تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - ......من و بهتریت مامان دنیا قسمت چهارم وپایانی
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

......من و بهتریت مامان دنیا قسمت چهارم وپایانی

با امیر حسین  تماس میگیرم  میگویم اینجا کنار قایقهای جت اسکی نشستم امروز تعطیلند و خلوته بیا راحت  پیدام میکنی!   بنده خدا این هم تو زحمت افتاده بخاطر من .........ناهار امروز چلو گوشت بوده یک نوشابه هم خریده و میدهد بدستم ...انقدر نزدیک آبم که موج دریا پایم را خیس میکند چند قاشق از غذا را که فرو میدهم چشمم بدسته ای ماهی طلایی با نوارهای قرمز کمرنگ میافتد کفشهایم را در میاورم وپابرهنه و ارام میزنم توی اب ....فرار میکنند چند دانه ی برنج توی اب رها میکنم  و بر میگردند جوانترها و کله خرابهایشان زودتر می آیند و پیرترها و با تجربه تر ها احتیاط میکنند شاید میترسند بگیرمشان! نمیدانند زیر  بارخوردن ناهار خودم  کمر خم کرده ام .....احتیاط شرط عقل نیست! هر که دیر تر بیاید بالا از قافله ی غذای حسینی عقب مانده .....دور و برم پر از ماهی رنگ وارنگ میشود .....همه گرسنه اند اشتهایشان بد نیست  طلاییها ته دیگ زعفرانی دوست دارند و پیر تر ها گوشت میخورند برنج سفید بیشتر نصیب بی تجربه ها میشود ......امیر حسین میخندد و فیلم میگیرد  یکساعتی مراسم ناهار نذری برای ابزیان طول میکشد  ووقتی  در لابلای سنگها گم میشوند از اب بیرون میزنم .....کنار قایقی بزور خودم را  لای برزنت ها ی محافظ ان می چپانم  و لباسم را در می آورم  و او ! مات و مبهوت داد میزند نمیخوای بری تو آب که ؟ فقط میخندم و سرفه میکنم !! بخدا میمیری امروز هوا سرده تو هم حالت خرابه !!چیزی نمیگویم با مایو و رکابی ورزشی آنهم برای حفظ و رعایت شئونات اسلامی  میزنم از لای برزنت ها بیرون و  خودم را رونمایی میکنم  !! ارام میروم توی اب  ، التماسهایش اثری ندارد به میهمانی ماهیها دعوتم ...اینجا برای من سرد است تک سرفه های خشنم بیشتر میشود کمی که عمق  آب بیشتر میشود روی   آن  میخوابم  و غرق دریا میشوم از قایق های تفریحی  خبری نیست امنیت برقرار است  یکبار بازوی یکی از بچچه ها همینجا به پره ی قایقی گرفته و پاره شده بود  دوست دارم در دریا گم شوم و میروم ان وسط تر جایی که نزدیک حریم عروسهای دریایی است و اگر نیشت بزنند تاولهای بزرگی از خود بجا میگذارد امیر حسین یک نقطه شده است ..... چند ساعت گذشته نمیدانم ....... برا ی من وقت بی ارزش است کاری ندارم باید روزم را شب کنم............................توی اسمان هواپیمایی در حال اوج گیری است خدا کند روی من نیفتد

..............................................................................................................................نمیگویم غروب شده ولی خب بی هیچ هم نیست  نمیلرزم فقط دندانهایم ترق ترق بهم میخورد حوله ام را از توی کوله در میاورم و خودم را خشک میکنم لای برزنت یکی از قایقها دوباره لباسم را عوض میکنم عجب مکان گرمی  است اینجا و وقتی میایم بیرون از لای برزنت کثیف و چرب میبینم  چند لکه بیادگار روی لباسهایم بجا مانده .............امیر حسین تنها یک جمله میگوید .....تو امشب میمیری من مرده تو زنده  ! نمیشود بخندم فقط سرفه میکنم ...

می گویم بریم دیگه ؟!   مرسی ممنون من که از خودم کاری ندارم ؟ دارم ؟............ شرمنده نمیدونستم با دوستات میخوای بری .............. چیزی نمیگوید دوچرخه اش را بزور توی شنها راه میبرد ....بالای پارک نزدیک ایستگاه تاکسی  از هم خداحافظی میکنیم نگران است ............شب کجا ببینمت حاجی ؟ تو کجایی ؟ جای همیشگی!! منم میام    برم لباس عوض کنم دوساعتی طول میکشه .....دستی تکان میدهد و راه می افتد  ، من ولی گیج گیجم .............

چشمهایم میسوزد و سرفه امانم رابریده  ....بد جوری میلرزم هوا بس ناجوانمردانه سرد است وای ...اونم اینجا؟ کور سوی چراغهای روشن پشت مغازه های بازار مرجان از توی خیابان توجهم را جلب میکنند فکری بخاطرم میرسد ....چند دقیقه بعد توی بازارم .... کنار کافی شاپ وارد اولین مغازه میشوم  .....خانم فروشنده میخواهد کمکم کند سرفه ی زیاد تاب صحبت را از من بریده کوله ام را روی نیمکتی میگذارم و هاج  و واج نگاهم میکند روی تنم اشاره ای میکنم ....چیزی که بنده لخت و سرد و لرزان  خدا را بپوشاند مسلمان چه داری و چه بهایی ؟

چند نمونه سوییشرت  را میاورد بیرون برای من مدل و رنگ و طرح مهم نیست هر کدام گرمتر! برایم بهتر است بنده خدا خواهر وار یکی را  به سلیقه ی خودش انتخاب میکند حوصله ی پرو ندارم جلوی همشیره ی دینی تنم میکنم و زیپش را میکشم بالا کلاهش را میکشم روی سرم  و او فقط لبخند میزند  کارتم را میدهم دستش و خودش بدلخواه مبلغی میکشد ! خداحافظی میکنم و میزنم بیرون  !جلوی مرجان دوستان دینی خیمه ای زده اند چای و خرما و نوار مداحی ........لیوانی از دست برادران میگیرم و کنار باغچه ها مینشینم  کمی گرم میشوم .................. گوشی را که باز میکنم تماسهای بی  پاسخ  میترا و چند مسیج بقول خودش  فلاش اس ام اس! از انهایی  که خواننده مجبور باشد بزور سنبه هم که شده پیامک را بخواند روی صفحه اش حک شده....کجایی امیرجونم !! ارواح عمت پدر ....گوشی ام از ظهر سایلنت بوده  ............آنرا را روی زنگ همیشگی یعنی  وینگ خودش میگذارم و به  امیر حسین میزنگم و خبری میگیرم ........................چند دقیقه بعد میترا زنگ میزند ...سلام امیر جونم چطوری عزیزم چرا گوشیتوجواب نمیدی نگرانت شدم  ..........میخواستم بیام ساحلو زیر و ر کنم ...لا اله الا الله .....دهنم راباز کنم  یک چیزی بگویم حرمت معنویت و شمع روشن کردن دیشب زیر سوال میرود .....سکوت میکنم از نردبان قربان صدقه  که پایین می اید خونسرد میگویم امرتون ...هیچی قرار بود ببیینمت مگه نه ؟ می دانم نره غول کنارش نشسته ......جواب میدهم من نیم ساعت  دیگه منزلم ادرسو که داری بیا اونجا قرار بود ی امانتی برا شایان بیاری دیگه ؟حرف را جویده و توی دهانش گذاشته ام.........    امما طبق سنوات گذشته میترا خرتر ازان است که درک کند اگر میفهمید که این حال و روزش نبود .... میگوید نه فقط میخواستم خودتو ببینم چیزی براش نگرفتم دستم تنگه من خودمم مهمونم اینجا........... ارام میگویم پسره پهلوته؟ میفهمم که از پشت گوشی سرش را پایین میاندازد و اوهومی میکند یعنی بعله دم گوشم نشسته !! دوباره میگویم ی چیزی برا شایان بگیر !! با اون دو نفری  بیاید دم خونه منتظر تونم و گوشی را می بندم ...........عجله ای برای رفتن ندارم و نیم ساعتی مینشینم دم مرجان و چای نذری میخورم لرزم کمتر میشود و بالاخره  تاکسی میگیرم ........اپارتمانم نبش کوچه ای است  پر از گلهای کاغذی صورتی رنگ   خیابان اصلی هم از وسط دوتیکه شده و وسیع است   کمی انطرف تر ایستگاه سرپوشیده ا ی مثلا برای تاکسی وجود دارد  از دور میبینم که پسرک توی ایستگاه نشسته و دختر دارد با خانم عبدی صحبت میکند فاصله ایستگاه با خانه  پنجاه متری میشود آیا میتوان در این چندمتر مطالبی را به دخترک شیر فهم کرد یا همانطور ابله و ساده همه چیز را برای او بروز میدهد!

خانوم عبدی رو به میترا میگویدبفرمایید اینم امیر اقا خودشون اومدن سلام و علیکی میکنم و تعارفی میکند و بهم معرفی میکنم خانوم میترا سربهوا  همسر دوستم  هستن   اِ  .....آقا تون کجان چرا نیامدن ؟ ....اون که مشهده؟ !! زیر زبانی میگویم اون نره خره تو ایستگاه کیه پس؟ تازه حواسش جا می اید و می گوید با داداش اومدیم اونجاست صداش کنم؟ میگویم بفرمایید و بسمت پسرک میدود و پنجاه متر فاصله برای نصیحت را از دست میدهد خانوم عبدی تمایلی به ماندن ندارد تشکر میکنم و میگویم اجازه بفرمایید برم اخوی شو تعارف کنم داخل و او هم میرود میدانم پشت پرده انتن رادارهایش را به سمت من تنظیم کرده صبر میکنم  و جایی می ایستم که پسرک درست در حوزه میدانی رادارهای  ایشان باشد بدم می آید از آش نخورده و دهان سوخته !!

فوفول  را قبلا دیده ام کجا؟ تمرکز میکنم آهان یادم آمد شبیه آن پسری است که دوره اول تبلیغات ایرانسل روی اتوبوسها عکسش را بزرگ انداخته بودند و انچنان توی تصویر پریده بود از شادی که رادیات اتوبوس درست وسط پاهایش بود البته این جوجه فکلی به آن جذابی نیست ولی خب چشمهایش به او میزند و موهای لختش با تکه ای از ریش زیر لب پایینش که تا وسط چانه اش امده پایین هماهنگی دارد ...وقیحانه و عصبی ادامس میجود میدانم  توپش پر است چند صد هزار تومان هزینه کرده و شب اول به سرخر خورده  حق را باید به او داد !!  باید یک جوری همینجا خرد و خاکشیرش کنم چطوری ؟ خودم هم نمیدانم چون هنوز وارد گود نشده ام !! میترا مجددا معرفی میکند و او نگاهم میکند ....احساس میکنم توی وادی زندگی نیست هنوز از گیجی دوره ی بلوغ در نیامده ثروت مفت پدری مغرورش کرده و براهش انداخته ......رفتارش انچنان احمقانه است که میترا از شرم خجالت و حضور او ناخود اگاه و ارام ارام عقب میرود و بعد میبینم که سرش را به گلهای کاغذی بند میکند این همان چیزی است که الان میخواهم ......قدم اول را چگونه باید برداشت ؟محترمانه می گویم ظاهرا برای شایان پسر میترا و نادر چیزی اورده  بودید در خدمتم استاد.....نیم نگاهی بمن میکند و ادامسش را  میجود  به ماشین فورد اقای عبدی نگاهی میاندازد و میگوید قشنگه مدلش چیه مال خودته ؟..... خواهر و مادره.... ادم تازه بدوران رسیده... !!!  ارام میگویم نه من اینجا تنها  وسیله ام   ...همون دوچرخه ایه که زیارت کردید  که اونم مال دوستمه !! خودم میدونستم! ....میخندد و  نگاهم میکند  یک بر یک مساوی هستیم ...سکوت میکنم  با خنده داد میزند میترا میگه دندونسازی! مطبت کجاست شاید بر وبچ رو بفرستم احوالپرسی ....خونسرد جواب میدهم در خدمت شما و دوستان هستم معرفی نکردید استاد  خودتون رو !!  آهان....بهزاد مح.... هستم ! ........بععله اتفاقا من یکی دو تا از بیمارام بهمین نام هستن حاج اقای مح... توی بازار مصلی نسبتی باشما دارن ؟ میدانم عمو جانش هستند .....برقی از چشمانش میپرد بیرون  میشناسیدشون ؟ تقریبا!  .....نمیگویم شجره نامه ی دودمانت دست من پدر امرزیده است به یک دلیل خاص ...البته من با اقا رسول پسر عموتون بیشتر آشنا هستم سرهنگ نیروی انتظامی هستن در خدمتشون بودم  قبلا برای مسایلی ....اخم هایش توی هم میرود این ضربه را زدم تا از حربه ی کهنه ی فلان فامیلم تو اطلاعات فلان ارگانه  استفاده غیر قانونی  نکند ...ایشون کارشون بیشتر اداریه و اجراییه البته  ...بعله بعله پسر عمو رسولم!! ..... دیگه!..... میدانم پسر عمو  و پدرش به خون باباجانش تشنه هستند به خاطر سو استفاده از شرایط روزگار جنگ !!اینها هم مثل سگ از آن خانواده بخصوص رسول خان حساب میبرند!! مشتم را اماده میکنم برای ضربه بعدی ....حاج اقای بزرگ هنوز میان کارخونه یا دست مهندس رحمتیه مسولیت فنی کارخونه .....حالا  جلوی من یک  ظرف شیر برنج وا رفته قرار دارد ....میتوانم حدس بزنم که  پدرش خبری از موضوع ندارد خیالم راحت میشود .... میزنم به سیم اخر ...شما ماشالله سنتون کمه نمی تونید پسر صفیه خانوم باشید یحتمل اقا زاده ی بزرگ از معصومه خانمید مادر حالشون چطوره ؟..............حریف روی طناب رینگ ولو شده چند مشت دیگر کافیست؟ خوبه همه رو میشناسی امیرخان!!...چیزی نمیگویم .....  گوشی ام را باز میکنم و شماره ی نادر را میگیرم . ...سلام   خوبی تو ؟ من سفر کاری برام پیش امده خواستی شایان رو بیاری مطب از قبل هماهنگ کن لطفا ............میترا  رو سلام برسون در ضمن ...و او از انطرف خط میگوید تو چته دکتر میدونی که  یک ماهیه با اون بهم زدم  الانم بگمونم!  .........گوشی را قطع میکنم و زل میزنم توی چشمان پسرک دهانش وا افتاده.....خونسرد تر از همیشه میگویم  میشه اون ادامسو از دهنت بندازی بیرون کارِت دارم !....سریع بدستورم عمل میکند مثل یک سرباز خوب  وظیفه شناس....بفرمایید  در خدمتم ....ی سوال دارم ازت جوابشم مشخصه فقط طفره نرو !! چشم چشم ... بفرمایید شما ؟ حاج بابا خبر دارن با کی اومدید سفر ؟ خب بعله ما با ایشون قراره نامزد ....موبایلم را باز میکنم ..کجا رو میخواید بگیرید ؟ کجا رو دوست دارید بگیرم پدر شمارو  یاشوهر و بابای بچچه ی میترا رو ..............با زبان بی زبانی به التماس میافتد  یک کم دیگر زور بزنم   نعش وارفته اش را از توی خیابان خودم باید جمع کنم و صرف نمیکند ..شخصا در جریان است چه حاج بابای قلدری دارد!

اخرین کلامم اینست ببین  اقا پسر! شوهر این خانوم ده ساله با من دوسته بیست سالشو مربی  جودو بوده    موضوع رو بفهمه   پدر تو در نمیاره فقط میده شاگرداش بخورنت ملطفتی دیگه ؟ آره آره هر چی شما بفرمایید ....من امری ندارم فقط شما بگو خط تولید رب کارخونه راه افتاده یا درگیره  کارها ش هستید هنوز ؟ وضعیت لیفتراکها چطوره چک اخرشم حاج اقا مهلت خواسته بودن پاس شده یا نه ؟ این یعنی از زیر و بم  زندگیت خبر دارم ....از پله ها که بالا میروم چشمم به خانوم عبدی پشت پرده میافتد بنده خدا یادش رفته برق را خاموش کند  بعد  استراق سمع کنداین یعنی دید مستقیم و ناشیانه بشیوه ی ادم های ساده ی بی تجربه !!

 گوشی را برمیدارم و به مهدی زنگ میزنم سلامی میکند و میگویم خط تولید رب کارخونه فلان  هنوز راه نیافتاده  کارشون گیره  تاتسویه نکردن قطعات جک و پالت رو   تحویلشون ندی  کار لنگ مونده .....اینا رو از کجا میدونی امیر؟ با پسر زن دومیش صحبت کردم پته کار رو ریخت  رو آب ...صدایی از ان طرف می اید تو رو خدا ته و توشو در یار ببین ایراد هنوز ماله چیزه؟............ .....به بیرون مینگرم دختر و پسر  ان دور ها نقطه ای شده اند با فاصله شرعی و حریم خواهر و برادری!  از هم  و با هم راه میروند!!

.......................................................................................................

جلوی شمعستان پانیذیها میترا تنهاست توی خلسه ی  خودش انطرف تر دختری هم تیپ خودش  دارد با موبایل صحبت میکند خدا مادر احمق و بی ریشه نصیب هیچ دختری نکند

......................................................................

یک هفته ای است در مشهد با سرفه و خشکی گلو در گیرم ! هاچ خانوم والده !!مادر گرامی میفرمایند هر کس که ایام عزاداری  مشهد را ترک کند و برود تفریح !! اینچنین بلایی سرش در می اید

امروز اولین بیمارم  پسر نادر است اطفال  را باید  اول وقت گذاشت تا کمترین اضطراب و خستگی و ترس را  در محیط مطب  داشته باشند ....

قبل از همه شایان وارد میشود  با یک شاخه گل  صورتی  سلام عمو امیر اگه گفتی امروز مامانم با ما اومده دندونپزشجی !! آشتی کرده با بابام شده بهترین مامان دنیا .... و ادامه میدهد قراره بعد دندونپزشجی بابام مارو ببره کیش زود کارمو تموم میکنی ؟ بعد نادر وارد میشود با لبخند مقتدرانه بر لب و بعقب برمیگردد و به سایه ای ناشناخته میگوید وا خب بیا تو دیگه تو چرا امروز اینجوری شدی ؟ زشته ......صدای میترا را میشنوم ..............که ....

 

 

 



نوشته شده توسط :امیر امیری
یکشنبه 20 شهریور 1390-12:31 ب.ظ
نظرات() 

صدای آسمان
یکشنبه 20 شهریور 1390 01:39 ب.ظ
حدوداً دو سال پیش یك روز كه داشتم از خانه بیرون می رفتم با یك آگهی تبلیغاتی جالب برخورد كردم متن آن درباره ی چگونگی رسیدن فوری به آرزو ها و حل مسائل زندگی آن هم از طریق ........

سلام با گزیده ای از یک متن آپم و منتظر شما
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر