تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - .....من و بهترین مامان دنیا قسمت دوم +یک
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

.....من و بهترین مامان دنیا قسمت دوم +یک


نادر سرباز من بود توی بهداری سپاه البته اول توی قرار گاه بود با لباس پلنگی و قیافه ی کودکانه  و اخم آلود  فکر کنم دژبان بود دندان درد شد ارسالش ! کردند سمت من چند جلسه که گذشت با من رفیق شد و مخم را ریخت توی فرغون تا به سرهنگ ....توی قرار گاه زنگ زدم و شد راننده بهداری و مرید دکتر امیر امیری (خودم هم سرباز بودم )............هوایم را  هم خیلی داشت بزرگترین مزیتش این بود که نمیگذاشت مثل خیلی از       درجه دارها چایی الوده به زهراب سربازها را بنوشم و معتاد آن بشوم    این عادت دیرینه ی سرباز جماعت است  از هر جا دلش پر باشد اعم از دلتنگی و عاشقی و عدم مرخصی تا مسایل پیش پا افتاده ی معمول هر زندگی !! سریع  فانوسقه اش را باز میکند و شلوارش را میکشد پایین و توی چایی مافوقش چند قطره میشاشد!  کهن ترین   شیوه ی مرسوم   گرفتن انتقام از  خدمت  مقدس اجباری  !!..... سرباز مملکت به هیچ اگر دستش نرسد به زیپ خودش که میرسد  !!  .... دوره ی خدمتش  که تمام شد چند سالی ندیدمش فکر کنم فامیلش هم یادم رفته بود یک روز آمد مطب نشناختمش !! خودش را معرفی کرد همیشه با لباس پلنگی دیده بودمش و حالا استخوان ترکانده بود و شده بود آرنولد یک شلوار جین و پیراهن تنگ اسپرت بتن داشت  جودو کار بود و اخمهایش توی هم ......شبیه هنرپیشه های فیلم های خارجی که با یکدست ده نفر را میزنند و هیچوقت کشته نمیشوند و مردم عادت دارند بدیدنشان توی فیلمهای متفاوت.... با میترا تازه نامزد کرده بود ..توی ویدئو کلوب دیده بود و شماره رد و بدل کرده بودند میترا با پدرش و نامادری اش زندگی میکرد یک مراسم ساده  بدون عروسی و عروس کشان و رسوم متداول .................پدرش مهندس بود و نویسنده   ظاهرا دختر با نامادری اش نمیساخت و از سر بازش کرده بودند ..اینها را بعدها از زبان خواهر نادر شنیدم وقتی زن و شوهر بین شان شکر آب شده بود خواهرش  با سادگی دخترانه حرف قشنگی زد ...میترا عروسکه ماهمه جور باهاش کنار اومدیم ولی اصالت نداره !! مادری که بعد ازدواج دخترش ببهانه دیدن نوه اش با دخترش حسادت کنه و مخ بچچه ی معصومشو بزنه که این پسر لایق تو نیست و وادارش کنه طلاقشو بخواد مادر نیست مریض روانیه ......وحالا میدیدم که مادرش با چه کسانی دختر طلاق نگرفته اش را فرستاده تفریح کیش در ایام شهادت  و عزاداری

میترا چند باری حتی  خواهر ناتنی کوچک  اش را  هم مطب آورد ... ولی شایان با پدرش می امد پهلوی من ............نادر وضع پدری اش مناسب بود لوس وننر   و وابسته ی بزرگترها هم نبود توی کارگاهی تراشکار بود و دنبال ورزش  و علاقمند بموسیقی   خانه ای  بالای شهر کرایه کرده و سعی میکرد روزگارش را بخوشی بگذراند دغدغه مبهمی توی رفتارش احساس میکردم یک چیزی با این معنا ....داشتن زنی فراتر از زیبایی ولی احمق و بی ریشه که سریع با یک حرف (بخصوص مادرش که بعد ازدواج هم را پیدا کرده بودند) از این رو به ان رو میشد و این را من یکروز براحتی فهمیدم.....

مهدی رستگار مهندس برق بود توی شرکت لیفتراک اریا سهند... سهام مناسب و مدیریتی هم انجا داشت .... پسر بیست و هشت ساله بسیار فعال با خانواده ای اصیل و ریشه دار پدرش معاون ولیان تولیت استان قدس در زمان شاه بود و این اواخر بازنشسته شد (برادر بزرگتر محسن رستگار دف نواز معروف مشهدی که کتاب ردیف و اصول دف نوازی را هم  تحریر کرده و مدیریت گروه دستان  را هم به عهده دارد). مهدی عاشق موسیقی و بخصوص   اواز بود  اصول ابتدایی آنرا را   دوره دانشجویی توی کرمان فرا گرفته بود و در نهایت شده بود شاگرد  مرحوم ایرج بسطامی هفته ای دو بار با پرواز به تهران میرفت برای تکمیل داشته های موسیقی نزد ایشان و در نهایت جزو سه تن از شاگردان برجسته مرحوم   شده بود در جلسه ای ظاهرا در حضور استاد شجریان قطعه ای از اواز موسیقی را اجرا کرده بود  و بعد هم ایرج بسطامی اجازه اجرای موسیقی سنتی  را به او داده بودند همه ی کارها بر طبق روال پیش میرفت جز یک چیز .....مهدی به کولیت مبتلا شد(تومور بظاهر خوش خیم روده ی بزرگ که بیماری مزمن و وحشتناکی است و بعد به سرطان چرخید ) مصرف  بی اندازه ی کورتون باعث   اثرات جانبی  روی صدایش شد  و نا خود اگاه با اجرای اواز و موسیقی کناره گیری کرد توی امد وشد هایی که به مطب داشت ارام ارام احساس کردیم میتوانیم با هم کنار بیاییم  چند جلسه ای با هم کار کردیم سنتور تنها برای تمرین کافی نبود زنگ زدم پسر عمه ام   او هم امد خدای دو تار و گیتار بود سعید عمه جان کوچیکه !! توان عجیبی در اجرای ساز داشت دو تاری متعلق به پدرم بود دادم دستش در عرض چند ساعت روی ان کار کرد و ساز را هفده پرده کرد تا قابلیت اجرای تمام دستگاهها ی موسیقی را داشته باشد (دو تار بتنهایی قابلیت اجرای دستگاههای موسیقی را ندارد)  سعید انزمان شاگرد استاد قربان محمدی در قوچان بود... یک پدیده ی واقعی در موسیقی! نسل سوم خانواده بود که ساز دست میگرفت پدر بزرگش استاد اواز بود و همدوره ی  مرحوم خواجه امیری  باهم قرار گذاشتیم  جمع بیشتر از سه نفر نباشد و تمرین همیشه در اپارتمان من باشد و هیچ گونه حق اجرا در هیچ  جا نداشته باشیم یک دوربین  هندی کم ساده را تنظیم میکردیم و  کار میکردیم گاه گاهی دوستان تک و توک می امدند جمعمان از 5 نفر تجاوز نمیکردمهدی اسطوره ای بود در موسیقی ولی حیف  بیماری  اش عود کرده بود و حتی رسید به روزهایی که بستری بیمارستان شد و صد میلی کورتون مصرف میکرد و  این یعنی از دست دادن چهره و صدا و چاقی مفرط ..اوایل کار  همدیگر را در ساز و اجرا پیدا کردیم و شبهای بعد  اوما را هدایت کرد بسمت دستگاههای مختلف موسیقی  هر جلسه شاید نیم ساعت در توضیح دستگهاهای مختلف میگذشت بخصوص راست پنجگاه که هم سخت بود و هم مرحوم بسطامی به ان علاقه شدید داشت و استاد مسلم بود در اجرای ان....در جریان این تمرینات که حدود سه سال بطول انجامید نادر هم ابراز علاقه کرد و چند جلسه ای میهمانش کردیم میترا دستی به گیتار داشت چند نفری از  گروههای مختلف که بیشتر از تیپ جوانهای موبلند و رپ بودند اصرار داشتند با انها کار کند نادر مسئله را برای من عنوان کرد ته دلش راضی نبود میگفت بچچه  اس   این دختر !!ا مخشو میزنند یک جلسه دعوتش کردیم و با نادر امدند وسازی بدست گرفت ضعیف بود و از ان مهمتر بقول مهدی موسیقی دل میخواهد که نداشت   پدرش برای از سر باز کردن زندگی  فرستاده بودش کلاس گیتار و یک چیزی دست گرفته بود همانشب به نادر فهماندم که بیشتر باید مواظب همسرش باشد ....دنبال علت بود چرا این اتفاق برای او میافتد جواب من هم ساده و  رک بود وقتی از تو کلوب همسر اینده تو انتخاب میکنی و هنوز خواستگاری نرفته عقد میکنند و میندازن بیخ ریشت بدون هیچ مجلسی اینم عواقب کارته همیشه باید مضطرب اینده باشی زندگی مشترک که توش اعتماد نباشه یعنی اضطراب و دلواپسی تا ابد .....لا اقل مواظب باش بچچه ای نیاری ....تو ازادی هر چه قدر خواستی با دوست و رفیق مونث و مذکر بپلکی ولی همسر زندگیتو بزرگترها باید روی فرش هم بشینن و به هم تعهد بدن و با مشورت اونا انتخاب کنی ....فعلا باید مواظب باشی تا تب و تاب و شور جوونی هر دو تون بخوابه ................میترا مدتی بعد دانشگاه قبول شد و پایش را انجا نگذاشته بار دار شد و بعد انهم ....................................حالا در ساحل مرجان روبروی من نشسته بود و همان اراجیف همیشگی را میبافت و مزاحم تنهایی و سکوتم بود

..........................................................................................................................

حوصله ندارم بچیزی فکر کنم جز بیرقهای سبز اشک الود که حالا روی اسکله ی تفریحی هستند و ارام با صدای طبل و سنج و دم جلو میروند   هل من ناصر ینصرنی گردشگران معظم جزیره تفریحی کیش ؟  یک چیزی ته دلم میلرزد چندین سال است که  از مراسم تاسوعا و عاشورا فراری بوده ا م؟ اخرین بار سال چهار دبیرستان بود سر به سجده ی زیارت عاشورا قبل از نماز ظهر گذاشتم و امام حسین یا خدا ؟ حاجت دادند و دانشگاه قبول شدم  ....مجلس خوبی بود  منزل  دختر خاله ام ...شوهرش انچنان به سر و کله اش میزد که  چند نفری او راگرفتند تا خودش را برای  آقاش امام حسین !!  نفله نکند ...سال بعد کرمان بودم و دانشگاه ...فکر کنم رفتم منزلش ؟ رفتم یادم هست که رفتم و دیدم سیستم تزییناتی سینه زنها عوض شده ..... ماجرایی پشت پرده بودو بوی سیاست همه جا پیچیده بود چند کاندید مجلس  به دنبال رای  هم  !! انجا بودند که یکیشان به لطف و کرم آقا  بعدها انتخاب شد! ..چند روز بعد که حاج اقا صاحب مجلس  را توی پارک ملت با یک دختر 19 ساله دیدند که داشته ارشادش میکرده ...

  ناخودآگاه  زده شدم از عزاداری در منزلش ...چند روضه خوانی دیگر هم رفتم انقدر دروغ و درم بهم بافتند از حسین که دیدم  به معنای واقعی کلمه مظلوم است این آقا  و دیدم صرف به این است که نروم عزاداری... وگرنه  همان نیمچه اعتقادم را هم از دست میدهم اعتقاداتِ من  آدمِ ! بی تفکر مثل ثروت باد اورده ی پدری است چون منطق و استدلال و تلاش مغزی !! برای آن نداشته ام در معرض تهاجم افکار و فلسفه های مختلف است ! ...اینجوری  برای اقا هم بهتر است و منهم کمتر حرص میخورم  اخرین مراسمی که  بطور رسمی  شرکت کردم !توی تکیه فتاح خان بود که  در ضمن تکیه ابا و اجدادی خانواده ی خودم است!!       اقا ی روضه خوان  قبل هر چیز نیم ساعتی  توی جمع شب عاشورا که همه دلشکسته اند از احکام حیض و نفاس و زن یائسه گفت  و لبخند شیطنت امیز به لب جوانترها اورد و پیرتر ها را حسابی خنداند و همهمه ی زنها را در اورد!! بعد وسط روضه داد زد امام حسین انقدر ببدنش تیر خورد که شده بود شبیه خارپشت ...خدا لعنت کند منِ خر را که مینشینم پای منبری که اسطوره ی زندگیم را  بلا تشبیه..... ...تشبیه حیوان بیابان  کند    این اخرین  عزاداری ام  بود تا امروز  که شاید پانزده سال از  ان تاریخ میگذرد ............حالا باید روزی مثل پریروز در گیر یک فاکتور اشتباه با امیر حسین بشوم و  بلیط بگیرم و بیایم بجایی که شاید انچنان بوی معنویت نداشته باشد و روی صندلی سفید کنار ساحل بنشینم و دلم هوای دیگری بردارد و از خود بیخود شوم !

دوچرخه  را برمیدارم و بسمت اسکله براه میافتم تنها من نیستم همه هستند زن مرد پیر جوان با حجاب   بی حجاب  بد حجاب  امام مال همه است اسطوره تاریخی و غریب شیعه .... نخل ها با بیرقهای سبز میرقصند زنها هلهله میکنند و مردان نوحه سرایی میکنند گوشه ای نزدیک ساحل کنار نخلی دوچرخه  رامیگذارم و روی زمین پهن میشوم  نیازی نیست بروم وسط و حسین حسین  کنم  از این فضای معنوی بتوانم انرژی روحانی کسب کنم و خودم را تخلیه کنم کفایت است اینجا همه اش حسین است .... دوساعت ؟ سه  ساعت یا بیشتر .....نمیدانم ....نای بلند شدن ندارم .......

..................................................................................................................

  روی گوشی ام چند تماس بی پاسخ افتاده همه اش امیر حسین

......سلام میکنم جواب  میشنفم کجایی حاجی نگرانت شدم!

روی شن های مرجان نشستم عزاداری اقا؟ سینه میزنی ؟ نه انرژی میگیرم ..کاری داشتی ؟ نه ناهارتو از تکیه اوردم .....کجایی؟ ....اینجام کنار اسکله ....میپرسد تو میای یا من بیام ؟ من میام ....نیم ساعت  طول میکشد  تا از جا بلند شوم  وبراه بیفتم    احساس میکنم به شنها  چسبیده ام..... توی پارک کنار  با دوستان نر و     مادده اش  نشسته اند سلام میکنم ..نیاز به معرفی نیست دو رادور میشناسمشان ...بفرمایی میزنم و  غذای نذری را باز میکنم ....بوی آن همه جا را پر میکند گربه ای به اتفاق خانواده میو میکنند برنج را من برمیدارم و گوشت را تقدیم استاد پیشی میکنم .....خدا را شکر گربه ها نوشابه دوست ندارند.!!

ساعت فکر کنم حدود سه است کنار ساحل در حال پیاده روی هستیم یک جا نه افتاب است نه سایه احساس ضعف دارم ....امیر حسین تو برنامت چیه ؟ هیچی بی خیالی طی میکنیم تو چی ؟ من دیگه نمیتونم یک قدم بردارم بقرآن !...از بس سینه زدی حاجی اینجور شدی چیکارکنم برات بریم خونه ؟ نه تو با دوستات همین اطرافید دیگه  ؟ خب اره .....  یک زیر انداز ساده از کوله ام در می اورم و میگویم من ی چرت همینجا میزنم   کارتون تموم شد بیدارم کنید ......چیزی نمیگوید و سرش را بعلامت  اری پایین میاندازد ..ته نگاهش نگرانی را حس میکنم یک جورهایی وابسته ی هم هستیم لا اقل در این شهر غریب.....برو نگران من نباش بیدار شدم بهت زنگ میزنم وروی زیرانداز ولو میشوم و روی صورتم چیزی میکشم یا نه ؟ یادم نیست ....



نوشته شده توسط :امیر امیری
یکشنبه 20 شهریور 1390-12:43 ب.ظ
نظرات() 

http://janellkolker.hatenablog.com/
چهارشنبه 18 مرداد 1396 06:27 ب.ظ
This design is steller! You definitely know how to keep a reader entertained.
Between your wit and your videos, I was almost moved to start my
own blog (well, almost...HaHa!) Great job. I really loved what you had to say, and more than that, how you presented it.

Too cool!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر