجاست ؟ چه میدونم فرستادمش با یکی از دوستام ولگردی .....چند تایی اومدین  اینجا ؟  یه اکیپ ایم   هف هشت نفری میشیم ....پس هتل نیستید ؟ نه دوتا سوییت تو پردیس گرفتیم مردا اینور زنا اونور! .... زنا کدوم ور؟...مردهم توی شما وجود داره ؟ وا یعنی چی امیر  ؟ این زیرابرو برداشته ای که دیشب سرش داد کشیدی از ابجی کوچیکه ی منم بی عرضه تر بود ...........چشمهایش را خمار میکند و با ناز میگوید ...گمشه !کثافت.... خسیسه بتمام معناس پدر سگ !

کی هست اقاتون؟ حرصش در می اید و میگوید پسر حاجی مح.........صاحاب کارخونه مربای ..... باباش از اون مایه داراست !میخندم  در حد قاه قاه ....میشناسیش مگه امیر ؟ با خنده میگویم نپرسیدی پسر زن اولشه یا دوم؟ ......وا فکر نکنم باباش حاجی معروفیه  ....  هرچی دوده از زیر سر این حاجی بازاریای معروف بلند میشه عزیزم! ....امیر تو رو خدا  ؟

تو واقعا میشناسیش باباشو نکنه از مریضاته ........... نه نیست .....حوصله ندارم بگویم که پدرش اشپز بود و در دوران جنگ شکرهای تعاونی را از دولت میگرفت تا مربا برای بسیجی ها بپزد تا  انها جان بگیرند و قند خونشان بالا برود و عراقی ها را تار و مار کنند و چشمهاشان از گرسنگی سیاه تاریکی نرود و مینها را اشتباهی لگد نکنند و قطع عضو شهید زنده یا مرده نشوند و بعد شکرها از بازار ازاد سر در میاورد و انقدر شکر و برنج تعاونی سر از بازار سر در اورد تا حاجی اشپز به یمن و برکت الهی جنگ کارخانه ی کوچک خودش را در حومه ی مشهد بپا کند و بپاس استفاده از مزیتهای دوران رزمندگی و رشادتهای بی نظیرش  و پشیبانی از رزمندگان مظلوم  ان را گسترش دهد و بعد بشود مهندس سر خود  فلان کارخانه ی  معروف...........و مهندس آشپز اسبق!  احساس کند صبیه خانوم سید بزرگوار همسر گرامیش برای زندگی مشترک کمی پیر است و تجدید فراش کند با دختر خانوم جوانی که همسن نوه ی خودش است و من اینجا کنار ساحل زیبای مرجان از سرکار میترا بپرسم دوست پسرشان فرزند همان دختر خانوم است یا مادرش  سیده ی بزرگواری است که لقمه ی حرام حاجی دو گانه سوز  بینِ بهشت و جهنمش کرده! ..............چقدر روابط دنیا ریاضی وار است : اگر ایکس را انجام دهی  انگاه ایگرگ جواب خواهی گرفت چند سال اینور آنورش مهم نیست تو صبر کن دیر و زود داره سوخت و سوز نداره !! ................. 

خب چی میخوری حالا؟ ...نمیگوید: "نه ممنون مرسی از لطف شما !"  با همان سادگی دخترانه ی ذاتی اش میپرسد خب چی داری؟  من چیزی ندارم سرکار خانوم اون دکه ی سفید رنگ چیزی داره .....گارسون  منو  بدست هم نداره  که بیاید با احساس ازت سفارش بگیره باید خودت بری  حضوری بگی ....وا ؟   ها بخدا .... آیس پک  داره بنظرت....والله اون چیزی که من دیدم  ی سماور اب جوشه و چند نمونه بستنی توی یک یخچال فکسنی ...کل کلاس این ساحل و اینجا بهمین سی چهل دست صندلی سفیده پلاستیکی و ادمایی که روش نشستن و احساس میکنن انتالیان یا دوبی  نه مملکت خودشون!! و هی با گوشی عکس یادگار میندازن ... ته کار همون دکه ی سفید و پسر بندریه داخلشه  قابل اعتماد ترین چیز اینجام فقط  چایی و بستنی بسته بندیشه !  هر چی تو مایه ی کافی شاپ و کافی میکس  کافه کلاس و دک و پز بگردی ممکنه  داشته باشه !  فقط باید بدستای کثیف و بد رنگش اعتماد کنی و بخودت بقبولونی که قبل سفارش جنابعالی  تو هزار تا سوراخ بدنش فرو نرفته ....  اینجا باید از ارامش و زیبایی ساحل لذت ببری و غم و غصه تو       لا اقل بخاطر صرف وقت و هزینه ای که کردی بریزی دور! بخصوص که فصل تعطیله و گرونتر و ی خورده با کلاس تر...... اگه نه باید تو بعضی از فصول اینجا جیغ و ویغ اره و اوره و شمسی کوره رو تحمل کنی که میان همین چند تا صندلی پلاستیکی رو بدون هیچ سفارشی به کافه چی بدبخت اشغال میکنن و از پیشرفت و شخصیت اصیل ایرانی ! فقط  یقه ی باز و چاک سینه و قهقهه خنده ی  وقیحانه  رو  برای تو بتصویر  میکشن !!   همت کنن سه نفری  یک دو چرخه کرایه کنن و با اون عکس یادگاری بندازن...  از جنس همون خانومایی که یحتمل باهاشون تو پردیس سوییت گرفتی و اینجا چهارتا حاله باحال به صورت لاس خشکه و مشابهات به فروشنده ها میدن و خرج سفرصد و پنجاه هزار تومنی  قسطی شونو راحت در میارن... .....خدا روشکر   که فقط میخندد ...دروغ میگم میترا؟ چی بگم بخدا ؟...... حالا برو هر چی دوس داری سفارش بده

بلند میشود و میرودچند دقیقه ای با پسرک  کافه چی صحبت میکند و هی سرک یکشد توی دکه بنده خدا  دست اخر با یک سینی بر میگردد یک چایی و توی دستش چند عدد ادمس جور واجور ......به چشمانم نگاه میکند و میگوید نترس جلو تو نمیجوم میدونم بدت میاد ! دیدم مفته  برا چن روزم برداشتم .....تعجب میکنم یعنی چی مفته ؟ پول نگرفت مگه ؟ نه برداشتم بحساب تو .....چیزی نمیگویم یک بسته را باز میکند و   ادامسش را در میاورد و فشار میدهد مایع محتویاتش بیرون میزند میخندد و میگوید این از اون ادامساییه که وسطش شامپو داروگر داره ......میخندم و میگویم یاد  کارای نادرو کردی ....؟آره خب دلم براش تنگ شده برا بچچم بیشتر ولی... ...امیر تورو خدا بگو حالش خوب بود ؟نادر یا شایان ؟ اول شایان ...اهان حتما بعد نادر و بعد جوجه فوفوله دیشبی ................اخمی میکند بحث اصلی در حال آغاز است ....رک و راست میپرسم خب  جدا از این مسایل با من چی کار داشتی ؟ هیچچی فقط میخواستم حالتو بپرسم دیشب خیلی خراب بودی عزیزم! میگویم    الان هم به ضرب مسکن و شربت دیفن رو پام و با تو چخ چخ میکنم اگه نه هنوز چپپه ام ....تو هم برا احوالپرسی من ده تا تماس بی پاسخ و مسیج التماس دعا نگذاشتی  گذاشتی؟ باور نمیکنی امیر ؟ نه چرا باور کنم! ...یعنی بمن اعتمادنداری ؟ حوصله ندارم بگویم به شوهری که عقد دایمش هستی و بغلش خوابیدی و از  اون  بچچه آوردی پشت پا زدی من که دوست نیمه صمیمی اجباری و دکتر اونم جای خود دارم.............

ببین امیر ما  یک گروهیم دخترا همگی ادمای خوب و متعهدی هستن......همشون   جا افتاده ان   پسرام همینطور   همه از هم جداییم شرایط سفر ایجاب میکرد اینجوری بیایم آخه یک جورایی با هم اشناییم  ....آهان دو زاریم جا افتاد برا همین فوفول رو فرستادی  دنبال سرگرمی با دخترای جا افتاده ......نه بخدا مامانم درجریانه میخوای بپرس ...........ا پس همه اتیشا از زیر سر مامان جونتون بلند میشه ؟ توی چن سالی که با زن بابات زندگی کردی و عروس شدی کجا تشریف داشتن که بعد بچچه دار شدنتون یادشون اومد جگر گوشه ای هم دارن ؟    امیر.. ..؟ نمی گویم زهر ماره امیر   ..... بعله ی ارامی سر میدهم ...........نامردی نکن دیگه !....چشم حالا وظیفه ی من این وسط چیه ......بلد نیست پشت چشم نازک کند و ادا و اطوار در بیاورد   چشمهایش را بزمین میدوزد و میگوید فقط  نادر نفهمه من اینجا بودم ............بزمین نگاه میکنم ........و سکوت .....بعد چند لحظه میپرسد نمیگی بهش میگی ؟ اخلاقشو که میدونی خون بپا میکنه ؟..............

والله امروز که نه پس فردا رسیدم مشهد بهش میگم زنتو با ی نره غول دیدم تا همین یک ذره اعتماد و کشش زندگی مشترکتون  رو از تون بگیرم  و بین شما تا ابد قیچی بشه و بچچه ی بیچاره بشه یکی عین خودت!!  ولی این را  نمیگویم و پاسخ میدهم پسره رو بگوبیاد ببینم کیه چشم چشامو میبندم تا ابد...............

سرش را پایین میندازد ! کلا دختر بد و سرتق و با کله ای نیست به اندازه ی زیبایی خیره کننده اش به خریت میزند ....میگوید باشه میارمش .....

صدای مبهم عزاداران حسینی از دور دست می آید مقصد نهاییشان اسکله تفریحی است ..من این جا نشسته ام و منتظر چی خودم هم نمیدانم ؟ نیم ساعتی وقت دارم تا اولین پرچم سبز و بیرق را روی ورودی اسکله تشخیص بدهم و صدای سنج و دم هیئت های بوشهری را از دور بشنوم ....میخواهد حرفی بمیان بکشد ........... حوصله ای ندارم گلویم میسوزد کمی شربت توی حلقم میریزم ...آب چشمانم باز دوباره جاری  میشود ...اثر قرص ازبین  رفته ...بسته ی قرص را که باز میکنم با حیرت و محبت ساختگی میپرسد برم برات چای بیارم ..نه ممنون با اب میخورم .........کاش امروز استراحت میکردی ؟ نه اینجام خوبه مثل استراحته حوصله ی خونه رو ندارم ....ولی قبول کن دلگیره  نیست؟ چه جوابی بدهم ....بگویم امروز دل همه گرفته حتی اگه توی بهشت باشند ...یک ابرمرد حماسه ساز با هفتاد نفر همراه مقابل سی هزار لشگر تا دندان مسلح ایستاده و با رشادت جنگیده و شهید شده انوقت نمیگویم هزار و چهارصد سال لااقل چند قرن است که یک انسان بدبخت تشنه ی آب از او ساخته اند و برایش سینه میزنند ببهانه ی ریختن اشکی که اتش جهنم را بسوزاند.... یک سو استفاده تاریخی و رذیلانه از یک حماسه ساز تاریخ که وجودش شده  سپر بلای یک عده ادم ریز و درشت گنهکار! میخوای دل ادم نگیره اونم  یک  روز قبل از پرواز این اسطوره ی غریب تاریخ .............

ولی نمیگویم و سکوت میکنم... مخ میترا معیوب و درگیرِ  این است که روی گند کاریش را بپوشاند انهم با مایه کاری من ..حرصم در میاید و میگویم منتظر پسره ام ...برو بکارات برس ...امما من بیکارم ها ...نه قربونت برم برو تا دوستای دختر جا افتادت  فوفول رو از چنگت در نیاوردن برو .....با حرص بلند میشود ...........کی وکجا بیاد ببینت ؟ من این دو روزو اینجام جم نمیخورم ...مطمئن باش! یک سری تکان میدهد و بلند میشود و بی خداحافظی میرود ...................از دور شبحش را میبینم که یک سایه ی سیاه دیگر به او نزدیک میشود  لای درختان سر بفلک کشیده و نزدیک دانشگاه آزاد واحد شیراز...خدا را شکر زرنگ تر از انی است که پسر حاجی مایه دار خراسانی را بدست گرگ های جا افتاده ی مونث   !! بیندازد ....صدای مبهم عزاداران کم کم قابل تشخیص است هر چند دقیقه صدای یا حسین همه جا را پر میکند ..........بوشهری ها همچنان بر دم و سنج خویش میکوبند..........................هنوز کمی وقت دارم لا اقل برای فکر کردن و مرور گذشته ها.....



نوشته شده توسط :امیر امیری
یکشنبه 20 شهریور 1390-01:47 ب.ظ
نظرات() 

hueyherskovic.bravesites.com
چهارشنبه 3 خرداد 1396 01:09 ق.ظ
Hola! I've been reading your blog for some time now
and finally got the bravery to go ahead and give you a shout
out from Lubbock Tx! Just wanted to say keep up the excellent job!
Blanca
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 04:15 ق.ظ
I'm really enjoying the theme/design of your site. Do you ever run into
any browser compatibility problems? A small number of my blog readers have complained about my website
not operating correctly in Explorer but looks great in Chrome.

Do you have any tips to help fix this problem?
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر