تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - ...من و بهترین مامان دنیا قسمت سوم
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

...من و بهترین مامان دنیا قسمت سوم

چشمانم را که باز میکنم هوا تاریک است ستاره ها چشمک میزنند .... بدنم از رطبت دریا و شن های سفید  مرطوب منجمد شده ....قدرت تکان خوردن ندارم ناله ایی میکنم امیر حسین تنها بالای سرم  نشسته ! چی عجب بیدارشدی ساعت از هفت گذشته ...چیزی برای گفتن ندارم کسی که شربت ضد حساسیت را بیکباره سر بکشد جوابش همین است و بس

ارام در دل تاریکی براه می افتیم ...کو دوچرخت و دوستات ؟ دادم بردن خیلی وقته رفتن ...تو چرا نرفتی؟ .....چیزی نمیگوید سوال احمقانه جواب ندارد .......درب منزل  از تاکسی پیاده میشوم و او میگوید من هیئت پانیذم امشب میای یا استراحت میکنی ؟ دلم هوایی دیگر دارد ...ی دوش بگیرم لباس عوض کنم میام اون دوربرا..... پیدات میکنم راحت ؟ اره ما نزدیکه هایپریم  یک زنگ بزنی یافتت میکنم !! و ماشین براه می افتد .....زن و بچه ی اقای عبدی دارند از خانه خارج میشوند ...سلامی عرض میکنم ..... بنده ی خدا خانومش میگوید وا ..امیر اقا خوبین؟   عبدی گفت حالتون خوب نیست سوپ بار گذاشته بودم کجایید از صبح !.....جواب قاطعی ندارم ...عذر خواهی میکنم و تشکر فراوان !...  میگوید نه نه  هنوز گرمه تازه بر داشتمش از روی بار....بذارید داغترش کنم حتما بخورید بهتر بشید.........    زحمت نکشید خانوم عبدی برید مجلستون دیر نشه! ..وا خدا مرگم زائر غریب اقا این حرفا چیه ؟ زائر غریب اقا برای حساب و کتاب بازاری توی سواحل تفریحی ...دل شکسته !! خودم هم قاط زدم  اصرار هم مسلما فایده ای ندارد باید تسلیم سرنوشت شد .....سوپ هم عجب غذایی است خدا رحمت کند مخترع ان را بشرطی که تیکه ی بال و استخوان ریزه ی مرغ در ان پیدا نشود !!  ....چشمانم باز میشود و سوی تازه ای میابد این محله جزو مناطق  مرفه  جزیره است از دیروز تا بحال هر خانومی را که دیدم از همسایه ها که همه در همین هیئت تاکسیرانی جمع شده اند اکثر قریب به اتفاقشان حجاب و رفتار و کردارشان صحیح و منطقی بوده  ، ماشینهای مدل بالا و خانه های گرانقیمت  به کنار ...اصالت معنوی و رفتاری شان همگی  صحیح است  نمیدانم چرا بعضی ها تا پایشان را از پرواز بیرون میگذارند خود را موظف میدانند وجودشان را ولو کنند و رفتارشان را عوض! .... چرا؟شاید چون کسی نمیشناسدشان   همین همیشه سوال ذهنیت خراب من است

...........................................................................................................................................................

دم هیئت تاکسیرانی  ده بیست تا تاکسی پارک کرده و همگی عملا عذر خواهند شب عاشوراست و دوست دارند فیض ببرند از مراسم! ...پیاده براه می افتم انرژی سوپ خانوم عبدی کمک حال من زائر  غریب است از صدف تا مرکز شهر پیاده فکر کنم 4 کیلومتر بیشتری باشد البته با قدمهای من! معیار گام فرق دارد.....یک ساعتی کمتر توی راهم سمت چپم بلوار و نخل های اصیل مینابی ! سمت راستم زمینهای بایر و تک  درختهای     مخصوص  جزیره است  .... میخواهم از وسط بیابان و تک درختها  میانبر بزنم انصافا جرات نمیکنم   مار و موش که یحتمل دارند آهویش را نمیدانم ! حرکت در راه راست اجباری است ...

از دور دستها صدای  عزاداری بگوش میرسد .....اول همهمه است و بعد صدای طبل و سنج ! دست اخر   دسته های سیاه پوش در دل شب ......همه چیز  ساده تر از ساده   ! این دل ادم را اسمانی میکند  کسی به دیگری کاری ندارد زنی یا مرد؟ خوبی یا بد ؟ حجاب داری یا نداری؟ اهل کدامین قبرستانی ؟حاج بابای حضرتعالی   اقا ی  فلان  و مشهورمومنی بودند ؟  جسارتا چند دهنه مغازه تو بازار؟  تعدادصیغه ؟ محک زدن معنوی افراد بر اساس شاخصه ی ننه و بابا!! و یحتمل نوع لباس پوشیدن و درصد ریش بر روی صورت و متراژ باز بودن یقه !! اینجا فقط یک چیز مبنا است  روح معنوی ادمها  ، چه کسی توجه دارد بدختری که شاید عملا حجابی ندارد و گوشه ای کنار هیئت ها اشک میریزد چه کسی نگاه میکند بزنی که با لباسهای رنگارنگ در دنیای خاموش خویش مبهوت یک شمع است  اینجا همه دلها اسمانی است حسین مخصوص عده و گروه نیست او اسطوره ی عموم است مگر سپاهش را چه کسانی تشکیل میدادند؟

مومنین و داغ مهر بر روی پیشانی دارها که  با  شخص یزید بودند  اگر  طایفه ی بنی هاشم و نزدیکان امام  را از هفتاد  دو نفر کم کنیم بقیه چه کسانی بودند؟ یا نصرانی بودند یا از جنس حر بودند یا مشابهات !! یعنی کسانی که به آنی منقلب شدند و روحشان  پرواز کرد! روح را نمی توان برای پرواز پرورش داد، گذشت زمان زمینی و زمینگیرش میکند پرواز لحظه ای و  آنی است  و زیباییش به همین است ایا دیده اید کسی را که بگوید سالهاست در تمرین پرواز الهی و حسینی هستم ؟ این که سالیان سال طبق یک سنت و روال سینه بزنی و سیاه بپوشی  و مراسم بگیری میشود یک عادت ..... پرواز چیز دیگری است !!  

....................................................................................................................

نزدیک هایپر  مارکت روی یک سکوی سنگی جایی برای خودم پیدا میکنم و میروم توی خلسه ی موسیقیِ یا حسین  پانزده سال است که در چنین مراسمی نبوده ام  مثل ادمی تشنه ام   ساعتها میگذرد و گروههای مختلف میایند و میروند شب از نیمه گذشته به امیر حسین زنگ میزنم کجایی؟ نشانی میدهد و زود پیدایش میکنم اینجا کوچک است و کوچه ها به  آب و دریا ختم میشود راهی نیست  به خشکی  !! ....کنار چادر پذیرایی پانیذیها  ایستاده  است انطرفتر میز بزرگی گذاشته اند و شمعها میسوزند برای حاجت ادمهایی که بظاهر بی نیازند و نیازمند؟؟ دوست دارم شمعی روشن کنم گام اول برنداشته چشمم به میترا می افتد توی نور شمعها و تو حال و هوای خودش چیزی شبیه تصاویر مذهبی عیسویها  است جوجه فکل انطرفتر ایستاده و ادمس میجود ....جلو نمیروم  شاید حاجت اسمانیش در حال اجابت است بار تن دنیاییِ  من جز زحمت و تجدید خاطرات بد ؟ چه نتیجه ای برایش دارد ....خودم را لای جمعیت میپوشانم ....ورود بدنیای معنوی ادمها حتی اگر بظاهر خطا کار باشند ممنوع !! در خودم نگریسته ام چگونه ادمی هستم؟

 نیم ساعت بعد دوباره میخواهم سری به شمعستان پانیذیها بزنم ولی میترا هنوز توی خلسه ی روحانی خویش است چرا ادمها او رانمبینند یا شاید او کسی را نمیبیند ...............امیر حسین ظرف شامم را دستم میدهد ...تو نمیایی؟ ..نه بابا هزارتا کار دارم خودت برو و میروم  پیاده تا مسیری که هیئت ها هنوز پابرجاهستند و بعد تبدیل به شلوغی میشوند و بالاخره یک تاکسی پیدا میکنم و میروم خانه ...............البته مستقیم نمیروم بالا و کلید بیندازم یک ساعتی دم هیئت تاکسیرانی مشغول میشوم بعد ...........این شبها شب خواب نیست همه بیدارند ............فردا حماسه سازی اسطوره بزرگ تاریخ است ....شما به لب تشنه اش بچسبید ما به شجاعتش آیا این جمله صحیح است که جبرئیل بر حضرتش نازل شد و گفت چه میکنی از این همه کشته پشته ساختی و او گفت قسم خوردم تا ذو الجناح تا گردن در خون نرود دست از جنگ برندارم و ..........................

امشب حالم کمی بهتر است فقط سرفه امانم رابریده یک شیشه شربت سرفه را تا صبح تمام میکنم...........

..............................................................................................................................................................

امروز عاشوراست همان جای دیروز نشسته ام تا  چایی بخورم  و تو خلسه ی  همیشگی  فرو روم و بموج ها خیره شوم ودر انتظار سنج و دم و همهمه ی یاحسین و بیرقهای سبز بمانم  دسته ها سر میرسند!!    انگار میدانند  منتظرم  ! و زیاد معطل نمیکنند و میایند.. بلند میشوم و براه میافتم ده دقیقه ای از پارک ساحلی تا اسکله  راه است  ومیروم مانند همه ی مردمی که از گوشه و کنار  نا خود اگاه  به این سمت کشیده میشوند ....ظهر غریبی است نه از رشادت و شهادت اسطوره ی تقوا بلکه از شخصیت سوزی و مهجور سازی حسین که انچنان ساخته و پرداخته اش      کرده اند که فقط بدرد  گرفتن حاجت و فرار و دور زدن اتش جهنم میخورد!!  .....................اگر حسین نبود حاجت هم نبود!!...چه کسی منِ شیعه را اینچنین تربیت کرده  که چشمم را ببنددم بروی تفکر !!مادرم نمیگویم ساکن کربلا بود ولی سفرهای طولانی بسیاری بدانجا داشت  یکروز گفتم سرزمین بین النهرین که مشهد امام حسین در ان واقع است جای کم ابی نبوده انهم در ان زمان، جایی که رود دجله و فرات و رودها ی منشعب از ان مثل نهر علقمه و امثالهم وجود دارد  زمین شنی و مرطوب است کافی است دومتر کم و بیش بکنی زمین را تا به اب برسی.... در ان جا به خاطر رطوبت زیاد در بعضی از شهرها مرده ها را در سرداب دفن میکنند چاره ای ندارند    اگر بخواهند زمین را مثل ما گود کنند  چند ساعت بعد درونش پر از اب میشود و امکان دفن اموات وجود ندارد امام  حسین با ان عظمتش نمیتوانسته به چند نفربگوید چاه ابی در اینجا بزنید تا همراهان ما دچار تشنگی و بی ابی نشوند ؟بنده ی خدا در جوابم  گفت اولین بار در سن نه سالگی و در سفر ششم یا هفتمم به کربلا    در خیمه گاه امام شهید به چاه ابی که وجودداشت اشاره کردم واز همراهان پرسیدم اینجاکه چاه اب بوده  چرا اصحاب امام داد از تشنگی داشتند انهم در روزی که میگویند امام حسین قبل از رزم غسل شهادت کرده اند  و جواب گرفتم نه این اب برای غسل بوده و نباید میخوردند؟

در ذهن من این سوال   وجود دارد  یک رهبر جنگجو که کسانی مثل مختار و عباس و .....سرداران جنگی او هستند به منطقه کاملا اشناست و خودش میداند که در سرزمین نینوا  قرار است خونش ریخته شود   اول زمین را به مساحت چهار هزار متر در چهار هزار متر از صاحبش میخرد   و میگوید دیگر اینجا نینوا نیست و کربلاست و مدفن من و یارانم و کسی که چه در گذشته و چه در حا ل! پا به ان منطقه بگذارد  عملا میهمان ملک حسین است     نقشه ی جنگ را هم  خوب میداند ایا شرایط بی ابی و تشنگی که از مسایل مهم رزم انزمان است را درک نمیکند  و خود و یاران و اهل بیتش را مستقیم  در برابر اینچنین حوادثی قرار میدهد  که تا ابد  برای تشنه شدنشان  و شهادت غریبانه اینچنینی سینه  بزنیم؟مبحث شمشیر زدن و جنگیدن و تشنه شدن در حین رزم جداست ! خون علی اصغر را حسین به اسمان میپاشد و با خدا صحبت میکند، بعضی از خونها نباید بزمین ریخته شود مثل خون اسماعیل با کارد ابراهیم و یا این  کودک 6 ماهه،....!! یک قربانی تقدیم خدا قبل از شروع جنگ؟! آیااین استدلال صحیح است؟ ! چرا اسماعیل میماند و علی اصغر میرود و پشت سرش هفتاد و دونفر دیگر روانه قتلگاه میشوند!!   .............کسی جوابم را بگوید اسطوره ی شجاعت من غریب و مهجور جرعه ای اب نبود !   یا بود؟   لا اقل اینجا ضربه های سنج و دم   چنین میگویند بحث رشادت عظیم یک سردار است که در پس ناله های حاجت گونه و بازاری عده ای  غریب مانده و کاش کسی کمک میکرد ساختار تفکرمان را دگر گون کنیم آیا اجازه داریم یا نه؟  ومسلک شیعه گری از دوره ی صفوی را همچنان باید کور کورانه ادامه  داد ..................................................................

دستهایم بعد از پانزده سال ناخود اگاه بر سینه ام فرود میاید ارام و متین .........دوست ندارم بخاطر این کار  وجودم از اتش در امان باشد اگر قرار بسوختن است بگذار بسوزدپارتی بازی عاشورا لازم نیست !  کسی جوابم را بگوید  چرا  اینکار را میکنم!؟ اینجا چه  سری نهفته است در  اسمان ابی پهنه ی خلیج   که  همه اینچنیند  من  سینه زن حسین شده ام ؟

..................................................................................................................................................



نوشته شده توسط :امیر امیری
یکشنبه 20 شهریور 1390-12:33 ب.ظ
نظرات() 

http://romainelamond.hatenablog.com/
چهارشنبه 18 مرداد 1396 09:55 ق.ظ
This piece of writing will assist the internet people for building up new
website or even a blog from start to end.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر