تبلیغات
خیابان تهران خاطرات کودکی
من فرزند همین سرزمینم!! که زیر اندک برفش پر از کوه است.....
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

https://telegram.me/joinchat/B2jloz4BOoFeLP3Hys865w

لینک جدید خیابان تهران در شبکه ی تلگرام..ادامه ی مطالب رو  د ر این کانال دنبال کنید


نوشته شده توسط :امیر امیری
سه شنبه 4 آبان 1395-10:32 ق.ظ
نظرات() 

لینک جدید کانال خیابان تهران خاطرات کوکی

دوستان و عزیزان مدتی است وبلاگ فوق د ر قالب کانال بهمین نام قابل رویت در شبکه ی تلگرام است لطفا روی لینک زیر کلیک کنید

https://telegram.me/joinchat/B2jloz4BOoFeLP3Hys865w


نوشته شده توسط :امیر امیری
سه شنبه 4 آبان 1395-10:26 ق.ظ
نظرات() 

نشستن مرتاض هندی روی میخ

عکسی از یک مرتاض هندی که روی صندلی ای از میخ نشسته است؛ این عکس را "جورج راکر" در سفر به "کلکته" در سال 1930 میلادی برداشته است.عکس/

نوشته شده توسط :امیر امیری
دوشنبه 17 اسفند 1394-10:15 ب.ظ
نظرات() 

..........لشگر المان نازی در حال نماز جماعت

تصویر زیر مربوط به سربازان مسلمان لشکر سیزدهم آلمان نازی در سال 1943 است که در حال اقامه نماز هستند. ظاهرا این عکس مربوط به بوسنیایی هایی است که در قالب یک لشکر اس اس با آلمان همکاری می کردند. از این لشکرهای همکار از ملیت های مختلف در طول جنگ جهانی وجود داشتند.

نوشته شده توسط :امیر امیری
دوشنبه 10 اسفند 1394-09:53 ب.ظ
نظرات() 

.تاکسی ژاپنی در یکصد و چهل سال قبل

تاکسی 140 سال پیش ژاپنی +عکس

نوشته شده توسط :امیر امیری
شنبه 8 اسفند 1394-05:05 ب.ظ
نظرات() 

........گرسنه نیستن

میترا
دوشنبه 25 آبان 94 16:14
وقتی یه عالم وقت از اهلی شدن تن‌ها با هم بگذره!
وقتی رابطه‌هه پا به میان‌سالی بذاره!!

دیگه هوس های آدما مثه قبل نیستن!

اصلن انگار آدما یه جور خوبی با هم چفت می‌شن..............
قِلِفتی تووی هم جا میفتن!

آدما بلد می‌شن آروم آروم هم‌دیگه رو بچشن..

هم‌دیگه رو مزه مزه کنن....

دیگه گرسنه‌ی هم نیستن همش!

مثه یه شب طولانی می‌شن با شمع و شراب........................................................


بعد من خوبمه این‌همه آروم رو....
این‌همه عمیق رو....


نوشته شده توسط :امیر امیری
پنجشنبه 28 آبان 1394-09:13 ب.ظ
نظرات() 

,,............دیوانه


آدم باید یک دوستی داشته باشد که خواهرش نباشد!

دختر خاله و دختر عمه واین هام نه... که معشوقش نباشد هم!!

بعد حتا نباید خیلی بزرگتر یا کوچک تر از تو باشد... که زیادتر بفهمد یا کم تر...

حتا تَرَش اینکه باید بلد باشد به جای نصیحت کردن و اینها وقتی که حماقت می کنی

فقط بهت بگوید "دیوانه"!

و این دیوانه را یک طوری بگوید که تو کیف کنی...

بعد گفتن ندارد که این دوستت باید خواندن بلد باشد حتمن...

چون آدم هایی که خواندن نمی دانند نوشتن هم بلد نمی شوند!

به عبارتی باید نوشتن بلد باشد حتمن...

آن وقت هر از گاهی بروی برایش بنویسی : "خسته ام..."

که بنویسی به بودنش احتیاج داری چه قدر... بعد توضیح هم ندهی...

یعنی توضیح تووی این طور رفاقت ها مهم نیست اصلن...

همین "خسته ام" کفایت می کند...

بعدش او برایت بنویسد...

نوشته اش یک طوری باشد که هی تووی روزهای بعدترش بروی... بخوانی... و هی ذوق کنی...

هی تووی دلت یک طوری قلقلک بیاید که انگار یک عالمه ماهی قرمز کوچولو دارند شنا می کنند ...

آدم باید دوستی داشته باشد که مهم نباشد اگر سالی یک بار هم نبیندش...

یا حتی تلفنی هم حرف نزنید باهم ...

چون اصلن تووی این طور رفاقت ها این چیزها مهم نیستند که ...

همینی که می دانی هست و می شود بنویسی برایش "خسته ام"...

همین که ماهی قرمز شنا کند تووی دلت ... کفایت می کند!!!!


نوشته شده توسط :امیر امیری
چهارشنبه 20 آبان 1394-05:00 ب.ظ
نظرات() 

..........دعوا

بگذریم از این که مدتهاست خاطره نمی نویسی!!
انگار از نوشتن خاطره بدت آمده...
شاید چون دستی‌دستی خودت را از یکی از بزرگ‌ترین مزیت‌های انسان بی‌بهره می‌کنی. فراموشی!!!!
خاطره! مکتوب که نباشد.. آرام آرام بخش‌های زایدش فراموش می‌شود.
تصویرها باقی می‌ماند! احساس‌ها!!!!!!!!!!!!!!!

سلام عدر خواهم و بی حوصله .................

همه دنبال مطالب طنز . و کوتاه تلگرامی هستن کسی به خوندن بها میده؟



نوشته شده توسط :امیر امیری
دوشنبه 18 آبان 1394-11:42 ق.ظ
نظرات() 

...........

بعضی حس ها هستند که سیالند و روان ...
می آیند و می گذرند .. اما ردشان همیشه هست .
انتهایی ندارد....
مثل روانی جویبار آبی بر سینه ی چمنزار .

کافیست در کنارش قدم بزنی و خودت را بسپاری به دست روانیش!
هر لحظه که بخواهی از خنکا و آرامشش بهره مند شوی! بی دغدغه ی ادامه ی راه...

همان دم که خسته ای و غبار گرفته!
با جرعه ای از آب زلالش رفع تشنگی کنی و تازه شوی!!
‌و باز راهت را ادامه دهی......

و بدانی تا تو هستی و راه هست .. این جویبار هم هست تا شادمانه و بی دریغ قطره هایش را نثارت کند...

نوشته شده توسط :امیر امیری
پنجشنبه 7 آبان 1394-12:56 ب.ظ
نظرات() 

.........همه فن حریف

سال 76 کلینیک سپاه رو براشیفت شب یکی از پزشکای سرباز اجاره کردشبا پیژاما میپوشید بالای اون هم روپوش سپید ...برا اینکه تو خرج نیفته همه ی کارا رو خودش میکرد....یکشب یک اقایی دل درد بود اومد کلینیک دنبال دکتر میگشت اومد پذیرش این دوستم خودش قبض صادر کرد رفت پشت در اتاق دکتر نشست ...دوستم گفت بشین نوبتت بشه ...هرچند اون ادم تنها بیمارش بود....بعد چند دقیقه بیمار و فرستاد توی اتاق و خودش روپوش سفید تنش کرد و عینک زد و رفت داخل و طرف رو معاینه کرد و براش دارو نوشت .....بیمار رفت داروخانه این خودش کلید انداخت در داروخانه رو باز کرد.. نسخه طرفو پیچید که توش امپول تجویز کرده بود و باز دوباره قبض امپول رو از بنده خدا گرفت و خودش تزریق کرد .....طرف حالش بد شد گفت برام اژانس بگیرید ....این لباسشو کند گفت بیا با پیکان خودم بریم پولشو حساب کن ..........طرف میدونید بهش چی گفت ......نه چیزخاصی نگفت .......فقط پرسیده بود دکتر اونقدر حالم خرابه که احساس میکنم دکتر و منشی و امپول زن و راننده اژانس یکی هستند ......

نوشته شده توسط :امیر امیری
پنجشنبه 23 مهر 1394-11:25 ق.ظ
نظرات() 

............اش تباه

http://mj2.persianfun.info/img/93/2/Metro-Girls/P1Il67aw63.jpg
اشتباه می‌کنند بعضی‌ها
که اشتباه نمی‌کنند
باید راه افتاد،
مثل رودها که بعضی به دریا می‌رسند
بعضی هم به دریا نمی‌رسند.
رفتن، هیچ ربطی به رسیدن ندارد!


نوشته شده توسط :امیر امیری
سه شنبه 31 شهریور 1394-06:06 ب.ظ
نظرات() 

.....ماچ


http://mj2.persianfun.info/img/93/2/Metro-Girls/iaybFZdwl7.jpgک چیزی باید باشد راحت تر از موبایل و لپ تاپ و تلفن...
یک چیزی باید باشد سریع تر از ایمیل و کامنت و اس ام اس...
آدم باید یک اپراتور مغشزی داشته باشد!!
که فاصله اش مثل فاصله ی مغز تا دل باشد!
از مغز یکی تا دل ِ کسی دیگر...
یعنی همانطور که "احساس" میکند , چشمانش را ببندد! و دوستش , دور تر !!!!!!!
بی هوا!دستش را بگذارد روی سینه اش! و بشنود که:
وقتی دلم برات تنگ میشه اینجوری که میخوام ماچت کنم اس نمی دم!کامنت نمیذارم!زنگ نمیزنم! دلم یه جور قلمبه ای میشه که میفهمم خودت میفهمی!! خودِ خودت!
مطمئنم که حسش میکنی ...


نوشته شده توسط :امیر امیری
دوشنبه 30 شهریور 1394-07:38 ب.ظ
نظرات() 

..آب به آب

http://media.mehrnews.com/d/2015/09/12/4/1829430.jpg

نوشته شده توسط :امیر امیری
شنبه 21 شهریور 1394-08:12 ب.ظ
نظرات() 

...ال تماس



نوشته شده توسط :امیر امیری
سه شنبه 6 مرداد 1394-07:05 ب.ظ
نظرات() 

.......کاپو چی نو....................................

بعضی آدم‌ها هستند در زندگانی...
اممم..
بعضی آدم‌ها حضورشان این‌جوری‌‌ست که...
نتچ..
اصن دیدی وقتی توو کافه چایی سفارش می‌دی.. آقای کافه‌چی برات یه بشقابچه میاره که تووش یه دستمال‌کاغذی چارتا شده‌ست..
روش یه لیوان آب جوش و کنارشم یه "تی-بگ"..
بعد دیدی این آقاهای کافه‌چی هیچ‌وقت به مغزشون خطور نمی‌کنه یه ظرف سفالی کوچیک دیگه هم بیارن که اون تی-بگ خیس‌شده رو بشه گذاشت تووش..
که آدم مجبور نباشه بذارتش کنار لیوان..
که هم بی‌ریخت شه.. هم دستمال‌کاغذیه نابود شه..
بعد دیدی وقتی تی-بگه رو می‌ذاری گوشه‌ی بشقاب..
هر چقدم حواستو جمع کنی بالاخره یه گوشه‌ی کوچیکش می‌گیره به دستمال و خیسیِ قهوه‌ای‌ش با یه سرعتِ یواش و ملایم راه میفته توو تنِ دستماله..
که همین‌جور که داری نرم‌نرمک با شکلاتِ روو کیکت بازی می‌کنی.. می‌بینی اون قهوه‌ایِ ملایمِ خیس از همون گوشه‌ی کوچیکِ بی‌هوا! نشت کرده به تمامِ دستماله! همه‌ی همه‌شو آغشته کرده! آرووم و بی‌صدا..

بعضی آدما..هم هستن که حضورشون! بودن‌شون!! از همین جنسه..
که خیلی آروم گیر می‌کنن به یه گوشه‌ی زندگیت! به یه گوشه‌ی کوچیکش!! بعد همین‌جور بی‌صدا و یواش نشت می‌کنن به زندگیت! به تمام زندگیت!!!!
یکهو چشم باز می‌کنی می‌بینی روزهات چه‌همه آغشته‌ی اون آدمه‌ست..
بی‌که حتا فکرشم کرده باشی..
که اصن شده جزو تیکه‌های اجتناب‌ناپذیر زندگی..
جزو اغلب‌هاش! جزو بایدهاش حتا..

و من چه‌همه دوستمه این آغشته‌گیِ ملایمِ آرووم رو..
بی‌که بخوام saveش کنم.. نگرش دارم برای خودم..
که اصلن انگار ذات آغشتگی به همین جاری بودنِ مدامه!
به همین آرووم لغزیدن‌های مکرر! به سُر خوردن‌های بی‌صدا..
لابد به گاهی هم افتادن‌ها! و افتادن‌ها!! و دوباره باز بلند شدن‌ها!!!!! و سُر خوردن‌ها..


نوشته شده توسط :امیر امیری
سه شنبه 6 مرداد 1394-10:12 ق.ظ
نظرات() 







  • تعداد صفحات :10
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...