تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

به کانال خیابان تهران خاطرات کودکی بپیوندید

https://t.me/joinchat/AAAAAD4BOoHnMtdhys865w  برای دیدن ادامه ی مطالب به کانال خیابان تهران بپیوندید

نوشته شده توسط :امیر امیری
سه شنبه 21 دی 1395-04:53 ب.ظ
نظرات() 

کوکب (خانم) پور رنجبر..................دربار.......دکتر علی شریعتی ...... و یادمان...............


کوکب خانم (پور رنجبر ) معلم قرآن  مادرم بود ......................در حدود ِ  سالهای 1330؛خیابان تهران (عنصری9)............جلسات قرآنش بیشتر در همان محله و منازل مرحوم صداقت و مرصعی تشکیل میشد(همسر مرصعی توسط شاه اعدام شد ........به پست های قبل  کانال مراجعه کنید ) ....مادر بواسطه ی  کسوتِ  روحانی  پدرش در  جلسات  بانو حضور میافت   و بعلت سفر مداوم به عتبات و عدم حضور منظم در مدارس نوین برای تحصیل  به مکتبخانه میرفت که بعدها تصمیم گرفت  ادامه ی تحصیل بدهد و با توجه به سنش که  حدود یازده سال بود قرار  بر این گشت از او  در ابتدا آزمون ورود به کلاس پایه  بگیرند که شیوه ی مرسوم در ان زمان بود ..........به توصیه ی  خانم رنجبر  برای موفقیت در امتحان معلمانی برایش در نظر گرفته  شدند ؛کلاسها ی درسِ  خصوصی یا در کانون نشر حقایق اسلامی تشکیل میشد  و یا در  مدرسه ی اسلامی شریعت  بود  (هردو متعلق به محمد تقی شریعتی) ....بعد از موفقیت ِ آزمون ؛درپایه ی  سوم دبستان بیهقی (خیابان تهران ) ثبت نام شد که در ان دوران مدیره اش  خانم  مومنه ای بود  بنام بانو  رضویان و  ساکن در همان محله!   پور رنجبرخودش هم  در مدرسه  ی بیهقی  تدریس  میکرد  ... .................... بیهقی بعدها به دو پایه ی ابتدایی و                     بزر گسال   تقسیم شد که  پایه ی پنجم تا نهم به  حاشیه ی خیابان تهران نقل مکان  داد  بانو پور رنجبر اولین فرد در تاریخ فرهنگی این کشور است که شیوه ی آسان روخوانی قرآن را ابداع کرد و  سالهابعد از او بواسطه ی افتاده حالی و گمنام بودنش و  شرایطِ  خاصِ ! ............ بعد انقلاب  بسیاری از افراد همان  شیوه را بنام خودشان در کتب مختلف  با عنوان روخوانی آسانِ  قران ثبت و ضبط کردند .....(نوعی سرقت فرهنگی).........تا قبل از ابداع ِ این  روش  !  ندریس   معمولا منحصر به مکتبخانه ها بود که بر اساسِ یادگیری حروف ِابجد و  بسختی و مشقت ؛ روخوانی  از کتاب   به کودکان آموزش داده  میشد که اکنون گاه در قالب فیلمهای تاریخی اشارتی  طنز و کوتاه به آن میشود ......شیوه ی آسانِ مرحوم رنجبر که سالها وقتش را برای ابداع آن صرف کرده بود نقطه ی پایانی بر حضور پر رنگ و فراگیر  مکتبخانه ها   گزارد ؛  آنهم در جامعه ی  رو به پیشرفتی   که مکاتب سنتی  خود بنوعی معمارانِ کهن ِ فرهنگیِ آن بودند........   بانو کوکب در بیان آن سالها (به مادرم) میگوید؛ یکروزبا خانم مرصعی قرار گذاشتم برای رفتن به منزلش .....وقتی رسیدم پرسید  فلانی ناهار چی بخوریم؟ گفتم یک نان و پنیر و خربزه کفایت است ؛ دفتر و قلم برداشتم و نشستم گوشه ی اتاق و مشغول شدم  به تفکر برای تغییر راهِ یاد گیری الفبای قرآنی... ..اوجِ بیداد  مکتب خانه ها بودو عمر کودکان در فراگیریِ واژه های سخت  به هدر میرفت؛ یک آموزش اولیه گاه تا سه سال طول میکشید  و باعث دلزدگی از یاد گرفتن  میگشت .......حدودِ غروب  بود که دیدم چیزی شبیه پشم و کرک در  دهانم قرار دارد و ان را میجوم ...........با تعجب به بیرون در آوردم و به مرصعی خیره شدم  ؛......... او  هم  با عصبانیت بمن نگاه میکرد و وقتی سوال کردم این چیست توی دهانم؟ !!...... پاسخ داد از صبح گوشه ی اتاق نشستی به فکر کردن.....وقت ناهار یک  عدد نان سنگک را  یواش یواش لقمه گرفتم و با  قاچ خربزه در دهانت گذاشتم تا تمام شد  و تو نفهمیدی .....از روی حرص همانطور که نشسته بودم دستم را کردم تو تشک و به زور قدری پشم و کرک بیرون کشیدم و داخل دهانت  گذاشتم ؛ از ظهر تا بحال  هم داری انرا میجوی و به رو نمی آوری ؛ و  برای همین در خلال جلسات خصوصی از دوستانش  عذر خواهی میکرد که اگر تمرکز بر موضوعی داشت  و از حال خودش خارج بود کسی آزرده خاطر نگردد.......... ثمره ی این زحمات بالاخره پس از سالها ریاضتِ روحی و جسمی  خود  را نشان داد ....... ماحصلِ  این تحقیقِ   چند ساله دو  کتاب بودند؛    یکی  برای مبتدیان و دیگری  یاد گیری پیشرفته ی قرآن در قالب داستانی بنام گفتگوی حسن و حسین که  چاپ  کتاب و تدریس آن  در مدرسه ی اسلامی کوکبیه که متعلق به  شخصِ خودش بود و  سایر مدارس دخترانه از جمله بیهقی آغاز  شد ...بعد از موفقیت ابتدایی این نوع از  آموزش  ؛  پور رنجبر به تهران رفت و  در  غالبِ  جلسه ا ی طولانی و  فشرده ی یک روزه  از صبح تا حدود عصر برای مدرسین دانشسراهای عالیِ آن دوره در حسینیه ی ارشاد ؛حاضرین در جلسه را با این  شیوه ی یادگیری  آشنا کرد؛ که  باعث استقبالِ گسترده  معلمین و اساتید دانشگاهی تهران از نامبرده گردید .........اساتیدی که این راه را یک انقلاب  و خط بطلان بر آموزه های سنگین مکتب خانه ها میدانستند ....شهرت فراگیر  خانم  معلم  در مدت کوتاهی  به دربار هم رسید و بعدِ مدتی برای تدریس خصوصیِ این روش  از آموختن !


جهت   برادر  زاده ی شاه  به انجا  دعوت  شد ؛  مدت اموزش یک هفته تعیین گردید و قرار   بر این گشت  در پایان تدریس از کودک امتحانی گرفته شود ......نتیجه ی ازمون  از پیش مشخص وبازهم  موفقیت آمیز بود ......دربار برای این معلم   هدایایی گرانقیمتی  تدارک دیده بود ......ولی این خواسته ی بانو رنجبر نبود ؛به احترام از میانِ هدیه های  نفیس شاهی برای        نوه اش  جواد خودنویسی به یادگار برداشت و به مشهد باز گشت ...به شهری که هنوز در ان زمان مستاجر بود و سالها بعد که آیت الله قمی  اراضی منطقه ی  محرومِ طلاب را به طلبه ها  برای سکونت واگذار میکرد؛ قطعه زمینی در همان محدوده (چهار راه برق) به او داده و خانه ای کوچک و دو طبقه به کمک تنها دخترش فاطمه  ساخت وبا   دامادش در آن آنجا ساکن شد .........فاطمه (پور رنجبر) مدیره مدرسه ی  دخترانه علوی شعبه ی مشهد بود که یوسف پسر بزرگ حاج اقا علوی امام جماعت مسجد گوهرشاد آن را  همزمان در پایتخت     و مشهد  تاسیس و گرایشات سیاسی داشت ...حاج اقا علوی در (خیابان تهران) کوچه ی درختی ساکن  بود ....به مناسبت های مختلف  و اعیاد در منزلش جشنی برگزار میشد و بزرگان دینی وشخصیت های مذهبی  شهر حضور بهم میرساندند ....در یکی از همین جلساتِ عید غدیر  بود که  قطعه شعر سیاسی سرود  ه ی یوسف توسط برادر کوچک هشت ساله اش در مجلس قرایت شد ....قطعه ای که بسیاری از میهمانان      فرهیخته ی   حاضر در مجلس  را به وجد آورد و هدیه ای به کودک دادند تا برایشان بازخوانی و باز نویسی کند .... مضمون اولیه ی هم با این بیت اغاز میشد؛  تا کی به ندامت و غفلت ......روز را شب کنیم؛شب را روز؟.........کس به دادت نمیرسد فردا .....کن زنیکی ذخیره ای امروز.!!................ ..... مدت کوتاهی   پس از حضور در دربار اوازه  شهرت   این معلم ِ ساده زیست! در تمامی کشور پیچید و خانواده های سرشناس بسیاری مشتاق دیدارش بودند و گاه این دیدارها به دوستی های عمیق منتهی میشد ...همچون خانواده ی قوام شیرازی و مادر جمشید اموزگار (نخست وزیر)  و خاندان ِ قره گوز لو ....ارادت حاجیه خانم اموزگار که زنی مومنه و  بشدت مقید به اداب  مذهبی بود باعث میشد که نامبرده هر از چند گاهی به بانوی قرآنی  سری  بزند و در همان خانه ی تازه ساز و محقرِ کوی طلاب با او دیداری داشته باشد .......مرحوم پور رنجبر اعتقادش بر این بود اگر کسی نمیداند تو مسولی پس باید برای اموختن پیش قدم شوی   ؛درب خانه اش بروی همه باز بود...در منطقه ی محروم کوی طلاب پیرزنانی بودند که بعشق صواب ِ مجلس! به منزل زنی قدم میگذاشتند که هیچ اطلاعی از شهرت فراگیر و سوابقش نداشتند ....  قرآن طبقه ی اجتماعی نمیشناسد ....بانوان معروف از سراسر  کشور بدیدار معلم !می امدند و همه در کنارِ  اهالیِ همان منطقه روی فرشی مینشستند و بسته به معرفتشان از درس تفسیر  و تعلیم استاد بهره ای میبردند ؛ شیوه ی پذایرایی از جانبِ میزبان  یکسان بود ؛ سینی چای  توسط دخترش یک دور  در اتاق میگشت، فرقی نداشت میهمان! مادرِ جمشید     آموزگاری  باشد که از فرسنگها راه دور به عشقِ دیدارِ او  امده   یا پیرزنی محروم و  بانوی همسایه ی بیسوادِ        دهه ی سی  ......همه در پیشگاه  خداوند برابر بودند......(کوکب خانم فقط یک دختر داشت  و او هم  سه فرزند  و  یک داماد ؛ در میان نوه ها عذرا شیوه ی او را بر گرفته بود و داماداو  مرحوم اسماعیلی در جریان تیر اندازی  مکه در همان سال ها  دستگیر و کشته  و جنازه اش  به ایران استرداد شده بود    از جریان سیاسی اش بی اطلاعم)............مادر سال پنجم را  در دبستان بیهقی تمام کرد .... مراوده ها و صمیمیت بین  کوکب  و دختری که جای نوه اش بود رنگ و روی بیشتری  بخود میگرفت  ؛ یک روز در منزل   نشسته بود که  درب خانه را زدند ......چند نفر از جانب  استاد بدنبال او  امده بودند ؛ بدون این که اطلاعی از خواسته شان داشته باشد و طبق دستور مرحومه رنجبر ....


با هم راهی کانون نشر حقایق اسلامی شده و  همان لحظه یکسره فرستاده بودند در اتاقی با بیش از پنجاه نفر  تا تدریس   را  برایشان آغاز کند .......کانون نشر  متعلق به مرحوم محمد تقی شریعتی بود ....خانه ای کوچک در کوچه ی تلفنخانه ....روبرویش هم مدرسه ی اسلامی   شریعت  قرار داشت که مدیریتِ دخترانه با  مرحوم  اشرف شریعت بود که در ان سالهاشاید سنش به هفتاد سال میزد .....تدریس قران در کانون برای بانوان ادامه یافت تا زمانی که مدرسه ی اسلامی توسط موسس ان خراب شد و قرار بر احداث بنایی بزرگ و پیشرفته جهت  احداث موسسه ی  آموزش عالی شریعت  گردید   ....کارهای اولیه  احداث ساختمان انجام  شده بود که بیکباره و بدستور ساواک کانون تعطیل    و خانواده ی شریعتی بشدت تحت نطر قرار گرفتند ....بانو رنجبر اجازه نداد کلاس ها تعطیل شود و بطور پنهانی در همان محله و در تکیه ی شاطر ها جلسات  توسط مادر   ادامه یافت .............کار مکتبخانه ها که از رونق افتاد ؛شیوه های جدیدی پدید  امد ؛حالا  در هر محله یک یا دو بانوی مکتب دار کلاسی دایر و با عنوان      نماینده  ی رسمی کوکب پور رنجبر شروع به فعالیت میکردند .....(که گاه خواسته های غیر معقولی از عوام داشتندهمچون شستن رخت و لباس و زغالِ رایگان و...)....مردم  در آن زمان با توجه به شیوه ی سنگین مکتبخانه ها (که برای عموم اینگونه اموزش مقدور نبود  و یادگیری کتاب مقدس بنوعی دست نیافتنی بود) مشتاقِ  راهی آسان  بودند  و  بسترِ سواستفاده ی شدید مادی و معنوی  از ارادتشان  به این کتاب اسمانی  توسط ملا باجی ها ی آن روزگار  فراهم میگشت....بنا به دستور   خودش کلاسی منظم  درمنزل مرحوم اقاجان بزرگ تاسیس و  شخصِ ایشان  در آن حضور یاقت و  بعد  ازچند جلسه مادر را بعنوان نماینده ی خود در خیابان تهران معرفی کرد......کلاس های تدریس  از آن زمان  تا بحال همچنان ادامه دارد ........بعد از انقلاب و تغییر بستر فرهنگی   و  شرایط آسانِ دسترسی به آموزش و کهولت سن  !!کوکب پور  رنجبر بمرور  زمان به  دستِ فراموشی سپرده شد .... هرچند که شاید تدریس در دربار شاهی  و فضای اولیه ی انقلاب هم بر این موضوع بی تاثیر نبود .....بانوی شیرازی الاصل (متولد1282)  که در جوانی  بر اثر بیماری ابله نابینا و در سن بیست و هفت سالگی شفا پیدا کرده  و تصمیم گرفته بود زندگی اش را وقف تعلیم ِ کتاب آسمانی کند حالا ستاره ی زندگی اش به افول میزد و خودش کم کم آسمانی میشد  تا  سال ِ یکهزار و سیصد و  هفتاد که چهره در نقاب خاک بر کشید و غریبانه پرواز کرد و گمنام بدون هیچ مراسم مناسبی  در گورستان بهشت رضا بخاک سپرده شد .... نسل جوان امروز شاید در  جستجوهای  قرآنی  نامی از کوکب پور رنجبر به چشمشان بخورد بدون انکه بدانند  این شخص که  بود و چگونه زیست! .....شاید هم نیازی نباشد به شناختن بانویی  گمنام   در میان اخبار رنگ و وارنگ شبکه های مجازی و بیماری سیاست  خواهی و گاه دل زدگیِ  این نسل از  آموزه های دینی.......نیازی نباشد به شناخت معلمی که عاشقانه در مقابل تحجر فرهنگی و استبداد  چند صد ساله ی مکتب خانه ها ایستاد  و خود  گامی شد برای آغازِ تحول در نسل  جوان آن روزگار که  دریابند خواستن توانستن است... (کانال خیابانِ تهران خاطرات کودکی).https://telegram.me/joinchat/B2jloz4BOoFeLP3Hys865w


نوشته شده توسط :امیر امیری
دوشنبه 29 آذر 1395-12:59 ب.ظ
نظرات() 

https://telegram.me/joinchat/B2jloz4BOoFeLP3Hys865w

لینک جدید خیابان تهران در شبکه ی تلگرام..ادامه ی مطالب رو  د ر این کانال دنبال کنید


نوشته شده توسط :امیر امیری
سه شنبه 4 آبان 1395-10:32 ق.ظ
نظرات() 

لینک جدید کانال خیابان تهران خاطرات کوکی

دوستان و عزیزان مدتی است وبلاگ فوق د ر قالب کانال بهمین نام قابل رویت در شبکه ی تلگرام است لطفا روی لینک زیر کلیک کنید

https://telegram.me/joinchat/B2jloz4BOoFeLP3Hys865w


نوشته شده توسط :امیر امیری
سه شنبه 4 آبان 1395-10:26 ق.ظ
نظرات() 

نشستن مرتاض هندی روی میخ

عکسی از یک مرتاض هندی که روی صندلی ای از میخ نشسته است؛ این عکس را "جورج راکر" در سفر به "کلکته" در سال 1930 میلادی برداشته است.عکس/

نوشته شده توسط :امیر امیری
دوشنبه 17 اسفند 1394-10:15 ب.ظ
نظرات() 

..........لشگر المان نازی در حال نماز جماعت

تصویر زیر مربوط به سربازان مسلمان لشکر سیزدهم آلمان نازی در سال 1943 است که در حال اقامه نماز هستند. ظاهرا این عکس مربوط به بوسنیایی هایی است که در قالب یک لشکر اس اس با آلمان همکاری می کردند. از این لشکرهای همکار از ملیت های مختلف در طول جنگ جهانی وجود داشتند.

نوشته شده توسط :امیر امیری
دوشنبه 10 اسفند 1394-09:53 ب.ظ
نظرات() 

.تاکسی ژاپنی در یکصد و چهل سال قبل

تاکسی 140 سال پیش ژاپنی +عکس

نوشته شده توسط :امیر امیری
شنبه 8 اسفند 1394-05:05 ب.ظ
نظرات() 

........گرسنه نیستن

میترا
دوشنبه 25 آبان 94 16:14
وقتی یه عالم وقت از اهلی شدن تن‌ها با هم بگذره!
وقتی رابطه‌هه پا به میان‌سالی بذاره!!

دیگه هوس های آدما مثه قبل نیستن!

اصلن انگار آدما یه جور خوبی با هم چفت می‌شن..............
قِلِفتی تووی هم جا میفتن!

آدما بلد می‌شن آروم آروم هم‌دیگه رو بچشن..

هم‌دیگه رو مزه مزه کنن....

دیگه گرسنه‌ی هم نیستن همش!

مثه یه شب طولانی می‌شن با شمع و شراب........................................................


بعد من خوبمه این‌همه آروم رو....
این‌همه عمیق رو....


نوشته شده توسط :امیر امیری
پنجشنبه 28 آبان 1394-09:13 ب.ظ
نظرات() 

,,............دیوانه


آدم باید یک دوستی داشته باشد که خواهرش نباشد!

دختر خاله و دختر عمه واین هام نه... که معشوقش نباشد هم!!

بعد حتا نباید خیلی بزرگتر یا کوچک تر از تو باشد... که زیادتر بفهمد یا کم تر...

حتا تَرَش اینکه باید بلد باشد به جای نصیحت کردن و اینها وقتی که حماقت می کنی

فقط بهت بگوید "دیوانه"!

و این دیوانه را یک طوری بگوید که تو کیف کنی...

بعد گفتن ندارد که این دوستت باید خواندن بلد باشد حتمن...

چون آدم هایی که خواندن نمی دانند نوشتن هم بلد نمی شوند!

به عبارتی باید نوشتن بلد باشد حتمن...

آن وقت هر از گاهی بروی برایش بنویسی : "خسته ام..."

که بنویسی به بودنش احتیاج داری چه قدر... بعد توضیح هم ندهی...

یعنی توضیح تووی این طور رفاقت ها مهم نیست اصلن...

همین "خسته ام" کفایت می کند...

بعدش او برایت بنویسد...

نوشته اش یک طوری باشد که هی تووی روزهای بعدترش بروی... بخوانی... و هی ذوق کنی...

هی تووی دلت یک طوری قلقلک بیاید که انگار یک عالمه ماهی قرمز کوچولو دارند شنا می کنند ...

آدم باید دوستی داشته باشد که مهم نباشد اگر سالی یک بار هم نبیندش...

یا حتی تلفنی هم حرف نزنید باهم ...

چون اصلن تووی این طور رفاقت ها این چیزها مهم نیستند که ...

همینی که می دانی هست و می شود بنویسی برایش "خسته ام"...

همین که ماهی قرمز شنا کند تووی دلت ... کفایت می کند!!!!


نوشته شده توسط :امیر امیری
چهارشنبه 20 آبان 1394-05:00 ب.ظ
نظرات() 

..........دعوا

بگذریم از این که مدتهاست خاطره نمی نویسی!!
انگار از نوشتن خاطره بدت آمده...
شاید چون دستی‌دستی خودت را از یکی از بزرگ‌ترین مزیت‌های انسان بی‌بهره می‌کنی. فراموشی!!!!
خاطره! مکتوب که نباشد.. آرام آرام بخش‌های زایدش فراموش می‌شود.
تصویرها باقی می‌ماند! احساس‌ها!!!!!!!!!!!!!!!

سلام عدر خواهم و بی حوصله .................

همه دنبال مطالب طنز . و کوتاه تلگرامی هستن کسی به خوندن بها میده؟



نوشته شده توسط :امیر امیری
دوشنبه 18 آبان 1394-11:42 ق.ظ
نظرات() 

...........

بعضی حس ها هستند که سیالند و روان ...
می آیند و می گذرند .. اما ردشان همیشه هست .
انتهایی ندارد....
مثل روانی جویبار آبی بر سینه ی چمنزار .

کافیست در کنارش قدم بزنی و خودت را بسپاری به دست روانیش!
هر لحظه که بخواهی از خنکا و آرامشش بهره مند شوی! بی دغدغه ی ادامه ی راه...

همان دم که خسته ای و غبار گرفته!
با جرعه ای از آب زلالش رفع تشنگی کنی و تازه شوی!!
‌و باز راهت را ادامه دهی......

و بدانی تا تو هستی و راه هست .. این جویبار هم هست تا شادمانه و بی دریغ قطره هایش را نثارت کند...

نوشته شده توسط :امیر امیری
پنجشنبه 7 آبان 1394-12:56 ب.ظ
نظرات() 

.........همه فن حریف

سال 76 کلینیک سپاه رو براشیفت شب یکی از پزشکای سرباز اجاره کردشبا پیژاما میپوشید بالای اون هم روپوش سپید ...برا اینکه تو خرج نیفته همه ی کارا رو خودش میکرد....یکشب یک اقایی دل درد بود اومد کلینیک دنبال دکتر میگشت اومد پذیرش این دوستم خودش قبض صادر کرد رفت پشت در اتاق دکتر نشست ...دوستم گفت بشین نوبتت بشه ...هرچند اون ادم تنها بیمارش بود....بعد چند دقیقه بیمار و فرستاد توی اتاق و خودش روپوش سفید تنش کرد و عینک زد و رفت داخل و طرف رو معاینه کرد و براش دارو نوشت .....بیمار رفت داروخانه این خودش کلید انداخت در داروخانه رو باز کرد.. نسخه طرفو پیچید که توش امپول تجویز کرده بود و باز دوباره قبض امپول رو از بنده خدا گرفت و خودش تزریق کرد .....طرف حالش بد شد گفت برام اژانس بگیرید ....این لباسشو کند گفت بیا با پیکان خودم بریم پولشو حساب کن ..........طرف میدونید بهش چی گفت ......نه چیزخاصی نگفت .......فقط پرسیده بود دکتر اونقدر حالم خرابه که احساس میکنم دکتر و منشی و امپول زن و راننده اژانس یکی هستند ......

نوشته شده توسط :امیر امیری
پنجشنبه 23 مهر 1394-11:25 ق.ظ
نظرات() 

............اش تباه

http://mj2.persianfun.info/img/93/2/Metro-Girls/P1Il67aw63.jpg
اشتباه می‌کنند بعضی‌ها
که اشتباه نمی‌کنند
باید راه افتاد،
مثل رودها که بعضی به دریا می‌رسند
بعضی هم به دریا نمی‌رسند.
رفتن، هیچ ربطی به رسیدن ندارد!


نوشته شده توسط :امیر امیری
سه شنبه 31 شهریور 1394-06:06 ب.ظ
نظرات() 

.....ماچ


http://mj2.persianfun.info/img/93/2/Metro-Girls/iaybFZdwl7.jpgک چیزی باید باشد راحت تر از موبایل و لپ تاپ و تلفن...
یک چیزی باید باشد سریع تر از ایمیل و کامنت و اس ام اس...
آدم باید یک اپراتور مغشزی داشته باشد!!
که فاصله اش مثل فاصله ی مغز تا دل باشد!
از مغز یکی تا دل ِ کسی دیگر...
یعنی همانطور که "احساس" میکند , چشمانش را ببندد! و دوستش , دور تر !!!!!!!
بی هوا!دستش را بگذارد روی سینه اش! و بشنود که:
وقتی دلم برات تنگ میشه اینجوری که میخوام ماچت کنم اس نمی دم!کامنت نمیذارم!زنگ نمیزنم! دلم یه جور قلمبه ای میشه که میفهمم خودت میفهمی!! خودِ خودت!
مطمئنم که حسش میکنی ...


نوشته شده توسط :امیر امیری
دوشنبه 30 شهریور 1394-06:38 ب.ظ
نظرات() 

..آب به آب

http://media.mehrnews.com/d/2015/09/12/4/1829430.jpg

نوشته شده توسط :امیر امیری
شنبه 21 شهریور 1394-07:12 ب.ظ
نظرات() 







  • تعداد صفحات :10
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...