تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی - کوکب (خانم) پور رنجبر..................دربار.......دکتر علی شریعتی ...... و یادمان...............
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

کوکب (خانم) پور رنجبر..................دربار.......دکتر علی شریعتی ...... و یادمان...............


کوکب خانم (پور رنجبر ) معلم قرآن  مادرم بود ......................در حدود ِ  سالهای 1330؛خیابان تهران (عنصری9)............جلسات قرآنش بیشتر در همان محله و منازل مرحوم صداقت و مرصعی تشکیل میشد(همسر مرصعی توسط شاه اعدام شد ........به پست های قبل  کانال مراجعه کنید ) ....مادر بواسطه ی  کسوتِ  روحانی  پدرش در  جلسات  بانو حضور میافت   و بعلت سفر مداوم به عتبات و عدم حضور منظم در مدارس نوین برای تحصیل  به مکتبخانه میرفت که بعدها تصمیم گرفت  ادامه ی تحصیل بدهد و با توجه به سنش که  حدود یازده سال بود قرار  بر این گشت از او  در ابتدا آزمون ورود به کلاس پایه  بگیرند که شیوه ی مرسوم در ان زمان بود ..........به توصیه ی  خانم رنجبر  برای موفقیت در امتحان معلمانی برایش در نظر گرفته  شدند ؛کلاسها ی درسِ  خصوصی یا در کانون نشر حقایق اسلامی تشکیل میشد  و یا در  مدرسه ی اسلامی شریعت  بود  (هردو متعلق به محمد تقی شریعتی) ....بعد از موفقیت ِ آزمون ؛درپایه ی  سوم دبستان بیهقی (خیابان تهران ) ثبت نام شد که در ان دوران مدیره اش  خانم  مومنه ای بود  بنام بانو  رضویان و  ساکن در همان محله!   پور رنجبرخودش هم  در مدرسه  ی بیهقی  تدریس  میکرد  ... .................... بیهقی بعدها به دو پایه ی ابتدایی و                     بزر گسال   تقسیم شد که  پایه ی پنجم تا نهم به  حاشیه ی خیابان تهران نقل مکان  داد  بانو پور رنجبر اولین فرد در تاریخ فرهنگی این کشور است که شیوه ی آسان روخوانی قرآن را ابداع کرد و  سالهابعد از او بواسطه ی افتاده حالی و گمنام بودنش و  شرایطِ  خاصِ ! ............ بعد انقلاب  بسیاری از افراد همان  شیوه را بنام خودشان در کتب مختلف  با عنوان روخوانی آسانِ  قران ثبت و ضبط کردند .....(نوعی سرقت فرهنگی).........تا قبل از ابداع ِ این  روش  !  ندریس   معمولا منحصر به مکتبخانه ها بود که بر اساسِ یادگیری حروف ِابجد و  بسختی و مشقت ؛ روخوانی  از کتاب   به کودکان آموزش داده  میشد که اکنون گاه در قالب فیلمهای تاریخی اشارتی  طنز و کوتاه به آن میشود ......شیوه ی آسانِ مرحوم رنجبر که سالها وقتش را برای ابداع آن صرف کرده بود نقطه ی پایانی بر حضور پر رنگ و فراگیر  مکتبخانه ها   گزارد ؛  آنهم در جامعه ی  رو به پیشرفتی   که مکاتب سنتی  خود بنوعی معمارانِ کهن ِ فرهنگیِ آن بودند........   بانو کوکب در بیان آن سالها (به مادرم) میگوید؛ یکروزبا خانم مرصعی قرار گذاشتم برای رفتن به منزلش .....وقتی رسیدم پرسید  فلانی ناهار چی بخوریم؟ گفتم یک نان و پنیر و خربزه کفایت است ؛ دفتر و قلم برداشتم و نشستم گوشه ی اتاق و مشغول شدم  به تفکر برای تغییر راهِ یاد گیری الفبای قرآنی... ..اوجِ بیداد  مکتب خانه ها بودو عمر کودکان در فراگیریِ واژه های سخت  به هدر میرفت؛ یک آموزش اولیه گاه تا سه سال طول میکشید  و باعث دلزدگی از یاد گرفتن  میگشت .......حدودِ غروب  بود که دیدم چیزی شبیه پشم و کرک در  دهانم قرار دارد و ان را میجوم ...........با تعجب به بیرون در آوردم و به مرصعی خیره شدم  ؛......... او  هم  با عصبانیت بمن نگاه میکرد و وقتی سوال کردم این چیست توی دهانم؟ !!...... پاسخ داد از صبح گوشه ی اتاق نشستی به فکر کردن.....وقت ناهار یک  عدد نان سنگک را  یواش یواش لقمه گرفتم و با  قاچ خربزه در دهانت گذاشتم تا تمام شد  و تو نفهمیدی .....از روی حرص همانطور که نشسته بودم دستم را کردم تو تشک و به زور قدری پشم و کرک بیرون کشیدم و داخل دهانت  گذاشتم ؛ از ظهر تا بحال  هم داری انرا میجوی و به رو نمی آوری ؛ و  برای همین در خلال جلسات خصوصی از دوستانش  عذر خواهی میکرد که اگر تمرکز بر موضوعی داشت  و از حال خودش خارج بود کسی آزرده خاطر نگردد.......... ثمره ی این زحمات بالاخره پس از سالها ریاضتِ روحی و جسمی  خود  را نشان داد ....... ماحصلِ  این تحقیقِ   چند ساله دو  کتاب بودند؛    یکی  برای مبتدیان و دیگری  یاد گیری پیشرفته ی قرآن در قالب داستانی بنام گفتگوی حسن و حسین که  چاپ  کتاب و تدریس آن  در مدرسه ی اسلامی کوکبیه که متعلق به  شخصِ خودش بود و  سایر مدارس دخترانه از جمله بیهقی آغاز  شد ...بعد از موفقیت ابتدایی این نوع از  آموزش  ؛  پور رنجبر به تهران رفت و  در  غالبِ  جلسه ا ی طولانی و  فشرده ی یک روزه  از صبح تا حدود عصر برای مدرسین دانشسراهای عالیِ آن دوره در حسینیه ی ارشاد ؛حاضرین در جلسه را با این  شیوه ی یادگیری  آشنا کرد؛ که  باعث استقبالِ گسترده  معلمین و اساتید دانشگاهی تهران از نامبرده گردید .........اساتیدی که این راه را یک انقلاب  و خط بطلان بر آموزه های سنگین مکتب خانه ها میدانستند ....شهرت فراگیر  خانم  معلم  در مدت کوتاهی  به دربار هم رسید و بعدِ مدتی برای تدریس خصوصیِ این روش  از آموختن !


جهت   برادر  زاده ی شاه  به انجا  دعوت  شد ؛  مدت اموزش یک هفته تعیین گردید و قرار   بر این گشت  در پایان تدریس از کودک امتحانی گرفته شود ......نتیجه ی ازمون  از پیش مشخص وبازهم  موفقیت آمیز بود ......دربار برای این معلم   هدایایی گرانقیمتی  تدارک دیده بود ......ولی این خواسته ی بانو رنجبر نبود ؛به احترام از میانِ هدیه های  نفیس شاهی برای        نوه اش  جواد خودنویسی به یادگار برداشت و به مشهد باز گشت ...به شهری که هنوز در ان زمان مستاجر بود و سالها بعد که آیت الله قمی  اراضی منطقه ی  محرومِ طلاب را به طلبه ها  برای سکونت واگذار میکرد؛ قطعه زمینی در همان محدوده (چهار راه برق) به او داده و خانه ای کوچک و دو طبقه به کمک تنها دخترش فاطمه  ساخت وبا   دامادش در آن آنجا ساکن شد .........فاطمه (پور رنجبر) مدیره مدرسه ی  دخترانه علوی شعبه ی مشهد بود که یوسف پسر بزرگ حاج اقا علوی امام جماعت مسجد گوهرشاد آن را  همزمان در پایتخت     و مشهد  تاسیس و گرایشات سیاسی داشت ...حاج اقا علوی در (خیابان تهران) کوچه ی درختی ساکن  بود ....به مناسبت های مختلف  و اعیاد در منزلش جشنی برگزار میشد و بزرگان دینی وشخصیت های مذهبی  شهر حضور بهم میرساندند ....در یکی از همین جلساتِ عید غدیر  بود که  قطعه شعر سیاسی سرود  ه ی یوسف توسط برادر کوچک هشت ساله اش در مجلس قرایت شد ....قطعه ای که بسیاری از میهمانان      فرهیخته ی   حاضر در مجلس  را به وجد آورد و هدیه ای به کودک دادند تا برایشان بازخوانی و باز نویسی کند .... مضمون اولیه ی هم با این بیت اغاز میشد؛  تا کی به ندامت و غفلت ......روز را شب کنیم؛شب را روز؟.........کس به دادت نمیرسد فردا .....کن زنیکی ذخیره ای امروز.!!................ ..... مدت کوتاهی   پس از حضور در دربار اوازه  شهرت   این معلم ِ ساده زیست! در تمامی کشور پیچید و خانواده های سرشناس بسیاری مشتاق دیدارش بودند و گاه این دیدارها به دوستی های عمیق منتهی میشد ...همچون خانواده ی قوام شیرازی و مادر جمشید اموزگار (نخست وزیر)  و خاندان ِ قره گوز لو ....ارادت حاجیه خانم اموزگار که زنی مومنه و  بشدت مقید به اداب  مذهبی بود باعث میشد که نامبرده هر از چند گاهی به بانوی قرآنی  سری  بزند و در همان خانه ی تازه ساز و محقرِ کوی طلاب با او دیداری داشته باشد .......مرحوم پور رنجبر اعتقادش بر این بود اگر کسی نمیداند تو مسولی پس باید برای اموختن پیش قدم شوی   ؛درب خانه اش بروی همه باز بود...در منطقه ی محروم کوی طلاب پیرزنانی بودند که بعشق صواب ِ مجلس! به منزل زنی قدم میگذاشتند که هیچ اطلاعی از شهرت فراگیر و سوابقش نداشتند ....  قرآن طبقه ی اجتماعی نمیشناسد ....بانوان معروف از سراسر  کشور بدیدار معلم !می امدند و همه در کنارِ  اهالیِ همان منطقه روی فرشی مینشستند و بسته به معرفتشان از درس تفسیر  و تعلیم استاد بهره ای میبردند ؛ شیوه ی پذایرایی از جانبِ میزبان  یکسان بود ؛ سینی چای  توسط دخترش یک دور  در اتاق میگشت، فرقی نداشت میهمان! مادرِ جمشید     آموزگاری  باشد که از فرسنگها راه دور به عشقِ دیدارِ او  امده   یا پیرزنی محروم و  بانوی همسایه ی بیسوادِ        دهه ی سی  ......همه در پیشگاه  خداوند برابر بودند......(کوکب خانم فقط یک دختر داشت  و او هم  سه فرزند  و  یک داماد ؛ در میان نوه ها عذرا شیوه ی او را بر گرفته بود و داماداو  مرحوم اسماعیلی در جریان تیر اندازی  مکه در همان سال ها  دستگیر و کشته  و جنازه اش  به ایران استرداد شده بود    از جریان سیاسی اش بی اطلاعم)............مادر سال پنجم را  در دبستان بیهقی تمام کرد .... مراوده ها و صمیمیت بین  کوکب  و دختری که جای نوه اش بود رنگ و روی بیشتری  بخود میگرفت  ؛ یک روز در منزل   نشسته بود که  درب خانه را زدند ......چند نفر از جانب  استاد بدنبال او  امده بودند ؛ بدون این که اطلاعی از خواسته شان داشته باشد و طبق دستور مرحومه رنجبر ....


با هم راهی کانون نشر حقایق اسلامی شده و  همان لحظه یکسره فرستاده بودند در اتاقی با بیش از پنجاه نفر  تا تدریس   را  برایشان آغاز کند .......کانون نشر  متعلق به مرحوم محمد تقی شریعتی بود ....خانه ای کوچک در کوچه ی تلفنخانه ....روبرویش هم مدرسه ی اسلامی   شریعت  قرار داشت که مدیریتِ دخترانه با  مرحوم  اشرف شریعت بود که در ان سالهاشاید سنش به هفتاد سال میزد .....تدریس قران در کانون برای بانوان ادامه یافت تا زمانی که مدرسه ی اسلامی توسط موسس ان خراب شد و قرار بر احداث بنایی بزرگ و پیشرفته جهت  احداث موسسه ی  آموزش عالی شریعت  گردید   ....کارهای اولیه  احداث ساختمان انجام  شده بود که بیکباره و بدستور ساواک کانون تعطیل    و خانواده ی شریعتی بشدت تحت نطر قرار گرفتند ....بانو رنجبر اجازه نداد کلاس ها تعطیل شود و بطور پنهانی در همان محله و در تکیه ی شاطر ها جلسات  توسط مادر   ادامه یافت .............کار مکتبخانه ها که از رونق افتاد ؛شیوه های جدیدی پدید  امد ؛حالا  در هر محله یک یا دو بانوی مکتب دار کلاسی دایر و با عنوان      نماینده  ی رسمی کوکب پور رنجبر شروع به فعالیت میکردند .....(که گاه خواسته های غیر معقولی از عوام داشتندهمچون شستن رخت و لباس و زغالِ رایگان و...)....مردم  در آن زمان با توجه به شیوه ی سنگین مکتبخانه ها (که برای عموم اینگونه اموزش مقدور نبود  و یادگیری کتاب مقدس بنوعی دست نیافتنی بود) مشتاقِ  راهی آسان  بودند  و  بسترِ سواستفاده ی شدید مادی و معنوی  از ارادتشان  به این کتاب اسمانی  توسط ملا باجی ها ی آن روزگار  فراهم میگشت....بنا به دستور   خودش کلاسی منظم  درمنزل مرحوم اقاجان بزرگ تاسیس و  شخصِ ایشان  در آن حضور یاقت و  بعد  ازچند جلسه مادر را بعنوان نماینده ی خود در خیابان تهران معرفی کرد......کلاس های تدریس  از آن زمان  تا بحال همچنان ادامه دارد ........بعد از انقلاب و تغییر بستر فرهنگی   و  شرایط آسانِ دسترسی به آموزش و کهولت سن  !!کوکب پور  رنجبر بمرور  زمان به  دستِ فراموشی سپرده شد .... هرچند که شاید تدریس در دربار شاهی  و فضای اولیه ی انقلاب هم بر این موضوع بی تاثیر نبود .....بانوی شیرازی الاصل (متولد1282)  که در جوانی  بر اثر بیماری ابله نابینا و در سن بیست و هفت سالگی شفا پیدا کرده  و تصمیم گرفته بود زندگی اش را وقف تعلیم ِ کتاب آسمانی کند حالا ستاره ی زندگی اش به افول میزد و خودش کم کم آسمانی میشد  تا  سال ِ یکهزار و سیصد و  هفتاد که چهره در نقاب خاک بر کشید و غریبانه پرواز کرد و گمنام بدون هیچ مراسم مناسبی  در گورستان بهشت رضا بخاک سپرده شد .... نسل جوان امروز شاید در  جستجوهای  قرآنی  نامی از کوکب پور رنجبر به چشمشان بخورد بدون انکه بدانند  این شخص که  بود و چگونه زیست! .....شاید هم نیازی نباشد به شناختن بانویی  گمنام   در میان اخبار رنگ و وارنگ شبکه های مجازی و بیماری سیاست  خواهی و گاه دل زدگیِ  این نسل از  آموزه های دینی.......نیازی نباشد به شناخت معلمی که عاشقانه در مقابل تحجر فرهنگی و استبداد  چند صد ساله ی مکتب خانه ها ایستاد  و خود  گامی شد برای آغازِ تحول در نسل  جوان آن روزگار که  دریابند خواستن توانستن است... (کانال خیابانِ تهران خاطرات کودکی).https://telegram.me/joinchat/B2jloz4BOoFeLP3Hys865w


نوشته شده توسط :امیر امیری
دوشنبه 29 آذر 1395-01:59 ب.ظ
نظرات() 

Logan
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 03:38 ب.ظ
I'd like to thank you for the efforts you have put in penning this website.
I really hope to view the same high-grade blog posts by
you later on as well. In truth, your creative writing abilities has inspired
me to get my own site now ;)
mereweapon613.exteen.com
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 12:56 ب.ظ
Howdy would you mind sharing which blog platform you're using?
I'm looking to start my own blog in the near future but I'm having
a difficult time deciding between BlogEngine/Wordpress/B2evolution and Drupal.
The reason I ask is because your layout seems different then most blogs and I'm looking for something unique.
P.S Sorry for being off-topic but I had to ask!
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 06:13 ق.ظ
I think this is one of the most important information for me.
And i am glad reading your article. But should remark
on few general things, The web site style is great, the articles is really excellent : D.

Good job, cheers
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر