تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - .....اتیش پاره در شهرداری قسمت دوم و اخر
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

.....اتیش پاره در شهرداری قسمت دوم و اخر

مردم بنی صدر را دوست داشتند به چند علت....اول اینکه اولین رییس جمهوری بود که در کشور بعد از حکومت پادشاهی توسط مردم انتخاب شده بود. دوم اینکه هر جا بحثی علیه بنی صدر مطرح میشد همه میگفتند چرا امام به او رای داده ...من کاری به صحبتها و کلام ها ی بزرگان در اندوره ندارم و    استنادشان هم به این کلام امام بود که انتخاب من انتخاب ملت است.... و علاوه بر اینکه میگفتند اگر بنی صدر بد است چرا امام او را فرمانده کل قوا کرده و این بهر حال  مصلحت مملکت در ان زمان بود  بنی صدر حدود 12 میلیون رای اورده بود یعنی دوازده میلیون سرپرست و بزرگ خانواده که بقیه تحت تاثیر انها بودند به او رای داده بودند.  و این کار را برای ما بچه ها سخت کرده بود  که وقتی بحثی را در دبستان مطرح میکردیم همه به باباهاشان استناد میکردند که بابای ما بنی صدر رو دوست داره ....مردم از منافقین متنفر بودند ولی هنوز برای کسی انچنان جا نیفتاده بود که دست اینها با بنی صدر توی یک کاسه است و ورق زمانی اندک اندک برگشت که امام بنی صدر را از فرماندهی کل قوا خلع کردند تمام اشکال و سختی کار در همین عدم تشخیص بود ...ولی جواد سیاست خاص خودش را داشت ....من نقاشی ام خوب بود و همان روز های اول طرحی زدم که بنی صدر یکطرف و مسعود رجوی طرف دیگر  و بین خودشان مقداری پول گذاشته و داشتند تقسیم میکردند.. ومیخندیدند طرح کودکانه ای بود و زیر ان نوشتم خیال نکنید ما نمیدانیم دست شما با بنی صدر توی یک کاسه است شما همه تان از نظر ما یکی هستید مرگ بر بنی صدر و رجوی..... و توی صندق کمک به سازمان انداختم.... جواد بچه های زیادی را دور خودش بمرور جمع میکرد ولی اجازه نمیدادبحثی  بین بنی صدری ها و طرفداران رجایی و بهشتی سر بگیرد و میگفت اتحاد مان حفظ شود در ان جمع چند نفره تنها کسانی که بشدت مرید رجایی وبهشتی بودند جواد بود  و من و محسن پهلوان(صاحب امتیاز وصاحب اصلی پدیده شاندیز)که ما کلاس پنجمی بودیم و محسن پهلوان کلاس سومی ...ولی هیکلش درشت بود و سر نترسی داشت و انصافا تو دعواها داد وقال زیادی میکرد و با جرات تمام روی دبیرستانیهای منافق  دست بلند میکرد و چند باری هم کتک خورد... محسن عجیب جسور بود                                                                                                                                           ////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

تیاتر خیابانی گروهکها

  یکبار همان روزهای اول من و محسن و جواد وداشتیم میرفتیم منزل بحث کودکانه مان هم فقط همین بحث های سیاسی بود ... که دیدیم سر چهار راه دانش جایی که الان هتل اریا قرار دارد یک نمایش خیابانی برگزار شده است  چند تا از دبیرستانیهای فردوسی و میرزا و کوچکخان و کسانی که ما نمیشناختیمشان داشتند تیاتری بر علیه صدام و حمایت از مردم و خیلی تیپ مثبت بازی میکردند و مردم هم به تعداد زیاد دور شان جمع شده بودند  رفتیم جلو ...جواد مردد بود که اینها بقول ما خوبند یا بد  کمی دقت کرد و بما اشاره ای کرد گفت این جنبشی اند رو ی گردن بازیگران مقوایی اویزان کرده بودند  نوشته بودند گام به گام  خیلی زیرکانه عمل کرده بودند ... مانده بودیم چه کنیم جواد گفت صبر کنید  و وقتی تیاترشان تمام شد   بما اشاره ای کرد راستش من هنوز مردد بودم چه کنم که محسن پهلوان جسورانه از میان جمع بلند شد و رفت توی نمایششان و گفت به به   به به و گردنبند مقوا را از گردن یکیشان کشید و پاره کرد و گفت مرگ بر جنبشی و من و جواد هم زدیم توی میدان و شعار دادیم وتراکتهاشان را پاره کردیم و ...چند مرد بزرگ شروع کردند به دعوای با ما که چکار میکنید بچچه جان این کارا درست نیست و جواد شروع کرد به بحث که شماها با این سنتون نمیفهمید اینا جنبشی اند و بحث در گرفت و بازیگران نمایش سریع بدون هیچ بحثی در رفتند ...چون ما را میشناختند و بحث جواد داغ شد و به بنی صدر و بهشتی کشیده شد  و بزرگان کم اوردند و متفرق شدند تازه دو زاریشان جا افتاده بود که نمایش سر کاری بوده و اینها انقلابی نیستند و جنبشی اند و ما با چند تا کلاس پنجمی که بهمان ملحق شدند چند دقیقه ای شعار دادیم.. و رفتیم در راه چند تا کلاس سومی گردن اویز جنبشی ها را از توی دعوا جمع کرده و بگردن انداخته و مسخره بازی میکردند ...محسن پهلوان یکی یک چند تا پس گردنی حواله شان کرد و دعواشان کرد و گردن اویز ها را پاره کرد و بچه زدند زیر گریه و رفتند ............................................

/////////////////////////////////////////////////////////////////////اتحاد کودکانه

جواد عجیب روی اتحاد اعتقاد داشت و ...از مدرسه تا خانه و بالعکس که میرفتیم حداقل سه ساعت طول میکشید... در کیف من فقط ماژیک هایی بود که بزور از محسن لشگری میگرفتم و روی دیوارها شعار مینوشتیم و حسابی از بزرگترها و دبیرستانیها کتک میخوردیم ... جو عجیبی بود  بچههای محلات مختلف ما را شناخته و هر روز مجبور بودیم مسیرمان را عوض کنیم ...خیابان یاران و نسترن و لادن عملا همه بنی صدری بودند ....یادم نمیرود یکروز به محسن لشگری(رییس وقت  میراث فرهنگی خراسان رضوی) گفتم محسن این کوچه ها عجیب بنی صدرین  بیا یکشب بریم شعار نویسی و او قبول کرد و یکشب رفتیم و من دلی از عزا در اوردم و چند کوچه را بدقت شعار نویسی علیه بنی صدر کردم  شاید هفتصد هشتصد تایی نوشتم ...محسن مثل من نمینوشت و بیشتر متن هایش متفاوت بود که مثلا چرا مجاهدین از مناظره ازاد خود داری میکنند و همچین مباحثی.......کوچه ها را که باب دلم کردم فردا صبح با ماشین برادر جواد رفتیم مدرسه و تا ظهر ماجرا را صد بار شرح دادم و سرم را بالا گرفتم و با جواد بسمت کوچه های دیشب راه افتادیم تا هنر نمایی خودم را نشانش بدهم..... کوچه اول حتا یک شعار هم روی دیوار نبود ....تعجب کردم ..کوچه دوم هم خبری نبود و سومی هم بهمین ترتیب ... دیوارها همگی شسته و حتا خیابان را هم با شیلنگ اب تمیز کرده بودند .... ته کوچه سوم چن تا زن که شیلنگ و جارو بدست شان بود داشتند تمیز کاری میکردند نزدیکشان که رسیدیم دیدم دارند میخندند و بهشتی و رجایی را مسخره میکنند و از تمیز کاری جاودانه شان سخن میگویند و .......................... تنها شعار باقیمانده شعار های محسن بود که چون مرگ و درود نداشت پاکشان نکرده بودند ... فردای انروز هم دختر خاله ام که دو اتیشه بنی صدر بود  کل کوچه ها را با فحش علیه بهشتی و.. پر کرد ...... کسی هم بکارش کاری نداشت بهر حال این جو در ان دوران طبیعی بود  و  ما  فقط حرص میخوردیم/////////////////////////////////////////////////////////////////////////

اینجا اخرشه............!!

چند ماهی که گذشت گروه ما مستحکم تر شده بود و کار جواد سازمان یافته تر....  یک روز که دیگر کارد به استخوان گروهکها رسیده بود دعوای ما و پاره کردن تراکتها و لگد مال کردن پوسترها و کتابهای سازمان از ساعت دوازده تا سه عصر ادامه داشت هر چه دم دستمان بود پاره کردیم و شعار میدادیم غلغله ای در خیابان دانش بپا شده بود نه پلیسی بود و نه کلانتری و چیزی .... انها هم طاقت نیاوردند و افتادند بجان ما. .... .. محسن پهلوان که همان اول دست به یقه شد و کتک کاری را با دبیرستانیها شروع کرد  انها هم نامردی نکردند و با لنگ و لگد افتادند بجان ما تا جایی که میخوردیم مارا  کتک زدند..... مردم عادی معترض شدند ...این چه کاریه میکنید بچچه های مردمو میزنید و دعوا شروع شد و انها  کم اوردند و ما کتک خورده برگشتیم منزل

تو راه  به جواد گفتم چکا ر کنیم گفت باید انتقام بگیریم ... بچچه های دیگر کلاس هم شنیده بودند همچین اتفاقی افتاده گفتند ما فردا زنگ اخر می یایم دعوا... انگیزه درست و حسابی نداشتند ولی بدرد کار میخوردند و جواد فقط مواظب بود اسمی از بنی صدر و بهشتی در میان کشیده نشود تا اتحاد بهم نخورد

///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

بالاتر از سلاح...

توی چند سالی که در رشته اتیش بازی تخصص میگرفتم همیشه از میان چوبها میخ های بزرگی را جدا میکردم که بدرد هیچ کار و بازی نمیخوردند انها را کنار میگذاشتم بقول جواد میخ طویله بودند .....انروز عصر با هم رفتیم و ده بیست از بهترین ها و بزرگترها را سواکردیم داخل پلاستیکی گذاشتیم و توی کیفم چپاندیم...... قرار گذاشته بودیم با میخ دمار از روز گار گروهکها در بیاوریم

//////////////////////////////////////////////////////////////

جاسوسی که منجی ما شد

صبح روز بعد که  دبستان رسیدیم سریع رفتیم پشت ساختمان قدیمی ساز ساختمان  ودر سوراخهای مربع شکل زیر ساختمان کلاس پنجم میخها را قایم کردیم و اجری رو ی ان گذاشتیم و رفتیم سر کلاس تا ظهر از روی خیال راحت بین بچچه ها تقسیم کنیم از این موضوع من و جواد و محسن پهلوان با خبر بودیم.....

///////////////////////////////////////////////////////////////////////////

کتک خوری از استاد جهانبخش

از زنگ اول ده دقیقه ای نگذشته بودکه از دفتر دبستان مرا خواستند و با تعجب بلند شدم رفتم دم دفتر دیدم چند تا از بچچه های همرزمم ایستاده و گریه میکنند واقای جهانبخش کنار شان ایستاده  ......تا رفتم جلو و من را دید شپلق کوبید توی گوشم و شروع کرد به زدن که مردک عوضی حالا میری با جنبشیا دعوا میکنی که بزنن توی شکمت.... انطرفتر محسن پهلوان سرخ و کتک خورده ایستاده بود و اخمهایش تو هم بود... پرسید کی تحریکت کرده پدر سوخته ....میگی یا بزنمت باز که منهم گریه نکردم ولی گفتم اقا جواد شوشتری بوده ....... جواد هنوز نیامده بیرون ..... اول کتکش را خورد ولی خونسرد ایستاد و صدایش در نیامد و وقتی اقای جهانبخش رفت داخل دفتر با اخم پرسید کی منو لو داد کسی چیزی نگفت ... و امروز بعد چند سال اعتراف میکنم که من بودم جواد عزیز چرا که زیر شکنجه اقا معلم طاقت نیاوردم..... جاسوسی که ما را لو داده بود پسرک بور و سفیدی که چهار سال مردود شده بود بنام  سعید اقا حسینی تیپش یک چیزی شبیه کلنل توپولوف سریال قهوه تلخ زورش هم انقدر زیاد بود که حتی محسن پهلوان هم از پسش بر نمیامد

////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

لشگر بی رهبر!!!!

ظهر غلغله ای بپا بود من و جواد جرات نکردیم به میخها نزدیک شویم....لشگر بی رهبر برای خودش در میان گروهکها ولو بود اما مدیریت جواد چیز دیگری بود ...یک چند تایی کتاب و تراکت پاره شد و دعوای مختصری ... سعید جاسوس هم انجا ایستاده بود و اسمها را مینوشت جواد را کارد میزدی خونش در نمیامد..... و پسرهای جنبشی با لبخندی ملیح مسخره مان میکردند اما این پایان کار نبود

////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

 روزی که کار یکسره شد!

دو هفته ای از این ماجرا نگذشته بود که بنی صدر از فرماندهی کل قوا خلع شد و عملا همه چیز تمام شد  و دستها رو شد  توی منزل من بالای سرم پوستری از امام چسبانیده بودم که روی ان نوشته بود خمینی روح خدا......فرمانده کل قوا................خواهرم بنی صدری دو اتیشه بود گفت............ برش دار پوسترو.. گفتم دست بزنی  بنی صدرتو تیکه پاره میکنم جرات داری به عکس من دست بزن .....امد جلو متنو پاک کنه زدم بنی صدرو از دیوار کندم  گفتم پاک کن تا مچاله اش کنم مردک عوضی مجاهدو..... و بدینترتیب با هم کنار امدیم یکروز ظهر از مدرسه امدم منزل دیدم شوهر خاله ام سرطان داشت و روزهای اخر عمرش بود بنده خدا نشسته و قسمت فرمانده کل قوا رو با خودکار پاک کرده و با تمسخر به من گفت یادت باشه بنی صدر فرمانده کل قواس این اقا فقط رهبره.... حوصله بحث نداشتم مریض احوال بود  ... پدرم هم منتظر بود خطایی بکنم تا پوسترهای بالای سرم را مچاله کند و دور بریزد ...اماجواد ازاد مطلق بود سرتاپای منزلشان را پوستر کرده بود و کسی بکارش کاری نداشت و برای همین اکثر مواقع من منزل او بودم و سرمان گرم بود

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////

مارشال جوادشوشتری

یک کتاب داشتم که تصویر مارشال رومل (روباه صحرا) را نشان میداد که در ایام بازنشستگی در حال کشتن مگسها بود  اما مارشال جواد مرد بازنشستگی نبودمدتی از دوران مبارزه گذشته بود  و مسائل منافقین و گروهکها بنحوی حل شده و جذابیتی نداشت ......که یکروز مرا بزمین محصور جنب منزلشان برد زمینی هفتصد هشتصد متری که  متعلق ببرادرها بود و هنوز منزلی نساخته بودند حسین اقا انزمان مسئول روابط عمومی اموزش  پرورش بود که صبحها مارا بمدرسه میبرد و تا انجا  اگر هوا برفی بود التماس میکردیم و جیز و پر میزدیم  تو رو خدا مدرسه ها رو تعطیل کن ولی نمیدانم چرا بحرف ما گوش نمیکرد قرار بود   ایشان  خانه ای بسازد چند ماشین اجر سفال درجه یک اورده بودند و با احتیاط دانه دانه تخلیه کرده بودند برای نمای منزل ( خانه های اجر سفال سوراخ دارمد بود ان زمان) تاکید موکد هم کرده بودند امیر و جواد هم دست نزنن به اجرها.......................................

گفتم که خب چی   جریان  این اجرا چیه؟ گفت دیروز با هادی کامرانی وسطش یک سنگر ساختیم برا جنگ با عراقیا بیا بریم توش فقط حسین اقا نفهمه گفتم چشم و از راه  مخفی وارد تالار دو در دویی شدیم که با احتیاط زده بودند...جواد مغز متفکر و اندیشمندی بود اما مجری طرحهایش من بودم تخصص من انسال در دو چیز خلاصه میشد اول تفنگ سازی که منبع درامدم بود و عجیب سود بالایی داشت و دوم تخصصم ساخت اغل سگ بود هر کسی میخواست دور از چشم پدر و مادرش سگی نگه داری کند بنحوی باید از من کمک میگرفت معمار معروف ساخت لونه سگ بودم تو محله...... ولی با اجر سفال کار نکرده بودم.

 تا  سنگرو دیدم گفتم این نیاز به تغییر داره ...گفت حسین اقا نفهمه ..جواب داد م  جوری میسازم که نفهمه و تا  چند ماهی نفهمید و  بنده خدا زمانی بو برد که در عمل انجام قرار گرفته بود

ساخت سنگرها سه ماه بیشتر وقت گرفت از تالار اصلی فرماندهی و راههای زیر زمینی و استراحتگاه و برجکهای دیده بانی ضد گلوله وووو همه را بدقت تراز کردیم و ساختیم  اجر ها کنارش لب پر نشد فقط از جان و دل  تکه وپاره و ضرب خورده شد که بدرد ساخت سرویس بهداشتی هم نمیخورد  مجتمع عظیمی بود......یکروز هم که  مجتمع فرماندهی حاضرشد و ما هم برحسب عادت همیشه توی مدرسه تفنگ بازی میکردیم به محسن پهلوان و بر و بچ گفتیم همچین سنگری داریم و امدند و هیجان زده شدند.... من وجواد همیشه از موا ضع خودمان با دشمن میجنگیدیم محسن که امد با هیجان گفت نباید اجازه بدیم عراقیا به ما حمله  کنن  باید غافلگیرشون کنیم در گروههای  دونفری دسته بندی میشدیم و مارپیچ و سینه خیز حمله میکردیم  به دشمن و لت و پارشان میکردیم  و  با لباس های   پاره پوره  برمیگشتیم به مقر فرماندهی و قورت قورت اب میخوردیم    مسولین نظام هم بزرگترین اشتباهشان این بود که ما را کشف نکردند تا جنگ را کنتراتی برداریم و سه روزه تحویلشان بدهیم....////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// روحیه ی پدیده شاندیز!!!!

.نکته ای که شاید الان بعد سالها برایم قابل درک است روحیه محسن پهلوان است که همیشه میل به تهاجم و رهبری داشت نمیگذاشت کسی به او برسد یا قدرت مانور برایش داشته باشد  توی بازی کودکانه همیشه میگفت حمله کنیم غافلگیر بشن تا نتونن حمله بکنن...... زمانی که من دانشجو بودم و جنگ افغانستان تازه تمام شده بود در ان بحبوحه ناامنی  .....  محسن ظاهرا به ان کشور رفته بود و در انجا  اشپزخانه زده بود و کاری کرده بود در ان کشور جنگ زده و ناامن که کمتر کسی جسارتش را داشت  انجام دهد و جواد بیشتر با او در ارتباط است و من از همان سالهای جنک و سنگر سازی کودکانه از او بیخبرم نکته دیگر  علاقه اش به طبیعت بود یکروز اخر اسفند که به دبستان رفتیم و کلاس تشکیل نشد و حدود ساعت 3 از مدرسه زدیم بیرون  اسمان ابی پر از ابرهای پنبه ای بود و چهره دل انگیزی داشت و تا منزل ده بار سرش را رو به اسمان کرد و  با لهحه خراسانی گفت   ایی ابرای کومولوس ره ببینن توره بخدا   و وادارمان کرد در خیابان دانش روی پله ای با جواد و چند نفر دیگر نشستیم و یکساعت تماشای اجباری ابر کومولوس و استراتوس که یحتمل از کتاب علوم یاد گرفته بود بخورد ما داد و بر سر نوع ابر و بارش ان مسلما با جواد بحثشان شد و من همیشه تابع و توسری خور بودم عمله گروه بهترین عنوان برای من بود بیل میزدم ...سنگر میساختم... تفنگ درست میکردم...شعار مینوشتم وبوقتش خفه خون میگرفتم و بحث هایشان را گوش میکردم.....

سه ماه بعد از ساخت مجتمع سنگر های زیر زمینی و رو زمینی حسین اقا محترمانه از ما عذر خواهی کرد و اجازه خواست اجرهایش را بناها بردارند برای ساختمان هرچند بدرد نما نمیخوردند برای زیر کار خوب بودند و چند ماشین اجر خوب مجددا برای رو کار اوردند...عجیب انسان شریفی است این حسین اقای شوشتری...

/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

/////////////////////////////////////////////////کشاورزی شغل انبیا

یکروز توی  خرابه ها با جواد وول میخوردیم و بکارگر ها که اجرها را میبردند و سنگرها را صاف میکردند نگاه میکردیم .....

جواد گفت بیا یک کاری بکنیم...گفتم چیکار...جواب دادبیا زمینو اونقدر گود کنیم تا.... گفتم خب چی بشه ...گفت خب بریم پایین ... جواب دادم چاه بزنیم؟ سری تکان داد

 گفتم بیا یک کار کنیم نتیجه بده   گفت چی... گفتم بیا باغچه و باغ درست کنیم سبزی بکاریم که کار خوبیه بهترم است... براحتی قبول کرد و مشغول شدیم

بیلها و کلنگها حاضر شدند زمین ها قطعه بندی و کرت بندی شدند جواد میخواست ازروی کتاب حرفه و. فن کلاس اول اصولی کار کند و من هم متخصص تجربی سبزیکاری بودم اندک اختلافی واقع شد ولی مهم نبود چند روز پیاده فاصله خانه تا مدرسه راگز کردیم و با پول تو جیبی مان بذر ها را خریدیم ...شاهی و ریحان و تربچه و شنبلیله و شوید ...دور تا دور انرا هم عشق من ... ذرت کاشتیم.... از مدرسه نیامده شیلنگ اب دستمان بود ....کشاورزی از جنگ راحت تر بود ماشینهای اسباب بازیمان را اوردیم و دور تا دور باغچه را جاده کشیدیم و غلتک انداختیم و گردنه و زیر گذر و رو گذر ساختیم و باز بچچه ها امدند ماشین بازی و تماشا...منهم هر روز با خط کش اندازه ذرت ها را چک میکردم ....عاشق شیر بلال بودم و دیوانه تق تق ترکیدن دانه هایش روی اتش.....

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

خیانت و جنایت

 چند روز بعد سبد سبد سبزی تازه بود که بمنزل باباهایمان میبردیم واما ذرتها انگار دست بدست هم داده بودند تا دیرتر برسند....

روز موعود فرا رسید قرار شد ذرتها را بکنیم و تقسیم کنیم چه قد و بالایی کرده بودند پدر سوخته ها......

امدیم شروع کنیم جواد گفت بیا صبر کنیم تا فردا دونه هاش زردتر بشه شاید هنوز شیر باشه گفتم چشم...  کاکل ذرتها را نوازش کردیم  و رفتیم خانه فردا صبح مدرسه بودیم و ظهر که رسیدیم ...فجیع ترین حادثه عمرمان رخ داده بود.... بوته ها در هم شکسته بودند و بهم مالیده ..با سرعت دویدیم تکه های ذغال هنوز گرم بودند و کاکل از هم پاشیده . برگ ذرت ریخته  و پاشیده باغچه را پر کرده بود ...هیچ چیز نگفتیم.. سکوت فضا را پر کرده بود

صبح همان روز که مدرسه بودیم بچچه بی ادبهای محل که جواد اجازه دوستی با انها را نمیداد امده بودند  با خیال راحت کارشان را کرده بودند..دوچرخه ام را سوار شدم و رکاب زدم و رفتم توی محله .. حدسی و فرضی با چند نفر دست به یقه شدم چند تا را حسابی زدم به چند نفر فحش های مجاز دادم اما تعدادشان زیاد بود و دست به یکی کرده و دم بر نمیاوردند میدانستند اگر حرفی بزنند قافیه  را باختند هم از نظر اخلاقی از جواد حساب میبردند و هم من کلانتر محل بودم .... لگد های زیر بیضه و شکمشان را توی صف نانوایی بخاطر داشتند پاهایم بلند بود و وقتی ساق پا میزدم و دعوا راه میانداختم.... طرف تا یکهفته از رفتن بمدرسه ناتوان بود وا ین چیزها دردای را دوا نمیکرد ذرتها دیگر الان هضم شده بودند

فردا جواد بدو بدو امد در خانه و در زد و وقتی باز کردم چند تا ذرت کوچک و کچل در دستش بود باقیمانده از بوته های جان سالم بد برده از غارت

 حاج اقا شوشتری فردای انروز داد دری روی زمین بازی ما زدند و انرا قفل کرد.... اما این فقط نوشدارویی بود بعد مرگ ذرت

/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// یکروز همه چیز تمام شد...................

رفته رفته بزرگتر میشدیم ... جواد جدیتر میشد و خواسته های مردانه تری داشت... سال سوم که تمام شد گفت من میخوام برم دنبال سیاست میخوام سیاست مدار بشم تو چی ... ومن هنوز توی عوالم کودکی سیر میکردم و نمیدانستم..... گفتم من شاید میکانیک بشم میرم هنرستان ... شایدم درسو ول ! کردم و رفتم میکانیکی فرقی نداره...

همان سال جواد تصادف سختی کرد...با مرگ یک قدم فاصله داشت ..انشب من انجا نبودم ... وهمراهی جواد که باهم فوتبال بازی میکردیم زیر ماشین اتش نشانی له شد و جواد جفت پایش شکست و راهی بیمارستان و ماهها در منزل بود در بیمارستان امداد کارش را از سر باز کردند 40 عدد بخیه در پایش عفونت کرد... عباس شوشتری ان زمان رییس هیئت کوهنوردی استان بود از بچچه های بهیار کسی امد منزلشان کمی بی حسی روی  زخم تزریق کرد و بخیه ها را شکافتند  فرمانده میدان رزم میله های تخت را در دستانش میفشرد اما گریه نکرد  در طی 3 ساعت تکه های شیشه و شن بود که با پنس از لای زخمها بیرون کشیده میشد ..اول یکی بعد دوتا سه تا و انقدر بود که نمیشد شمرد من فقط مات و مبهوت نگاه میکردم...

////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

پرسه در عالم کودکی

سنگرها صاف شدند ورفتند پی کارشان و جایشان خانه های چند طبقه ساخته شد   باغچه ها   دیوار های بلند شدندو و ماشینهای کودکی  بخاطرات پیوستند و...جواد با رتبه 120 رفت دانشگاه تهران و من همچنان  محبوس در کودک درونم..... دست و پا زدن معنایی ندارد ..... ..بچچه ها قد کشیدند ..ریش سبیل در اوردند و اقا شدند و ولی من همچنان دست و پا میزنم در پوسته کودکی..... توی  باغ خودم همیشه کارگرها مشغولند  سالیان سال است که  ماشینها ی  اجر سفال و سیمان در رفت امدند بناها  همیشه سرگرم کارند کارگرها بیل میزنند و من در میان وسایلم همه چیز دارم بیل کلنگ ماله  تراز  شاقول  و تیشه هر روز یک جایی را میزنم و خراب میکنم و باز از نو میسازم درختها قد میکشند و میوه میدهند  دیوارها بالا و پایین میروند و باغچه های سبزی هر روز بزرگتر میشوند فقط از ذرت خبری نیست میترسم حتا یکدانه بکارم  ......ترسی نهفته از دوران کودکی..... جواد هم بزرگ شده و دکترایش را گرفته .... توی عالم سیاست برای خودش سرش گرم است جلسه میگذارد نیرو جابجا میکند مصاحبه میکند  واما وقتی با هم با شیم اول سوالمان ناخوداگاه اینست  از میخها خبر داری.... باغچه ذرت...یادته  .. راستی فلانی چیکاره شد ..... و جودش در تهران. است اما کودک درونش یک جایی این حوالی پرسه میزند جایی بنام.خیابان تهران.... کوچه باغ خونی.......

            

 



نوشته شده توسط :امیر امیری
شنبه 25 تیر 1390-09:39 ق.ظ
نظرات() 

elenakemmerling.hatenablog.com
یکشنبه 15 مرداد 1396 08:20 ق.ظ
Your style is unique in comparison to other people I've read stuff from.
Thank you for posting when you have the opportunity, Guess I'll just book mark this blog.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر