تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - ....آتیش پاره در شهرداری قسمت اول
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

....آتیش پاره در شهرداری قسمت اول

نورپردازی تهران با منابع جدیدانرژی

نورپردازی تهران با منابع جدیدانرژی   متنی از مصاحبه جواد شوشتری در رابطه با نور پردازی شهر تهران

این مصاحبه را در پست قبلی اورد ه ام بنظر شما نورپردازی تهران چقدر برای من که سال تا سال انجا نرفته و نمیروم مهم است؟    این مصاحبه را دو بار در وبلاگم قرار داده ام... برای من فرقی نمیکند تهران شبهایش چه رنگی است و بمن ربطی هم  ندارد  فقط وقتی با ذوق و شوق این عکس و مصاحبه را به پدر و مادرم  نشان دادم  و گفتم ببینید جواد مصاحبه کرده برا شبهای تهران .... مادر همانطور که سرش روی بافتنی اش بود گفت  ا  اتیشپاره !! اینجا چیکار میکنه....... و پدر نگاهی کرد و ادامه داد چی اتیشایی که نسوزوندین با هم یادته؟... کافی است که کسی مرا ببیند و صحبت از گذشته نشود و نپرسد راستی از جواد چی خبر ... یادته با هم...... مادر هم هر گاه نقبی به گذشته من میزند و از گذشته ها یاد میکند  محال است نگوید یادته با جواد چی اتیشایی............ دوستان مشترکمان هم که حالا کمی بزرگتر شده اند هر گاه مرا ببینند همین سوال را دارند راستی چی خبر از جواد؟......

استاد کتک...شاگرد کتک خوره........

کلاس چهارم یکهفته دیرتر از همه رفتم سر کلاس دبستان حکمت خیابان دانش جنب دبیرستان میرزاکوچکخان جنگلی!!!دلم گرفته بود نه از مدرسه  بلکه از  این که شاگرد اقای جهانبخش شده بودم و او هم دست بزن عجیبی داشت چطور میزد با کابل  !!! بالگد!!با کمربندی که از سگکک انرا گره داده باشد!! و یکبار بقول جواد که برای ما از بزرگترها نقل میکرد موهای پسری را انچنان کشیده بود که با پوست سرش کنده شده بود!!! علی اکبر نژاد پسر شیطانی بود مشقهایش را نکرده بود!!!! انقدر لگد زد تا با سر خورد به نیمکت و پیشانیش غرق خون شد کسی هم جرات نداشت از معلمها چیزی به او بگوید چون نماینده معلمها بود و ( او اصالتش لر بود و از انجا به مشهد تبعیدش کرده بودند قبل انقلاب البته  جوری که خود خدا رحمت کرده اش میگفت)... اگر شاگردی شیفت یا معلمش را عوض میکرد وادارش میکرد برگردد سر کلاس خودش..... (شیفت مخالف ما همه خانم معلمهای مهربان بودند)... ما خانه مان را از خیابان تهران برده بودیم   انتهای هفده شهریور منطقه ای که همه اش  باغ بود و  فقط ماچند خانوار زندگی میکردیم تا بعد  مدتی خانواده  جواد هم امدند  و منزلی ساختند  و هنوز باباهایمان و ده دوازده خانواده دیگر مان انجا با هم همسایه اند از خانه هم  تا مدرسه خط واحد نامنظمی بود  که بسوار شدنش نمیارزید و مثل اتوبوس های هندی تا روی سقفش  ادم سوار میشد بنابراین پیاده میامدم و یکساعت  بیشتر در راه بودم در هوای سرد زمستان ویخبندانهای ان زمان  ... پشت دستهایم همیشه از سرما خشکی میزد و زخم میشد و   بخون میافتاد  مادرم هم اجازه نمیداد مدارس ان منطقه ثبت نام کنم میگفت فرهنگشان پایین است درس خوان نمیشوی.. یکروز مثل همیشه دیر رسیدم سر کلاس  با دستان خشکی زده خفن تا نشستم روی نیمکت و گرم شوم معلم گفت بیا ریاضی حل کن با ترس و سرمازده  رفتم پای تخته و نتوانستم  چیزی جواب دهم .. بنده خدا سر کمربند را از سگکک ان گره زد و افتاد بجان دستهایم انقدر زد تا غرق خون شد  و انگشت کوچک دستم پاره شد و بچه ها از زیر دست و پایش کشیدند  مرا بیرون (بجان شما انقدر مظلوم و معصوم بودم که نپرس)    بهر حال دلگیریم از این بود ...که شاگرد اقای جهانبخش میشدم و  نه ماه  ازگار کتک  میخوردم ......    تا مادرم مرا به معلم معرفی کرد  ودید حالم گرفته گفت ناراحت نباش جواد خاله هم اینجاس تنها نیستی... ومنهم با خوشحالی توی کلاس سرک کشیدم ودیدم جواد ردیف سوم سمت چپ نشسته و اقای جهانبخش چند تا سوال کرد نتوانستم جواب دهم و گفت  مشکلی نیست ادمت میکنم فرزندم ..    و فرستادم میز اخر ردیف وسط کنار بابک طاهری که سال سوم شهید شد بنده خدا(پست لطفا از مردن نترسید...)....

یکروز صبح امد سر کلاس مرتب و اتو کشیده نگاهی به بچه ها کرد و گفت اقایون نماز صبح هم که نخوندین از چشماتون پیداس و شروع کرد به سیلی زدن بچه ها معمولا از یک ردیف شروع میکرد و کل کلاس را منظم و بترتیب سیلی میزد نوبت به جواد که رسید بنده خدا ناگهان صورتش را عقب کشید و شترق سیلی با سرعت زیاد خورد تو گوش سعید قدیریان که پسرک خل و ساده ای بود و باز باز راه میرفت   اقای جهانبخش به اینهم اکتفا نکرد و سهمیه سیلی سعید را دوباره توی گوشش گذاشت.....دیگر  شده بودیم مثل زنهایی که دایم از دست شوهرانشان سیلی و کتک میخورند و توی جمع  خاله زنکی همه خاله خانباجی ها  دورشان جمع میشوند  و رد زخمهایشان را نگاه میکنند و اخ اخ و اوخ اوخ  می کنند و جرات دادگاه و طلاق هم ندارند  از دست خانواده شوهر ...  بهر حال عادت کرده بودیم  به کتک خوردن و بدنمان دفتر خاطرات اقای معلم بود و زنگهای تفریح و هنگام تعطیلی اخر وقت کل صحبتمان در رابطه با موضوع نوع کتک  خوردن و طرز   ان و رد زخمها یا خاطرات سال بالایی ها  از کتک خوردنهایشان  که سالهای قبل بدتر از این بوده و حالا خدا را شکر بهتر شده را مرور میکردیم...بچه های کلاسهای دیگر همیشه منتظر خوردن زنگ بودند تا کتک خورده اقای جهانبخش را ببینند و  در موردش محفل راه بیندازند   کلا ما مرور گر ویندوز اکسپلورر اقای جهانبخش بودیم و سالهای بعد توی دعواهای زنگ اخر مثل داش ها و گردنکشهای چاله میدان داد میزدیم مو(من)شاگرد کلاس اقا جهانبخشم ای کتکا برام مالی نیست جرات درن (دارید)بین  (بیایید)مردنه (مردانه)دعوا کنن و حریف میطلبیدیم و اگر نمیزدیم مردانه و خونسرد کتک میخوردیم چون استاد جهانبخش به معنای واقعی کلمه پوست کلفتمان کرده بود....یکی از کسانی که همیشه در زنگ تفریح و تعطیل با هیجان روی مبحث کتک خوری و نوع مبلمان تنبیهی اقای جهانبخش مانور میداد و مباحث فرعی و پیچیده سیستم جهانبخش را مطرح میکرد  همین اقای محسن پهلوان صاحب و موسس مجموعه پدیده شاندیز بود که یکی دو سالی از ما کوچکتر بود و بگمانم هیچگاه شاگرد استاد نشد....

سوره رو حفظ کن بری بهشت اقاجان

یکروز هم وادارمان کرد سوره همزه را حفظ کنیم  جدا از ایه الکرسی و ربنا اننا سمعنا منادی.....  میگفت شما نمیدانید این چه سوره خوبی است انروز چهل تا شاگرد ده ساله  سر کلاس همه بلند بلند با خودمان ویل لکل همزه میخواندیم تا حفظ شویم ثواب کنیم  و کتک نخوریم ... زنگ بعد امتحان این سوره بود همه حفظ بودند و عملا همه کتک خوردند ....من سوره را حتا برعکس هم حفظ بودم چی برسد براسته ان ... ولی وقتی استاد با کمربند گره زده و اخم بالا سرم ایستاد و گفت بخون اقا!!    ناخود اگاه چشمهای غضب کرده اش را که دیدم یاد ملک  الموت افتادم و همه چیز یادم رفت و به تته پته افتادم    ویل ویل       ....اقا بسم الله شو بگو   و شترق  ضربه کمربند اول رو سرم فرود امد .... وایه ایه خواندم و همراه با ان گریستم و گفتم تو رو خدا نزن اقا  من حفظ بودم بحضرت عباس و او میزد و میگفت نه حیفه نخوری  اقا ....... برای اخرتت خوبه میری بهشت اقاجان........پنج سال بعد وقتی جواد سراسیمه دوید منزل ما و گفت امیر اقا جهانبخش مرده باورم نشد، پاتوق ما بچه ها شب بعد افطار مسجد امین بود و مراسم ختم هم در همان مسجد برگزار میشد  مثل ادم بزرگترها رفتیم تعزیه و تسلیت گفتیم ومن به جوادگفتم  (او قاری قران بود و همیشه در مسابقات قرائت حرف اول را میزد) برو براش ویل لکل همزه رو بخون ثواب داره و جواد رفت پشت میکروفن و شروع کرد بخواندن و ما از ان به بعد از یاد بردیم که جهانبخش سختگیری بوده و فقط از خوبیهایش خاطرمان ماند......

باباخوانده...

بابک همکلاسیم خدای شیطنت بود  و پهلوی من مینشست یکروز امد سر کلاس دیدم هی استینش را میکشد پایین و نای صحبت ندارد  اقا که وارد کلاس شد نیامده کوه باروت بود کارد میزدی خونش در نمی امد در فاصله ای کوتاه چند بار به دفتر رفت و برگشت  بچه ها همه ساکت و لرزان منتظر انفجار جهانبخش بودند  تا  بالاخره  اقا منفجر شد ولی کسی را  کتک نزد بابک را اورد جلوی میز خودش و وادارش کرد  استینهایش را بالا بزند تمام دستانش سیاه و کبود بود  جهانبخش میغرید و از توی صحبتهایش فهمیدیم دیشب ناپدری بابک بقصد کشت بچه را زده و سیاه و کبودش کرده   ومعلم خبر دار شده و انقدر داد و فریاد زد و رفت و امد تا بالاخره پدر ناپدری بابک را در اورد و دهانش را سرو....... کرد (بابک را پنج سال بعد عراقیها برگبار بستند و شهید شد داستان لطفا از مردن نترسید همین وبلاگ)..........

یک بچچه سیدی بود جلوی من مینشست بنده خدا پدرش وضع مالی مناسبی نداشت و ظاهر پسرک نامرتب بود  (ما همیشه موظف به تمیزی بودیم و نظم....وغیر این سهمیه کتک روزانه مان دو برابر میشد)یکروز این بچه نیامد سر کلاس و  فردا صبح که دیدمش سر تا پا نو نوار و جلتمن شده بود یکدست کت و شلوار کرم رنگ البته یک سایز بزرگتر که بدرد سال اینده اش بخورد چکمه های لاستیکی سبز (ما چکمه مشکی بلا و ملی بپا میکردیم زمستانها)   و شال و کلاه پشمی سبز و خودش گل خنده امد نشست روی نیمکت ته و توی کار را در اوردم دیدم جهانبخش از طرف مدرسه پول جور کرده و داده  با اقا جانش بروند لباس بگیرند و از همه مهمتر ناهار را هم چون خرید شان طولانی بوده  (کلا خرید کت شلوارو شال گردن و چکمه پلاستیکی سبز زمان  زیادی میبرد )بیرون خورد ه اند و..... تا اخر سال هم با دو چشم خودم شاهدم که کتک نخورد....

مجید ریاضی تهرانی همانسال بابایش فوت کرد  سه روز نیامد سر کلاس    روز چهارم سیاه پوش نشسته بود  رو نیمکت بغ گرفته همه ما هم ساکت  که  جهانبخش وارد شد مجید  تا معلم را دید زد زیر گریه و  اقا در بغلش گرفت و نوازشش کرد و گفت عزیزم گریه نکن پسرم.... تو عزیز دلمی اصلا من میشم بابای خودت هر چی خواستی بخودم بگو و ما هم اشکهامان با اب دماغمان قاطی میشد و چهل نفری همزمان و ریتمیک فین مان را میکشیدم بالا و به این فکر میکردیم خوشبحال مجید که اگه باباش مرد اقا معلم باباش شد.....

روزی که استاد لباسهایش رادراورد....

با امدن بهار یواش یواش یخ استاد هم اب میشد .....گروهان زنهای کتک خورده از شوهر چند بار پوست انداخته و پوست زیرینشان کلفت تر شده بود همه چیز بهاری شده بود حتی اخلاق اقا معلم.... انزمان خبری از ماهواره و سی دی و کلوپ و .... نبود اکثر خانه ها یک تلویزیون دوازده اینچ سیاه سفید داشتند و تفریح ما برنامه کودک پنج تا شش بود و خانم الهه مجری ان... اند کارتونهایش هم گربه کلونداک بود که شنبه ها نشان میداد و از بد بختی انروز نوبت قطعی برق ما بود(هر محله هفته ای یکبار برقشان قطع میشد که از طریق اخبار خراسان اعلام میشد و شنبه ها نوبت ما بود)

اقای جهانبخش بیان شیوا و عجیبی داشت سر کلاس داستانها و خاطراتش را با اب و تاب عجیبی بیان میکرد و بچه ها محو سخنانش میشدند طوری که گذر زمان را نمیفهمیدند همانروز اول با ابهتش شاگردان را جیش بند کرده بود و کسی جرات اجازه اقا بریم مستراب گفتن نداشت همه دستهاشان را زیر چانه میگذاشتند و غرق در خاطرات و داستانهای جهانبخش محو میشدند تا زنگ بصدا در میامد که همه التماس میکردند اقا بقیشو بگن اقا بقیشو بگن........ما شخصیت داستانهای معلم بودیم همه ما تنهایی حضرت امنه را بوقت ولادت پیامبر درک میکردیم و زجر میکشیدیم وتا وقتی حضرت مریم و هاجر و اسیه بالای سرش نیامدند خیالمان راحت نشد...زمانی که دست علی بادست محمد بالا رفت و گفت این امامتان ااست هورا میکشیدیم و همه ارزومان این بود که توی جنگ امام حسین شمشیری داشتیم و میجنگیدیم جهانبخش اسطوره شجاعت و پرچمدار ما شده بود...... یکروز درس جغرافیا داشتیم موضوع هوا و باد و ارتفاع بود و بحث کشیده شد به سربازی استاد و اینکه ایشان چتر باز بوده اند و داستان عجیبی شد با بیان شیوای ایشان(ما همگی باباهایمان بقال و چقال و بنا و کاسب بودند به عمر ده ساله مان . هواپیما را از نزدیک ندیده بودیم چه برسد به یک چتر باز انهم از نمای نزدیک و چند قدمی خودمان  فکرش را بکنید ما در این نه ماه از یک چتر باز واقعی کتک خورده بودیم )...بچه ها  همراه بیانات استاد در طوفانی غریب گم شده بودند و دیگ چه کنم؟ جلویشان پهن بود  همه همزمان با ایشان نتوانستند ارتفاع را تشخیص دهند در ان هوای طوفانی .. و چتر را از ارتفاع بیست متری باز کردند و با شکم بروی سنگی فرود امدند و  شکمهاشان در عالم خیال پاره شد و خون صحرا را فرا گرفت  و بیهوشی و بیمارستان صحرایی و مراقبت های ویژه خانم پرستار از ایشان  انچنان بچه ها را محو کرده بود که  بخدا قسم هنوزبعد گذشت سالها انچنان راحت میتوانم فضای طوفانی انجا را مجسم کنم که انگار همین الان انجا هستم...  و اقمعلم  انچنان زیبا و رسا شرح داستان میکرد که زنگ تفریح خورد و هیچکس به صدای زنگ محلی نگذاشت بچه های کلاسهای دیگر پشت در ایستاده و منتظر خروج ما  برای بازی بودند غافل از اینکه همگی ما در صحرایی طوفان زده غرق در خون در انتظار کمک خانم پرستار بودیم ...... زنگ پایان تفریح زده شد و ما همچنان خون الود محو استاد بودیم تا داستان تمام شد و وهمه یکصدا گفتیم اقا اجازه ماخایم رد زخم رو شکمتان ره ببینم و او هم در پاسخ گفت بله اقایون بله چشم اجازه بفرمایید و ارام شروع به در اوردن لباسهایش کرد ابتدا دگمه کتش را باز کرد و انرا در اورد بعد پیراهنش را باز کرد کمربند شلوار و پیژامای تمیز کرم رنگ زیر ان را تا جایی که شرع اجازه میداد به پایین کشید و  از زیر لباسهای انکارد کرده و اتو کشیده اش رد زخمی به طول بیست سانتی متر و مورب خود نمایی میکرد بچه ها بسوی زخم کهنه چتر باز هجوم اوردند و غوغایی کلاس را برداشت سعید روبن فروش و مهدی خبیری انگار میخواستند زخم را بخورند بابک بروی جلوییها پریده بود و پاهایش از پشت رو بهوا بود و انقدر غرق در  ان بود که انگار زخم بیست ساله در حال محو شدن تاریخی بود مهدی معدنی داشت در رابطه با نوع ضربه و رد ان توضیح میداد که چقدر شبیه رد زخم اپاندیس بابای خودش است(مهدی شش سال بعد ترکش بشکمش خورد و شهید شد) من بخودم زحمتی ندادم و روی میز اخر ایستادم و میراث کهن تاریخی را از همانجا دید زدم و جواب خودم را یافتم همیشه دوس داشتم استاد را در خانه و با لباس راحت مجسم کنم ونمیشد هر بار که تجسم میکردم مردی با موهای ژل زده و چپه تراش و با کت وشلوار راه راه مشکی سفید را در رختخوابش مجسم میکردم که دارد روی خود لحاف میکشد و میگوید حضور انور اقدس شما عرض کنم برق را خاموش کنید ....اما حالا خیالم راحت شد و تجسمم شکل گرفت اقا ی جهانبخش مثل همه ادمها با زیر شلوار و زیر پیراهن میخوابید...

اخرین خداحافظی اخرین کتک

روزهای اخر سال و امتحانات خرداد بود و در گیر کلاسها بودیم اقای جهانبخش بروش خودش امتحان میگرفت زنگ تفریح یا قبل امتحان کتابمان را میگرفتیم دستمان و یک مشت تخمه افتابگردان وسط ان میریختیم و دور میزدیم و کلمات را بلغور میکردیم و تخمه میخوردیم و هی میخواندیم همسایه شمال ایران شوروی مغرب ترکیه مشرق افغانستان همسایه شمال ایران..... وتا تخمه ها تمام میشد و دستمان توی جیب هامان دنبال تخمه میگشت و کرک و پر ته جیب هامان را هم در میاوردیم و شوری انرا مزه مزه میکردیم تا یک دور کتاب را کرده باشیم... بعد میرفتیم سر جلسه امتحان و ..من با خواندنی ها مشکلی نداشتم  مادر شوهر من کتاب حساب بود که همیشه بی دلیل بزمینم  میزد و عامل تمام بدبختی های من بود این حساب  هر چه کتک خوردم و بدبختی کشیدم باعث و بانی ان این پدر سوخته بود که خدا از ان نگذرد.....روز امتحان ریاضی هم معلم همه ما را سر جامان نشاند و برگه ها را جلوی خودمان تصحیح کرد و کتک خوره ها را هم به نتیجه اعمالشان رساند  من که خودم از وضعیتم خبر داشتم خونسرد نشستم تا نوبت کتکم فرا برسد  برگه ام را که تصحیح کرد کتک اخرم را هم از صمیم قلب نوش جان کردم و با قلبی نشکسته زدم بیرون ...اقای مهذب ناظممان توی سالن مرا دید گفت چی شده امیرجان گریه میکنی گفتم جهانبخش مرا زده ...دستی بسرم کشید و گفت عیبی نداره دیگه تموم شد و من ارام با چشمانی اشک الود برگشتم و گفتم کاش معلم سال دیگه ما میشد خندید و پرسید چرا جواب دادم چون مادرم میگه فقط اقا جهانبخش میتونه تو رو ادمت کنه و.....سال تمام شد...یکعده پسر مودب اهل احوالپرسی و سنگین و قابل پذیرش توی جمع بزرگترها  همه قبولی خرداد تحویل معلم کلاس پنجم شدیم اقا اجازه نداد به شیفتهای دیگر منتقل شویم همه دقیق و حساب شده زیر نظر خودش رفتیم کلاس پنجم...

جنبش ضد منافقین کلاس پنجم

معلم کلاس پنجم ما انسان شریفی بود ولی سطحش برای ما پایین بود همان اوایل یکروز تکالیف ریاضی ام را انجام نداده بودم  مرا اورد بالای تخته و ودر کنار من چند نفر را تنبیه کرد با خط کش فلزی بزرگی کف دست هر کدام چند تا میزد و زر و و زارشان را در میاورد من نفر اخر بودم خونسرد و مطمین در چشمانش نگاه کردم و دستم را صاف و کشیده اوردم بالا و اشاره کردم بزن ... بنده خدا در چشمانم خیره شد و گفت برو بشین ایندفعه بخشیدمت  بار اخرت باشه ومن ارام نشستم سر جایم که میز اول بود یا مثلا میامد داستان تعریف کند  بحث داغ بهشت و جهنم بود  و میگفت بچه ها خیال نکنید بهشت یک باغ کوچیکه ها بهشت هر کسی اونقدر بزرگه که خدا میدانه شاید ببزرگی کشور ایران و من بهشت خودم را بصورت نقشه ایران مجسم میکردم و با همسایه های شمالی و جنوبی و نگرانیم از این بود که ته باغم را نمیبینم و از دوستان مدرسه ام دورم و این در غیاث با اقای جهانبخش و صحبتهای  وزین او یعنی مبحثی بنام چرت!!!.....

روزهای ارامی داشتم  ظهرها که مدرسه تعطیل میشد از انجا تا خانه کیف پشتی ام را به پشتم میانداختم و همان یکساعت راه را میدویدم و در نزده از توی کوچه دادمیزدم مامان ناهار چیداریم و با تنه بدر میکوفتم و وارد میشدم مثل همه کلاس پنجمی ها....جواد هم از خیابان تهران خانه شان را منتقل کرده بودند جای ما ... یکروز در حال دویدن بسمت خانه بودم که او را با چند تا از بچه ها دیدم ارام ارام راه میروند و صحبت میکنند همانطور که در حال حرکت بودم گفتم نمیای با هم بریم خونه دیر میشه ها! جواد نگاه عاقل  اندرسفیهی بمن کرد و گفت خیلی بچه ای بزرگ نمیشی مثل کلاس اولی ها بدو میری خونه که چی بشه تعجب کردم و ایستادم تا ببینم حرف حساب اقا چیست و اینگونه منحرف شدم ....

جنبش ابتدایی علیه دبیرستان..

دبستان حکمت واقع در خیابان دانش جنب دبیرستان دانش بزرگ نیا یا همان میرزا کوچکجنگلی بود و باز بغل دست ان دبیرستان فردوسی قرار داشت و کلا طول یک خیابان شاید حدود هزار متر بر این دو دبیرستان بود و کل این طول هزار متر یا بقول ما مشهدیها بر دبیرستانها را گروههای جنبشی یا همان پیشگام و فداییان خلق اکثریت و جنبش جوانان مبارز و پیکار و اتحاد .......

  و ننه قمر های سیاسی پر کرده بودند با تبلیغات وسیع و شدید سیاسی و خیابانی و دنیایی بود انجا و گردن بچه حزب اللهی را هم با تبر میزدند اسم بهشتی و رجایی  و.... امثالهم میاوردی با یک لگد  تو جوب اب ولو بودی و سنگ قبرت را باید سفارش میدادند همه دو قبضه به عقاید احمقانه و ووحشتناکشان چسبیده بودند و مملکت را میخواستند بروش خودشان اصلاح کنند..

اینکه میگویم دنیایی بود و جهنمی اغراق نمیکنم  تکه به تکه  و بغل هم هر گروهی تراکت ها و پوسترهای خودشان را چسبانیده بودند و پای هر تراکتی ده بیست تا از بچه های خودشان ایستاده بودند و عقاید و حقانیت گروه خودشان را توضیح میدادند شب تا صبح بدبختها مینشستند و روی مقوای بزرگ با خودکار مقاله مینوشتد  تا مردم بخواننددر نظر بگیرید پانصد متر بغل به بغل مقوای دست نوشته یا همان تراکت هایشان را با بند و طناب به دیوار میزدند و التماس میکردند  کسی بخواند انها را و بعد پای این تراکتها حرفی پیش میامد  و بحثی پیش میامد و یکی این میگفت و یکی ان جواب میداد و بعد گروه بغل دست پایش به بحث کشیده میشد و طرف فرض کنید بحث سیاسی اش از پیکار به فداییان کشیده میشد و بعد جنبش گام به گام و میدیدی پنج ساعت وقت یک نفر در این صفها به بطالت گذشته و حالا چه جمعیتی می ایستادند از خودشان و دیگران و چه بلبشویی بوجود میامد دیدنی است و مضحکه ای بود و التماس پشت التماس که دو تا کتاب از شان بخری و دست اخر هم چند تا دعوای جانان پیش میامد و گاه به چاقو و چاقو کشی منجر میشد  این گرو هها همه یک مزیت حسابی داشتند که دست شان با هم توی یک کاسه بود بظاهر سر و کله هم را میشکستند و لی در باطن رفیق گرمابه و گلستان بودند پشت هم را کیسه میکشیدند و لیف میزدند وهزار کار دیگررا میکردند و فقط یک هدف داشتند سر به تنه مردم نباشد و فقط همان خلق ارمانی خودشان باشد و دنیای ی داشتند برا خودشان اواخر که حسابی کم اورده بودند و بنی صدر گند کارش داشت در میامد و پشتوانه شان از هم میپاشید کیسه پیاز سیب زمینی میاوردند دم در دبیرستان میرزا کوچکخان و زیر قیمت بازار میفروختند  تا شاید نظر مردم بهشان جلب شود و جالب اینکه خانمهای زنبیل بدست محله از همه خرید میکردند جز اینها..

از حزب اللهی ها خبری نبود چون اجازه کار نداشتند جو جامعه طوری بود که اگر اینها هم قاطی اشدند وضع اسف بارتر میشد بندگان خدا اکثرا در جبهه بودند جنگ تازه شروع شده بود خرمشهر سقوط کرده بود کردستان که خود جهنمی بود اسم کردستان برای خانواده های ما یعنی سر بریدن بچه پاسدارها تو عروسی کومله و دمکراتها کسی که بچه اش کردستان بود یعنی بچه ای ندارد  کومله و دمکرات  به پشتوانه صدام انجا را جهنمی کرده بودند  رزمنده میدان جنگ با صدام این مزیت را داشت که یا شهید شود یا اسیر یا مجروح شود و بستری در بیمارستان ولی کسی که میرفت کردستان باید خودش را اماده میکرد برای مثله شدن  یا شهادت بطرز زجر اور اگر هم اسیر میشد که میفروختندش به صدام   شکنجه گاه روحی و جسمی بود کردستان عراقیها فقط میکشتند  و انگیزه شان جنگ بودولی کردستان محل انتقام گرفتن از مردمی بود که از جنس خودشان و ملیت خودشان بودند عجیب کینه شتری داشتند نسبت به این مردم .... برای مادر ی که جگر گوشه اش در کردستان بود سخت بود شنفتن این مطلب که پاسداری را چاقوی داغ روی گردنش بگذارند و ارام سر ببرند تا جان کندنش طولانی باشد و یا بسیجی اسیری را پوست بکنند و از این قبیل شکنجه ها... و در پشت جبهه و در شهر ها هم که غوغای خودشان را داشتند این گروههای سیاسی  مردم همه نگران جنگ بودند سیل اواره ها از خرمشهر و ابادان و شهرهای مرزی با خاطرات وحشتناک و بدون هیچ اندوخته ای هر روز وارد شهر میشدند و در مسافرخانه ها و هتل ها و هر جا یی که میشد اسکان داده میشدند صف نانوایی محله ما همیشه اگر پنج نفر بودند حالا سی نفر پیش نوبت داشتیم و عادت کرده بودیم هر روز سر کلاس همکلاسی جدیدی بنام جنگزده کنار خودمان داشته باشیم اینها بخصوص جنوبی هاشان افراد متمولی بودند که اکثرا به تجارت در خرمشهر و ابادان اشتغال داشتند و با ان مناعت طبعشان حالا دستشان پیش دولتی دراز بود که خودش الوده به جنگ در جبهه و کردستان بودچند تا فامیل خرمشهری داشتیم که امدند مشهد یکیشان تاجری بود که خانه مجللی در انجا درست کرده بود و روزی که قرار بود اثاث نوببرد منزل اولین خمپاره در اتاق مهمانخانه شان فرود امده بود و فرض کنید حالا در مشهد توی شهرک بهشتی اسکانش داد ه بودند و از فرط اجبار دم درب شهرک بساط راه انداخته و شکلات و ادامس میفروخت و بنده خدا بعدا روانی شد حداقل ده تا کارمند و منشی داشت....حالا در این بلبشو اینها هم جنگ روانی خاص خودشان را در شهر ها راه انداخته بودند و جولان میدادند نه پلیسی بود نه نیروی انتظامی و... و انصافا کارشان را هم خوب بلد بودند زمانی که عراقیها تا نزدیکی اهواز پیش امده بودند و مردم دچار رعب و وحشت سقوط این شهر که مرکز خوزستان بود گشته بودند اینها شبانه با ماشین های بزرگ خمپاره شصت حمل میکردند  و داخل محله های اهواز شلیک میکردند که مثلا عراقیها انقدر نزدیک شهر شده اند که خمپاره هاشان هم در شهر اصابت میکند و ودر مشهد هم جو تهدید و ارعاب و ترور را راه انداخته و بعد سقوط بنی صدر انرا بیشتر کردند مثلا پاسداری بعد هشت ماه از جبهه میامد مشهد و دم در خانه که زن و بچه اش میخواستند از او استقبال کنند همانجا جلوی چشم خانواده اش او را ترور میکردند و به شهادت میرساندنش و اینها مردم را بشدت ازار میداد..... جو عجیبی بود

گروه جواد شوشتری...

روزی که جواد بمن گفت خیلی بچه ای  و خیلی  محکم روی من توپید ایستادم تا ببینم حرف حسابش چیست و ارام با او چند تا از بچه هابسمت خانه راه افتادیم جواد مارا بجایی هدایت کرد که چند تا جوان جنبشی انجا ایستاده بودند و رفت کمی از تراکتها را خواند و بحث را با یکی از انها باز کرد و قیافه هایمان که همه بچه ابتدایی بود  و تحویلمان نگرفتند ولی وقتی با دلایل محکم جلوی انها ایستاد چند نفری امدند قانعش کنند ولی طرفشان وحشتناک بچه توپی بود اولین بار بود که از اطلاعات او تعجب میکردم چه چیزهایی میدانست که من نمیدانستم هر چه گفتند جواد جوابشان را ارام و منطقی داد میگفتند ما را شوروی تغذیه نمیکند و جواد به ارم داس و چکش که نماد کمونیست بود گیر داده بود ساعتها بر سر این طرح ونماد بحث میکردند فداییان خلق اکثریت خودشان را مبرا از اقلیت میدانستند که در کردستان باقی مانده و خون جوانان را میریختند و با دولت میجنگیدند بحث ها ساعتها طول میکشید  از همه بدتر جنبش پیشگام بود که اصطلاحا به انها میگفتند جنبشی...ادمهای عصبی  که چپه تراش میکردند سبیل درشت میگذاشتند و هنوز بحث پیش نیامده عصبانی میشدند و کار به دعوا میچرخید و ما چهار پنج نفر وسط این جمعیت شعار میدادیم مرگ بر جنبشی و کاری هم نمیتوانستند بکنند بندگان خدا چون همه بچه بودیم و اگر دست بلند میکردند روی ما ابروی خودشان میرفت و مجبور به تحملمان بودند چند هفته فقط کار ما پنج نفر همین بود تا بچه های دیگری را توجیه کردیم و بما پیوستند

سپهسالار ایران بنی صدر...

اینکه صدا و سیما یک چیزی از انروزها بمناسبت های مختلف نشان داده  و ماجرای بنی صدر و فرارش را نشان میدهد  را اصلا قبول ندارم بنظر من اصلا کارشناسی و صحیح نیست به ساده ترین علت چون با پنج نفر که انروزها و ان شرایط را درک کرده اند خالصانه و صحیح مصاحبه ای را انجام نداده  است همه میگویند منافقین یکروزی  بودند زدند و ریختند و ترور کردند   و یک ماجرای هفت تیر و هشت شهریور را به و جود اوردند و فرار کردند و .......همین  ولی بنظر من ماجرا کمی متفاوت بود


(منزل پدر بزرگ خیابان تهران عکس مربوط به زمانی است که من و جواد در اسمانها بودیم..نفر دوم پایین سمت چپ اقای لشگری رییس میراث فرهنگی خراسان رضوی است که بر سر باز پس گیری خانه مرحوم ملک با  رحیم مشایی دچار اختلاف شدند و لشگری کنار گذاشته شد/امیر شوشتری و محسن و حسن و عباس و حاج اقای شوشتری بزرگ  و حاج اقای مداح تهرانی در تصویر هستند عکاس مهندس خالق زاده رییس اسبق شرکت برق استان کرمان ..... )


نوشته شده توسط :امیر امیری
شنبه 25 تیر 1390-04:48 ب.ظ
نظرات() 

Mari
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 01:57 ق.ظ
I think what you published was actually very reasonable. But,
think on this, what if you composed a catchier title?
I ain't suggesting your information is not solid, but
what if you added a title that makes people desire more?
I mean خیابان تهران خاطرات کودکی - ....آتیش پاره
در شهرداری قسمت اول is kinda plain. You could glance at Yahoo's front page and see how they write article
headlines to get viewers to click. You might add a video or
a related picture or two to get readers interested about what you've got to say.
In my opinion, it would make your posts a little bit more interesting.
BHW
چهارشنبه 23 فروردین 1396 07:46 ب.ظ
You actually make it appear so easy together with your presentation however I find
this topic to be really one thing which I think I'd by no means understand.
It seems too complex and very broad for me. I'm having a look forward on your subsequent publish, I will try to get
the grasp of it!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر