تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - ...من ... و.........کاندید فهیم شورای شهر ...یکشب بیادماندنی کنار هم....قسمت 2
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

...من ... و.........کاندید فهیم شورای شهر ...یکشب بیادماندنی کنار هم....قسمت 2

مغازه عکاسی سر کوچه راضی میشود اقساطی عکس اقا ی کاندید را کپی رنگی کند  شبانه با محمد تیغ بر میداریم و غلامپور را چهار قسمت میکنیم و از هر تیکه اش با  دستگاه  به اندازه بزرگترین سایز  کپی میکنیم و بعد از پشت بهم میچسبانیم ....یکهفته فقط کارمان شده چسبانیدن پازل اقای مهندس بعد از این !! ..................... تا.....

پوسترهای بزرگ جناب غلامپور اماده اند برای چسبانیدن/  کپی های رنگی بزرگی که روی کاغذ های بزرگ روغنی چسبیده شده اند و دست آخر هم کاغذ روغنی کم میاوریم و من حوصله ام سر میرود امما محمد بعنوان رییس کمیته تبلیغات  انرژی بیشتری دارد  و قبول زحمت میکند و میگوید نگران نباش روی یک چیزی میچسبونم مسئله حل شه ...................

یک روز به آخر تبلیغات مانده بخاطر مدیریت صحیح و نظارت  استصوابی خرد جمعی همه چیز حاضر و اماده است جز وقت !!

اقای کاندیدا به سر و کله اش میزند و همه را متهم میکند جز خودش /من که انقدر وعده ها و وعیدها در وجودم کارگر بوده که خفه خون ذ اتی گرفته ام/....محمد هم همینطور/ .............داد ها و فریادها هیچ راهی برایم نمیگذارد جز فکر کردن ...

تو اگه اونقدر استعداد داشتی که دانشگاه قبول بشی اونقدر عرضه داری که منو هم برفستی تنگ شورای شهر/ ......................دکتر صحیح فکر کن من رو تو حساب باز کردم/

سرم را در دستانم میفشارم و ایکیو سان وار میروم توی دنیای تفکر.............

یک حس ناشناخته از وجودم مغزم را در دستانش میفشارد /پرواز......پر.....پرنده......کاغذ باد .................. بادبادک .............غلامپور ....بر فراز اسمانها با کمترین هزینه...................تکان دادن دست از ان بالا.......................بدون اجاره کایت و اسمان و داربست و نامه کتبی حسن و حسین...............مردم پای صندوقهای رای ......سرها روبه اسمان ......دستها توی صندوق!!!

یک تیم 8 نفره به مدیریت خودم ساخت بادبادکها را بعهده میگیرد فقط چند ساعت وقت داریم البته تبلیغ اسمانی مشمول تبلیغ زمینی نمیشود و تخلف نیست/ ...دهها بادبادک با تصویر چسبانیده غلامپور در حیاط مان ساخته میشود .....استاد از شادی در پوستش نمیگنجد ....یک چیز متفاوت از دیگر کاندیداها.....................میزان و شرشره تک تک بادبادکها را با دقتی فراتر از تصور شخصا کنترل کیفیت میکنم ...درست مثل ماشینهای ساخت میهن !! صدایی از کادر پرواز بلند میشود ....دکی ؟ جانم!! الان که عصره به شب بربخوریم  کاغذبادها دیده نمیشن ؟

رنگ از رخسار کاندیدا میپرد ....باد توی غبغبم را پر تر میکنم و میگویم شما کارتونو انجام  بدید به اونش کاری نداشته باشید ......اگه امیر ساربونه میدونه کاغذ بادشو کجا بخوابونه ‍‍‍!!!! رنگ به رخسار کاندیدا باز میگردد !! چه اضطرابی دارند سیاسیون!!!!

در غروبی زیبا  بادبادکها ارام ارام بالا میروند .....خواسته های کودک درون من  است این بادبادک رقصان در هوا.............دهها غلامپور در هوا میرقصند و ارام بخود میپیچند و گاه کلله میزنند در اسمان خاکستری  شهر ...............سرها رو به اسمان است صدایی   با بلندگو همه جا را پر میکند .....من !!! قسم میخورم که اسفالت شهر را از بچچه خودم بیشتر دوست بدارم /....هورررا.....من عهد نابسته با سرعت گیر در هر خانه دارم /.....هوررا...........من جوبهای اب را از اشپزخانه زهرا خانوم تمیزتر میکنم/ .....هوررا....من شیب زاگرس را به جای خلیج بسمت خزر کج میکنم /...هورررااااااااا...من جنبش دانشجویی!!!نداشتیم اقای غلامپور ها؟ باشه باشه هر چی تو بگی .....هورررااااااااااااااا

همسایه ها و مردم فقط هورا میکشند و او هم با هیجانی عجیب فقط وعده میدهد ......چرا اب توی لوله اس؟ چقدر گرد و قلنبس!!چرا هندونه گرده ؟چرا خربزه نازه؟بابا در دیزی بازه؟...............................هورا هورررا...........هورا براین کاندید اسمانی

هوا تاریک است و از درصد هوررا ها  کم میشود/ محمد میگوید چکار کنیم الان این آدم میره تو لک /......میگویم نو پرابلم  ای جان من/ ..دونت وری فکر اینجاشم کردم...........

جعبه های کوچک شربت ....توی هر کدام یک شمع .....شمع  اول را روشن میکنم جعبه را سوراخ میکنم و از ته نخ رد میکنم ......فشار میدهم به سمت بالا ...جریان هوا شمع را میبرد بالا تا زیر تصویر کاغذ باد غلامپور .....صدای  هلهله و شادی پسر بچه ها بلند میشود .....بزرگترها فقط میخندند و بیاد دوره کودکی حال میکنند/.....بادبادک اولی روشن میشود و دومی و سومی تا دانه اخر .....اسمان غرق در نور و شادی است کودکان هورا میکشند و سرها رو به آسمان است / غلامپور دیگر حالت یک کاندید را ندارد چهره اش بیشتر شبیه رییس ناسا است قبل از پرواز سفینه فضایی شاتل به اسمان .......................

با عشق و شادی یک جمله مهم از دهان کاندیدا بیرون میاید ...اینه این !...... وقتی  مشاورات دکتر و مهندس علوم سیاسی باشن رو اسمونا باید بپری .................داشته باشید رای فردا رو................................

چند ساعتی میگذرد ..............محله همچنان روشن است و نسیم ملایمی میوزد و باد کمی تندتر میشود  یک اضطراب ناشناخته تنگ دلم را هری میریزد پایین !.........صدایی از جایی بلند میشود و ناگهان اقای کاندید برفراز اسمان اتش میگیرد و شعله میکشد و بخود میپیچد ....ذرات کاغذ سوخته و نیمه شعله ور بر سر زمین جاری است/ ...............هوراها به هوی هوی تبدیل شده اولین کاغذ باد که مشتعل میشود انهای دیگر هم به تبعیت از ان  شعله ور میشوند  مثل یک گله گوسفند خر که به تبعیت از یک بز نابالغ از روی جویی بزرگ بپرند و توی اب گرفتار شوند و بخودشان فحش بع بعی بدهند!!...اسمان شعله باران است صدای خنده و شادی و فحش و نعره کوچه ها را پر کرده /............ با داد و فریاد به محمد میگویم چیکار کردی من نبودم؟.............لرزان و ترسان جواب میدهد کاغذ روغنی ضخیم کم اوردم قطعات  حاجی  رو بچسبونم مجبور شدم رو کاغذ گراف این کارو انجام بدم./...ترجیح میدهم ادامه کار را از منزل دنبال کنم امنیتش بیشتر است .................

کاندید را کار د بزنی خونش در نمی اید/

 فردا عصر نتایج انتخابات  را اعلام میکنند/ ...............بر خلاف انتظار غلامپور انتخاب میشود .........

سیل گل و شیرینی و تبریک به سمت منزل ایشان روانه میشود بعنوان مشاور اعظم بر خود واجب میدانم کت پشمی دوخت یونانم را بر تن کنم /........باتوجه به بعد مسافت یک کوچه ای پیکان 62 دوبرگ سندم را سوارمی شوم و برای دست بوسی روانه منزل استاد میگردم/

از میان سیل جمعیت چند ده نفری بوق زنان خودم را بنزدیک خانه میرسانم و ماشین را برای حفظ از خط انداختن دشمنان دو کوچه بالاتر پارک میکنم و برای عرض ادب و دست بوسی به سمت خانه شان براه میافتم/

اقای شورا ...حال و هوای درستی ندارد خودش هم باورش نمیشود که انتخاب شده /..صدایم را کلفت میکنم و میگویم عرض تبریک استاد!! .....سری تکان میدهد و زیر لب وز وزی میکند ........جمعیت تبریک گو خانه و کوچه و پشت بام را اشغال کرده اند /بیچاره زهرا خانوم امروز دخلش در امده برای ناهار پختن اگر کل کوچه  را دیگ بزند باز هم جوابگونیست  / ...........زیر بار خدمت نکرده !!عمرا کمرش خم شده بچچه ها یش تو کوچه بجای پدر برای مردم ابراز احساسات میکنند/ ......کبری دختر تازه دیپلمش  از پشت پرده  هی متن تشکر می نویسد و میدهد دست اقاجانش ...........یک سینی رویش لیوان گل گاوزبان بهار نارنج جلوی استاد قرار دارد و ارام و متین میگوید دوستان و یاران اشنا!! این بار سنگین را چگونه باید به مقصد رساند؟ همانطور که میدانید وظیفه شورای شهر فراتر از اسفالت و جوب آب

 و پل زیر گذر و رو گذر است/ اصالت جمشید و هخامنش زیر پای هجوم اعراب پایمال شده کجا هستند پیشدادیان و پسدادیان و بابک خرمدین ....ما از دیار ابومسلم هستیم عزت تباه شده ایرانی زیر پای اسب اعراب را چگونه بدست بیاوریم؟/ ارام اشاره میکنم جناب غلامپور اگه لطف کنید حدود مانورتون و تو محیط جوب اب و جدول و سرعت گیر بذارید ممنون میشم/ ...این متن کتاب تاریخ کبری خانوم کار دستتون میده ها!! ...شما درسته گزینش شدین ولی بعد انتخاب شدن هم یک مصاحبه عقیدتی دارین هنوز/...........این حرفا کار دستتون میده .....از من گفتن .............بنده خدا زود سر وته کار را جمع میکند و میگوید البته اعراب هم زیاد بد نبودن ها چون اگه نبودن ما و شما هم بعنوان مسلمان اینجا نبودیم و الان بدبخت و گدای پس مانده های دربار ساسانی بودیم/ و یا اللهی میکند و استین هایش را بالا میزند و همسایه ها حمله میکنند برای صف اول جماعت و اقتدا /...........بوی پلوی زهرا خانوم کوچه را پر کرده است...................

بعد نماز و البت صرف ناهار وکم شدن مدعوین که ترجیح میدهند چرت بعد ناهار را در منزل خودشان بزنند و اراجیف اقای غلامپور بی بهره بمانند/ ........جناب مهندس که حکم و مدرکش را در عرض کمتر از بیست و چهار ساعت کسب فرموده به من اشاره ای میکند و میگوید دکتر جان چند دقه ای باید با هم تنها باشیم /...........بدیده منت قبول میکنم و مدعوین  و زهرا خانم و کبری جان رفع زحمت میکنند /

مهندس به اندازه بیست سال  خدمت نکرده پیر شده است/ ....ارام و مظطرب میگوید دکتر میترسم خیلی میترسم/ ....وا جناب مهندس این حرفا چیه ....شما ماشاالله موهاتو که تو ...............نه تعارفو بذار کنار مث ی دختر پشت کنکوری اضطراب دارم ....منظورتون صبیه کبری جان هستند دیگه ؟ نه خودم .....فکرشو بکن تا 5 کلاس اکابر خوندم و بعد رفتم سر  گله گوسفندا  تو بیابون و بس/ تا اومدم مشهد تو بیمارستان نظافتچی شدم  /امپول زنی رو قاچاقی از کمک بهیار بیمارستان یاد گرفتم و ...................تا آژانس

اعتراف میکنید جناب مهندس ..............نه دکتر جان واقعیت زندگیمه جز زهرا کسی خبر نداره ...........مجبورم مثل یک کشیش فرهیخته و ادب امیخته به اعترافات مهندس گوش کنم ./............ اعترافات تمامی ندارد بدبخت کشیشها روزی چند ساعت باید به  اعترافات چرت و پرت گوش کنند ؟

دکترجان ..............؟جان دکتر .....بنظرت میشه کاری کرد من رییس شورا بشم ؟ نمیدونم/ ..البته در قابلیتهای شما شکی نیست ولی باید مسائل ریز جناحی و سیاسی رو دقیق رعایت کنید تا بهانه دست دوست و دشمن ندید ریاست شورا مستلزم رعایت قوانین جناحی و فرا جناحیه ......باید با دقت برید جلو.....من باید روش تحقیق کنم /

دکتر؟جانم امر بفرمایید ....

امشبو پهلو من میخوابید؟ ....چشمانم از حدقه میزند بیرون ... منظورم اینه که امشبو با هم باشیم راهکار نشون هم بدیم ؟/............مردد میمانم ..راستش ؟ راستش چی  عزیز من ؟ تا اخر شبو بهتون قول میدم ولی خب نباید مزاحم شما و استراحت و زهرا خانوم ...بشم .....ای آقا چی میفرمایید من از امشب جام جداس تا زمانی که بار مسولیت رو دوشمه/ ..اما خانوم چی ؟ای بابا ی عمر ماهی ده روز مارو تنها گذاشت چون مریض بود حالا ما به جبران ماهی ده روز چند سال پشت سر هم تنهاش میذاریم تا دوره خدمتمون تموم بشه/ .....شمام امشب مهمون منی....و ملتمسانه با چشم نگاهم میکند/ چاره ای جز تسلیم در برابر این چشمهای شهلا ندارم

شب عاشقان بیدل چه شب دراز باشد . شبی طولانی و دراز تر از یلدا

مهندس تا صبح از ارزوها و امالش برای اینده ی شهر  میگوید تفکرات و طرحهایی زیبا و بکر و عجیب تر از شگفتی

از قطار شهری که داخل کوچه ها گذر کند و شوتینگ زباله مرکزی محلات و شوفاژ خانه های محلی برای مصرف  کمتر انرژی/ و انتقام از رفتگر پیری که اشغالهای دم خانه اش را خوب جارو نکرده و تازه هزار تومن عیدی  خواسته مردک بیشرف!!  از شکوه دربار ساسانی و شیب 90 درجه خلیج به سمت کشور های عربی  و وقتی خوب  مرا بد خواب میکند صدای خر خرش به اسمان میرود .............

صبح چاشتی میخوریم و مدارک را بر میداریم راهی ثبت نام میشویم توی کوچه سوییچ ماشینش را میدهد بمن و میگوید تو بشین/ ...کجا بشینم استاد؟ پشت فرمون ....من ؟ نه من ....توقع نداری که  بعنوان عضو شورای شهر و شاید رییس اینده  پشت فرمون بشینم ؟ هنوز مرددم که دستی به چانه اش میکشد و ملتمسانه و سر کج کرده میگوید دکتر جان؟ ............خر میشوم به  در کمتر از یک لحظه و پشت فرمان مینشینم .....تا  به مقصد برسیم .....قطرات اضطراب خدمت به خلق را با لرزش مداوم دستها ی مهندس از توی اینه میتوانم تشخیص بدهم .............. نزدیک دفتر شورا ماشین هم میلرزد .............و بخار میکند .........ارام میگویم مهندس ارام بابا چی خبره شما عضو شورای این شهری چرا استرس داری اینقد ماشینو هم داری میلرزونی/ و او فقط از ماشین    میپرد بیرون و از صندوق عقب  چهار لیتری اب را در میاورد و میگوید .........حواسم پرت بود سر صبحی اب نریختم تو رادیات این مادر مرده .....

جوش نزن بابا ...چن روز دیگه این مادر مرده رو باید بندازی زیر پای زهرا خانوم و پژوی اداری رو سوار شی ....امما من با پژو رانندگیم خوب نیست ها؟  نگران نباش راننده برات میگیرن/...............و احساس ارامش را در چشمان او میتوانم تشخیص دهم

.............................................................................

یک سالن بزرگ خلوت/ ....یک میز بزرگ چند تا صندلی و یک حاج اقای ریشو و  سایرهمکاران!! نشسته پشت ان/ ....محل ثبت نام اعضای شورا ........مهندس پایش یارای گام برداشتن ندارد/ ...من جلو میروم و میگویم ...........سلام علیکم حاج اقا ....علیک سلام اقا  خوبید شما ...ممنوم .........به احترامم حتی نیم خیز هم  میشود و میپرسد امر؟ در خدمتم .....نیم نگاهی به غلامپور میکنم و نشانش میدهم و میگویم جناب مهندس  غلامپور که حاج اقا نیم متر از جایش میپرد و سلام علیکم قرایی میکند و میگوید به به تبریک میگم جناب مهندس/ ...بسیار خوشبختم ....باعث افتخاره که و........ هندوانه های راه راه را بزور زیر بغل غلامپور میچپاند و دست اخر میگوید جسارتا شناسنامه و مدرک فلان و بهمان رو لطف میکنید البته قابل شما رو نداره ثبت نام ولی خب میدونید مراحل قانونیه و ما هم جسارتی میکنیم خدمت شما/......غلامپور همراه با دوبال برای پرواز  یک زبان بزرگ هم در میاورد ...نه نه خواهش میکنم ما خودمون مجری قانونیم و میگردد از توی جیبش شناسنامه ای مچاله را در میاورد و تقدیم  حاج اقا میکند/ ....  . او هم تا شناسنامه را باز میکند پوز لبخند ملیحی از دهانش میپرد بیرون و میگوید فکر کنم اشتباه دادید این شناسنامه خانوم مرضیه ی  چاله سنگی..... فکر کنم همسر شما هستن ؟..... رنگ از رخسار غلامپور میپرد و من هاج و واج میمانم ....شناسنامه را از دست پیرمرد چنگ میزند و در  جیبش چاله میکند و یکی دیگر را در میاورد و  بدقت نگاهش میکند و بدست حاج اقا میسپارد ....لبخندهای   تشکر ساختگی رد و بدل میشود و باز دوباره چشمان حاج اقا وق میزند بیرون ...جسارتا مهندس فکر کنم این سجل هم اشتباهه/...سرش را میکند تو کله ی پیرمرد و میگوید نه نه این که مال خودمه اینم عکسمه البته مال جونیاس الان ی کم پیر شدم /........و پیرمرد میگوید اخه این اسم و فامیل با شما همخونی نداره غلام کله پز ده بالا؟ .....خب خودمم دیگه ...ما نفهمیدیم شما غلامپور هستید یا غلام کله پز ده بالا؟ ...حالا منهم سرم را چپانده ام توی سجل و چشمانم وق زده است /...........غلامپور با لرز میگوید من از زمانی که اومدم مشهد اسم و فامیلمو عوض کردم همه منو به این اسم میشناسن/ ....درست ..درست ولی این سجل اصله و مبنای کار /شما مگه تو ثبت نام ندادین مشخصات تونو بنویسن؟ .....چرا آخه ............ولی!! ....پیرمرد شرایط روحی اوضاع راکنترل میکند و میگوید اجازه بدید جناب کله پز ده بالا .....(حالا انگار ایه از عالم غیب  نازل  شده که کل فامیل را روخوانی کند) اجازه بدید و برگه ای تایپ شده را از کشوی میزش بیرون میاورد و میگوید بفرمایید/ ....رضا غلامپور ...فوق لیسانس عمران از دانشکده ی .....سوابق اجرایی ...میزان رای .....و باز میگوید یک لحظه تامل بفرمایید/ .......اهان اینجا غلام کله پز ده بالا میزان رای 4 عدد .................غلامپور کله پز روی من ولو میشود/ ....پدر سگا این که رای منو زهرا و دکتره فقط؟ ..........فلان فلان شده ها بچچه های خودمم به من رای ندادن ........... بازار فحش و نفرین داغ میشود ..........چایی نبات و گل گاو زبان و فندق خام توی کشوی پیرمرد کمی از فلاکت اوضاع میکاهد/ ....دو نفری زیر بغلش را میگیریم که از شورا خارج  شویم چشمم به مرد میانسال موقری میافتد که با همکاران پیرمرد سلام اوحوالپرسی میکند و میگوید ...مهندس غلامپور هستم مصدع اوقات !! با کله پز مثل فشنگ میزنیم بیرون ...کاش زودتر میامد این منجی عالم شورا....

توی ماشین شیطتنم گل میکند غلامپور جان شما 4 تا رای داشتی چرا از سه نفر اسم بردی چهارمیش کی بود کلک/ .....میخندد و سرخ میشود و میگوید به زهرا چیزی نگی ها ...مرضیه دختره خوبیه فی سبیل الله صیغش کردم شاید جوون مناسبس پیداش بشه بدم بهش/ ..انگور خوب نبایست نصیب شغال بشه ...

نزدیک منزل خیلی محترمانه بمن میگوید میدونی الان اصلا حالم خوب نیست نیاز به تمدد اعصاب دارم مرضیه رو دو روزی هست ندیدم .....شما که کار داری حتما؟ من من کنان میگویم/ ...خب بعله و گوشه ای ماشین را نگه میدارد و محترمانه  لنگم را میگیرد و میاندازدم بیرون  / بدون خداحافظی و بای بای خشک و خالی /صد رحمت به مرام خدانگهدار عشق های خیابانی یک روزه!/ .....ماشین سمت کوچه ی مرضیه براه میافتد ..............دست توی جیبم میکنم .....و میخواهم جلوی اولین تاکسی را بگیرم که یادم میافتد  لباسهایم را که  از دیروز عوض کردم ... پول برنداشتم ...................................

نیاز به تمدد اعصاب و ورزش دارم

پیاده روی کنار خیابان غرق دود .......صفایی دارد...تا خانه راهی نیست

کاش یک سنگ بزرگ پیدا میشد بکوبم توی سرم!!



نوشته شده توسط :امیر امیری
دوشنبه 31 مرداد 1390-09:39 ق.ظ
نظرات() 

foot pain
شنبه 18 شهریور 1396 06:15 ق.ظ
I'm really impressed with your writing skills as well
as with the layout on your blog. Is this a paid theme or did you customize it yourself?
Anyway keep up the nice quality writing, it's rare to see a great blog like this one today.
http://educatedfuzz2709.snack.ws/hammer-toe-deformity.html
یکشنبه 15 مرداد 1396 11:15 ق.ظ
I loved as much as you'll receive carried out right here.
The sketch is attractive, your authored subject matter stylish.
nonetheless, you command get bought an shakiness over that you wish be delivering the following.
unwell unquestionably come further formerly again since exactly the
same nearly very often inside case you shield this increase.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر