تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - ....گلی بنام حنا
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

....گلی بنام حنا

 (تصویر واقعی مربوط به داستان است  سال 57منزل پدربزرگ خیابان تهران جاییکه الان هتل نصر واقع است حاشیه خیابان)

 

خونه مادر بزرگم بزرگ بود و قدیمی مث  همه ی مادر بزرگا ........ی حوض لوزی وسط بود  و چهار تا باغچه از اونایی که دورش اجر کج میچینند کنارش ...........کف  حیاطش  اجر فرش بود .......................

ی باغچه توش گل حنا داشت ...گلی که من الان تو هیچ خونه ای ندیدم  چیز  عجیبی بود این     بوته ی  حنا ............چیزی که من تو 4 سالگی ازش کشف کردم   

ارتفاعش حدود  تا 50 تا40 سانت میرسید .. ...درست مثل نخل خرما بود که تو دفتر نقاشی هامون میکشیدیم گل های کوچک نارنجی مایل به قرمز داشت و وسطش ی کاسبرگ کوچیک زرد مثل فنر ..........حس میکردم گلهایی که از حنا کنده میشن و رو   زمین  میفتن چها ر روز بعد خودشون سر از خاک در میارن و میشن گل  ...بهمین سادگی..........

کل ماه رمضون تو منزل مادر بزرگ جلسه قران بود یعنی تقریبا چهار هفته.............

توی یک جلسه زنانه که فقط قران خونده میشد و از صبح تا ظهر  طول میکشید جایی برای من نبود .......همبازی خوبی هم نداشتم ........................

روز دوم ماه رمضان دست بکار شدم ..........دو زانومینشستم پای بوته های حنا و با دقت گلهای رسیده رو که بوته میخواست از خودش بپرونه با دست جدا میکردم  و کنار میذاشتم

 ی هدف خاص داشتم ...اولا عاشق بوته نخل مانند  اون  بودم برخلاف گلهای لاله عباسی که تو روز جمع میشدند و شب باز میشدند و دوم اینکه دیده بودم مادر بزرگ با پای دردناک و متورم میره سر کوچه عنصری از عطاری برای موهاش حنا میخره  میخواستم اونقدر گل تو حیاط باشه که مادر بزرگ تا اخر عمرش راحت بشه ......

با یک قاشق پلاستیکی بستنی و گلهای رسیده ! کارمو شروع کردم از کنار درز پنجره اشپزخونه قدیمی  کنار حیاط کارم شروع شد .....درزای اجر فرش .............کنار حوض .............لبه پنجره ها هر جا  ی کم خاک داشت و مرطوب بود برای من کافی بود ...........................با قاشق خاک رو میکندم و بذر رو توش میذاشتم و روشو میپوشوندم .......

سر چهار روز اولین بوته های حنا سبز شدند.............تو ی هشت روز گروه بعد و همینطور تا اخر ........حالا روزایی رسیده بود که از گلهای کاشته کنار دیوار اشپزخونه تو روزای اول!  بذر هم میگرفتم ..................

زنها هی قران میخوندن و من حنا میکاشتم ..............روزی که دوره قران تموم شد خونه مادر بزرگم نخلستون شده بود..............کسی به کار من توجهی نداشت

بیست و نهم  ماه مبارک که ختم قران تموم میشد سفره بزرگی  وسط اتاق  پهن میکردن و هر کسی به فراخور حالش تو سفره شکلات و نقل و شیرینی میذاشت   تا تبرک بشه و اخر وقت خانوما بمیمنت این سفره ی چیزایی برا بچچه هاشون بر میداشتن ...قل هوالله هم به هر کی می افتاد اش نذری میداد تو خونش ........................

تو حیاط داشتم با قاشق بستنی گود میکندم که یهو صدایی از جا بلندم کردم ....دختر خاله صدیق بود که داد میزد خاله امسال چی خبره خونتون اینجا مثل بهشته .........چی گلای حنای قشنگی .......

امد منو بوسید و برد تو اتاق پای سفره ....کنارش نشستم و چند تا شکلات داد دستم و زنها لپمو کشیدن و قربون صدقم رفتن  از این  قربون صدقه های روتین کودکی! که تا ابد تو هر نسلی  ادامه داره

اونا تو یک ماه ی جور بهشت ساخته بودن و من با دستا ی کوچیکم و  ی قاشق بستنی و اب پاش اسباب بازی  ی بهشت دیگه .......مال اونا پر از درخت و جوب شیر و حور و پری بود مال من فقط گل حنا داشت و عطر کودکی ....................جلسه تموم شد عید فطر هم گذشت ...کمتر میامدیم خونه مادر بزرگ................دو ماه بعد کل حیاط شده بود نخلستون ..دیوارها ...درز اجرها ...باغچه ها کنار حوض ...فقط ی راه تا اشپزخونه بود و ی راه تا اتاق خاله کوچیکه که تازه عروس بود ........... همه چی از دست من خارج شده بود گلهای حنا با هم مسابقه گذاشته بودن و حیاطو جنگل میکردن ..... .من فقط توان اینو داشتم که زیر اونا ماشینهای اسباب بازیمو کنار هم بچینم و بازی کنم و به صدای مادر بزرگم گوش کنم که بمادرم میگفت میبینی مادر این خونه امسال چی خبره از برکت قران و این جلسه ها ..ادم فکر میکنه تو بهشته .............................به پسر خاله محسن گفتم بیاد چند تا عکس بر داره از اینجا ...شاید سال دیگه این خبرا نباشه و مادر حرفش رو تایید میکرد

کسی به دستای پینه بسته و قاشق بستنی ی پسر بچچه نیگاهی نکرد(مادر /همان منزل/همان ایام/خیابان تهران.....)

(حوض لوزی و باغچه ها...اتاق پشت سر جمعیت منزل خاله کوچیکه تازه عروس و درب چوبی دولت پایین آشپزخانه  ایشان بود....خیابان تهران .....)



نوشته شده توسط :امیر امیری
شنبه 22 مرداد 1390-01:15 ب.ظ
نظرات() 

kandinattress.sosblogs.com
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 02:17 ق.ظ
Thanks for your marvelous posting! I actually enjoyed reading it, you will be a great author.

I will make certain to bookmark your blog and may come back from now on. I want to encourage you to ultimately continue your great posts, have a nice evening!
BHW
سه شنبه 29 فروردین 1396 10:39 ب.ظ
Hi there friends, how is everything, and what you would like to
say regarding this paragraph, in my view its truly remarkable in support of me.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر